چهار شنبه, آوریل 16th, 2003
چه اميدی به اين ساحل؟
خوشا فريــــاد زير آب!
حماقت نامه
بعد از نيم ساعت، وقتی کلی از همديگه گله کرديم و بی رحمانه پته همديگرو روی آب ريختيم، برگشتم بهش گفتم :
“می دونی، اشتباهات و حماقتهايی که تو اين سالها مرتکب شدم، انقدر زياد هست که به ذهنم رسيده تو يه کتاب بنويسمشون و اسم کتاب رو هم بگذارم حماقت نامه! قهرمان اصلی کتاب هم خودم هستم! می خوام توش بر*نم به خودم. صد هزار بار خودم رو دار بزنم. ولی برخلاف تصور می خوام آخرش رو اينطوری تموم کنم:
خيلی خب، با شهامت به همه اين اشتباهات اقرار می کنم و حقارت ناشی از اونا رو می پذيرم. ولی هنوز خودم رو قبول دارم. خيلی زياد. بيشتر از هر آدم ديگه ای تو دنيا !
يه جورايی به اين باور احتياج دارم”
يه خورده جا خورد. سرش رو آورد بالا و گفت : “هوووم. يه جورايی خيلی عوض شدی. يه جورايی هم هنوز عوض نشدی. نمی دونم چی بگم. فقط احساس می کنم من هم به اين باور احتياج دارم. شايد اصولا همه آدمها بهش احتياج داشته باشند. يه خودباوری هميشگی”
پی نوشت : چقدر خوبه بتونيم مثل دو تا آدم (دو تا آدم ها !) روبروی همديگه بنشينيم و خيلی راحت و واضح، چشم در چشم همديگه، حرفهامون رو به هم بزنيم. کاری که متاسفانه تو فرهنگ ما موانع کلاسيکی براش وجود داره و اولين اونها هم خودمون هستيم.
آقای شمس لنگرودی در يک مصاحبه از برخورد نوع سومی درباره عشق گفته بودند :
“عشق سوءتفاهمی است که با ازدواج برطرف می شود!”
من فکر میکنم اگه جمله شون رو اينطوری بيان می کردند، کاملتر بود :
عشق يک تراژدی است که با عاقل شدن آدمها به کمدی تبديل می شود!
Without Comment!
President Bush goes for a check-up. The doctor says: I’m sorry to inform you that you have a brain problem. Your brain is in 2 parts; left & right.
In fact, the left part has nothing right in it. And the right part has nothing left in it.
مجسمه ديکتاتور
شايد بشه گفت قابل تحمل ترين صحنه ای که از اين بيست روز جنگ تو رسانه ها پخش شد، همين صحنه پايين کشيده شدن مجمسه صدام بود.
اصلا چرا دروغ بگم. خيلی از اين صحنه خوشم اومد. يه لذت عجيب غريبی بهم دست داد.
يه لحظه دلم می خواست چشمام رو ببندم و به اين فکر نکنم که ملت عراق واسه چشيدن شيرينی و عظمت چنين لحظه ای چه تلخيهايی رو تحمل کرده بودند.
دلم می خواست به اين فکر نکنم که ديکتاتور اصلی جاش امن و گرمه و حتی يه قطره خون هم از بينی مبارکش نريخته و از اون طرف، يه گاوچرون بعد از اين همه جنايت، از سقوط بغداد و اخبار جنگ اظهار خرسندی می کنه و اين وسط هزينه جنگ رو بايد اونهايی بپردازند که اصلا نمی دونند واسه چی بايد باهم بجنگند.
و اما …
بعضی ها تو پيام نوروزی شون اين سال رو سال “خدمت رسانی به مردم” نامگذاری می کنند!
بعضی ها مدام نگران اينند که آيا سرنوشت آينده عراق بدست مردم عراق تعيين می شه يا نه ؟!
بعضی ها مدام دور همديگه جمع می شند و از همديگه می پرسند: “حالا چه کنيم؟!”
بعضی ها هی در گوشی از همديگه می پرسند: “راستی، مردم چند بخش بود؟”
بعضی ها جديدا حرفهايی می زنند که اصلا به گروه خونيشون نمی خوره!
بعضی ها از ترس مدام جاشون رو خيس می کنند!
(به همين خاطر قراره جديدا روی بعضی پوشک های بچه بجای عکس نی نی های نازنازی از عکس آخوندهای سرشناس واسه تبليغات استفاده کنند!)
بعضی ها …
پووووف، حالا من و تو اين وسط چی کاره ايم؟! يعنی ما هم بايد خواب سربازهای آمريکايی رو ببينيم؟ يعنی ما هم بايد حالا حالا ها در رثای آزادی گريه کنيم و مجموعه اشعارمون رو در اين زمينه غنی تر کنيم؟
نمی دونم، فقط يه صدا تو گوشم پيچيده که سالها پيش ترس و حسرت و خشم و نفرتش رو اينطوری فرياد می زد :
پر ِ سيمرغی به کارم نمياد، قصــــه نگو
من خودم، خودم بايد طلسم ديوو بشکنم.
يه وبلاگ با تم فريدون فروغی !
اگه شما هم مثل من مدتها با صدای فريدون فروغی زندگی کرده باشيد، ولی شناختی از خود اون نداشته باشيد و بخواهيد بدونيد پشت اين صدای اهورايی و جاودانه چه خبره، احتمالا اين وبلاگ براتون جالبه. اين هم قطعه ای از وصيت نامه اين خواننده زنده ياد :
بگوييد كه بر گورم بنويسند
زندگي را دوست داشت
ولي آن را نشناخت
مهربون بود ولي مهر نورزيد
طبيعت رادوست داشت
ولي از آن لذت نبرد
در آبگير قلبش جنب و جوش بود
ولي كسي بدان راه نيافت
در زندگي احساس تنهايي مي نمود
ولي هرگز دل به كسي نداد
و خلاصه بنويسيد
زنده بودن را براي زندگي دوست داشت
نه زندگي را براي زنده بودن.
در ضمن، شما هم وقتی به زندون دل( که به نظر من يکی از شاهکارهای فريدونه) گوش می ديد، مو روی تنتون سيخ می شه يا نه؟!
ممنون از زير آسمان ونکوور بابت معرفی اين لينک.
روز 12 فروردين،
روز فريب بزرگ،
روز پيوند شوم ديانت و سياست،
روز خفه شدن دموکراسی در نطفه،
روز نهادينه شدن آخونديسم در کشور،
روز پنهان شدن گيسوان تو پشت حصار تحجر،
روز ناگفته ماندن عاشقانه های من پشت ديوار رابطه ها،
روز به چله نشستن عشق،
روز بسته شدن چشمها،
روز بغ کردن قناری ها،
روز “من شدن” ما،
تسليت باد!
و اينگونه بود که نسل (يا نسلهای) گذشته چه خوش باورانه حاصل دسترنج سالها مبارزه با استبداد داخلی و استعمار خارجی را به سيدی پير و هم کيشانش سپردند و به درون پستوهای خود شتافتند و ديگر بار که از پنجره به بيرون نگريستند، درخت نحس استبداد را ديدند که پوستينی نو به تن کرده و در خاک مذهب ريشه دوانده بود و از خون جوانان اين مرز و بوم سيراب می گشت و باغبانانی حريص به نام “آخوند” داشت.
و اينک پس از سالها بر مزار آرزوهايشان به سووشون نشسته اند.
***
اکثريت به اصطلاح نسل سومی ها، سالها پيش در چنين روزهايی که زندگی شون فقط با يک شيشه شير به اين دنيا پيوند خورده بود يا هنوز به دنيا نيومده بودند، انگار در ضمير ناخودآگاه خودشون و با زبون بی زبونی از مادرای خودشون می خوان که بخاطر نامبارکی اين روز بجای شيشه شير، جام شوکران رو سر بکشند!
لازمه يه بار ديگه تکرار کنيم که :
“پدر، مادر، ما متهميم”
يادمون باشه، بعضی اشتباهات خيلی پرهزينه اند.هميشه يادمون بمونه!