بایگانی برای آگوست, 2002

جمعه, آگوست 30th, 2002

امروز از تو يه وبلاگ لينک اينو پيدا کردم .

٭ رشتبه - لره و ترکه !

- رشتيه بچه دار نميشده، در خونشون يك تابلو ميزنه كه: هم اكنون به ياري سبزتان نيازمنديم!!

-لره رو ميفرستن جبهه، بعد شيش هفت ماه برميگرده، در ميزنه، داداش كوچيكش با يك تپه ان ريش درو وا ميكنه! لره هول ميكنه، ميگه: چي شده!؟ ننه مرده.. بوا مرده؟! داداشش هيچي نميگه، فقط يك نگاهِ معني داري بهش ميندازه و ميره تو. لره جفت ميكنه، ميره تو ميبينه داداش بزرگش هم تا زير گردن ريش گذاشته! بدبخت پاك شلوارشو خيس ميكنه، ميگه: اصغرجون، تورو خدا بگو چي شده؟! كي مرده؟! داش اصغر هم يك نگاه به لره ميكنه و از اتاق ميره بيرون. لره بدبخت سراسيمه ميره تو اتاق باباش، ميبينه ريش باباش رسيده تا دم نافش! لره دو دستي ميزنه تو سرش، ميگه: بوا… بگو آخه چه بلايي سرمون اومده؟ ننه مرده؟! باباش ميگه: اي كاش ننت مرده بي… كاش بوات مرده بي… پسر آخه اين ريش تراشو چرا بردي؟!!!

- تركه ميره خواستگاري، باباي دختره ازش ميپرسه: شما شغلتون چيه؟ تركه ميگه: قازي! باباهه حال ميكنه، ميگه: كدوم شعبه؟ تركه ميگه: ايلده ايران قاز!!!

جمعه, آگوست 30th, 2002

کاپيتان هادوک بعد از خوندن کتاب کوير :

“بهم نزديک نشو .بوی زندگی می دی ! “

پنجشنبه, آگوست 29th, 2002

در راستای اينکه امسال هيچ کدوم از خواهرام در دسترس نبودند ،مجبور شدم به دامن يکی از خانوم های شرکت متوسل بشم که بريم واسم پارچه انتخاب کنه برای روز مادر.جاتون خالی ! اون هم نامردی نکرد وهر چی دقه دلی از همسر و پدر و برادر و هفت جدش داشت ،سر جيب مبارک من خالی کرد

ولی خودمونيم ها ،عحب تيکه ای انتخاب کرد. ناز شستش. اين خانومها وقتی قرار نيست از جيب خودشون مايه بگذارند ،عجيب خوش سليقه می شند. مطمئن باشيد همين خانومه اگه می خواست از جيب مبارک خودش بده ،می رفت يکی از اين جنس های ارزون و بُنجول رو انتخاب می کرد و به خورد طرف می داد.ولی می دونست که منو بايد چطور بتيغه !

من خودم نمی دونم چرا بعد از اين همه سال تجربه در تيغيده شدن توسط خانومهای به اصطلاح خوش سليقه ،باز در اين دام هميشگی گرفتار می شم.

پنجشنبه, آگوست 29th, 2002

برای دريا

دريا ،دريا ،فقط دريا ! نمی دونم چرا مامان صدات می کنم، وقتی واژه ای مثل دريا هست که انقدرخوب می تونه تو رو وصف کنه .تو محبت عجيب سخاوتمندی. يادم نمياد هيچ وقت ازت چيزی خواسته باشم و دليلش رو ازم پرسيده باشی.وقتی با بابا مقايسه ت می کنم ،می بينم که محبتت به هيچ وجه ناخالصی نداشت.برعکس بابا که محبتهاش با يه کوچولو عقلانيت همراه بود.(که البته اون هم يه جورايي بدردبخور بود!) درياوار می بخشی. ولی خب مجبورم مامان صدات کنم .چون اگه يه بار بگم دريا ،چهره ت پر ِ تعجب می شه و می پرسی “واسه چی ؟!” و اون وقت من زبونم بند مياد. مثل هميشه.

می گی “آخه من کی بايد تو رو ببينم؟ تا قبل از دانشگاه ت که هميشه تو اتاقت محصور بودی و درِ اتاقت به تعداد معدودی در طول روز باز می شد .الان هم هيچ وقت خونه نيستی به جز شبها که اون وقتها هم من خوابم.”يادته يه بار که داشتی پيش مامان بزرگ اين حرفها رو می زدی ،اون هم باهات همراهی می کرد و می گفت :”اگه مثل جغدها شب بيدار بمونی ،اون وقت هيچ وقت زنت نمی شه!!!” و تو های های شروع کردی به خنديدن. نمی دونم بايد چی بگم.راستش نمی دونم خودم کی بايد تو رو ببينم ؟!

فکر کردم ببينم تو اين همه سال در برابر اين همه لطف تو چی تو چنته دارم. ديدم هيچی، الا همون لباسی که با اولين حقوقی که گرفتم ، تو روز مادر برات خريدم و تو اون لباس رو انقدر دوست داری که هيچ وقت برات تکراری نمی شه و بعد از دو سال هنوز تو شادترين روزهای زندگيت اونو می پوشي.نمی دونی چقدر اين لباس به تنت ملسه ! نمی دونی چقدر کيف می کنم وقتی اين لباس رو به تنت می بينم ! احساس می کنم که اين کوچکترين و در عين حال قشنگ ترين کاری بود که واسه تو انجام دادم و خودم ازش لذت بردم. ولی احتمالا نه به اندازه تو!

نمی دونم گناه تو چيه که در بين يه عده آدم گير افتادی که وقتی می خواند احساساتشون رو به زبون بيارند ،به يبوست کلامی دچار می شند و حتی جمله ای به سادگی دوستت دارم نمی تونه رو لبهاشون جاری بشه.يکيش بابام ،يکيش خودم. اون هم واسه تو که احساساتت با سرعت نور و بی واسطه راه خودشون رو به طرف چهره و لبهات پيدا می کنند. ولی می دونم که يه روز اين سنت ديرين رو می شکنم ،جلوت می ايستم ، تو چشات نگا می کنم و بهت می گم که چقدر دوست دارم ، ای هميشه دريا .

پنجشنبه, آگوست 29th, 2002

زنجيرها

از زنجير بدم مياد،اگه اون سرش تو دست خدا باشه يا ابليس.

از زنجير بدم مياد،اگه منو به اوج قله ها بند کنه يا به عمق اقيانوسها.

از زنجير بدم مياد ،اگه قفسم شکنجه گاه باشه يا پر از آب و دونه.

از زنجير بدم مياد ، اگه اون سرش رو به دست عقلم بدم يا احساسم.

از زنجير بدم مياد ،اگه منو تو ماشين علم اسير کنه يا موتور مذهب.

از زنجير بدم مياد ،چه زنجير عشقی که منو به تو بسته بود و چه زنجير نيازی که می خواست تو رو از آنِ من کنه.

از زنجير بدم مياد ،اگه اون سرش رو به دست تو بدم يا اون من خودخواهم.

با اين وجود هر وقت تو خيال و رويا ، خودم رو تصور می کنم که همه زنجيرهاش رو از هم گسسته و از همه قيدها آزاد شده ، بدجوری احساس ترس و هراس می کنم.بی تعلقی محض ،تعلق به هيچ چيز ،به هيچ جا ،به هيچ کس!

معلق بودن تو فضای بيکران هستی ،وقتی که جاذبه زمين هم تحويلت نمی گيره.

حيرت و سرگردانی ،وقتی که قبله ای نداری و جهتی واسه حرکت.

احساس تنهايی و بی کسی ،وقتی کسی نيست که باهاش صحبت کنی. حتی اون زندانبان قبلی.

احساس سردی و رخوت ،وقتی دوست داشتن نيست که وجودت رو گرم کنه و عشق که پای رفتنت بشه.

عجيب کوهستان سرد و يخ زده ای می شه!

می بينم که تاب نميارم. باز دربدر دنبال زنجيری می گردم که منو از اين حالت بی تعلقی خارج کنه.

شايد نشه همه زنجيرها رو يکجا گسست. شايد کار ما اين باشه که زنجيرهای کهنه و فرسوده، همونها که پای بند شدند رو پاره کنيم و باهاش زنجيرهای نو بسازيم.همونها که پای رفتن می شند. و همين طور بريم جلو تا ببينيم چی می شه !

پنجشنبه, آگوست 29th, 2002

از اين چراغ مُردگی

از اين برات سوختن

از اين پرنده کشتنُ

از اين قفس فروختن

چگونه گريه سَر کنم

که يار غمگسار نيست

مرا به خانه ام ببر

که شهر ،شهر يار نيست.

پنجشنبه, آگوست 29th, 2002

هر روز داری از روز قبل خوشگلتر و اخموتر می شی ! حالا خودت بگو بايد باهات چی کار کنم ؟!

چهار شنبه, آگوست 28th, 2002

حالم خوش نيست اصلا. يه نوع عادت مردونه است.خودتون در جريان هستيد که ؟!! اگه هم نباشيد ،کم کم بزرگ می شيد و در جريان قرار می گيريد! خلاصه :

دلم تنگه.

پاهام لنگه.

حرفهام جَفنگه.

ولی خب هنوز زنده ام.

زودی برمی گردم.

شنبه, آگوست 24th, 2002

بچه ها ، مواظب باشيد !

محبت جاده ای است که هر چه در آن پيش تر رويم ،خطرناک تر می شود.

دکتر علی شريعتی

اين از اون هشدارهایی هستش که مثل هميشه خطاب به بچه ها صادر می شه ،ولی آدم بزرگ ها بايد بيشتر گوششون رو تيز کنند.

شنبه, آگوست 24th, 2002

آسون نشو ای همسفر

از گلابی بدم مياد. از لبو متنفرم .

اولين گاز رو که بهشون می زنی ،تو دهنت ولو می شن.

مثل زن اون کاره می مونند که وقتی بهشون می گی بنشين ،يه راست می خوابند!

عاشق سيبم.وقتی با پوست می خوريش.

سيبهايی که هنوز نارسن و در مقابل گاز زدن مقاومت می کنن.

از آسون بودن متنفرم.

از آسون شدن متنفرم.

اومدم اون نيمه گمشده م رو تو وجود تو پيدا کنم ،اون نيمه پيدا شده رو هم گم کردم.

قرار بود تو دريای بيکران چشات شنا کنم .انقدر اين دريا بی تابی کرد که من و قايقم توش غرق شديم.

خواستم با خنده هات به ريش دنيا بخندم .ولی اخمات دنيا رو روی سرم خراب کردن.

فکر می کردم معنی زندگيم می شی ،يه سوال بزرگ و بی جواب به سوالهام اضافه کردی.

مهراوه هميشه مشکل من ،تو هيچ وقت آسون نشدی.

هيچ وقت.