بایگانی برای فوریه, 2003

دوشنبه, فوریه 3rd, 2003

شعله خودآگاهی

اگه واقعا بعد از خوندن اين مطلب به فکر اين افتاديد که اين داستان واقعيه يا افسانه، خيلی بيکاريد!!!

“اين ابراهيم ادهم، يک الدنگ بی معنا، يک اشرافی خر پول بی درد و بيکاره بود که تفريحش فقط شکار بود، کار ديگری نداشت. ديگران کار می کردند، او می خورد! پس او چه کار کند؟ می رود شکار. کم کم چنان نسبت به شکار حساسيت پيدا کرده بود که اصلا “کارش” شده بود، و لذتش اين بود که برود، مادری، فرزندی، پدری را از بين حيوانات با تير بزند، حيوان آن جا بيفتد، اين هم لذتی ببرد، يک قهقهه کثيفی سر بدهد و برود! به گوشت و پوست که احتياجی نداشت، فقط از اين کار لذت می برد! يک آدم به آن عظمت تبديل شده بود به يک ساديست که از چنين کاری “لذت” می برد. البته داستان او افسانه است، اما افسانه ای راست تر از حقيقت.

يک روز که داشت با سرعت و التهاب دنبال شکار می رفت، يک مرتبه يکی جلوی اسبش را گرفت، ميخکوب شد. و فريادهای صاعقه آسا بر سرش که : “ای ابراهيم، خدا تو را برای اين آفريد؟” يک مرتبه می ايستد. “خودآگاهی”! يک شعله خودآگاهی! “تو! تو!” ما هيچ وقت متوجه “من” نيستيم، متوجه “خود” نيستيم! متوجه چيزهای ديگری هستيم که به دروغ به خودمان منسوب می کنيم، و درعين حال “خود” مان محروم تر از هر کس است. “تو!” يک مرتبه مثل اين که برای اولين بار کسی را، وجودی را و عظمتی را شناخت. ايستاد. برگشت. اما “ابراهيم ادهم” برگشت. “ابراهيم ادهم” ی که انسان در برابر صعود عظمتش، عروح معنويت و تعالی روحش، احساس کوچکی و حقارت می کند.”

دکتر علی شريعتی

حالا با وجود اينکه مدتها تلاش کرده باشی خودت رو قانع کنی که در واقعيت، تغييرات بزرگ به صورت مستمر ايجاد می شند و نه در يک لحظه خاص،

با وجود اينکه چشمات رو باز کردی و داری با دو تا پاهات رو همين زمين خاکی راه می ری،

ولی اگه از بچگی عادت داشته باشی که ده تا پله رو يکی کنی و بری بالا،

ولی اگه هميشه تو فکر اون جنون مقدسی باشی که شمس مثل آتيش تو وجود مولانا انداخت و همه دفترهاش رو به حوض آب انداخت،

ولی اگه هميشه بخوای پرواز کنی و مجبور باشی که شتروار زندگی کنی،

حق نداری که با يادآوری اين داستان رَم کنی؟!

حق نداری که با خوندن اين حقيقت افسانه ای يا افسانه حقيقی وسوسه بشی؟!

هوووم؟! حق نداری؟

دوشنبه, فوریه 3rd, 2003

از آن نيمه اهورايی

اومدش تو خوابم. نبودنش يه عادت شده. واسه همينه که اومدنش ميشه خرق عادت و انقدر دلپذيره. واسه همينه که لازمه بياد. هر چند دير بياد و کم بمونه. لازمه که بياد و منو از شر اين قيل و قال های پوچ و باطل و اين مرغ های تنبل خونگی رها کنه. بگه که از اون بالا، های و هوی اين مرغها چيزی جز دنبال همديگه کردن و قدقد کردن و تخم گذاشتن نيست.

بگه که تا کجاها می شه و بايد پريد.

هميشه بايد با ديدنش بگم :

“خوش می روی در جان ما…………………..ای کاشف اسرار ما ”

لازمه که بياد و خواب منو آشفته کنه. که بگه يه مرغ وحشی رو بوم هيچ خونه ای نمی شينه. يعنی چی که خودش رو اسير کنه و بعد آه و ناله سر بده که

“مرنجان دلم را که اين مرغ وحشی…. زبامی که برخاست مشکل نشيند”

لازمه که آخرش در حاليکه داره واسه اوج گرفتن آماده می شه، بگه :

خوشا عشق بازی حين پرواز

بعد هم بلند شه و بزنه به قلب آسمون.

بيدار شدم. نگاه کردم. تا دورها. رفته بود. حتی نگام هم به گردش نمی رسيد.

مثل هميشه بايد اين ديدار با يه رويای خوب و شيرين تموم شه. شايد باز هم بايد بگم تو يه دنيای ديگه می بينميت. اونجايی که هر دو در کالبد دو باز تيزپرواز آفريده شديم. اونوقت ديگه رو بوم هيچ خونه ای نمی شينيم. تا اون موقع يادم باشه که :

خوشا عشق بازی حين پرواز.

دوشنبه, فوریه 3rd, 2003

خب فکر کنم گفته بودم که چرا اين وبلاگ به اين حال و روز افتاده و حالا يه خورده منسجم تر تکرار می کنم.

به زبون آدميزادی اينطور می شه که در حال حاضر دارم شتروار زندگی می کنم. در طول روز انقدر کالری انرژی مصرف می کنم. انقدر کيلومتر راه می رم. يک متر دورتر از نوک بينی مبارکم رو هم تشخيص نمی دم. اصلا هم برام مهم نيست که بدونم سرخی قلب خورشيد تو غروب صحرا از چيه!

خلاصه اينکه “آبی دريا قدغن“. اون هم به طرز خفنی!

فکر کنم روزمرگی های يک شتر رو می شه خيلی راحت از تو کتابهای حيات وحش يا راز بقا تعقيب کرد و لازم نباشه به خاطرش به يه وبلاگ مراجعه کرد. نه ؟!