Empty rooms, where we learn to live without love

March 16th, 2008




Empty Rooms by Gary Moore -

Loneliness is your only friend.
A broken heart that just won’t mend
is the price you pay.

It’s hard to take when love grows old.
The days are long and the nights turn cold
when it fades away.

You hope that she will change her mind,
but the days drift on and on.
You’ll never know the reason why she’s gone.

You see her face in every crowd.
You hear her voice, but you’re still proud,
so you turn away.

You tell yourself that you’ll be strong.
But your heart tells you,
this time you’re wrong.

You hope that she will change her mind,
but the days drift on and on.
You’ll never know the reason why she’s gone.

Empty rooms,
where we learn to live without love.
Empty rooms,
where we learn to live without love.
Empty rooms,
where we learn to live without love.

Empty rooms,
where we learn to live without love.
Empty rooms,
where we learn to live without love.
Empty rooms,
where we learn to live without love.
Empty rooms,
where we learn to live without love.

All alone in an empty room.
Lonliness is your only friend, hooh.
Oh, she’s gone and you’re at the end.

ز مثل زندگی، پ مثل پیچ در پیچ

March 9th, 2008

ای کسانی که از رنگ و نام کنفرانس ها نمی هراسید و تنها به خودتان توکل می کنید و مقاله تان را با اعتماد به نفس کذایی به کنفرانس بالانشین های مستکبر می فرستید، بدانید و آگاه باشید که ما هم از شما حمایت می کنیم. لذا فرشته خود را در يک بعداز ظهر بی حادثه اسفندی بر شما نازل می کنیم و روح و جانتان را از شادی لبریز می کنیم. باشد که در یک روز گرم تابستانی شما را به بارگاهمان در شیکاگو به یخ در بهشت با طعم هوش مصنوعی دعوت نماییم. تا اطلاع ثانوی همینگونه الکی خوش باشید که ما سبک مغزان را ارج می نهیم.

***

تنها صدای ساختگی پیغام گیر است که می ماند: “ضمن عرض سلام و تشکر از حضور پرشور شما در بازی عشقهای تخمی-تخیلی، به اطلاع رسانده می شود که شما به انتهای این رابطه رسیده اید. برای بازگشت کل مسیر 1 را فشار دهید، برای مرور خاطرات 2 را فشار دهید. برای دریافت قرص خواب 3 را فشار دهید. برای فحش دادن به ما 4 را فشار دهيد. برای فحش دادن به خودتان 5 را فشار دهید. برای انتقال به بیمارستان، تیمارستان یا قبرستان 6 را فشار دهيد. برای اظهار ندامت و پشیمانی خودتان را فشار ندهید، ما خودمان قبلا ترتیب همه جا را داده ایم. اگر مریض احوال نیستید، لطفا مجددا شماره گیری نفرمایید.”

***

نشانه ها را باور ندارم. این هم در کنار خیلی از چیزهایی که خیلی سخت باور می کنم یا اینکه دوست دارم سخت باور کنم. برای همین است که تا کنون در برابر وسوسه های درونی و بیرونی که مرا به آماده کردن سفره هفت سین فرامی خوانند، مقاومت کرده ام. سعی می کنم بهار را تنها با نمودهای قابل لمس آن مثل خوب شدن هوا، طولانی شدن روزها و شاد شدن چهره شهر برای خود تعریف کنم و از فکر کردن به همه نشانه های انتزاعی پرهیز کنم. در این شرایط سفره هفت سین از القاء کمترین حس مثبتی در من عاجز است. شاید هیچ چیز وحشتناک تر از سفره هفت سینی که به تنهایی آماده می شود، به تنهایی دیده و لمس می شود و به تنهایی جمع می شود، نیست.

March 6th, 2008

در اينجا هم گاهی فيلمهایی تهيه می شه که بنا بر عرف جامعه حاوی محتوای ناپسند هستند. Young people f…ing يکی از اون فيلمهاست (عجب عنوان بامسما و اینتوایتیوی!) که به دليل دربرداشتن صحنه های سکس بی لفافه مورد انتقاد قرار گرفته. فیلم در فستیوال سال 2007 تورنتو نمایش داده شده و قراره آوریل 2008 اکران بشه. شیوه برخورد با چنین فیلمهایی برام جالب اومد. نماینده های پارلمان دارند طرحی رو تصویب می کنند که به دولت اجازه می ده از دادن اعتبار مالیاتی (Tax Credit) به سازندگان فیلمهایی که از نظر محتوا نامناسب تشخیص داده می شه، جلوگیری کنه (تشخیص این مسئله به عهده یک کمیته از اشخاصی با پس زمینه فرهنگی هستش و خوشبختانه نماینده ولی فقيه یا ملکه الیزابت در اون حضور نداره!) توجیه مسئله اینه که وقتی فیلم برای اکثریت جامعه نامناسب تشخیص داده می شه، نباید از پول مالیات عمومی استفاده کنه. ولی خب توقیف و لعن و نفرین و تکفیری در کار نیست.

***

خیلی از اوقات برای جلب کمک های مردمی به مناطق آسیب دیده در کشورهای دیگه، آگهی های تبلیغاتی به این مضمون دیده می شه : “به ازای هر 1 دلار کمک مردمی، دولت 2 دلار کمک خواهد کرد.” از اینکه دولت یک کشور رفتارش با دیگر کشورها رو به صورت يک تابع خیلی ساده از رفتار مردم خودش تعریف می کنه، حس خوبی به آدم دست می ده. به خصوص وقتی یاد و خاطره گشاده دستی های حکومت اسلامی ایران به ملل مظلوم مسلمان سراسر دنیا در ذهن تداعی می شه.

***

مقدس نمایی نقش سربازان کشور گویا یک اپیدمی فراگیر در سراسر دنیاست. از همین جنس است ادبیات پرطمطراقی که توسط مقامات سیاسی و فرماندهای عالی رتبه، نثار سربازان کانادایی که مشغول خدمت در افعانستان هستند، می شود: “کسانی که آسایش خود را فدای دفاع از مردمی می کنند که نمی توانند از خودشان دفاع کنند” من خیلی بعید می دونم مردم عادی یا حتی سربازهایی که مشغول خدمت در افغانستان هستند، چنین تصوری از نقش خودشون داشته باشند. تکیه روی ارزشهای معنوی این عمل شاید در جوامعی مثل ایران که پس زمینه ایدئولوژیک برای پذیرش ایثار رو دارند، تا حدی منطقی به نظر برسه. ولی در جامعه فردمحوری مانند کانادا که افراد معمولا دلیلی برای ترجیح منافع جمع بر منافع شخصی خود نمی بینند، چیزی بیشتر از تعارفات کلیشه ای نیست.

March 6th, 2008

بی زحمت یه نفر بره توالت بانوان آفلاین های این خواهرمون رو چک کنه!

خودتکانی

March 1st, 2008

برای يک روز هم که شده، ساعت زنگ دار را غافلگير کنيد و ناگهان چشم بگشاييد و کابوسهای مزخرف ديشب را در زباله دان ذهنتان پرتاب کنيد و روياهای منجمدشده را از صندوقخانه قلبتان بيرون آوريد و آنها را در مقابل نور خورشيد پهن کنيد، چه بسا يخشان تا بهار باز شود.

عينک های کهنه آقای فیلسوف شاکیان را عوض کنيد و از او بخواهيد تا به هنگام قدم زدن، بجای سيگار کشيدن شراب بنوشد و پنجره اتاقش را بگشاید و بجای تئوری بافتن از زندگی، کمی هوای تازه استشمام کند.

به فقر و بی عدالتی و خشونت فکر نکنید و دنيای بیرحم وانفسا را فراموش کنید و به واقعيت هایی که نمی توانيد تغيير دهيد، نيانديشيد و بر سر مزار خدا حاضر شويد و برایش فاتحه ای بخوانيد و چه بسا او را ببخشيد!

به این زندانبان زهرمار بخورانيد و مرغ دلتان را برای يک روز از قفس آزاد کنید و تفالی به موزیک های جاودانه خود بزنید، چه بسا فال به Schindler’s List افتد. وانگه آن را دوباره نفس بکشيد و ببينيد زندگی از پشت دريچه نمناک چشمها چه سبک می شود.

کمی هم دچار توهم شويد و گاهی او را آنطور که دوست داريد ببينيد و دروغهایش را وقتی که او زیبا می شود و با هیجان خود را ابراز می کند، باور کنيد و از انتهای راه آنقدر نترسيد.

خودتان را تحویل بگيريد و چه بسا برای خود تولد هم بگيريد و اعداد را در خماری بگذاريد و به دنيا اعلام کنيد که هيچ وقت تا بدين حد احساس جوانی و تازگی نمی کرده ايد.

من تندتر می دوم، تو محوتر می شوی

February 24th, 2008

چه شبها و روزها که در آن اتاق تنهایی برای حل مسئله های هندسه به خود می پیچیدیم گویی داریم مغز خود را برای بنیانگذاری انقلابی تاریخی در علم ریاضیات صیقل می دهیم و چه دیر فهمیدیم داریم در اتاق لذتهای غیرعادی مان تنها و تنهاتر می شویم و چه آسان به عشق آدم حسابی شدن از روی نوجوانی خود پریدیم و آن هیجانات آنی پس از اکتشاف چه زود تنهایمان گذاشتند.

و خیالمان همیشه همینطور وحشی و فرسنگ ها جلوتر از واقعیت برای خودش پر می زد. شاید هم چاره ديگری نبود؛ در آن روزها تنها به پر خیال بود که می توانستیم از میان آن دیوارهای بلند و ضخیم بگذریم و با حسی آميخته از اميد و ترس، بر روی چهره مبهم آدمها قمار کنیم. دیوارهایی که از جبر اجتماع، جغرافيا و شکل گیری تصادفی ژنها سرشته شده بود و صلابتش بزرگترین دهن کجی بود به آرزوهایی که تا آنسوی دیوار کش می آمدند. شکست در قمارها نه تنها از آدمها موجوداتی محافظه کار و بی جربزه می سازد، بلکه همان تصوير مبهم از بانوی آرزوهايشان را از ذهنشان پاک می کند.

و دیگر خودمان هم یادمان نمی آيد که آن سوال بزرگ، آن بيخبری لعنتی نفس گیر، کی به سراغمان آمد و گلویمان را در چنگالش گرفت و وجودمان را همه به تلاطم جستجو تبديل کرد. به امید یافتن معنی زندگی به کجاها و ناکجاها که سرنکشيديم و از چه سوداهای باطلی سرمست نشدیم. تنها به لطف يک پوست اندازی دردناک روحی بود که توانستیم از این دور باطل نجات یابیم و باور کنیم که زندگی تصادفی است که می توانست هیچ وقت اتفاق نیفتد. تازه در این زمان بود که متوجه شديم چقدر در اين لباسهای آرمانگرایی فانتزی به نظر می رسيم. زمان با همه کرختی اش از روی ما خواهد گذشت و در آینده ای نه چندان دور هیچ کس به خاطر نخواهد آورد که يک نفر در سراسر عمرش با هزار نقاب دروغین به زندگی لبخند زد در حالیکه بغض بیهودگی و تنهایی لحظه ای راحتش نگذاشت.

و به آرزوهای بلندی می نگرم که همیشه برای چیدنشان کوتاه بودم. آرزوهایی که فرسنگها دورتر، چه وسوسه انگیز و پرطمطراق، انتظارم را می کشیدند و تنها وقتی به آنها می رسیدم که دیگر پیر شده بودند و پس از آن دیگر غرورم را ارضا نمی کردند.

Your yearly dose of Valentine

February 13th, 2008

این شعرم را
سارق قلبم
هذیانم
شکنجه جانم
عزیزم
عشقم
بپذیر
شاید
تا ولنتاین سال دیگر
لعنت هم بر تو نفرستادم!

سروده مشترک از اینجانب و جناب ولادیمیر ولادیمیرویچ مایاکوفسکی!

کفاره

February 10th, 2008

 

کفاره (Atonement) روایت زندگی يک خانواده انگلیسی در فاصله سالهای 1935 تا 1940 است. براینی، دختر بااستعداد و جوانتر خانواده، در سودای نويسنده شدن است و در همان حال گوشه چشمی دارد به رابطه عاشقانه خواهر بزرگترش سيسيليا و رابی، پسر دلربای همسایه. براينی که از رابی دل خوشی ندارد، مرتکب سوء تفاهمی می شود که مسير زندگی سیسيليا و رابی را به کلی عوض می کند.

و مناسبات زندگی چه همه پتانسیل عمیقی برای پیچاندن آدمها و به فاک دادن آنها دارند. خیلی اوقات نه به آدم خبيثی احتیاج است، نه به جنايتکار جنگی، نه به بلای آسمانی و نه به انقلاب اسلامی! همانند یک ماشين خودکار Stochastic است که آدمها را از يک طرف به عنوان ورودی ميگیرد، آنها را طی يک پروسه احتمالی مورد پردازش قرار می دهد و جنازه شان را از آن طرف تحويل می دهد. در کفاره هم اگر از اشتباهات براینی که در مقیاس حسادت و سوء تفاهم بچه گانه اش قابل قبول است بگذریم، مقصر ديگری برای تباهی زندگی قهرمانهای داستان به جز خود جريان زندگی نمی يابيم.

 

پای رابی به طور کاملا ناخواسته به ميدان جنگ کشيده می شود. جايی که در آن نه برای مهين پرستی يا ادای وظيفه شخصی، بلکه برای بازگشت به سيسيليا تلاش می کند. کلنجارهای رابی برای پذیرفتن شرايطش در ميدان جنگ در فيلم به خوبی حس را منتقل می کنند.

“برويد در ميدان جنگ عشق ورزی کنید تا از ابتذال نجات يابيد!” گویا اين شعار يکی از کليدی ترين معیارهای موفقيت درام ها در تاریخ سینما بوده است. بيمار انگليسی و کازابلانکا را بياد آوريد که در آن چگونه استفاده از پس زمينه جنگ چنین تاثیری در فیلم گذاشته بود. تنها اقتدار و بیرحمی جنگ است که می تواند سرنوشت رابطه هایی را که آرام آرام جوانه می زنند و يا مدتهاست در محاق روزمرگی گرفتار شده اند و از تبادلات اروتیک فراتر نمی روند، چه ناگهانی تعیین کند.

اپیزود سوم فيلم براینی را در حال مصاحبه با يک برنامه تلويزيونی نشان می دهد. مصاحبه به انتشار رمانی از براینی اختصاص دارد که آنرا آخرين رمان خودش معرفی می کند. اگر چه پیام بخشی از داستان بصورت ديالوگ منتقل می شود، ولی پایان ماجرا تقریبا غیرقابل پيش بینی به نظر می رسد.

“هنر خلق آن چيزی است که طبیعت و زندگی از آفرينش آن ناتوانند ”
و پرنده تیزپرواز هنر با آن رسالتهای جاه طلبانه اش گاهی در چنگال زندگی چه همه حقير و ناتوان به نظر می رسد. براینی به جبران اشتباهش در راه خلق رمان پیر می شود. سیسيليا و رابی را در رمانش از عطش عشق ناتمامشان سیراب می کند، سالها برای خاتمه يک رمان فانتزی با خود کلنجار می رود. اما انگار فقط مرگ قریب الوقوع اوست که می تواند او را از اين توهمات بیرون آورد. سردرگمی براينی در انتهای فيلم بیش از آنکه از احساس عذاب وجدان او حکایت کند؛ گویا بيانگر ناتوانی هنر در مقابل واقعيت های ناگزير زندگی است.

February 2nd, 2008

بازتاب حماسه جاودان شهيد ممه بوس در ميهن اسلامی 

روح سرگردان بنيانگذار انقلاب
رهبر ما آن دانشجوی دکترای بيست و پنج ساله ایست که بی نارنجک بدرون آسانسور می رَوَه و سرش را بر روی آن ممه های مفسده منفجر می کنَه.

مقام معظم رهبری
عزيزان من، اقدام انتحاری آن جوان متعهد و متخصص برگ زرين ديگری از دستاوردهای جوانان انقلابی اين مرز و بوم است. انتظار من از شما اين است که آن ممه های استکباری را در هر مکان، هر زمان و هر موقعيت سوق الجیشی مورد حمله قرار دهيد.

حجت الاسلام محمد خاتمی
چه بسا آن جوان می توانست با گفتگوی بين تمدنها در داخل آسانسور اين تنش ممه ای را به شکلی مسالمت آميز برطرف کند و خدای نکرده اسلام عزيز را نه به عنوان تهدیدي برای ممه، بلکه همچون آغوش گرمی برای آن در چشم دشمنان اسلام و صاحبان آن ممه ها جلوه دهد.

خواهر فاطمه رجبی
اين واقعه بار ديگر نشان داد که دنيا بسرعت و با اقتدار در حال “احمدی نژادی شدن” است. ضمنا یاد و خاطره آن شور جوانی بين اينجانب و محمود را گرامی می دارم.

سردار رادان
به حول و قوه الهی و با استمداد سربازان خوشنام و تحصيلکرده امام زمان اولين فاز طرح امنيت اجتماعی فرامرزی با موفقيت به پايان رسيد.

حجت الاسلام حسنی
آخر جوان در اين هوای سرد سر کوچه ايستاده ای بيفتک گاز می زنی، خاک برسرت! برو ممه گاز بزن که هم برای خودت و هم برای فردای اين انقلاب منفعتی داشته باشد.

خواهر عشرت شايق، نماينده مجلس مردمی
خواهرم، اگر اقتدار مجلس هفتم در مبارزه با بی بندوباريهای آن جرثومه های فساد و فاحشه های بی در و پيکر به اسم فمينيسم نبود، امروز نه تو ممه داشتی، نه او و نه من.

انجمن فمينيست های جهان وطن
“ای قطره، به رود بپیوند!” از شما دعوت می شود تا در تجمع اعتراض آميزی که در روز يکشنبه سوم فوريه همزمان در ميادين اصلی شهرهای بزرگ سراسر دنيا برگزار می شود، شرکت نماييد. با بستن ربانی سياه به ممه های ستم ديده و برهنه خود و مشارکت در رژه ، صدای اعتراض خود را عليه نقض گسترده حقوق ممه ای زنان به گوش دنيا برسانيد.

از وصيت نامه شهيد راه ممه
و اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند، ذره ای از عشقم به آن ممه ها عقب نشينی نخواهم کرد.

ریشه های تلخ و شیرین

February 1st, 2008

پاهایش ديگر خشک شده اند. هیچکس نمی تواند باور کند که می شود روی اين پاها راه رفت به غیر از خود پيرمرد که دارد تلاش می کند با یکی ديگر از واقعيتهای زندگيش بجنگد. رنج طاقت فرسای راه رفتن را به جان می خرد تا به ویلچر نه بگوید.

تصور یک ساعت بیکار ماندن و از آن بدتر از کارافتادگی برایش از مرگ سخت تر است. به همین دلیل است که بعد از این همه سال، هر روز با اولین خمیازه های خورشید از خانه بیرون می زند.

متعلقاتش به جانش بسته اند. چه فرزندان و نوه هایش باشند چه درختهای توت باغهایش. حتی یک خیال شوم می تواند قلبش را همچون دیگی سربياورد و اضطراب را در جای جای چهره چروک خورده اش پهن کند.

آدمهای زندگیش را با ديواری ضخیم در قلبش از هم جدا کرده است. جابجایی از يک سمت ديوار به سمت ديگر اگر نه غيرممکن، ولی سخت و طولانی است.

نمی دانم چه انگیزه ای بعد از اين همه سال او را به ادامه زندگی فرا می خواند. زندگي ای که برایش سراسر مبارزه بوده تا جایی که روحش را با آسایش بیگانه کرده است.

پیرمرد را دوست دارم، نه برای اينکه مرا به گذشته ام پيوند می دهد و يا با من همخون است و يا مثل کوه پشت من ايستاده است و يا عيدی های پدربزرگی اش را حتی اگر فرسنگ ها از او دور باشم، برایم در قرآن نگه می دارد يا …
برای سادگی، صداقت و استقامتش به او عشق می ورزم. هرچند مجبور شده ام با خیلی از روحیاتی که از او به ارث برده ام در خود بجنگم.