بایگانی برای جولای, 2002

سه شنبه, جولای 30th, 2002

از طريق سایه :

٭ به نقل ازافكار خصوصي :اين سرباز های امريکايی هم خيلی شوخن. ديروز با يکی از دوستام که البته سنش خيلی از من بيشتره و توی يه دانشگاه لندن درس ميده صحبت ميکردم، ميگفت داشتم روی اينترنت با يه سرباز امريکايی شطرنج بازی ميکردم. آخر بازی گفت تو کجايی هستی؟ گفتم ايرانی. گفت اِ.. اينجا به ما گفتن سال ديگه تهران ماموريت دارين!

(قضيه همونه که می گن آدمها به شوخی به طرف قورباغه ها سنگ می ندازند ،ولی قورباغه ها کاملا جدی می گيرند!!)

٭ وارد شدن مسعود بهنود به جمع وب لاگ نويسها بهترين خبری بود که امروز بهم رسيد.

(البته هنوز مثل بعضی ها طوری نوشته که نوشته هاش شده زولبيا ،بامیه !)

سه شنبه, جولای 30th, 2002

خدايا چه سخت است تنهايی

و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن.

بودنی که سخت تر از کوير است.

دکتر علی شريعتی

سه شنبه, جولای 30th, 2002

امروز و ديروز و روز قبلش و چند روز قبلش با Marrakesh night market .

فقط يه چيز رو فهميدم.اون اينکه حنجره Lorrena McKennith رو احتمالا از سياره ای آوردند که سقف خونه آدمها ،آسمونه .که آدمهاش بتونند رو امواج صوتيش سوار شند و برند بالا.تا خود آسمون.حالا نمی دونم با آوردن اين حنجره به زمين ،به آدمهای زمينی لطف کردند يا ظلم ؟!

سه شنبه, جولای 30th, 2002

سوسک سرگردان 

امشب رو تختم دراز کشيده بودم و داشت کم کم چرتم می گرفت که با نوازشهای عاشقانه يک سوسک (اون هم از نوع بالدارش)که داشت آخرين قدمهاش رو روی انگشتهای پام برمی داشت ،بيدار شدم .بعد شروع کردم با چشمام مسير حرکتش تو اتاق رو دنبال کردن.

ديدم مدام داره دور اتاق از يک مسير تکراری می چرخه.

از کنار در اتاق می گذشت. گفتم الان می تونه از زير در بره بيرون و وارد سالن بشه که از اتاق خيلی بزرگتره.ديدم اين کار رو نمی کنه.

از کنار پايه های ميز می گذشت .گفتم الان از ميز می ره بالا و بيسکويت ها رو می بينه و کلی ذوق می کنه.

از کنار سطل آشغال اتاقم می گذشت.گفتم الان بوی آشغالها رو حس می کنه و از سطل آشغال می ره بالا و کلی آشغال جديد می بينه.ديدم انگار مشامش از کار افتاده.

از کنار در تراس می گذشت .گفتم الان می تونه از در بره بيرون و وارد فضای آزاد بشه.فقط کافی بود يه خورده بال می زد.ولی آروم از کنار اون در هم می گذشت.

خيلی صبر کردم که ببينم می تونه خودش رو از اين دور پوچ و تکرار نجات بده يا نه ،ولی ديدم که نه !همين طور می چرخيد و می چرخيد.حتی نمی تونست بچره.شايد هم خودش متوجه نمی شد و من که داشتم از اين بالا بهش نگاه می کردم ،می ديدم که هيچ غلطی نمی کنه. وقتی ازش نااميد شدم ،رفتم يه لنگه کفش از اون نزديکی ها آوردم و يه گوله حرومش کردم.فقط يه گوله که کار خودش رو هم کرد و بدون اينکه زجر بکشه ،راحت شد.

نمی دونم آيا حق اين کار رو داشتم يا نه .ولی اين حق رو دارم که از کسی که داره از يک سوراخ بزرگتر، از اون بالا به من نگاه می کنه ،بخوام اگه هر وقت ديد به چنين دور باطلی دچار شدم و هيچ غلطی نمی تونم بکنم ،يه گوله حرومم کنه.فقط يه گوله ها ،نه بيشتر !

یکشنبه, جولای 28th, 2002

هر دم از اين باغ بری می رسد !

طرح” سلامت جنسی جامعه ” که در شواری اجتماعی وزارت کشور مطرح شده بود ،به دليل مخالفت علمای حوزه های علميه و شوراهای فرهنگی زنان معوق مانده است.

طرح سلامت جنسی جامعه با رويکردی به زنان ويژه در جلسه شورای اجتماعی وزارت کشور متشکل از 23 عضو ،مطرح شده بود، اما با مقاومت و تماس های مکرر برخی که با حساسيت دينی و مذهبی به مسئله نگاه می می کردند ،مواجه شد.”

“برخی طرح اين مسائل رو نوعی پرده دری می دانستند ،اما مسائل اين چنینی از واقعيت های جامعه است و چسم بستن بر روی آن مشکلی را حل نمی کند”

منبع : حيات نو ،پنج شنبه 3 مرداد

تا حد زيادی بدون شرح !

علمای حوزه که خوب عذرشون موجه است،ولی خيلی دلم می خواد دلايل شورای فرهنگی زنان رو واسه رد اين طرح بدونم. فکر کنم که تو اين مملکت همچنان تعصب و حماقت جزء وافرترين و ارزونترين کالاها هستند.

شنبه, جولای 27th, 2002

طرح تاسيس خانه های عفاف تدوين شد

امروز تو حيات نو اين خبر جالب انگيزناک رو خوندم .

“روزنامه همشهری به نقل از نشريه يالثارات از تشکيل خانه های امن يا عفاف(!!!) توسط چند نهاد رسمی خبر داد.اين نشريه همچنين مخالفت شورای فرهنگی زنان با اين طرح را اعلام کرد.اين روزنامه درباره اين طرح گفت که موسسه مذکور با ثبت مدت و دريافت اجرت سنت اسلامی متعه (ازدواج موقت)را جاری خواهد کرد و متقاضيان را به هتل ها (!!!)معرفی می کند.

افراد تحت شمول يا کسانی که حق استفاده از خانه های عفاف را دارند ،به اين ترتيب اعلام کرد :

1 – بانوان بی سرپرست و همسر از دست داده !

2 – بانوانی که نمی خواهند همسر دائمی مردی باشند ،ولی حاضر به ازدواج موقت و کوتاه مدت هستند!!

3 – دانشجويان و محصلانی که امکان ازدواج دائم برای آنها نيست!!!

4 – مردانی که به دلايلی کسی با ايشان ازدواج نمی نمايد!!!!

5 – مردانی که زنانشان مشکلاتی از قبيل طولانی شدن مدت بيماری دارند!!!!!

6 – افرادی که دائم السفر و دور از عيال خود به سر می برند!!!!!!

(مشمولين قضيه هر چی به آخر نزديک تر می شند ،شيک تر و قابل ترحم تر می شند.دقت می کنيد؟ به خصوص اين مورد آخريش.دلم کباب شد براشون)”

بعد هم يه چيزهايی درباره مجريان اين طرح نوشته بود و هدف از تشيکل اين موسسه رو احيا سنت پيغمبر و مقابله با تهاجم فرهنگی استکبار جهانی (!!!) ذکر کرده بود.(ربط اينها به هم رو خودتون کشف کنيد ديگه .به سواد من که نمی رسه!)

آخرش هم درباره واحدهای اين موسسه صحبت کرده بود که عبارتند از

1 – واحد مددکاری و تشخيص.

2 - واحد بهداشت و درمان .

3 – واحد مشاوره ازدواج(همسريابی)

4 – واحد صدور گواهی ازدواج موقت.

5 – واحد ارجاع به هتل

که درباره آخريش نوشته بود :”معرفی هتل ها و ارائه نشانی آنها به زوجين!”

سيستم رو حال می کنيد تو رو خدا.کاديلاکه .حالا هی بگيد اين نظام به خواستهای جوونها اهميت نمی ده. مشکلات شکمتون که با تبعيت از اصلاحات موعود يک شخصيت ويژه قابل حله و اين هم از زير شکمتون!! چيز ديگه ای هم مگه می مونه؟ هان ؟

به هر حال جوانان غيور بشتابيد .بخوريد و بياشاميد.ولی ضايع نکنيد!!! ;)

بگذريم. البته اين موضوعهای اجتماعی خيلی پيچيده تر هستند که بشه با يک نوشته يا مقاله واسشون راه حل داد.اون هم واسه من که سواد و تخصصش رو ندارم.جدا از اين بايد از ديدهای مختلف بهش نگاه کرد.

به نظر من اين طرح هم با وجود نقاط ضعف زيادی که داره ،از يه نظرهايي می شه گفت قابل مطالعه است !!!

اين قبول که جامعه امروزی ما به هيج وجه از نظر فرهنگی نمی تونه اين موضوع رو هضم کنه.

اين قبول که نهادينه کردن يک رابطه پيچيده مثل ارتباط دو انسان از جنس مخالف با همه پيچيدگی ها و ظرافتهايی که داره،و تبديل اون به شکل يک رابطه که با ثبت نام در چند تا کاغذ و صدور دو تا گواهی و اجاره کردن چند تا هتل (که نقش مکان رو بازی می کنند)يه جور ساده کردن مسئله به شکلی ساده لوحانه است.

اين قبول که نگاه کردن يک مرد به طرفش به عنوان يک منبع موقت برای تخليه و نگريستن زن به طرف مقابلش به عنوان کسی که به طور موقت خرج زندگيش رو می ده ،خيلی چندش آوره .

اين قبول که اين خانه های به اصطلاح عفاف ماهيتا با چيزی که همين نظام اونها رو به اسم خانه فسادمی شناسه ،شايد فرق چندانی نداشته باشه.فقط اسمشون رو پاستوريزه و اسلاميزه کرده و يه خورده سرويس مدرن (مثل استفاده از هتل!!!)بهش اضافه شده.

ولی اگه چند لحظه عينک واقع بينی به چشمامون بزنيم ،شايد بتونيم يه سری چيزهای ديگه رو هم ببينيم.

اول اينکه اينها صريحا اقرار کردند که قوانينشون حتی از قوانين و احکام بدوی اسلامی که واسه عربهای وحشی 1400 سال پيش وضع شده بود ،متحجرتر بودند. حداقل اونها بديهی ترين نيازهای انسان رو ناديده نمی گرفتند .فقط به شيوه ای که درخور جامعه وحشی و باده نشين خودشون بود ،واسش راه حل می دادند.حالا اينها هم بعد از مدتها رفتند يه خورده چشمهاشون رو باز کنند و واقعيتهای جامعه رو ببينند.پس يه جورايی رشد کردند!منتها شعورشون نرسيده که اون قوانين بدوی رو نمی شه همينطور يه راست کپی کرد و واسه يه جامعه که داره تو قرن 21 زندگی می کنه ،پياده کرد.

دوم اينکه اگه يه نهاد مدنی وجود داشته باشه که بتونه اين روابط زيرزمينی و درخفا رو قانونمند کنه ، مطمئنا تضييع حقوق زنهايی که واقعا از روی احتياج تن به اين کارها می دند ،گسترش بيماريهای مربوط به اونها و متولد شدن کودکان بی سرپرست در جامعه رو کمتر می کنه.

اين يه واقعيت زشت و نفرت انگيزه .ولی فکر می کنم ارائه همين راه حل (که مطمئنا بهترين راه نيست)خيلی بهتر از اينه که ما چشمهامون رو دربرابر واقعيت های موجود در جامعه ببنديم و بريم پشت ميزهای عريض و طويل بنشينيم و با شکم های انباشته و زيرشکم های آباد شده و چهره های بزک کرده و تيپ های واکس زده ،يه سری نسخه واسه مردم بدبخت جامعه بپيچيم که فقط تو محيط خلاء بشه بهش عمل کرد. مطمئنا زنی که واسه سيرکردن شکم بچه های خودش تن به خودفروشی می ده ،ايده های فمينيستی غیرعملی ما رو دوزار هم نمی خره!

سوم اينکه حرف زدن تو اين محيط فمينيستی کارحضرت فيله.من که خيلی می ترسم !پس شتر ديدی ،نديدی ;)

جمعه, جولای 26th, 2002

نمی دونم کجا بود خوندم که خاستگاه ناب ترين جکهای فارسی دوجا بيشتر نيست، يکی خوابگاههای دانشجويی و ديگری تو سربازخونه ها و پادگان ها.

اين هم چند نمونه از اونهايی که اين اواخر تو نشريات دانشجويی ديدم :

“بياييد شاديهايمان را با هم تقسيم کنيم”

وعده ما سر جلسه امتحان

اصل بقای پروژه :

“هيچ پروژه ای ايجاد نمی شود و هيچ پروژه ای از بين نمی رود، فقط از دانشجويی به دانشجوی ديگر منتقل می شود!”

“حاضر زدن در کلاس

انجام انواع تقلب

پاس شدن هر گونه امتحان

پيدا کردن شماره اساتيد در اسرع وقت!

تحويل سوالات امتحان در محل !!”

پيمانکاری دانشکده

غيرممکن

نيم ساعتی می شه که چشم به در دوخته ايم تا استاد محترم تربيت بدنی تشريفشون رو بياورند که بالاخره بعد از کلی آويزونی، يک عدد شکم از در می آيد تو و بعد از آن هم يک عدد بدن چسبيده به همان شکم. وقتی فهميديم استاد محترم قبلا بدن سازی کار می کرده، جواد گفت :

“احتمالا يک مثبت منفی تو برنامه غذاييش اشتباه شده!”

بی خيال

“اعلاميه زده اند، اردوی همدان-کرمانشاه. جوگير شديم و هشت هزار تومان پياده شديم . به خيالی فقط دوربين برداشتيم و خوارکی هيچ چيز. وقتی اتوبوس دخترها را بردند کرمانشاه و ما رفتيم همدان، احساس کرديم که به مقادير متنابعی سوسک شديم!”

پنجشنبه, جولای 25th, 2002

وقتی روزا به هر دليلی تو بين مردم بيرون هستم ،هميشه يه چيزی هست که عذابم می ده.خودم هم از اين احساسم ناراحت هستم و ازش می ترسم.ولی از خودم که نمی تونم پنهان کنم ديگه.يه جورايي حماقت رو تو چهره هاشون و ابتذال رو تو کارهاشون می بينم.

حرص زدنها و دعوا و نزاعهاشون تو طول روز واسه يه لقمه نون، منو دقيقا ياد صحنه های حس برتر و تنازع بقاء حيوونها می اندازه.

شنيدن بحث های مسخره ،حساسيت های پوچ ،دغدغه های واهی ،خنده های بی معنی و روابطی که بر اساس سود و منفعت شکل گرفته .

ديدن مردايی که مدام نگاههاشون با پروپاچه خانومها درگيره ،حالا ممکنه در همون حال دستشون رو با يک حالت رمانتيک در دست عيال محترمه گذاشته باشند

ديدن خانومهايی که سعی می کنند وجود پوچ و تو خالی شون رو با به نمايش گذاشتن برجستگی ها و فرورفتگی های اندامشون و آرايشهای تند و زننده جبران کنند.

ديدن يک عده آدم بيکار که تو پاساژهای خيابون وليعصر دنبال گمشده هاشون می گردند و سعی می کنند اينطوری خودشون رو با تمدن و تجدد روز، همگام نگه دارند.

آدمهای زيادی رو ديدم (حتی بين جماعت تحصيلکرده و با تحصيلات نسبتا عاليه!) که واسه آغاز کردن زندگی شون حتی واسه انتخاب خوشبو کننده توالتشون کلی زحمت می کشند و اينطوری سعی می کنند که پوچی زندگی شون رو با اين ظواهر و زرق و برق ها جبران کنند. ولی اگه تموم خونه شون رو زير و رو کنی ،يک کتابخونه و حتی يک دونه کتاب (غیرتخصصی) پيدا نمی کنی.مدرک و پرستيژش رو که گرفتند،بای بای کتاب و کتابخونی!

گاهی اوقات فکر می کنم که اين شايد از خصوصيات حامعه بسته ما باشه.وقتی همه بهونه های زندگی رو از آدم می گيرند ،خب آدم مجبوره به اين چيزهای مبتذل پناه بياره .وقتی نمی گذارند تو هوای آزاد راحت حرفت رو بزنی ،مجبور می شی که بری تو پيت فس فس کنی و اينطوری اعلام وجود کرده باشی.ولی باز هم شک دارم.آدم نمونه زندگی های جوامع مرفه و آزاد رو هم ديده.تو فيلمها.از شنيده ها.اگه دقت کنی ،می بينی که اونها گاهی اوقات زندگی ها شون توخالی تر از ماست.ظاهرا هر چی آدمها بی دردتر باشند ،کار و کردارشون مبتذل تر و بی معنی تر می شه.

من نمی خوام(و نمی تونم) که واسه اينها يک رسالت درخور تو زندگی تعيين کنم .اگه خيلی زرنگ بودم ،همين کار رو واسه خودم می کردم که بعد از اينهمه سرگردونی هنوز يک معنی درست واسه زندگی کردنم پيدا نکردم!هرکی حق داره که بر اساس ارزشهای خودش زندگی کنه. ولی خداوند انقدر حماقت(شايد هم شعور ؟!) هم بهم نداده که خودم رو با اين چرنديات مشغول کنم.کاش لااقل خودم رو طوری بار می آوردم که از ديدنشون حرصم درنياد.

همين احساس نامساعد ،ميل منو واسه دم خور شدن با آدمهای اطرافم کم می کنه.به جرات می تونم بگم که تو عمرم حتی يک دوست و آشنای(حقيقی) نداشتم که بتونم بگم طرز فکر و گروه خونيش به من می خوره و می تونم باهاش قاطی بشم.

نفس کشيدن تو محيط وبلاگها اين حسم رو تشديد کرده.مدتها می شه که تو هيچ بحثی که گاه و بيگاه تو بين بچه ها تو شرکت پيش مياد ،شرکت نکردم.نسبت به قبل خيلی ايزوله تر شدم.انگار عادت کردم که با آدمها فقط از طريق نوشته هاشون رابطه برقرار کنم!

ترسم از اينه که اين از يک انحطاط اخلاقی تو شخصيتم حکايت بکنه.خودبرتربين و خودخواهی ولی خودم رو که نمی تونم گول بزنم.می تونم؟

نمی دونم ،شايد اين از ذات روزمرگی کارها حکايت کنه.شايد اونها هم همين احساس رو نسبت به من داشته باشند.شايد اين به خاطر زشتی نقابهايی باشه که وقتی می خوايم بريم بيرون ،به صورتها و شخصيتمون می زنيم.شايد اگه آدمها رو بدون نقاب ببينی ،وضع فرق بکنه.مثلا تا حالا نشده که حتی يک وبلاگ رو بخونم و از شخصيت نويسنده ش بدم بياد.ممکنه که زياد برام جالب نباشه،ولی اينطور نيست که از شخصيتش بدم بياد.نمی دونم. آدمهای جامعه رو که تجزيه می کنی و شخصيت هر کدوم رو که دقيق (و نه با قالبهای روزمره) بررسی می کنی ،می تونی زيباييهای زيادی از هر کدوم استخراج کنی .ولی وقتی اونها رو توکل جامعه در نظر می گيری ،همه چيز رو زشت و مبتذل می بينی .شايد قضيه همون اصطلاحی هستش که معلم عربی يک کلاس خطاب به بچه های کلاس می گه که :

تجزيه شون خيلی خوبه ،ولی مرده شور اين ترکيبشون رو ببرند!!!”

چهار شنبه, جولای 24th, 2002

اين شعر خوشگل رو فراموش کرده بودم که ديشب بگذارم ! و باز هم شاملو :

با من رازی بود

که به کو گفتم

با من رازی بود

که به چاه گفتم

تو راه دراز

به اسب سيا گفتم

بيکس و تنها

به سنگای را گفتم

با راز کهنه

از راه رسيدم

حرفی نروندم

حرفی نروندی

اشکی فشوندم

اشکی فشوندی

لبامو بستم

از چشام خوندی

به نظر شما ثقيل ترين و ادبی ترين واژه تو شعر بالا کدومه؟فکر کنم يه بچه سه چهارساله هم بتونه اين شعر رو راحت درک کنه!

قابل توجه کسايی که زیر فشار ادبيات و واژه های ثقيل شهيد می شند تا بتونند يه متنی بلغور کنند که مثلا از نظر ادبی غنی باشه !

سه شنبه, جولای 23rd, 2002

به ياد الف. بامداد

امروز سالگرد درگذشت شاملوی بزرگه.من حس می کنم که چيز زيادی از حرفها و روح بزرگش رو نتونستم بشناسم.تنها ارتباطم با اون همون همراه شدن با احساسات و دردهای آشکار و پنهان روحش در شعرها بوده که گاهی اوقات عظمت زيادی به شبهای من می داد.شاملو رو من با دردها و حسرتهايي که برای آزادی داشت،می شناسم.اونجا که می گفت :

هرگز از مرگ نهراسيده ام.

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.

هراس من باری همه از مردن در سرزمينی است که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد.

در تمام طول عمرش اين هراس رو با خودش داشت.هراسی که باعث می شد هم برای رژيم گذشته يه عنصر غيرقابل هضم باشه و هم برای رژيم فعلی.

شاملو رو من با احترامی که برای انسان قائل بود ،می شناسم .ابرانسانی که تو شعرهاش تصوير می کرد.انسانی که بايد از آدميزادی بگذره و به آدميت برسه :

چشمه ساری در دل و

آبشاری در کف

آفتابی در نگاه و

فرشته ای در پيراهن

از انسانی که توئی

قصه ها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

و بالاخره شاملو رو من با عاشقانه هاش می شناسم.عاشقانه هايي که يه جواريی فراجنسيتی هستند.تفاوتی نداره که اونها رو داری خطاب به معشوق زن می گی يا مرد.

آينه ای در برابر آينه ات می گذارم تا از تو ابديتی بسازم

وقتی شاملو اين عاشقانه ها رو برای آيدا می گه،آدم بی اختيار نمی دونه دلش می خواد که جای آيدا باشه يا جای سراينده اين اشعار زيبا.چرا که به قول خود شاملو :

برای زيستن دو قلب لازم است ،قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستت بدارند.

اين به نظر من يکی از زيباترين و پرمعنی ترين عاشقانه های شاملو ست که فقط خودش می تونسته اينو گفته باشه.و من ،خودم هم نمی دونم که چقدر اين شعر رو می فهمم و دوستش دارم !

من بهارم تو زمين

من زمينم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه

ميون جنگلا طاقم می کنه.

تو بزرگی مثل شب.

اگه مهتاب باشه يا نه

تو بزرگی

مث شب

خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو.

تازه ،وقتی بره مهتاب و

هنوز

شبِ تنها

بايد

راه دوری بره تا دمِ دروازه روز-

مثِ شب گود و بزرگی

مثِ شب.

تازه روزم که بياد

تو تميزی

مث شبنم

مث صبح.

تو مث مخمل ابری

مث بوی علفی

مث اون ململِ مِه نازکی .

اون ململ مه

که رو عطر علفا ،مثل بلاتکليفی

هاج و واج مونده مردد

ميون موندن و رفتن

ميون مرگ و حيات

مث برفايی تو

تازه آبم که بشن برفا و عريون بشه کوه

مث اون قله مغرور بلندی

که به ابرای سياهی و به بادای بدی می خندی…

من باهارم تو زمين

من زمينم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه

ميون جنگلا طاقم می کنه.