بایگانی برای دسامبر, 2002

دوشنبه, دسامبر 9th, 2002

بوسه های زشت، بوسه های زيبا، بوسه های زشت-زيبا

بعضی ها رو بايد فقط تو خيال بوسيد. چون ظريفتر از اونی هستند که بتونند در برابر يک بوسه مقاومت کنند.

بعضی ها رو بايد بوسيد، چون چشماشون مجالی بهت نمی دند که بتونی باهاشون صحبت کنی.

بعضی ها رو بايد ببوسی. چون مصرعی قشنگتر از يک بوسه بلد نيستی تا غزل خداحافظی رو باهاش تموم کنی.

بعضی از يادگاری ها رو بايد در خَفا ببوسی. چون تنها سمبل باقی مونده هستند از يک احساس، از يک باور، از يک آدم.همونطور که آخرين بت يک معبد رو می بوسند قبل از اينکه چشماشون رو ببندند و تبر رو بر پيکره ش فرود بيارند.

گاهی اوقات بايد خودت رو به خواب بزنی. تا نگاهت روش سنگينی نکنه. تا بتونه هر جور که دلش خواست ببوستت.

گاهی اوقات با اشاره به لبهای کلفت و آويزوون يک عفريته می تونی يه بچه رو زَهره ترَک کنی : “اگه شلوغ کنی، به اون خانومه می گم ماچت کنه ها! ”

گاهی اوقات بد نيست کسب اجازه ت واسه بوسيدن رد بشه و بمونی تو خماری(البته مثل يک جنتلمن) !

گاهی اوقات لازمه که لبهات رو به لبهای پرافاده ش نزديک کنی و وقتی احساس کردی کاملا رام شده ،بجای کام گرفتن از لبهاش فقط آب دماغت رو بکشی بالا و تنهاش بگذاری تا يه جوری شخصيتش رو از زير راديکال بياره بيرون!

گاهی اوقات بايد ببينی که يک موجود از نوع آدميزاد خم می شه و دستهای يک صاحب قدرت رو می بوسه تا وفاداری خودش رو به آقاش! ثابت کرده باشه.ياد سگهايی می افتی که کفش اربابشون رو ليس می زنند. ولی بايد ساکت شی و هيچی نگی.چون قيافه طرف مثل آدميزاده!

گاهی اوقات يک بوسه آتشين می تونه رخوت و يکنواختی يک فيلم پورنو رو بشکونه و چشمها رو تيز کنه و آلت ها رو … !

بعضی بوسه ها فقط سينمايی اند. در تايخ سينما يکبار تکرار می شند و همه تقليدهای بعدی کاريکاتورهای مضحکی ازاون اصليه هستند. تو اون يکبار هم ممکنه شمع در موقع حساس تو غار تاريک خاموش بشه، و نه من، نه تو و نه هيچکس ديگه نفهمه که آلماشی چطور کاترين رو برای آخرين بار تو فيلم بيمارانگليسی می بوسه.

ولی بعضی ها نبايد بعضی های ديگه رو بخاطر بعضی چيزها ببوسند. شاگرد راننده اتوبوس اينو نمی دونست و بعد از اينکه يک شکلات رو به دختر دوساله شيرين زبون داد و آروم صورتش رو بوسيد، ديد که پدرش داره با دستاش جای بوسه ش رو پاک می کنه. و من ديدم که بعد از رفتنش مادرش کار پدرش رو تکرار کرد تا مطمئن شه هيچ اثری از اون بوسه رو صورت دخترک نمونده. آخه صورت اون پسر، سياه بود و صورت اون دختر مثل آدم برفی، سفيد.

شنبه, دسامبر 7th, 2002

برداشت اول

آقای رييس جمهور می گه : “امسال در مراسم 16 آذر شرکت نمی کنم.”

و بعد چند خط پايينتر می گه : “من مخلص دانشجويان هستم!!!”

روزنامه حيات نو،پنج شنبه 14 آذر.

برداشت دوم

از اون ور آبها اونهايی که قلبشون به عشق وطن و آزادی و مردم می تپه، دارند کم کم همه معادله های سياسی مملکت رو در مقابل دوربين و روی صفحه تلويزيون حل می کنند و هر چند دقيقه يکبار تبليغی روی صفحه تلويزيون ظاهر می شه که اگه به تيترش توجه نکنی، احساس می کنی که يه تبليغه برای چيزی مثل نمايشگاه هنرهای تجسمی يا کنسرت.

زمان: ….

مکان : ….

همه چيزش مشخصه و معلوم. حتی سرانجامش. اين بار ديگه قراره يه چيزی بشه!

پنج شنبه شب، يکی از همين کانال های ماهواره

برداشت سوم

تو اتوبوس بودم. داشتم برمی گشتم. مثل هميشه روی صندلی کنار پنجره نشسته بودم و به دوردستها خيره شده بودم و مشغول خيالات فرمودن! انگار نه انگار که 25 نفر آدم تو اين اتوبوس نشسته بودند. صدای کريه موتور اتوبوس و تازيانه های وحشی باد ناموافق رو شيشه ها تنها صدای حاکم بود. انگار يه صدا کم بود که بگه :”خوشا به حال کلاغ های قيل و قال پرست…” . هر چی به تهران نزديک تر می شديم، ابرها سياه تر می شدند و ضخيم تر. قلب بزرگ آسمون پر شده بود. همه چيز واسه خالی کردنش مهيا بود. هر چی صبر کرد، هر چی صبر کردم، هر چی صبر کرديم، بارون نباريد. آخرش نفهميدم اين آسمون واسه باريدن چی کم داشت. يعنی غرش يک ابر جسور؟!

ظهر شنبه، 16 آذر

برداشت چهارم

صدای حماقت و سيمای بلاهت می تونه پس زمينه خوبی واسه لحظاتی باشه که می خوای بعد از يک هفته از شر يه تپه ريش راحت شی.

“امروز عده ای دانشجو به مناسبت 16 آذر در داخل دانشگاه تهران تجمع کرده بودند و شعارهايی عليه بعضی نهادهای رسمی و مسئولين مهم مملکتی از جمله رييس جمهور، رييس قوه قضاييه، رييس سازمان صدا و سيما سر می دادند. آنها حتی شروع به پرتاب سنگ به طرف مردم خارج دانشگاه (!!!) و روشن نمودن آتش کردند. عده ای نيروهای ناشناس نيز در اطراف خيابانهای دانشگاه شروع به برپايی تظاهرات کردند که نيروی انتظامی وارد عمل شد و بعضی از آنها را بازداشت و بقيه را متفرق کرد.”

شنبه شب، اخبار ساعت 9

برداشت پنجم

همه فريادها خاموش، همه دستها سرد، همه نگاهها منتظر، همه گره ها کور، همه حرفها شعار، همه ايمانها شکسته، همه اميدها نااميد. با همه چيز احساس غريبی می کنم.انگار باز بايد بيام مثل سالهای گذشته جملاتی رو مرور کنم که سالها پيش برای اولين بار منو با واژه ناآشنای 16 آذر آشنا کردند و هنوز نتونستم حرفی عميق تر، صادقانه تر و رساتر از اين حرفها درباره اين روز تاريخی و فلسفه اون سه قطره خونی که واسه ما به اصطلاح دانشجوها (!) به امانت گذاشتند، بشنوم :

“اگر اجباری که به زنده ماندن دارم، نبود خود را در برابر دانشگاه آتش می زدم ، همانجايی که بيست و دو سال پيش آذرمان، در آتش بيداد سوخت، او را در پيش پای نيکسون قربانی کردند! اين سه يار دبستانی، که هنوز از تحصيلشان فراغت نيافته اند ؛ نخواستند همچون ديگران، کوپن نانی بگيرند و از پشت ميز دانشگاه به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خويش فرو ببرند. از آن سال، چندين دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند. اما اين سه تن ماندند تا

هر که را می آيد، بياموزند،

هر که را می رود، سفارش کنند ،

آنها هرگز نمی روند، هميشه خواهند ماند، آنها شهيدانند.”

دکترعلی شريعتی، با مخاطب های آشنا

برداشت آخر

دستهايی که دوست دارند بنويسند. نوشته هايی که می خواند بر باد برند. آدمی که نه می تونه خودش رو گول بزنه، نه می خواد ناله کنه و ساز نااميدی بزنه. اما…

بارونی که تازه شروع کرده به باريدن. که مثل هميشه ثابت کرده که “ممکنه دير بباره، اما بالاخره می باره” که هميشه يه روزنه اميدی وا می مونه.بايد… شايد…

پنجشنبه, دسامبر 5th, 2002

با معلم بزرگ

“روزی در شواری دبيران مدرسه دخترانه ای، طفلک شاگردی را می خواستند به پيشنهاد چند تن از معلمان برای هميشه، يا به درخواست ملايمان منصف، پانزده روز از مدرسه اخراج کنند، چون در جواب اين که : چرا دامنت کوتاه است، جلو همه، در کلاس گفته : “پس چرا خودتان در مهمانی ها آن همه لخت می پوشيد، خانوم دبير؟!”

جرم بزرگترش اين که می رود کتاب می خواند و سوژه پيدا می کند و از صحت و سقم و تازه و کهنه بودن مطالب معلمين، بحث می کند ، ايراد می گيرد و مخالفت می کند! نظر مرا خواستند. گفتم : اگر قرار بر بيرون کردن بحق باشد، بايد همه شاگردان برِه را که معلم بی قدرت را قادر مطلق می پندارند و هر چه ديکته کنی می نويسند، بيرون ريخت، و تنها او را نگه داشت، که اعمالش در نظر شما غير اخلاقی است، و آن بچه های نجيب ديگر را که نمره انظباط و اخلاق و ادب شان بيست است، يک جا فرستاد به بهشت زهرا !

در طول دوران متناوب تاريخ، به نام مذهب ،فلسفه، معنويت، مليت ، جامعه و انسانيت، يک نوع روحيه و صفات و رفتار به نام “اخلاق” بوده است برای توده مردم در قبال قدرت های حاکم. “اخلاق” را با نصيحت های آقاجان و بابابزرگ، نبايد يکی گرفت، و نبايد چنان به اخلاق انديشيد که اکثر اولياء و بسياری از موعظه گران و نيز معلمان، می انديشيدند و می انديشند!”

دکترعلی شريعتی

دلم می خواد اين بالايی ها رو اينطوری بفهمم :

جرات دانستن داشته باش و به خصوص جرات عصيان کردن.

چهار شنبه, دسامبر 4th, 2002

با لينکهايی که بهار می ده، هميشه حال می کنم. اين هم يکی از سوگولی هاش .البته هول نکنيد. قرار نيست با وبلاگ عجيب غريبی روبرو بشید. نه قراره نسخه ای برای تحمل پوچی زندگی بده، نه قراره بيانه ای برای محکوم کردن سياستمداران خون آشام و مرفهين بی درد صادر کنه و نه می خواد مثل من از عشق ها و نفرت هاش بگه!

از يه درد کهنه حرف می زنه. از تنهايی ،از به اصطلاح بزرگترين بيماری انسان در طول قرنها. از ديوارها.

اصلا مگه قراره تا اين درد هست، چيز جديدی هم باشه که چشم آدم رو بگيره؟!

اينها هم چند تا از نقطه های اوج نوشته هاش که به شدت واسه من قابل درکند.

“… و او فكر مي كند باران در سرزمينش همان بارانی نيست كه در سرزمينهای ديگر می بارد . و فكر می كند باران سرزمين او باران ديگريست.

باران در برزيل با آن تانگوهای ديوانه وار با آن شور و شهوت زندگی با باران در ايران دلمرده ها و تنهاها يكی نيست. باران يكجا پای رقص است و جايي شانه ای برای خسته ای.

…..”

“…من كنار پنجره كه می ايستم تا می بينم يكی ديگه اومده پشت پنجره ش برمي گردم تو اتاقم . بعد فكر مي كنم چرا اينكارو كردم ؟

فكر می كنم مسئله سر همان وحشت است . وحشت از شناخته شدن . وحشت از رودررويی. وحشت از آشنايی . ما از شناخته شدن وحشت داريم.

اين وحشت از كجا آمده؟ اين وحشتی كه آدم ها را به انزوا كشانده است ؟ به تنهايی!

….”

“…

نيمكت من تنهام مي فهمی؟

امشب كه ياد اين عبارت افتادم و ياد آن سال ها، فكر كردم آن آدم اگر باشد اگر دوام آورده باشد می تواند درخشان ترين وبلاگ نويس جهان باشد .

….”

“…

زخم خوب شده اما جای زخم چيزی نشسته است چيزی مثل انكار مثل نفی مثل تن ندادن. زخم ها آدم را پوست كلفت مي كنند.

مي بينی ديگر چيزی تو را متاثر نمی كند.

می بينی ديگر هرچيزی تو را متاثر نمی كند.

….”

“…

هوا يه جوری بود . هوای گناه بود !

بعضی روزا همينجورين !

بعضی روزا همه چيز تو رو هل ميدن به اون سمتی كه منطقه ی ممنوعه اعلامش كرده بودی .

آشپزخونه توی اين روزها توی اين روزهای هوايی ميشه قلمرو شيطان.

….”

سه شنبه, دسامبر 3rd, 2002

می دونم. خيلی سرد شدم .خيلی. ديگه اين پيشوی وفادار هم تن به نوازش من نمی ده. می دونم!

آخه می دونی؟ از اون حلقه های پنج تايی زندگی، يهو دو تاش رو حذف کردم. اون دو تای آخريش رو.

شايد بهتر باشه که همه اون حلقه ها رو تجربه کرد. يکی رو حذف کرد. يکی رو اضافه کرد. بايد ترکيبات مختلفی از اون رو امتحان کرد.

تا اين حلقه ها هستند.

تا ترکيبی از اونها هست برای ساختن،

برای تجربه کردن،

من خراب می کنم. می سازم.

خراب می کنم. می سازم،

….

باهاش می نويسم

باهاش از زندگی می نويسم.

باهاش زندگی می کنم.

اگه سرد باشه ،

اگه گرم،

اگه خواستنی باشه،

اگه نفرت انگيز.

کيه که ندونه پنجره خونه ها رو وقتی هوای بيرون سرد می شه، می بندند و می رند سراغ بخاری هاشون.

کيه که ندونه اين پنجره هم يه دگمه کوچولو اون بالا داره که می شه اون رو فشار داد و رفت تو رختخواب گرم و نرم لالا کرد.

سه شنبه, دسامبر 3rd, 2002

تغيير راز ماندگاريست

ممکنه روزی هزار بار اين جمله به چشممون بخوره، ولی بی توجه از کنارش رد بشيم. باباجون اين جمله يه خورده پر مغزتر از اينه که شعار تبليغاتی کارخونه ها و شرکت ها واسه محصولات بی خاصيت شون بشه.

آخه می دونی؟ حتی اين ميمونها هم ديدند تا وقتی چهار دست و پا رو زمين راه می رند، چيزی بيشتر از نارگيل و موز و يه مشت آت و آشغال بوگندو نصيبشون نمی شه. پس رو دو پای خودشون ايستادند و اين اولين باری بود که تونستند سرشون رو بالا بگيرند و ببينند زمين در برابر آسمون هيچه. اينطوری بود که در آدم ادامه پیدا کردند. اونایی که آدم نشدند، موندند پشت قفس ها و يه عمر باید مضحکه و بازيچه آدما باشند!

اين که چيزی نيست. ديگه بالاتر از همزيستی مسالمت آميز گرگ و گوسفند که نمی شه تصور کرد. حتی اين چينی های تسخيرناپذير که نگهبان آخرين دژ کمونيسم در برابر امپرياليسم بودند، فهميدند که بايد انديشه های پوسيده مائو رو به باد سپردند، خواب خفته مارکس رو آشفته کنند و راهی برای ورود سرمايه دارها به درون اين دژ پيدا کنند. تا کل دژ تخريب نشه. تا بتونند باقی بمونند. حالا طبقه کارگر و سرمايه دار، اين دشمنان تاريخی می تونند زير سقف جديد به اصطلاح کمونيستی با هم زندگی کنند.

حيف نيست که آدم نتونه اين راز رو درک کنه. حالا بگو ببينم واسه چی ايستادی همين طور هاج و واج همه چی رو تماشا می کنی؟ منتظر چی هستی؟ که چرخ بيحرم زندگی بياد از روت رد شه و با خاک يکسانت کنه!پس بدون که اين چرخ خيلی بيرحم تر از اينهاست. مياد لهِت می کنه. هيچی ازت باقی نمی مونه. ديگه اگه خيلی بخواد تحويلت بگيره، يه پرچم قِناس بالای سرت می کاره و روش می نويسه : “تغيير راز ماندگاريست” اين درسی هست که داره سالها و سالها به همه می ده و اين سرنوشت محتوم همه موجوداتی هستش که اين درس ساده رو ياد نمی گيرند.

*********************

آخيش ، اين تو گلوم شديدا گير کرده بود. پس بگذار کامل تخليه ش کنم.

حالا با شما هستم ای آيندگان فضولِ بيکارِ مرفهِ بی دردِ گذشته نشناس،

اگه فکر می کنيد می تونيد رد من رو تو موزه های پوچ و بی معنی و کتابهای تاريخ و روانشناسی و جانورشناسی و فيلسوف شناسی و ديوانه شناسی پيدا کنيد، بايد بگم که کور خونديد.

تغيير، تغيير، تغيير. اگه شده بال در ميارم و پرواز می کنم به يه سرزمين ديگه. به يه آسمون مانا، به يه دنيای موندگار. همه نوشته هام رو هم می سوزونم که مبادا به دست شما مخاطب های غريبه برسه. فقط چند نسخه ش رو زير خاک پنهان می کنم که شايد روزی ، يه روزی ، يه آشنا

تنها چيزی از خودم که ممکنه بدست شما برسه، لاشه م هستش. می تونه کلی خودتون و چاقوهای جراحی و مغزهای به اصطلاح حلاج تون رو سرگرم کنه.موفق باشيد!

دوشنبه, دسامبر 2nd, 2002

هرکول قرن

صورتش درست نصف يک صفحه همشهری(اون هم با اون اندازه بزرگشون) رو پر کرده.160 کيلو وزن داره. تازه اين که چيزی نيست. سه برابر وزن خودش وزنه از زمين بلند می کنه. چند صفحه بعد يه عکس ديگه ازش چاپ کردند. تو اتاقش نشسته. در واقع سعی کرده که بنشينه ! زاويه ای که بالاتنه ش با پاهاش می تونه بسازه، در بهترين حالت از 150 درجه کمتر نمی شه.

آره، همين قهرمان رو می گم. قوی ترين مرد دنيا. همون آدمی که چند روز پيش همه معادلات وزنه برداری رو به هم زد.وزنه ای رو برد بالای سرش که حدود 5 کيلو از سنگينترين وزنه تعريف شده تو فدارسيون وزنه برداری بيشتر بود. هرکول قرن. حسين رضازاده.

وقتی همه دوربين های دنيا بعد از خلق اين شگفتی بزرگ (!) رو صورتش زوم کرده بودند، می شد يه چهره يه موجود رو ديد که دهنش رو با منتهی اليه قطرش وا کرده و داره نعره می زنه. من رو که به شدت ياد گوريل ها يا دايناسورهای پارک ژوراسيک بعد از ازپا درآوردن حريف يا بلعيدن يک لقمه بزرگ می نداخت. هر چند بعد از اين حرکت به خاک افتاد و انگار داشت از يه نفر سپاسگزاری می کرد و با اينکه بعدها روزنامه ها نوشتند که فريادش “يا ابوالفضل” بوده، ولی من باز هم نتونستم فلسفه پشت اين کارها رو طوری واسه خودم توجيه کنم که به آدميت نزديک باشه !

صدا و سيما سوژه مناسبی گير آورده بود. پرچم جمهوری اسلامی و سرود رسمی و آهنگهای حماسی پوچ. يعنی اين کارها می تونه واسه اين نظام بی آبرو، آبرو بخره؟ يعنی اين شگفتی سازي ها می تونه غرور زخم خورده يک ملت رو مرهم بگذاره؟نمی دونم. چند روز بعد گفتند که ترک ها خيلی اظهار تمايل کرده بودند که اين شاهکار خلقت تابعيت کشورشون رو بپذيره و واسه اونها وزنه بزنه. ولی اين مرد بزرگ تو يه مصاحبه که سعی می کرد حرفهايی رو که حفظ کرده بود با جملاتی که که نه فعل توش مشخص بود و نه فاعل، و لب و دهنش مثل يک قهرمان بزرگ می لرزيد(!) ، اعلام کرد که فقط حاضره واسه سرزمينی وزنه بزنه که متعلق به ابوالفضل هستش(که بتونه بعد از اون ابوالفضل رو صدا بزنه) من که زير فشار معنی اين جملات قصار لِه شدم! اگه واقعا دلیلش واسه نپذیرفتن این پیشنهاد احترامی بوده که به خودش می گذاشته، کاش این حرفها رو واسه خوشایند اون بی صفتها به زبون نمی آورد.

قوی ترين مرد دنيا. پووووف…فقط يه عده آدم احمق می تونند درباره اين صفت صحبت کنند. فقط يه سری موجود احمق می تونند واسه بدست آوردن اين مقام با هم رقابت کنند. فقط يه آدم احمق می تونه بره روی بلندترين سکو و به خاطر قدرت احساس غرور کنه.حيف!

حيف از اين هم اراده و انرژی که در اين راه صرف می شه.

نيرويی که بجای اينکه آدم رو به کمالش نزديکتر کنه، اونو از ساده ترين کمالاتش محروم می کنه.

حيف از اون روحی که زير فشار اون عضلات ورزيده و بدن فربه، لاغر مونده .

حيف از ارزش و غرور يک انسان که بخواد با وزنه ها اندازه گيری بشه.

توضيح :اولش خیلی با خودم کلنجار رفتم که این رو اینجا بنويسم يا نه. ولی افکاری بود که از صفحه ذهنم گذشت و نباید اِبایی از بیان کردنشون داشته باشم. حتی اگه در نظر خيلی ها احمقانه باشه. هيچ کس نمی تونه تعيين کنه که کمال يک انسان چيه و کجاست. فقط می تونه از ديد خودش به اون نگاه کنه. همين!