می 20th, 2009
و قسم به توزیع نرمال، که در آن تفاوت های فراوان است با نان شیرمال، برای آنها که آمار پاس نموده اند، با آقای تقوی طلب، یا یک خر دیگر،
و شما و زندگیتان را از آن توزیع سرشتند، چرا که متقارن و قلمبه و سکسی است، و اکثرکم را مچاله نمودند در آن میانه ها، چونان عوام کالانعام، و باقیکم را قِل دادند به حواشی، قِل قِل قِل، از برای کسب فان!
سرود آفرینش/خال قزی
می بینی درگیر بازی بس هیجان انگیزی شده ایم. من فقط از n میلیون ویژگی ژنتیکی صحبت نمی کنم که یکی را انیشتاین می کند، آن یکی را عین الله باقرزاده، و دیگری را آقای بادامکی معلم فداکار مدرسه امام، یا قطر باسن آجامبو از کنیا را با غار علیصدر تخمین می زند، یا باسن چونتوآ صادره از شانگهای را به عنوان اموال عام المنفعه دولتی مصادره می کند، از لحاظ تجدید میثاق با کمونیسم، یا باسن سوفیا لرن را کعبه آمال اروتیک مردان خلقت قرار می دهد، یا آفرینش ادوارد دست-قیچی را نیمه تمام رها می کند، من می توانم از احتمال تولد تو در تاریخ و جغرافیایی سخن بگویم که بزرگترین افتخارش، شهادت و شیرین ترین گناهش تماشای فیلم بربادرفته با ویدئوی تی سی ون است. من می توانم از بلوغی صحبت کنم که تو را با سرعت مهار نشدنی از میانگین ها دور می کند. من می توانم از احتمالی صحبت کنم که جریان زندگی، تو را همچون یک دورافتاده در یک قاره جغرافیایی دیگر رها کند.
این اکسترمال ها شکنجه گاه آدمیزاد با تازیانه تنهایی هستند. زندگی در این اکسترمال ها را به هر حال تجربه می کنیم، به اجبار یا به اختیار فرقی ندارد. باید در یکی از این اکسترمال ها زهر تنهایی را چشیده باشی تا حق بدهی به اکثریت زنانی که حاضر نیستند زیبایی را با هیچ ارزش دیگری در زندگانی تاخت بزنند. چرا که می دانند اکثریت مردان خیلی بهتر از آنکه بتوانند فکر کنند، می توانند ببینند. یا ریز می شوی با دیدن ادوارد دست قیچی وقتی که معشوقش را در آغوش یک غریبه می بیند و به گوشه ای پناه می برد تا کوه دردهایش را بروی دیوار تخلیه کند. باید از این غرورهای بلند سرمست بوده باشی و در این خاک و زمانه بزرگ شده باشی تا بدانی بلوغ چگونه بجای اینکه ما را به کند و کاو در فرورفتگیها و برآمدگیهای بدن همدیگر رهنمون شود، در چهارگوشه کتابها و رویاهایمان زندانی کرد. در زندان عاجی که حاضر نبودیم ویرجینیتی خود را همچون مریم مقدس به کمتر از روح القدس یا فرشتگان مقرب درگاهش ببازیم! یا باید به شادی عزیزانت از راه دور بنگری فقط به این دلیل که فرسنگها از آنها فاصله گرفته ای.
اینجا دورافتادگان است، صدای تنهایی.
نوشته شده در زندگی با طعم فلسفه | 3 پاسخ »
می 12th, 2009
نوشته شده در موزیک | 2 پاسخ »
می 9th, 2009
در من مبارز بیرحمی نفس می کشد که اهل عقب نشینی نیست. اصلا شکست را قبول ندارد که. اصلا وقتی به بن بست می رسد، یک لحظه نمی خواهد بایستد افسوس بخورد که. اصلا یک لحظه با مشتهایش به دیوار نمی کوید که. یا آرام آرام دستهایش دیوار را خراش نمی دهند که. حتی نمی ایستد احتمال رخداد این شت مقدس را با توجه به این توزیع دوبعدی تاریخی-جغرافیایی محاسبه کند که. اصلا همه چیز را به لوس بازیهای جناب کارگردان ربط می دهد. اصلا دوست دارد وانمود کند که پشت این دیوار از همان اول هم چیزی جز خاشاک نبوده است و چشمانی که از زندگی عزیزترند، فرسنگ ها دورتر انتظارش را می کشند. اصلا گاهی این سنگر نامرئی اش موسیقی را هم می زند خراب می کند. اصلا شیندلر لیست را هم ممنوع می کند از بس که در این شرایط درام را مضر می یابد. اصلا می خواهد به خودش ثابت کند این رخدادها از زندگی من کوچکترند. اصلا می خواهد به زندگی ثابت کند که چند نگاه اریب خونسرد از ریک درون من برای همه شما کافیست، بدون اینکه لازم باشد از آن پک های عمیق به سیگارش بزند یا به کازابلانکا پناه ببرد. اصلا از این موضوع متنفر است که پشت سنگر مستی هم مخفی شود که. اصلا می گوید من همه اینها را باید در هوشیاری بپذیرم. اصلا می خواهد پشت یک نقاب جوکری مخفی شود و به سخره خطاب به خودش بگوید: Why so serious?
اصلا گاهی رویاهای دیروزش را در پای امیدش به فردا قربانی می کند، اصلا حس عجیبی است، می دانید که، اصلا درس عجیبی است که در مکتب خود زندگی آموخته است، اصلا همه چیز را چیپ می کند، اصلا تلاش می کند همه چیز را به آن ته لهجه لعنتی دوست داشتنی، به بوی آن ادکلن لعنتی دوست داشتنی، و به چگالی بیرحمانه اروتیسم که در سرتاسر بدن او گسترده است، ربط دهد.
اصلا می خواهد به او سلام کند، خودش را جو معرفی کند، او را کریستینا تصور کند. از آب و هوا صحبت کند، از deadline و scholarship صحبت کند، کارهای ملال آور روزانه را با آب و تاب تعریف کند و خود را شاد، بی تفاوت و قوی جلوه دهد. در انتها هم در یک جای بیربط کات کند و بگوید خداحافظ، همانطور که به بقیه می گوید و امیدوار باشد که گذر زمان جای همه این اصطکاک ها، این به هم گیر کردن ها، را صیقل داده و رابطه مان را برند-نیو جلوه دهد.
نوشته شده در شخصی | 11 پاسخ »
می 2nd, 2009
هر آدمی در زندگانی باید توتم خودش را داشته باشد. که او را نسبت به زندگی و دار و دسته اش رویین تن کند. که او را به هیچ آب نباتی نفروشد! من هم رجینا را دارم. رجینا اسپکتر.
بلندپروازيهای گاری کوپری بهتره یا یک باربکیوی تنبل آخر هفته با پوکر و آبجو و گل واژه روی چمن های هرس نشده، نودلز “روزی روزگاری آمریکا” شدن بهتره یا اتراق کردن در کنار اولین دافی که قد آغوش توست و بین هر چند جمله، لبهاش را غنچه می کنه و می گه سوووویییت! ما باید به بعضی از سوالهای نابدیهی پاسخ بدهیم یا بقیه زندگیمان را به رویاهایمان ببازیم.
به تنهایی به اندازه دو نسل آتی هم درس خوندم. تقاص کم کاریهای نسل قبل رو هم پس دادم. لذا از همین دریچه اعلام می کنم که تا دو نسل آتی هیچ احدی از شجره طیبه اینجانب حق ندارد به یک محیط آکادمیک نزدیک شود!
“من شکست نخوردم. من تنها هزار راه دیگر یافتم که به بیلاخ ختم می شوند” برگرفته از جملات قصار محبوب یک خانم تیپیک دوم خردادی امیدوار به تغییر در چارچوب اصول نظام.
تفلا کافی است. به زودی رساله ای خواهم نوشت و در آن به تبیین این موضوع می پردازم که زندگی از نقطه نظر اصالت لذتها یعنی سکس، موسیقی و همه دیگر ژانرهایی که بهتر است به جای اتلاف وقت و انرژی بشریت، در جهت رونق و ارضای یکی از این دو ژانر گام بردارند.
همفری بوگارت سیگار بدست، با آن کلاه و اورکت معروف کازابلانکایی، ادوارد دست قیچی با آن نگاه غریب جنتلمنانه، جیم کری در حال نگریستن به طلوع ابدی ذهن پاک، آمیلی چتر قرمز گل گلی به دست، لارا فابین در حال تیک-اف برای نعره جانانه دیگر و اسکارلت جوهانسون با یک پوشش کاملا غیراسلامی در ناحیه سینه و الخ، همه و همه دورادور دیوار اتاقم زنجیر انسانی تشکیل داده اند تا من نانی به کف آرم و به غفلت نخورم.
تنها خواسته من از تو اینه که وقتی لازم می دونم که به اشتباهات و نقطه ضعفهام اعتراف کنم و مثلا دارم توضیح می دم که چرا اون الاغ عوضی رو اشتباهی هیت کردم یا اینکه توضیح می دم دلیل اینکه تو اون شرایط فاکدآپ شدم، تاحد زیادی بدشانسی بود تا اشتباه خودم، هر دوتا دستت رو بگذاری رو شونه هام، حرفم رو قطع کنی و بگی : یو آر دویینگ فاین!
مرا از عدم قطعیت زندگی نترسانید. من می توانم تندتر، سبکبالتر و بی هدفتر از فارست گامپ بقیه عمرم را به دویدن سپری کنم.
اون از زمستون، این از بهار
اون از فیس بوس، این از وب لاس
خسته ام از روزای تکراری، تو کجایی؟
امضا: کسی که دلش تنگ شده بود
نوشته شده در زندگی با طعم فلسفه, گل واژه | 5 پاسخ »
آگوست 24th, 2008
هامون را در زمان های تقریبا دور از سیمای ج. ا. دیده بودم، ولی نه آنچنان در فیلم عمیق شده بودم و نه سوادم اجازه می داد از سطح داستان عبور کنم و به مفاهیم اصلی فیلم پی ببرم. به بهانه اکران هامون در این گوشه دنیا و از نعره هایی که فیلم بازان نسل قبلی بعد از درگذشت شکیبایی برای هامون کشیده بودند، انتظار یک شخصیت بی نظیر را داشتم، ولی علیرغم بازی بی نقص و ستایش انگیز خسرو شکیبایی در شخصیت خود حمید هامون نکته ستایش انگیزی ندیدم.
هامون یک شخصیت ضعیف، پرت و پلا و بقول خودش “آویزان” را به نمایش می گذارد که توانایی مقابله با هیچیک از مشکلات زندگی اش را ندارد. او نه تنها در زندگی واقعی خود در اثر انتخابهای اشتباه (همسر و شغل) به بن بست رسیده است، بلکه در درون هم جز سرگشتگی فکر نمی کنم چیز قابل عرضه ای برای این نسل (نسل سوم؟) داشته باشد. از شخصی که روی پایان نامه ای با عنوان “جنون الهی” کار می کند، اصلا بعید نیست که مبتلا به جنون زمینی باشد و در همان دوران همسرش را کتک بزند. توسل هامون به مفاهیمی مانند “معجزه” و داستان ابراهیم و اسماعیل و شخصیت علی عابدینی به عنوان یک ناجی از ضعیف ترین جنبه های شخصیت اوست. آیا اینها واقعا مقولاتی هستند که هامون در زندگی گم کرده است. “ای علی عابدینی، ای رفیق قدیمی، چی شد که یهو غیبت زد….رفتی با بودات، با لائوتسه ات، با علی و حلاجت، …. اومدی و رفتی تو دهات … کار برای کار، نه برای غایت و نهایتش”
هامون برای من یادآور شخصیت متوهم یک جوجه روشنفکر دست و پا چلفتی و لوسی است که نه شناختی از واقعیت زندگی دارد و نه توانایی اداپت شدن با آن را دارد. وقتی هامون در بحث با رئیسش که از آماده نبودن یک گزارش گله می کند، به صحرای کربلا می زند و به طعنه خطاب به تکنولوژی غربی می گوید : “معنویت چی شد؟ به سر عشق چی اومد؟”، گویی خود را در حد اصحاب کهف که عمری را در خواب زیسته اند، تنزل می دهد یا وقتی در پاسخ وکیلش که از او می خواهد با واقعیت زندگی مشترکش با مهشید روبرو شود، می گوید “یعنی همه اون زمزمه ها، عشق ها، زندگی ها، همه اش دروغ بود؟” حس می کنیم به او بگوییم وقتی نمی توانی خشتکت را بالا بکشی، چرا می روی با یک دختر از طبقه بوروژوا ازدواج می کنی؟، یا وقتی در ساحل ایستاده است و با خود می گوید “چی می شد دنیا پر از صلح و عشق و صمیمیت بود؟” ، هوس می کنیم که دستی پدرانه به سر او بکشیم! شاید “بدویت تاریخی کپک زده” تعبیر مناسبی برای این دست از روشنفکران باشد.
تصور من از یک شخصیت محبوب سینما، به هیچ وجه یک قهرمان بی نقص و حتی یک شخصیت قوی نیست. ولی نمی دانم چرا باید شخصیت حمید هامون را دوست داشته باشم. فقط به این دلیل که آدم خل و چلی به نظر می رسد، يا کتابهای خوبی می خواند و یا در برزخ طبیعت و ماوراء الطبیعت دست و پا می زند یا در زندگی فاکدآپ شده است؟ برای من شخصیت هامون داغان تر از آن است که بتواند خود را پشت عناوین پرطمطراق چند کتاب مثل “فرانی و زوئی”، “آسیا در برابر غرب” يا “ابراهیم در آتش” بزک کند.
شاید قرار دادن هامون در ظرف زمانی خودش، در ایرانی که تازه از بحران جنگ رها شده بود و ارتباط با فضای بیرون راحت تر شده بود، بتواند محبوب شدن حمید هامون و جوگیر شدن نسل قبلی را توجیه کند (آنگونه که نبوی ها نوشته اند)، ولی به عنوان یک نفر از نسل خودم ادعا می کنم که آشفتگی ها، دغدغه ها و تضادهای حمید هامون دیگر دغدغه من نیست.
نوشته شده در اجتماعی, کتاب و فیلم | 8 پاسخ »
جولای 26th, 2008
اکنون که چشمانت بر روی این سطرها می لغزند، من از قفس خاکی تن رسته ام و دارم به روح عزرائیل لعنت می فرستم که نه تنها رخصتی برای وداع با تو به من نداد، بلکه نگذاشت تعداد سنگهای موجود در آخرین اثر هنری ات، عدس پلو، که آن را در نهایت سخاوت به من تقدیم کرده بودی را بشمارم.
فکر می کنم حضور ملکوتی ات در همه لحظه هایم جاری و ساری بود و هیچگاه به تو خیانت نکردم. به گیسوان مریم مقدس قسم که مواردی از جمله لاس زدن های سطحی با دوستانت را تنها جهت اشاعه فرهنگ برادری و مهرورزی در این دنیای تهی از عاطفه مرتکب شدم. آن باری هم که من و خواهرت را در حین تبادل عاطفه و محبت خانوادگی غافلگیر کردی، بیش از هر چیز حاصل سوء تفاهم بود. من به دنبال بویی آشنا وارد اتاق شدم و با دیدن او گفتم : “آه، تو بوی یارم را می دهی” و او هم در پاسخ گفت : “تازه کجاشو دیدی!” نمی خواهم بیش از این کامت را تلخ کنم به خصوص در این شرایط بحرانی که بیش از پیش به دعای خیر و مغفرت تو احتیاج دارم. امیدوارم که ادامه ماجرا را بتوانی به زودی از وصیت نامه خواهرت دنبال کنی!
ای زمین، ای آسمان، ای ابر، ای ببر، ای زینب جگرسوخته، ای کودک فلسطینی 13 ساله، اینک بگریید بر مصیبت مردی که باید ناموسش را در بین این گرگان بگذارد و به صحرای عدم برود! عزیزم، وصیت من به تو این است که با هر عمله ای خواستی ازدواج کنی، با این استاد کچل پاچه خوارت که می گفت روح ظریفت دارد در یک رشته فنی پژمرده می شود، ازدواج نکن. بدان و آگاه باش که رهنمودهای این اساتید با خطابه ای آتشین در باب اهمیت کشف استعداد واقعی و مضرات دیسیپلین آکادمیا در حیات هنری نابغه هایی چون وودی آلن شروع می شود و به ضرورت نزدیکی فیزیکی استاد و دانشجو برای انتقال مفاهیم پیچیده و چندبعدی ختم می گردد.
“لاکن اینگونه نباشد که ما ارتحال کنیم و شما عشق و حال”. البته من نیک می دانم که بی حضور من زندگی آن دنیا برایت نفرین ابدی خواهد بود، ولیکن ابراز این احساس در ملاء عام موجبات شادی روح ما را فراهم می کند. لذا از تو تقاضا دارم تا در مراسم تشییع پیکر مطهر من مناسک گیس کشی، خاک بر سر ریزی و کوبیدن سر بر سنگ قبر را با خلوص هر چه تمامتر انجام دهی. احتیاط واجب آنست که این مناسک تا چهل روز پس از ارتحال ما دنبال شود.
استایل، استایل، استایل. تو را به شدت و حدت توصیه می کنم به حفظ استایل و فشن اورژینال خودت. من به شما اطمینان می دهم که استایل و فشن فعلی تان از فرق سر تا ناخن پا، مهر استاندارد ایزو-یونیک ما را در پای خود دارد. تا اطلاع ثانوی رنگ خرمایی موهایت را حفظ کن و به هنگام مشرف شدن به مزار من، آن کت تِرنج قهوه ایت را بر تن کن و ربان مشکی ات را به موهایت ببند و خودت را با ادکلن مادامویزل عطرآگین کن، چه بسا که ما نیز مشک فشان و با سلام و درود و کمپلیمنت از لحد برخاسته و ماچی مبسوط از شما ستاندیم.
در پایان تو را از از چاقی، افسردگی و تماس با مگس ها و آدمهای شاعرپیشه بر حذر می دارم و به لبخند، حرکات موزون و توسل به شوالیه موسیقی زمان محسن نامجو (ناز-باد-نفسه) توصیه می کنم. کلاس رقص، طالع بینی و کاراته ات را هیچگاه ترک نکن که به گواهی اساطیر، زن معجونی است از طنازی، راز و نونچاکو!
آدرس ایمیل جدیدم را برایت می فرستم. در اسرع وقت با خدا و حوریان سکسی بهشتی یک عکس دلبرانه می گیرم و برایت می فرستم. لطفا عکس های جدیدم را در فیس بوک آپلود کن تا دوستان مومن مان را از شوق ایمان لبریز کند و دوستان کافرمان را برای پیوستن به ما تشویق نماید. جیگر شما به عاریت نزد ما محفوظ می ماند تا زمانی که در کنار حوض کوثر به آغوش ما بازگردی. آمین!
این وصیت نامه با قلبی ناآرام و روحی لرزان به قلم مبارک حضرتمان مرقوم گشته و با خون و خونابه امضا شد.
نوشته شده در شخصی, طنز | 2 پاسخ »
جولای 21st, 2008
در زندگانی روزهایی را مقرر کرده اند که به همه خوانندگان موردعلاقه ات (بله حتی شما خانم مک کنیت) فرمان خموش باش داده و تنها به John Williams و Preisner و Yann Tiersen اجازه تردد بدهی.
***
حالا با این قضیه که clearanceت انقدر طول می کشه که در عمل کنفرانس تموم می شه و برنامه جامع سفر علمی-فرهنگی-تفریحی که با همدستی رفقا طراحی شده به باد فنا می ره، می شه یه جور کنار اومد. ولی اینکه تا چند روز همین طور از Travelocity ایمیل دریافت می کنی با این عنوان که “Tell us about your trip. How was Chicago?!” دیگه واقعا رو اعصابه. کلی تقوی پیشه کردم اگه تا الان یه ایمیل نزدم به کنسولگری و روح و روان شیطان بزرگ رو مورد عنایت قرار ندادم.
***
شنیدم که با اون پاهای ناتوانت خورده بودی زمین و دیگه تقریبا نمی تونستی از جات بلند شی و یه روز صبح از خواب بیدار شدی و صبحونه ت رو خوردی و سرت رو آروم گذاشتی رو زمین و تو خیال خودت دیدی که رو پاهات ایستادی و رفتی سرکارت و این رویا اونقدر شیرین بوده که دیگه به تمنای هیچ صدا و اشکی از خواب بیدار نشدی. و بعد تو مراسمت یه نامه از طرف من خونده شده که به بزرگترها تسلیت می گم و از شما خداحافظی می کنم در حالیکه تا ده روز حتی روحم هم از چیزی خبر نداشت. اون خداحافظی که ساختگی بود، ولی خداحافظی راستکی من برسد به حضور شما: خداحافظ ای پیرمرد کم حرف و لجباز، خداحافظ ای کوه سرتاپا غرور من، خداحافظ ای طرفدار خانوم گوگوش (اصلا ای والله به سلیقه شما!)، خداحافظ بهترین باباحاجی دنیا، خداحافظ آقای پدربزرگ.
***
تو Match Point پسره از پشت یه جور آرومی صدا می زنه Nola و وقتی Nola برمی گرده به طرف صدا، انتظار داری که دوربین بره رو صورت پسره تا ببینی اون عطش همیشگی تو چهره ش جاش رو به چی داده، انتظار داری که دنیا از حرکت بایسته و ببینه چطور می شه به آدمی که هنوز دوستش داری شلیک کنی، ولی فقط صدای شلیک میاد و بعد دیگه هیچی. (جدا از این حرکت غیرورزشی، پسره گِی حتی مراعات این رو هم نمی کنه که با خانم Scarlet Johansson فرست لیدی ما در هالیوود طرفه!)
بهتره از شوک بیرون اومد و این حقیقت نچسب را به خاطر سپرد : “شانس همیشه حضور داره، ولی آدمها به اندازه ای قوی و موفق هستند که بتونند مهمترین منافع خودشون رو در هر زمان تشخیص بدند و بقیه چیزها رو در زیر پاش قربانی کنند.”
***
ضمن تشکر از اداره بیمه عشق ورزی روی میدان مین، سازمان حفاظت از جانداران در حال انقراض، انجمن نارساییهای قلبی و عاطفی، عالیجناب آلفردو آپاراتچی سینما پارادیزو، خانواده رقیق القلب دکتر ارنست و بقیه مهربونا، پیغام های هشدارآمیز شما دریافت شد. در نهایت شرمساری باید عرض شود که وقتی که پای “او” در میان است، ما بی مهابا All-in می کنیم. فرقی نمی کند که مشغول بازی پوکر باشیم یا زندگی.
نوشته شده در روزمرگی | 1162 پاسخ »
ژوئن 30th, 2008


سفر به ونکوور واسم مثل یک تکلیف شرعی شده بود که به حول و قوه الهی بالاخره بعد از سه سال تونستم اون رو ادا کنم! اون همکلاسیهای بیعاری که از شدت نبود امکانات با کوکتل پنیرهای “سگ پز” روزگار می گذروندند و بزرگترین خلاف سیاسی شون شرکت در تریبون آزاد نوباوگان دوم خردادی بود و مهمترین تفریحشون دراز کشیدن نیمروزی روی چمن های روبروی دانشکده کامپیوتر بود و بزرگترین شیطنشون finger گرفتن از دختر موردعلاقه شون یا چت کردن با یه آی دی ناشناس از روی اون ترمینالهای VAX مادرمرده بود، شاید در اون زمان حتی توی خواب هم تصور نمی کردند بعد از این همه مدت دوباره و فرسنگها دورتر توی یه گوشه دنیا دور هم جمع بشند. می شد خیال کرد که از یه خواب صبوحی بلند شدی و می بینی که به یه جغرافیا و دوره تاریخی جدید پرتاب شدی. اون هم برای هم ورودیهای ما که رفتن به Abroad واسه ادامه تحصیل در بهترین حالت کسب یک تجربه جدید و عمدتا همراه شدن با یه موج بود تا یک برنامه از پیش فکر شده برای فرار از آینده نامعلوم آن مملکت (شبیه به چیزی که در بین نسل جدید مد شده). با وجودیکه هیچ کس از انتخابی که کرده بود پشیمان نبود، داشتیم فکر می کردیم مگر ما چه انتظاری از زندگی داشتیم و یا این مملکت چه به ما عطا کرده که در مملکت خودمان دست نیافتنی می نمود که کم کم حس کردیم به وادی سوالهای بدیهی وارد شدیم که از قضا جوابهای بدیهی دارند و تنها راه فرار از افسردگی حاصله فکر کردن به آینده است و اینکه چه کنیم تا همدیگر را بیشتر ببینیم!
ونکوور رو نه فقط به خاطر اینکه بعضی از بهترین دوستای دوران دانشگاهم اونجا هستند، بلکه بخاطر تنوع نژادی جمعیتش، زنده بودن شهر و خیابونها و طبیعت بی نظیرش دوست داشتم. در پایان لازم می دونم از آب و هوا و ابرهای مهمان نواز آسمان ونکوور که در طول این چند روز تقوی پیشه نمودند، صمیمانه تشکر کرده و بر خالق همه چشمهای خرمایی رنگ دنیا سلام و درود بفرستم!
نوشته شده در شخصی | ۱ پاسخ »
می 19th, 2008
دیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست. قطعا اتفاقی افتاده است، جهشی، استحاله ای، دگردیسی ای، انقلاب مخملینی، چیزی شده است. وقتی که از فراخوانهای من برای شرکت شخصیت های خودساخته تحت فرمان اینجانب در هر داستان جدیدی با سردی استقبال می شود، باید پذیرفت که توطئه ای رخ داده است.
ژنرال دریادل که به تازگی به بادی بیلدینگ ایمان آورده است، می گوید حاضر نیست دوباره تن به یک مثلث عشقی بسپارد که در آن باید بار یک رابطه عاشقانه را به تنهایی به دوش بکشد تا در انتهای فیلم با چند دیالوگ پوشالی و نوایی تراژیک در مسلخ عشقی بی ثمر قربانی شود و نگاه سردش تا ابد به مدفن رویاهایش خیره بماند. او می گوید از نگاه کردن به ماهیچه های برآمده اش در آینه بیشتر احساس غرور می کند تا آفریدن حماسه در یک میدان عاشقانه.
پرنسس اسکارلت اوهارا می گوید از نقشهای تکراری و نامتعادل عروسک های متحرک توخالی یا آدمهای بیروح و پریشان چهره ای که استقلال فکری به قیمت افسردگی به آنها اعطا می شود و سرنوشتی بهتر از خودکشی در پایان داستان ندارند، خسته شده است. او می گوید از نگاه کردن به سینه های برآمده و ایستاده اش در آینه بیشتر احساس طنازی می کند تا مخاطب عاشقانه های تئاتری شدن.
سر آرتور بریوهارت می گوید ریسک سناریوی پیشنهادی که از قضا انتهای آن هنوز نوشته نشده، زیاد است. او فرمول جدیدی برای محاسبه میزان ریسک بر اساس ضریب نفوذ اکسید مهرورزی در الماس ، وقت شناسی غدد هورمونی و سرعت تخمیر احساسات دارد و می گوید با توجه به محدودیت های بیمه درمانی جدیدش حاضر نیست نقشی پرخطرتر از خوابیدن با فاحشه ها در یک داستان را بپذیرد.
سردار ایده آلوف به محض اینکه سناریو را می بیند و چشمش به کلماتی همچون “آرمان”، “اسلحه”، “اصلاح”، “مبارزه” و “اخلاق” می افتد، با لبخندی کشدار از آن استقبال می کند و می گوید جدی ترین نقشی که حاضر است در این ژانر ایفا کند نقش پیرمرد کاندوم فروش در داستان “مُسیو ابراهیم و گل های عترت و طهارت” است.
آری عزیزم، اینها همه گواهی می دهند که شرایط عوض شده است. پس وقتی به تو می گویم “دل همان دل بود، اما مست و بی پروا نبود” لطفا تیک ایت ایزی. یا وقتی از ادبیات فولکور مایه می گذارم و به تو می گویم “یه دونه ای، واسه نمونه ای، تو گلِ گلخونه ای” درک کن که حتی همین گلواژه ها با عرق جبین و سعی مبسوط سروده شده است. پس لطفا یکی از همان ژست های خود-پرنسس-بینی ات را در مقابل من اکران کن تا خیال کنم آخرین شاهزاده زنده روزگاران را پس از یک نبرد صلیبی با همه قابیلیان زمان تصاحب کرده ام. لازم نیست در این شرایط اعتراف کنی که دستور پخت قرمه سبزی را در قصرت جا گذاشته ای چون ممکن است با تبر به قطعات میکروسکوپی تکثیر شوی. آری عزیزم، دیگر این روزها کسی حاضر نیست مفت و مجانی زندگیش را در این داستانها قمار کند. حالا من ببینم می توانم این آدمکهای خائن منقرض شده را در موزه تاریخ طبیعی نیویورک به حراج بگذارم و با پولش برای تعطیلات برویم گرند کنیون. شاید دلمان باز شود و تا مدتها نه به داستان احتیاج داشته باشیم و نه به قرمه سبزی!
نوشته شده در زندگی با طعم فلسفه | 5 پاسخ »
می 12th, 2008
Le géant de papier
Didier Barbelivien
MB 2
مثل عقب نشینی مذبوحانه من می مونه از نبرد با زندگی به سنگر تنهایی. مثل اینکه اون پشت خط یه نفر هست که به محض اینکه چشمش به چشمم می افته، می فهمه چمه. رگ خوابم تو دستشه، می دونه کی باید بیاد جلو اون زخم رو قرچی تو دستش فشار بده و چرکش که بیرون رفت، صداش رو پس بندازه بگه : “همین بود قهرمان پوشالی؟!” می دونه کی می تونه جدی بحث کنه و اصل موضوع و همه حواشی رو با چند تا سوال ببره زیر رادیکال. می دونه گاهی اوقات باید دروغ های شیرین و سودمند بگه. گاهی هم که می بینه علائم حیاتیم در منطقه خیلی بحرانی بسر می برند، برمی گرده می گه : “سیگار ممنوعه عزیزم. رو تخت دراز بکش واست یه آهنگ می زارم”
نوشته شده در موزیک | بدون پاسخ »