Archive for September, 2004

Wednesday, September 29th, 2004

سوگند به بغض، وقتی لحظاتی به شکستنش باقی است.

سوگند به غرور، وقتی برای قربانی شدن در پای تو سبکبال می شود.

سوگند به غم، وقتی با زخمهای روحت همنوا می شود.

سوگند به شادی، وقتی می کوشم تا آن را در گهواره چشمانت بخوابانم.

گاهی اوقات فقط سوگند می تونه تو رو تو زندگی غسل تعميد بده.

Wednesday, September 29th, 2004

“اصل زندگی همون نصفه شبهاست”

اين رو گفتم و مردمان فراوانی با علائق و روحيات و فرهنگهای مختلف به من گرويدند.

اگر می دانستم، زودتر ادعای پيغمبری می کردم!

Monday, September 27th, 2004

هنوز تهوع تلخ صبحگاهی از جلوی پرده چشمهات کنار نرفته که چهره لطيف و چرند صبح با صدای ابلهانه گوينده زن راديو هم آهنگ می شه : “بخند تا دنيا به روت بخنده” ، “زندگی هميشه به آدمهای اخمو اخم می کنه” … (آخه نمی دونم اين گنداب رو چندبار و به چند زبون مختلف می شه قرقره کرد؟!)

بخودت ميای که می بينی تو تاکسی نشستی. چند روزه که صحنه سر بريده اون مرد آمريکايی با پس زمينه آدمهای سياه پوش و پرچمهای لااله الا الله از جلوی چشمهات کنار نمی ره. نمی دونم چرا دنبال قاتلين بالفطره اون آدم تو دور و بر خودم می گردم. نمی دونم!

چهره اکثر دانش آموزان و دانشجويان گرامی از قداست علم و دانش منور شده! یه پسر سفيدروی و تر و تميز دبستانی که به زحمت به 10 سال می رسه، يه مسير می گه. با ما هم مسير نيست، ولی راننده با لحن چندش آوری می خنده و می گه : “سوار شو بريم. د بيا بريم ديگه”

پسرک سوار نمی شه. به طرف صورت کريه ش برمی گردم. تازه متوجه می شوم افتخار مجاورت با يک سگ سبيل تمام عيار رو داشتم و تا حالا نمی دونستم. هرزگی از سر و صورتش می باره. فرصت خوبيه تا همه تهوعات انباشته شده رو تو صورتش بالا بيارم. نمی دونم اون ارزش عق زدن رو نداره يا واسه من نايی باقی نمونده! تصور می کنم چند سال ديگه م.آ با چه احتمالی تو يکی از همين خيابونها با چنين جونورهايی مواجه می شه.

دلم می خواد يه سوراخی، يه چاهی، يه چيزی گير بيارم توش تف کنم.

Monday, September 20th, 2004

u used to fly so high

هر غروری هزينه ای داره. هزينه ش که پرداخت شد، می بينی که چطور نرم می شه. می دونم. يه جورايی اسفناکه. ولی اينو واسه اين می گم که دچار خود-نشکستنی-پنداری نشی و اگه یه روز يه عقاب تيزپرواز رو ديدی که ارتفاع کم کرده و واسه يه قالب پنير داره کلاغ وار قارقار می کنه، تو ذوقت نخوره.

غرور هزينه ای داره. هزينه ش که پرداخت شد …

Thursday, September 9th, 2004

کدوم شعله؟

یه جورايی به قهرمانهای فيلمهای کيميايی حسوديم می شه. به اصطلاح مردای روزگار. از اين جهت که هنوز دليلی واسه مبارزه کردن تو زندگی دارند. ناموس بربادرفته، خاک برباد رفته، جوونی برباد رفته، عشق بربادرفته، … پايان تلخ سرنوشت هاشون اصلا مهم نيست. به نظر من بازهم خيلی خوشبخت هستند. شعله ای که تو وجودشون زبونه می کشه، گاهی اوقات واسه زندگی خيلی لازمه. با وجوديکه که دردها و دغدغه هاشون يه جورايی واست خنده دار شده، اما سيب زمينی پشندی شدن هم کم خنده دار نيست. هی! می دونی چی می گم؟!

Thursday, September 2nd, 2004

“تا وقتی سيفون هست، می توان به زندگی ادامه داد”

حتی سهراب سپهری هم دوزاریش افتاده دیگه. من تعجب می کنم از این جماعت ابله!

Thursday, September 2nd, 2004

در برهوت احساسات

بیادم آوردی

عاشق میوه تلخی بودم

نامش دلتنگی