Archive for October, 2003

Friday, October 3rd, 2003

زن، زيبايی، exhibition و چند چيز ديگر

در ميزگرد برنامه ريزی برای نمايشگاه حلقه زده می باشيم. آقاي بيزينس ما را اينچنين نصيحت مال می کنند :

“لطفا با مراجعه کنندگان با حوصله برخورد کنيد.

“آقايان اصلاح هر روزه صورت فراموش نشود.

خواهشمندم سر وقت در غرفه های خود حاضر شويد.

در صورتيکه بحث فنی در گرفت، به هيچ وجه سعی نکنيد مخاطب خود را کنف کنيد!”

و با نگاه های کج و معوج به سمت اينجانب در انتهای کلام نورانی خود به همه می فهماند که بنده برای گوش سپردن به اين نصايح محتاج ترين می باشم.

در هنگام زمان بندی حضور افراد در غرفه ها، قوانين زير را وضع می کنند :

1 – آقای دکتر مهربان.

2 – يک نفر از گروه فنی.

3 – يک عدد خانم خوش چهره!!!

و خانم چهره که در کنار اينجانب نشسته است، مقاديری ذوق مرگ می شود که تنها خوش چهره حاضر در جلسه می باشد. آقای بيزينس نصيحت هايش را با اين جمله به پايان می رساند :

“بياييد دست در دست همديگر بگذاريم تا … ”

نصيحت آخرش ما را پسند می افتد. دستان خانم چهره را جستجو می کنيم تا به آن عمل کرده باشيم!

Friday, October 3rd, 2003

تو غرفه خودمون مستقر شديم. غرفه روبرو واسه سرگرم کردن ما به اندازه کافی جذاب هست. به لطف همسايگی با اونها ما فهميديم که می شه واسه دموی تنها يک محصول از 8 دختر خانم و 2 عدد آقا استفاده کرد. خانم های محترمه در اکثر اوقات يا مشغول خنديدن هستند يا مشغول خوردن يا مشغول عکس انداختن از همديگه. آقايون هم رسالت شريف گوش کردن به فرامين خانم ها رو بر عهده گرفتند.

از آقای دکتر مهربان می پرسم: “ما چرا انقدر شنگول و ذوق زده نيستيم. بريم پش خانمها واسه مشاوره؟!”

دکتر خيلی ريلکس برمی گرده می گه : “اه عزيزم، تعجب نکن. زنها اصولا exhibitionist هستند.by nature!”

*****

در ميون مراجعه کننده های رنگارنگ، غرفه مون ميزبان يه پدر و مادر و يه دختربچه سه چهار ساله فلفلی(بخونيد يه توله نمک!) با موهای طلايی، چشم های سبز و يه کوله پشتی عروسکی می شه. خانم چهره اولين نفريه که برايش غش و ضعف می کنه. آقای دکتر مهربان هم با دوربينش مشغول عکسبرداری می شه. من هم سرکيسه احساسات خودم رو شل می کنم و سه تا از شکلات های سفارشی رو بهش تعارف می کنم. با يه حالت ملوسی قبول می کنه. شانس مياره به کشيدن لپش اکتفا می کنم و لب و دهن و اون دندونهای يکی در ميونش رو يه جا قورت نمی دم.

وقتی از غرفه مون می رند بيرون، به اين نتيجه می رسيم که ما تنها غرفه ای نبوديم که با ديدن اون دختر بچه از کار بيکار شديم. من و خانم چهره در حاليکه تا منتها درجه رويت با او بای بای می کنيم، وارد اين بحث شيرين می شيم که زيبايي ظاهری چه تاثيری تو زندگی زنها داره.

Friday, October 3rd, 2003

نگاه مثبت :

يک دختر زيبا در اکثر جاها مرکز ثقل توجه می شه.

چنين کسی برای اعلام وجود (که يکی از نيازهای اصلی هر آدمی به خصوص در دوران جوانی و نوجوانی هستش) هيچ انرژی اضافه ای مصرف کنه.

نتيجتا اين توجه، تو زندگی شانس ها و موقعيت های بيشتری واسه پيشترفت در اختيارش قرار می ده. علاوه بر اين زيبايی می تونه در ايجاد اعتماد به نفس واسه حضور در اجتماع خيلی موثر باشه.

نگاه منفی :

مالکيت! يه دختر زيبا مجبوره سنگينی اين واژه رو بيش از هر کس ديگه ای تو زندگی تحمل کنه. از قربون صدقه رفتن های پدر و مادر و اطرافيان تو دوران کودکی گرفته (که هر کدوم زيبايی يه قسمت از چهره ش رو به خودشون ربط می دند) تا حساسيت های همسر آينده. (اين يک واقعيت غيرقابل انکاره که هر چی زيبايی يک زن بيشتر تو چشم بزنه، تمايل همسرش برای اثبات مالکيت رو اون بيشتر می شه. شايد از روی ترس!)

جالب اينجاست که خيلی اوقات لايه های اجتماعی ديگه هم نسبت به اين زيبايی ادعای مالکيت می کنند. زندگينامه پرفراز و نشيب گوگوش يک نمونه از آدمی رو نشون می ده که تو زندگی از واژه مالکيت لطمه خورده و حتی در برهه ای از زندگی مثل عروسک خيمه شب بازی بين کارگردان ها و صاحبان کاباره ها دست به دست می شد. آدمهايی که تو طلاقش از بهروز وثوقی و حضور ناخواسته ش تو فيلم “در امتداد شب” تاثير زيادی داشتند.

يک دختر زيبا مجبوره ابراز توجه و انرژی مثبتی رو که از اطرافش می گيره، به نحوی پاسخ بده. و معمولا يک پاسخ مثبت رو انتخاب می کنه. يعنی سعی می کنه خودش رو به چيزی که ديگران ازش تو ذهن خوشون ساختند، نزديک کنه. چنين آدمی به ظاهر همه اين توجهات رو مجانی بدست مياره، ولی در واقع به قيمت تنهايی و آزادی شخصيش تموم می شه. اين آدم فرصت کمی برای عميق شدن در زندگی و شناختن خودش داره. به همين دليل احساس نياز جدی به علم، هنر، ادبيات، نوشتن و خيلی مقولات ديگه رو پيدا نمی کنه.

مثلا به نظر من اين موضوع اتفاقی نيست که می گند “تو فلان دانشگاه هر 10 سال يکبار ممکنه فقط يک دختر ظهور کنه که زيبايي آنچنانی داشته باشه” يا “اولين زن زيبا و متفکر واقعی را بايد در موزه نگه داشت”

و اما اين زيبايی وقتی با بلاهت ترکيب می شه، حاصلش معجونی می شه از غرور کاذب.

راستی آدما چطور می تونند نسبت به خصوصيتی که کوچکترين تاثيری در بدست آوردنش نداشتند، احساس تفاخر کنند؟!

و باز می رسيم به يکی از تناقض های تلخ و شيرين خلقت آدم،

وقتی می بينيم نعمت بزرگی مثل زيبايی می تونه (بصورت مستقيم يا غير مستقيم) حصار تکامل آدم بشه،

و يا وقتی محروميت از اين نعمت می تونه (بازهم به صورت مستقيم يا غير مستقيم) بهونه بزرگ شدن روح آدم بشه.

Friday, October 3rd, 2003

“مقدم سردار سرتيپ پاسدار خلبان دکتر قاليباف را ….”

اگه بشه تعيين کرد که چه مقدار بلاهت در اين پيشوند ترکيبی نهفته هستش؟!

اگه بشه تصور کرد از ترکيب چنين عناصری (سردار+ سرتيپ + پاسدار + خلبان +دکتر) چه جونوری به عمل مياد؟!

اگه بشه!