بایگانی برای ژوئن, 2002

شنبه, ژوئن 22nd, 2002


اين هم چاکر داييش ، محمدآريان!!!

خب بالاخره عکس اين ورووجک رو بردم اسکن کردم.همينه که می بينيد.اين شخصيت به تنهايي نيمی از وقت پدر و مادر طفلک من رو واسه خودش کرده.آخه مامانش وقت نداره که بزرگش کنه.اين موجود ترکيبيه از حماقتها و هوشياری های عُظمی.(لازم به توضيح نيست که کدوم قسمت اين ترکيب رو از داييش به ارث برده.)رنگ موها و ابروها و مژه هاش بوره و چشمهاش بطور خالص مشکی!

چند روز پيش من و اون خواهرم که خاله ش باشه ،چشم مامانش رو دور ديده بوديم و بين خودمون نشونده بوديمش و يکی مون تو يه گوشش می گفت “محمد خَره!” و اون يکی تو اون گوشش تکميل می کرد که “گاوِ منه!” (خب بچه رو از کوچيکی بايد با اين گل واژه ها آشنا کرد تا وقتی بزرگ شد کم نياره!)اون هم کلی از اين بازی خوشش اومده بود و قاه قاه با ما می خنديد.بعد از چند بار که اين کار رو تکرار کرديم،خودش گوشش رو مياورد جلوی دهن من و خواهرم تا مدايح ما رو در حق خودش بشنوه.اين بازی تا وقتی که مادرش سر رسيد و يه پس گردنی نصيب جفتمون کرد، ادامه داشت.

خلاصه نمی دونم.هر قسمت رو که می بينيد خيلی خوشگله ،به داييش رفته .بقيه قسمتها رو نمی دونم از کی به ارث برده.

پنجشنبه, ژوئن 20th, 2002

پشت جبهه يا خط مقدم ؟!

خب به طرز اسفناکی تو خودم بودم که يهويی گفتند نامزدی خواهرته ! نمی دونم آخه اينا نبايد نظر اين شخصيت برجسته رو بپرسند. مگه نمی دونند که نظر اينجانب در تقدير و سرنوشت و خوشبختی آينده اونا خيلی موثره ؟!! می گن آدم سگ باشه و بچه آخر خانواده نباشه !!

حالا جدا از اينا من الان اصلا حوصله اين جور مراسم رو ندارم.خوبه که حالا خودشون منو می شناسند و هيچ وظيفه و کاری واسه من تعيين نمی کنند.من هم هميشه می گم که تنها کاری که از من بر می آد اينه که خودمو خيلی شيک بکنم و ديگر هيچ! اين هم فقط به خاطر خواهرم.

ياد يک از فاميل هامون می افتم .اين بشر حدود 45 سال اينا داره. تو شيطنت و مجلس گرم کنی و شوخی نظير نداره بخدا. تو مجالس هم هيچ کس از زير دستش در نمی ره.به خصوص خانمها.حالا خوبه که خودش يک زن خوشگل و دوتا بچه داره.يک دفعه پدر خانومش تو يک جمع خيلی شيک حال اينو گرفته بوده.گفته بوده که اين محسن (همين پرسوناژ اصلی داستان !)تو يه مجلسی بوده که خانومها به شدت راحت لباس پوشيده بودند و هر لحظه اين امکان وجود داشته که منابعشون از يک طرف لبريز شه و زهوار لباساشون ازيک جا در بره.بعد يک رسالت خطير به اين محسن واگذار می کنند که تو مجلس مراقب باشه اگه خدا نکرده يهو مم*ه های خانومها (ببخشيد اون گفته بوده بوده ،من که نمی گم!)بخاطر فعاليت بدنی و حرکات موزون از تو سوتين هاشون لبريز کرد و افتاد بيرون ،اين آقا بره وخيلی سريع اونها رو به گهواره شون برگردونه و به اصطلاح جاشون بندازه!

البته اينو به شوخی گفته بوده ،ولی من که شنيدم، داشتم از خنده روده بر می شدم.جالبه امروز تو مجلسمون اين قهرمان ! هم هست.حالا نمی دونم امروز چه رسالتی براش تعيين کردند.خوبه که من برم به فکر خودم باشم.اگه بخوام همش همينطور ساکت و بی سر و صدا يه گوشه بشينم(به نظر خودم که اونقدرها هم بيکار نيستم!) ،ممکنه که يکی از همين رسالت های پشت جبهه به من هم واگذار بشه که واقعا خفت باره! خوش به حال اونايي که می رند تو خط مقدم و می گن “رقص ،رقص ، تا پيروزی!”

حالا به نظر شما پشت جبهه بهتره يا خط مقدم؟! من که می گم خط مقدم

من برم ديگه .اگه مامانم اينا بدونند که من الان اينجا تو کافی نت نشستم دارم وبلاگ می نويسم ،دمار از روزگارم بر می آرن.مثلا واسه انجام يک کاری منو فرستاده بودند.يه آقا هم پهلوم نشسته که به شدت هيجان زده شده و صدای تق تق key board ش اينجا پيچيده.فکر کنم که chat ش به جاهای حساس رسيده.براش آرزوی موفقيت می کنم.همچنين واسه همه شما.

چهار شنبه, ژوئن 19th, 2002


رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی.

مگه اين همون چيزی نبود که می خواستی .يک اتاق ساکت و آروم با يک پنجره و يک قلم که بتونی بنويسی و بنويسی و بنويسی.همون نوشتنی که برای فراموش کردن بود و نه برای به خاطر آوردن.

پس چرا ميز کارت خاليه؟ چرا قلمت رو زمينه ؟ مگه نمی گفتی که قلم توتم منه ؟چرا توتمت رو فراموش کردی ؟ کی بايد اين قلم رو به دست بگيره؟ مگه نمی دونی که اين قلم فقط به دستای تو مَلسه ؟ مگه هميشه حريص نوشتن نبودی ؟

من بلد نيستم که مثل اين آقای “ابراهيم استانجی” واست حرفهای قشنگ بزنم ،ولی می تونم با احساس قشنگ اون همراه بشم.

“کاشکی تو به من می گفتی که

“آينه می پوسد و آب می گندد”

“باغچه نارو خواهد زد و پنجره دهان می بندد”

کاشکی می گفتی

“عمر باد کوتاه است و اقاقی می خوابد تا بهاری ديگر”

اما چه باک

تو آينه می آری ،آب می آری

باغچه را رام می کنی ،اقاقی را بيدار می کنی

پنجره را باز می کنی ،باور را زنده می کنی

دست تو چون سفالينه هايي به هيات جمجمه خالی نيست

دست تو ،سبز تر از روح نيايش شکفتن هاست

وقتی که در تلاطم بی آبی غرق می شوم ،

دست مرا بگير! دست مرا بگير!

وقتی که شب برای خداحافظی با زور، دست می دهد

تو از ميانه شب و روز می آيي و صبح صادق را، بر گردنت آويز می کنی

خاک با زاري دستانش می گويد : “باران! باران!”

مورچه با سردی شاخک هايش می گويد :”گندم! گندم!”

فرصت چانه زدن نيست ،بيا !

چهار شنبه, ژوئن 19th, 2002

پايان من و آغاز تو

بارها در دل ظلمت شب و در نماز و دعا از خدايم خواسته ام که صبحی فرا رسد و شب بميرد و شمع فرو ميرد؛ بگذار سپيده سر زند ؛چه باک که من بميرم و شبنم فرو خشکد و شبگير خاموش شود و شباهنگ (مرغ حق) گنگ گردد ؛بگذار سپيده سر زند و پروانه بسوی آفتاب پر کشد.

سرنوشت کار خودش را می کند و ما ابزار نا آگاه اوييم….

و تو فرزندم ، اگر پدرت را ناگهانی در آن لحظه ای که انتظار نداشتی از دست دادی، او را ديگر نديدی و نيافتی، چه خواهی کرد؟

بگو : اکنون از اين لحظه بودن در من “آغاز” شده است.آن را يک حادثه يي تلقی کن که اتفاق افتاده است.آيينه را بردار، با گرد خاکستر ،لکه يي بر روی آن بگذار ، سعی کن تا برايت مسلم شود که اين آيينه “روح” توست،ذهن توست ،با قوت و تسلط کامل لکه را با لبه آستين ات پاک کن ،چنان که کم ترين اثری از آن نماند.

در اين حال ،احساس کن که رها شده يي، تمام شد.آغاز شدی ، بودن تو آغاز شد،شخصی به نام ؟ متولد شد.

برگزيده از کتاب دکتر شريعتی در آيينه خاطرات

سه شنبه, ژوئن 18th, 2002

کوير ،چراغ بينايي !

“آنچه مسلم است، کوير نفی آبادی هاست ،برای آن که دل به آب و آبادی زندگی اش بسته،کوير يک نوع “دل زدگی“است؛ صدمه ای است برای سعادت و لذت و آرامش و از دست دادن “خوش بينی“! خوش بينی آن که زير سايه درختی لميده و آخور آباد کرده و پهلو از خوشبختی برآورده و از خودش خوشش مي آيد و از اين همه نعمت شاکر است.

رنج ،نفی ،عبث ،تيغ های برانی که راه “دنيا” را به سوی “آخرت” می برد و هموار می سازد؛ چه برای نان ديگران دغدغه داشتن و برای کسب آن تلاش کردن ،در نخستين قدم ،دغدغه نان را در خود کشتن و نان خويش را از دست نهادن است.وانگهی ،برای آن گروه از “فرزندان آدم” که “هُبوط ” را برای نوع خويش فاجعه ای می شمارند،کوير سرنوشت ناکامی و تلخی و عطش ابدی آدمی است که به آن “ميوه ممنوع” نزديک شده است.اما برای آن گروه از فرزندان آدم که سرگذشت “آدم” را می پذيرند و دنبال می کنند، “هبوط،اين بهشت سيری و سيرابی و بی رنجی” ، و سر نهادن در اين “”کوير” –که در آن، دغدغه و تشنگی و آتش ،چشم به راه آدمی اند –آرزويي است که آنان را، برای نزديک شدن به اين “ميوه ممنوع” بی قرار کرده است.

شيطان و حوا ،چشم در خويشتن گشودن و عصيان و و بالاخره ،تبعيد از بهشت آوارگی در “کوير”…

بگذار تا “شيطنت عشق” تو را بر عريانی خويش بگشايد ،هر چند آنچه معنی جز رنج و پريشانی نباشد، اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل نکن!

….

در “کوير” هيچ نيست ، نه حرفی ،نه کسی ،تند بادی سرگشته و بی آرام ، در اين بی کرانگی تشنه همچون روحی تنها و سرگردان ،می وزد و می نالد و می جويد و فرياد می کشد!”

سه شنبه, ژوئن 18th, 2002


وقتی کتاب طرحی از يک زندگی رو که در واقع زندگی نامه دکتر شريعتی هستش از زبون همسرش شروع کردم ،يه بند تمومش کردم .يعنی کتاب رو زمين نگذاشتم تا وقتی که تموم شد.چقدر خوندن زندگينامه آدمهايي که زندگی باعظمتی داشتند ،لذت آورده.مثل يک بچه حرف گوش کن و ساکت کودکستانی که دست به سينه می شينه و به حرفهای خانوم معلمش گوش می کنه.من هم خودم رو سپرده بودم به قصه گوی اين داستان.فقط يه جاش بود که اشکم در اومد و اون هم اون سرفصل آخرش بود که داشت وقايع بعد از درگذشت دکتر رو از زبون نزديکان و اطرافيانش بيان می کرد:

مونا ،کوچکترين فرزند دکتر احساسش رو اينطوری بيان کرده بود :

“سال 56 وقتی 6 ساله بودم معنای آن شعر سال پيش پدرم را که می خواند دريافتم :

در ميان طوفان

هم پيمان با قايقرانها

گذشته از جان

بايد بگذشت از طوفانها

به نيمه شبها

دارم با يارم پيمانها

که برفروزم آتشها در کوهستانها

شب سيه سفر کنم

ز تيره ره گذر کنم

نگه کن ای گل من

سرشک غم به دامن

برای من نيفکن

دختر زيبا

امشب بر تو مهمانم

در پيش تو می مانم

تا لب بگذاری بر لب من

دختر زيبا

امشب از نگاه تو

اشک بی گناه تو

روشن سازد يک امشب من.

هنگامی که در تابستان سال 56 پس از شهادتش به سوريه رفتيم ،در آن ازدحام عجيب ايرانی و عرب و مبارزين فلسطينی با آن چفيه های مرموز دريافتم که اتفاق افتاده است.احساس کردم که ديگر پدر مسافرت نيست،بيمارستان نيست، زندان نيست و احتمالا ديگر نخواهد آمد.

از مادرم که آن روزها يک قهرمان دردمند بود و سعی می کرد مرا کمتر ببيند، پرسيدم:

“بابا کجاست ؟ مسافرت است؟”

گفت : “آره. ”

گفتم : “بيمارستان است؟”

گفت : “آره!”

با ذهن کودکانه ام حقيقت دردناک پشت اين دروغ را دريافتم.کاغذی خواستم با مدادی که يکی ازدوستان به من داد ،بابا علی را کشيدم.کله اش را با چند عدد مو بر آن و دهان و چشمان و هميشه خندان را. در حرم حضرت زينب به من گفتند آن چمدان چوبی پدرت است. روی آن بگذار.رفتم و گذاشتم…

مردم گريستند ،فهميدم چه شده. ديگه از کسی نپرسيدم و تا سالها نخواستم بپرسم.فقط يکبار خواهرم سارا گفته بود :

بعضی ها هميشه هستند هر چند با ما نباشند…اين کافی بود ،چون بابا علی هميشه بود! ”

پارسال که واسه امتحان Toefl و اينجور چيزها رفته بودم سوريه ،چند بار رفتم سر مقبره دکتر.ولی نمی شد به اون مقبره که عکسش اين بالاست نزديک شد.چون دورش اتاقک کشيده بودند و درش هم قفل بود!(از شر يک سری آدم امل و وحشی! فکر کرديد از اين نمونه ها فقط تو ايران خودمون پيدا می شه؟!) من هم از اون پنجره کوچيک همه چيز رو وارسی می کردم.تموم خاطره هايي رو که ملت روی ديوار ها نوشته بودند ،خوندم.از همه سوراخ سنبه هاش از زوايای مختلف عکس گرفتم (حالا بهتون نمی گم که بخاطر حماقتم همه اون عکسها خراب شد!!!)

الان که اين عکس رو ديدم و با خوندن دوباره حرفهای مونا ،به شدت ياد اونجا افتادم و اون غربت و تنهايي دکتر تو اونجا که غريبانه يه گوشه آرميده بود.
“بعضی ها هميشه هستند هر چند با ما نباشند”

سه شنبه, ژوئن 18th, 2002

يه کلمه هم از مادر عروس!!

وای اگه ايتاليا 8 سال پيش تو جام 94 اينطور می باخت ،من داغون می شدم.ولی امروز اصلا عين خيالم هم نبود.تو شرکت بچه ها رفته بودند تو آبدارخونه و اون راديوی ديزلی رو روشن کرده بودند و هر چند وقت يکبار خودشون رو بالا پايين می نداختند ،ولی من انگار نه انگار.وقتی هم که داشتم برمی گشتم خونه ،يکی از اين ماشينهای خطی آرياشهر صدای راديوش رو بلند کرده بود و ملت دورش جمع شده بودند و بازی رو تعقيب می کردند.درست همون موقع که من داشتم از کنارش در می شدم ، يهو صدای نعره چند نفر بلند شد که داشتند واسه دوستاشون کُرکُری می خوندند.بعد فهميدم که آره ،ايتاليا هم تو اين گرداب کره و ژاپن گرفتار شد.ولی شب که يه قسمتهايي از بازی شون رو ديدم، به عنوان يک ايتاليايي کلاسيک دلم کلی واسش سوخت.اين ويری عجب فرصتهايي رو از دست داد.من نمی دونم واقعا ، ولی فکر کنم که يا پای راستش مال خودش نيست يا پای چپش. ولی خودمونيم ها. اون هم خوب تو صحنه گل زدنش حال کره ای ها رو گرفت و ورزشگاه رو خفه کرد.(فکر کنم اگه تو آزادی اين کار رو می کرد،افقی برمی گشت ايتاليا).بيشتر از اين ناراحت شدم که سوتی گل دوم رو مالدينی مرتکب شد که اون بچه خوشگل کره ای (اسمش چی چی بود ؟ آن؟ مان؟ ) رو سرش بلند شد و هد زد تو گل!(آخه هر چی باشه مالدينی يه زمانهايي واسه من اسطوره بود. ) فکر کنم يکی از دلايل باخت ايتاليا اين بود که خداشون (هم از نظر قيافه و هم از نظر بازی !) ،کاناوارو تو زمين نبود. از اون صحنه ضربه آزاد کره ای ها هم خيلی خوشم اومد که همه ايتاليايي ها پريدند هوا و اون توپ رو زمينی زد و چيزی نمونده بود که توپ گل شه.

بسه ديگه ! همين مونده که من کارشناس فوتبال بشم.آخه يکی بهم بگه مگه مجبوری درباره هر چی اظهارنظر کنی ؟!

بخدا فقط می خواستم بيام باخت ايتاليا رو به عنوان يک ايتاليايي کلاسيک به همه ايتاليايي ها و به خصوص مادر بزرگشون تسليت بگم که اين همه وِر ازم استخراج شد. ولی خب منو بعد از مدتها برد به هيجانهای گذشته.

سه شنبه, ژوئن 18th, 2002


نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.

ولی انقدر مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد.

گلويم سوتکی باشد به دست طفلی گستاخ و بازيگوش

و او يکريز و پی در پی دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد.

بدين سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را.

دوشنبه, ژوئن 17th, 2002

همين چند خط حرف حساب از دکتر ،به من کمک کرد که خيلی از بندها و قالب های خودم رو تو اين دنيا بتونم پاره کنم.مثل يک پسر شجاع! باور کنم که ما از منفی بی نهايت هستيم تا مثبت بی نهايت.بقيه حرفها همش چرنده! همش کليشه است.

“اينکه می گويم مساله دين و بی دينی مساله حياتی نيست ،اينجاست. مساله اساسی که در وجود مطرح است ،”چه اندازه بودن” است، “چگونه بودن” و “چقدر بودن” خود آدم است.

دريا بودن يا اَنگشتوانه بودن؟مرغ خانگی بودن يا شاهين شکارجو بودن ،

اَنگشتوانه ! چه با آب زمزم پر شود و چه با آب آبگوشت، چه با شير مادر و چه شير خشک؟”

دوشنبه, ژوئن 17th, 2002

و با تو ای آموزگار بزرگترين و اهورايي ترين درسهايم ،

خواستم بگم تو همونی که اومدی خوابمو آشفته کردی و آرامش احمقانه ام رو به هم زدی.

خواستم بگم تو همونی که اومدی آتيش مقدس شک رو تو وجودم ريختی تا همه يقين های پوشالی ذهنم رو خاکستر کنه.

خواستم بگم تو همونی که احساسات خفته و حرفهای نگفتی خودم رو تو نوشته هات پيدا می کردم.

خواستم بگم تو همونی که طعم تلخ اون ميوه ممنوع رو بيادم آوردی و گفتی ما به اون اندازه که از اين ميوه چشيده باشيم ،خودآگاه هستيم و خودمون رو زندونی اينجا احساس می کنيم.

خواستم بگم تو همونی که بهم گفتی گريستن خوب نيست.ناليدن برای يک مرد شرم آوره.گفتی که شيرها در روز نمی گريند. و خودت حسرت شنيدن يک آخ را بر دل همه بازجوها ،زندانبان ها و همه گرگهای هار روزگارت گذاشتی.

خواستم بگم تو همونی که من رو تا اين قله بالا بردی که باور کردم :”عشق از زندگی کردن بهتر است“بعد از اون ديگه بال من سوخت و تو خودت تنها رفتی و فقط شنديم که از اون بالا گفتی :”دوست داشتن از عشق برتر است!”

خواستم بگم تو همونی که رنجهای همه بردگان و مظلومان تاريخ را بر سر فرعون ها و قارون ها و بلعم ها فرياد زدی و گفتی “آری ،اينچنين بود ای برادر“.

خواستم بگم تو همونی که دوست دارم چهره واقعی علی و ابوذر و حسين رو با حرفهای تو بشناسم و نه از مولودی ها و روضه ها و نوحه خونی های ملاهای بی سواد شکم گنده.

خواستم بگم تو همونی که با من از تنهايي علی گفتی .از اون دردی که شبهای خاموش اونو به طرف نخلستانهای مدينه می کشوند و غم غربتش رو تو دل چاههای اطراف مدينه خالی می کرد.گفتی که دردی که علی رو به ناله آورده ،تنهايي است که ما اونو نمی شناسيم.فقط بلديم که بر دردی بگرييم که از شمشير ابن ملجم بر فرقش احساس می کرده.

خواستم بگم تو همونی که بلند پروازی رو به من ياد دادی.که روح انسان تا کجاها می تونه رشد کنه.به من گفتی که تا کجاها می توان “رفت ،پريد ،سفر کرد و گريخت

خواستم بگم تو همونی که به من فهموندی که يک روح تا چه حد می تونه زيبا فکر کنه و عميق احساس کنه.

خواستم بگم تو همونی که بهم گفتی “حقيقت ،خوبی و زيبايي.در اين دنيا جز اين سه هيچ چيز ديگر به جستجو نمی ارزد.نخستين با انديشيدن ،علم.دومين با اخلاق ،مذهب.و سومين با هنر. عشق می تواند تو را از اين هر سه محروم کند و يا می تواند تو را از زندان تنگ زيستن ، به اين هر سه دنيای بزرگ پنجره ای بگشايد و شايد هم …دری.”

خواستم بگم تو همونی که وقتی کوير ،معجزه سياهت رو پيش چشمم گذاشتی ،گفتی :”آنکه مسئول است ،مسئول ساختن، نبايد ويران کردن را بياموزد”.گفتی :”کسی می تواند در پای عشق بميرد که زندگی در پيش چشمانش مرده باشد.نبايد در کوير ماند ،بلکه بايد برای راهی شدن به سمت شهادت ،در آن غسل کرد.”من اون رو انتخاب کردم و احساس می کنم هنوز تو کوير موندم. پس ترديدت بی دليل نبود.

خواستم بگم برخورد کردن با روح ژرف و بزرگی مثل تو بزرگترين حادثه زندگی من بود. نمی دونم اگه با تو برخورد نمی کردم، اين درسها رو از کدوم معلم ،کدوم کتاب ، کدوم کلاس و کدوم آزمايشگاه وکدوم مدرسه و کدوم دانشگاه ياد می گرفتم؟

خواستم خيلی چيزهای ديگه بگم ،ولی به شيوه خودت می گم :

ديدم که تو همه اينها هستی و باز همه اينها ، تو نيستند.

شريعتی ،شريعتی است.