Archive for January, 2005

Sunday, January 16th, 2005

پله پله تا ملاقات زندگی

زنگ فلسفه به صدا در می آيد تا همه آدمکهای ذهنش را به کلاس فلسفه فراخواند. آنها بارها و بارها قوانين حضور در اين کلاس را دوره کرده اند و می دانند که بايد همه دغدغه های روزمره، دردهای جسم، افکار پريشان و خاطرات تلخ و شيرين خود را در بيرون کلاس جا بگذارند و فقط مجازند کالبدشان را برای حمل و نگهداری مغزشان به همراه آورند.

همه آرام و بی صدا بر صندلی های خود ميخکوب شده اند، به عنوان اصلی تابلو که سالهاست تغييری نکرده، خيره شده اند و هر لحظه انتظار ورود استاد عصاقورت داده خود را می کشند. خبر می رسد که استاد در اين روزها به يبوست ذهنی دچار هستند و تا مدتی نمی توانند جهانيان را از تشعشعات ذهن مبارک خود بهره مند سازند.

دارم نفس تنگی می گيرم. ارتفاعت رو کم کن!

***

افسون زادیی از زندگی

خيل پرندگان ساعتهای بيولوژیکی خود را کوک کرده اند و در يک اقدام دسته جمعی مشغول کوچ به سرزمين های گرمسيرند. نمی دانم اين پرستو چرا و از چه زمانی از دسته خود جدا شده و روی درختی که در کنار نيمکت تنهایی من قد برافراشته، آرام گرفته است. شايد او هم از نظام تهوع آور و تکراری زندگی عصيان کرده است و سرنوشت خود را در راه ديگری جستجو می کند. دلهره چشمانش برايم آشناست. مدتی بدون پلک زدن به چشمهایش خيره می شوم. شايد اين به او آرامش دهد و بخواهد لحظاتی در سفره تنهايی من شريک شود.

ولی هيچ دليلی نداره اين پرنده به اون دسته پرنده های مهاجر متعلق باشده يا اينکه ممکنه فقط خواسته لحظاتی بنشينه و اين بالا استراحت کنه. تو هم سعی کن زياد به چشمهاش خيره نشی. چون ممکنه زيادی باهات احساس راحتی کنه و بخواد قبل از بلندشدن به نشانه تشکر يه تيکه گوهر ناياب بهت هديه کنه. اون وقت تو می مونی و سفره تنهایی که به پی پی پرنده مزين شده!

نفسم داره می گيره. لطفا ارتفاعت رو کم کن!

***

سيدهادی خامنه ای نسبت به تحديد فضای جامعه هشدار داد.

“اگر بتوانيم شخصی مانند کروبی را در انتخابات معرفی کنيم و او رئیس جمهور شود، حداقل اين است که وضع موجود حفظ می شود. در غيراينصورت ممکن است حذف های شديدی صورت گيرد و لطمات بزرگی به کشور وارد شود.”

عکس اين گاوهای ديپلمات افسرده م می کنه. ولی قول می دم تو اين فرصت باقيمانده شاخهاشون رو باهم مقايسه کنم و بر اساس عيار اونها يک تصميم درست بگيرم. من يک شهروند فعال، واقع بين و هميشه در صحنه ای هستم.

فقط الان نفسم می گيره. لطفا ارتفاعت رو کم کن!

***

خبرناراحت کننده

امروز مخمل خانم سومين کارگر خودش رو برای اينکه لاک پشت عزيزش رو با آشغال اشتباه گرفته و اونو بيرون انداخته بود، از خونه ش بيرون کرد.

خبر خوشحال کننده

بالاخره شرلوک هلمز آپارتمان تونست با تلاش بی وقفه و بررسی همه شواهد موجود، منبع بوی نامساعد آپارتمان رو کشف کنه و بار ديگه لياقت خودش رو نسبت به مدير بی عرضه قبلی آپارتمان به رخ همه بکشه. حالا ديگه تو چشمای همه اهالی می شه خوند که فردا روز ديگری است!

ارتفاع فعلی : صفر متر از سطح گُه!

ديگه لازم نيست ارتفاعت رو کم کنی. می تونی همينجا منو پياده کنی و به هر جهنمی که دلت خواست، واصل شی!

Sunday, January 16th, 2005

در قلمرو خواب

آنگاه

چشمان نگهبان شب شدند

تا هجوم خواب را

به قلمرو پلک ها پاس دهند

تا رويا نيايد

تا پلک ها نخوابند

تا مرگ های دلتنگی

نگاه را ندرند

آه!

ای خاطرات کوچک خاکستری

با طپش های قلب تان

مرا بيدار نگهداريد

که کابوس در قلمرو خواب

در کمين است!

منظر حسينی

Thursday, January 13th, 2005

معلم پروازت را بخاطر بسپار

بادهای شب پیما را دوست دارم. با حسی که این آهنگ رو آدم می گذاره :

به نیمه شبها دارم با یارم پيمانها

که برفروزم آتشها در کوهستانها

هه! تازیانه های وحشی باد روی تو اثری نداره.

بی نیازی و بی پروايی رویین تنم کرده است. من ديگر شکست نخواهم خورد.

اما بايد این رو طوری با خودت زمزمه کنی که پوست شب رو خراش ندی یا اینکه زندگی رو که داره تو آخورش خروپف می کنه، از خواب بيدار نکنی.

یه جمله غبارگرفته از آرشیو ذهنت خودنمایی می کنه.

“ایمان و دوست داشتن رویین تنم کرده است.

من دیگر شکست نخواهم خورد.”

و جالبه که الگوهای پروازت تغيير نکرده. فقط بالهای پروازت عوض شده. آدم تو زندگی یکبار کافيه که پرواز کردن رو یاد بگيره. بعد ديگه با هر بالی که دلش خواست، می تونه پرواز کنه.

Saturday, January 8th, 2005

وقتی نمی توانی بنويسی، افسرده ای.

وقتی افسرده ای، نمی توانی بنويسی.

دنبالِ من بيا!

Saturday, January 8th, 2005

اینجا عاليه، نه فقط واسه اينکه چرندترین نوشته هاش یهو می شند بهترین ها.

اینجا رو باید خوند!

Thursday, January 6th, 2005

انقدر کوچیک بود که حتی کارش رو یاد نگرفته بود. همين طور آدامس ها رو به زور می گذاشت تو دست آدمها، بدون اينکه صبر کنه ازشون پولش رو بگيره. به ايستگاه بعدی که می رسيد، از واگن میومد بيرون و می رفت سراغ واگن بعدی!

آدمها با يک نيشخند بر لب ردپاش رو دنبال می کردند و به مظاهر دنيای پست مدرنشون فکر می کردند و اون شايد به اين فکر می کرد که تا چند ايستگاه ديگه به آخر قطار می رسه!

اون لجنی که مجبورش کرده اين کار رو بکنه، حتی یه خورده به خودش زحمت نداده که کارش رو درست بهش ياد بده يا شايد هم لباس دريوزگی ش رو چندسانتی کوتاهتر کنه!

Sunday, January 2nd, 2005

آزادی

ورق های تنبل تقويم

پاندول های سنگين ساعت

خانوم معلم!

گفتيد از “آ” يا “ي”

چند حرف فاصله بود؟!