بایگانی برای نوامبر, 2002

چهار شنبه, نوامبر 20th, 2002

چند نکته پيش پا افتاده :

فکر کنم برای سايتی که فلسفه وجودیش در online publishing خلاصه می شه، يه خورده زشت باشه که از cashing استفاده کنه. ولی خب اينجوری هاست ديگه !

نتيجه فنی اينکه اين روزها اگه با آدرس معمولی يک وبلاگ فرضی، مثلا http://Gholam.blogspot.com به سراغ يه نفر بريد، ممکنه که پست جديدی تو اون وبلاگ نبينيد. ولی اگه به انتهای اون آدرس دو تا // ناقابل اضافه کنيد،چشمتون به نوشته های جديد اون وبلاگ روشن بشه.ممکنه !

دوم اينکه اگه YACC ،YACC بود که نمیومد واسه سايتهايی مثل بلاگر نظرخواهی بگذاره. ميومد؟!

نتيجه اخلاقی اينکه گاهی اوقات انقدر تو آسمونها سير می کنيم که يادمون می ره سرسفره نامبارک تکنولوژی نشستيم و داريم آسمون رو به ريسمون (!) می بافيم.

سه شنبه, نوامبر 19th, 2002

اينها هم يه سری جملات نغز طنزآميز و در عين حال نزديک به واقعيت که يکی از بچه های شيطون در وصف دانشکده ها مرتکب شده.

“مي گن اگه يه روزی لبنس(همون “ابن سينا”ی خودمون)يه جورايی ساختمان اصلی و قديمی دانشگاه، که بالاش آرم خيلی بزرگ دانشگاه رو هم داره، رو منفجر کنند و جز يه تل خاک هيچی ازش نمونه، اکثر بچه ها که ميان برند کلاساشون، نيگا می کنن : “اِه، اينجا رو خراب کردند؟!” و رد می شن!

دانشگاه تشکيل شده از 13 دانشکده و چند برابرش ساختمون و پژوهشکده و مراکز جانبی.

دانشکده هاش اينان :

متالوژی (متالی ها مشهورن به باحالی ،هر چند هميشه تو دانشکده خودشونن.)

صنايع(گلاب و گلابی. می گن صنايعی ها حرف مفت می زنن، ولی مفت حرف نمی زنن!)

فيزيک : (فيزيکی ها خيلی باديسيپلين اند. انگار تو ايران نيستن. يه آونگ فوکوی گنده هم بهشون آويزونه !!)

مکانيک(با شنيدن اين کلمه به ياد کارگاه ، پروژه و استادهای خفن نيفتی!)

عمران(مشهوره که عمران هلوئه ،موضوع اينه که هلوی بدون هسته يا با هسته)

برق (درس خون ترين ، ولگردترين و اکتيوترين بچه های دانشگاه)

شيمی(يه دانشکده گنده، با استادهای پير و عجيب و غريب که از هر گوشه اش يه بويی مياد)

رياضی (يه چيزی بين فيزيکی ها و برقی ها، حالا خودتون حساب کنيد چی ميشه !)

کامپيوتر(کامپيوتری ها از همون اول که ميان تا اون آخر که ميرن، يه ذره عوض نمی شند)(جانم؟!)

م. شيمی(دانشکده هنرهای زيبای دانشگاه، تنها دانشکده ای که دختراش بيشترن)

هوافضا(اگه بشه گفت از ميون بچه های دانشگاه کدوم عاشق ترن، فقط يه جواب داره.)

محمدرضا طباطبايی، دانشجوی صنايع دانشگاه

چلچراغ –شماره 24

سه شنبه, نوامبر 19th, 2002

نمی دونم کجا بود خوندم که خاستگاه ناب ترين جکهای فارسی دوجا بيشتر نيست، يکی خوابگاههای دانشجويی و ديگری تو سربازخونه ها و پادگان ها.

اين هم چند نمونه از اونهايی که اين اواخر تو نشريات دانشجويی ديدم :

“بياييد شاديهايمان را با هم تقسيم کنيم”

وعده ما سر جلسه امتحان

اصل بقای پروژه :

“هيچ پروژه ای ايجاد نمی شود و هيچ پروژه ای از بين نمی رود، فقط از دانشجويی به دانشجوی ديگر منتقل می شود!”

“حاضر زدن در کلاس

انجام انواع تقلب

پاس شدن هر گونه امتحان

پيدا کردن شماره اساتيد در اسرع وقت!

تحويل سوالات امتحان در محل !!”

“پيمانکاری دانشکده”

غيرممکن

نيم ساعتی می شه که چشم به در دوخته ايم تا استاد محترم تربيت بدنی تشريفشون رو بياورند که بالاخره بعد از کلی آويزونی، يک عدد شکم از در می آيد تو و بعد از آن هم يک عدد بدن چسبيده به همان شکم. وقتی فهميديم استاد محترم قبلا بدن سازی کار می کرده، جواد گفت :

“احتمالا يک مثبت منفی تو برنامه غذاييش اشتباه شده!”

بی خيال

“اعلاميه زده اند، اردوی همدان-کرمانشاه. جوگير شديم و هشت هزار تومان پياده شديم . به خيالی فقط دوربين برداشتيم و خوارکی هيچ چيز. وقتی اتوبوس دخترها را بردند کرمانشاه و ما رفتيم همدان، احساس کرديم که به مقادير متنابعی سوسک شديم!”

یکشنبه, نوامبر 17th, 2002

اين پايينی ها رو واسه سوسکهای خونه مون گفتم که نمی دونند “تو شهری که شهردار نداشته باشه، قورباغه می شه هفت تير کِش!”

اينو واسه خودم می گم که هيچ وقت از تو سوراخ خودم بيرون نيومدم و نديدم مَمَد بن لادن، يکه بزن محله مون چطور چند تا عابر رو فقط به خاطر اينکه زياده از حد چاق بودند و فضای زيادی از کوچه اشغال کرده بودند، تو يه چشم به هم زدن قورت داد!

اينو واسه من و تو و همه آدمهای دربند نسبيت می گم که مادرِطبيعت رو سرشون منت گذاشت و يه نابغه بهشون هديه کرد که مغزش خيلی گنده بود. حتی از مغز گاو هم بزرگتر بود! اين آدم با طبيعت خيلی آشنا بود. چيزهايی رو می ديد که من و تو نمی ديديدم. بالاخره اين نابغه يه روز همه زورش رو زد و يه نظريه ازش استخراج شد که اسمش رو گذاشت نظريه نسبيت. من و تو که چيزی از اون نمی فهميديم .آخه فهيمدن اون نظريه، آی کيوی بالايی می خواست. فقط به ما گفتند که اون نابغه طبيعت رو خوب می شناسه. اون گفته که همه چی نسبيه. بهمون گفتند ما هم جزيی از اين طبيعت هستيم و بايد در برابر قوانين طبيعی تمکين کنيم.

بعد از اون روز تا مدتها تو همه محافل و کنفرانس های علمی جشن و پايکوبی بود.همه انگشت برافراشته شستشون (!) رو به اون نابغه نشون می دادند و اون نابغه هم با همين حرکت به ابراز احساساتشون جواب می داد. ما بعدها فهميديم که اين عمل در قاموس اونها نشانه پيروزی هستش! ما هم صدای خنده و قهقهه شون رو از دور می شنيديم و شاد می شديم. می گفتيم حتما اين اتفاق خيلی خوشحال کننده هستش که ازما بهترون رو شاد کرده. تا مدتها شبها با همين لالايی می خوابيديم. بهمون گفتند اين گرانبهاترين دستاورد انسان از طبيعت و خودش بوده. بهمون گفته بودند قوانين طبيعی همه رفتارهای آدميزاد رو توجيه می کنه. بهمون گفتند که همه دردهامون درمون شده. بهمون گفتند اين لالايی قشنگترين ترنم لالايی بوده که واسه آدمها نواخته شده. ولی بهمون نگفتند که

پس ما هم نبايد بدونيم. انيشتين بخواب که ما بيداريم و به لالايی قشنگت گوش می کنيم.

آخيــــــــــــــــــــــــــــــــــش!

چه سوراخ گرم و نرمی !

چه زندون مجهزی !

پرده کرکره رو بکش !

خوش بگذره !

شب بخير !

یکشنبه, نوامبر 17th, 2002

مثل سگ از من می ترسند. می دونی؟ مثل سگ!

مثل سگ از من می ترسند. کافيه از راه دور صدای پام به گوششون برسه. براشون فرق نمی کنه که تازه يه راه ميونبر واسه رسيدن به نون قندی های داخل کابينت پيدا کرده باشند يا مشغول ليسيدن تن کثييف جفتشون باشند. رو هر چی ولو باشند، در عرض سه سوت جل و پلاسشون را جمع می کنند می رند تو نزديکترين سوراخی که اون اطراف باشه، قائم می شند. براشون فرق نمی کنه که اين سوراخ به چاه دستشويی راه داره يا حموم.

آخرين باری که از جيغ بنفش خواهرم تو حموم فهميدم که چند تا از گنده لات هاشون مزاحمش شدند، رفتم کاری باهاشون کردم که ديگه پشت و جلوشون رو تشخيص نمی دادند. طوری که خواهرم می گفت موقع راه رفتن، به پشت می خوابيدند و واسه يه کار کوچولوی گلاب به روتونی، به خودشون می ر*@يدند! از اون روز ديگه هيچ کس جرات نداره تو حموم و دستشويی و آشپزخونه به خواهرم چپ نگاه کنه. بعد از اون مامانم هر روز برام اِسپند دود می کنه و بعد از زمزمه کردن اون وردهاش، بهم توصيه می کنه که تا چند هفته کمتر برم بيرون که چشم همسايه پايينی ، سکينه خانوم اينا بهم نيفته و چشمم نزنند. از اون روز به بعد بابام وقتی از کنار ملت تو محل می گذره، سيبيل هاشو بيشتر تاب می ده !

چی بگم! حتی لازم نيست به حنجره ام فشار بيارم و بگم “نَفَـــــــــــــــس کِـــــــــــــــش“. اموراتم با يه فقره سوت خشک و خالی می گذره. خوب نيست آدم از خودش تعريف کنه، ولی جای پام از کاشی های توالت تا حموم مونده. اسمم رو در و ديوار و سقف و سنگفرش خونه مون حک شده. هيج کی حريفم نمی شه!

آخه می دونی ؟! مثل سگ از من می ترسند. سوسکهای خونه مون رو می گم.