بایگانی برای ژوئن, 2002

چهار شنبه, ژوئن 26th, 2002

تو و شب

-ببينم اگه بخوای از بين من و شب يکی رو انتخاب کنی ،کدوم رو انتخاب می کنی؟

-منظورت چيه؟

-يعنی اگه من پيشت باشم، حاضری شب بيداری رو فراموش کنی ؟!

- قرار نشد منو تو مخمصه قرار بدی ها !

-يه بار ديگه بپرسم؟!!!

-بگذار فردا جواب می دم .

-نه ! همين الان بگو تا شب هم بشنوه. رو در روی جفتمون.

- ؟؟؟؟

- ؟؟؟؟

-شب رو اسير می کنيم .سرش رو می گذاريم رو زانوهامون و واسش لالايي می گيم تا خوابش ببره.بعد خودمون تموم شب رو تا صبح بيدار می مونيم!

سه شنبه, ژوئن 25th, 2002

هميشه می خواستم که رو يه نيمکت روبروم نشسته باشی.

بعد باد شروع کنه به وزيدن.طوريکه خَرمن موهات رو آشفته کنه و اونا رو بکوبه رو صورتم.

طوريکه بين اونا گم بشم .

توشون غرق بشم…

آه .يادم نبود که موهای تو بلند نيستند.تازه لَخت هم نيستند.خودشون رو به اين راحتی ها به نوازش باد نمی سپارند.آره ،ولی من که می دونم که موهای کوتاه خيلی بيشتر بهت مياد.ولش کن .به باد می گيم که خاموش بمونه. اصلا مرخصش می کنيم که بره دنبال کار خودش.

بعد موهای تو می مونه و انگشتای من که از شهوت نوازش لبريزه.

سه شنبه, ژوئن 25th, 2002

دکتر شريعتی يه جا می گه که :

خودخواهی ، ترس و جهل. اين 3 تا به نظر من ريشه اصلی همه انحطاط های آدمه!”

مدتها رو اين حرف فکر کردم.خودم ،ديگران و خلاصه هر چی که دور و برم بوده رو سعی کردم حلاجی کنم.بعد ديدم که هر ضعف و انحطاط روح آدمی رو می شه با ترکيبی از 1 يا هر 3 تای اينا ساخت.شما هم روش فکر کنيد.اگه موردی بود که نتونستيد از عهده اش برآييد ،به من بگيد تا فرمول ترکيبش رو براتون بفرستم.

سه شنبه, ژوئن 25th, 2002

“خدايا ،به من قدرت آن را عطا کن که بتوانم بدان اندازه که او را دوست می دارم ،نياز دوست داشتنش را در خود خاموش سازم.”

از دعاهای عين القضات

سه شنبه, ژوئن 25th, 2002

اومدم تو وبلاگت که تولدت رو تبريک بگم ،ديدم که خلايق صف بستند.من هم هيچ از صف خوشم نمياد.برگشتم از تو خونه خودم مثل جنتلمن ها بهت تبريک بگم !

اگه هيچ کس سر تولدت نبوده باشه، وبلاگت که بوده.پس ديگه ناراحت نباش.تولدت مبارک :)

فقط يادت باشه که مثل گذشته به اکسيژن احترام بگذاری.وگرنه ممکنه که سال ديگه …

سه شنبه, ژوئن 25th, 2002

کوتاه ، زيبا و غم انگيز.

راستی ،اينو کی بايد بشنوه؟ زمين ؟!

دوشنبه, ژوئن 24th, 2002

من نگاه نمی کنم که چون 100 قدم بينمون فاصله هستش.50 قدم رو بايد تو بيای و 50 قدم رو من.از معامله و تجارت متنفرم.همش رو خودم ميام.تو نمی خواد هيچ کاری بکنی.فقط بخواه.هر جور که دوست داری.حتی اگه شده با گردش نگاه. مصدر خواستن برای من خيلی از تونستن ارجمندتره.

اينو يادت باشه.

دوشنبه, ژوئن 24th, 2002

-وقتی می خوام وبلاگت رو بخونم ، بايد فرض کنم که تو خلا هستم.از اصطکاک صرف نظر کنم.فرض کنم که بازده همه ماشينها صدر در صده. خلاصه مثل مسئله های فيزيک دبيرستان ،شرايط ايده آل فرض شود.

-عجب ! منو بگو که وقتی می خوام وبلاگ بنويسم ، کلی خودم رو مقيد می کنم.

یکشنبه, ژوئن 23rd, 2002

از اين وبلاگ!

وسوسه

پنجره اتاق باز است، نسيم خنكي مي وزد. مهمانها مان رفته اند ودر اتاق بغلي دخترم در خوابي عميق فرو رفته است. صداي رد شدن قطارها يكي پس از ديگري سكوت آخر شب را مي شكنند.

اي كاش من مسافر يكي از آنها بودم. اي كاش اينچنين ريشه در اينجا نداشتم. حال با اين همه ريشه چه مي توان كرد؟ اي كاش خانه ام در كوله كوچكي مي گنجيد. بايد كولي بودم تا مي توانستم كولي وار زندگي كنم. آنوقت كفشهايم را در مي آوردم و دنبال ريلها راه مي افتادم. دنبال طولاني ترينشان. صبحها از بركه ها آينه مي ساختم تا در آن موهايم را شانه كنم. هر شب لحافي از تكه پاره هاي ابر ها و فانوسي از كورسوترين ستاره مي ساختم تا از تاريكي نترسم. هر وقت خواب به چشمم راه نمي يافت به شمارش ستارگان مي پرداختم و گوش به لالايي باد مي سپردم.

از نگاه كردن به ريل ها ميترسم. ميترسم بي آنكه بخواهم دنبالشان كنم. ميترسم خودم را گم كنم. خودم را و اين همه علامت و نشانه را كه برايم ساخته اند تا هر شب راه خانه را پيدا كنم. سردم است، بلند مي شوم و پنجره را مي بندم.مي بندم تا صداي رد شدن قطارها را نشنوم.مي بندم تا يك بار ديگر به وسوسه بگويم نه. پنجره بسته است و صداها خاموش شده اند ولي ميل رفتن هنوز در اعماق وجودم شعله مي كشد.

*سفر

پس از لحظه هاي دراز

بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روييد

و نسيم تارو پود خفته مرا لرزاند

و هنوز من

ريشه هاي تنم را در شن هاي رويا ها فرو نبرده بودم

كه براه افتادم.

پس از لحظه هاي دراز

سايه دستي روي وجودم افتاد

و لرزش انگشتانش بيدارم كرد.

و هنوز من

پرتو تنهاي خودم را

در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم

كه براه افتادم.

پس از لحظه هاي دراز

پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد

و لنگري آمد و رفتنش را در روحم ريخت

و هنوز من

در مرداب فراموشي نلغزيده بودم

كه براه افتادم.

پس از لحظه هاي دراز

يك لحظه گذشت

برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد،

دستي سايه اش را از روي وجودم بر چيد

و لنگري در مرداب ساعت يخ بست.

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

كه در خوابي ديگر لغزيدم

از سهراب سپهری

یکشنبه, ژوئن 23rd, 2002

بُرش هايي از يک مُخ فوق العاده منسجم!!!

تغيير ، تغيير،تغيير

آزادی ،ديگه تو رو با هيچی عوض نمی کنم.

چرا نمی تونم خوابهام رو به خاطر بسپارم.انگار مدتهاست هيچ خوابی نديدم.

نگذار اينجا بمونم تا بپوسم.

تنهايي.

اتاقم واسه قدم زدن تنگه.

من کارم رو از دست می دم؟!

دلم واسه درس خوندن تنگ شده.واسه دودره کردن تمرينها و پروژه ها.

پاشو ، سنگی در آب بينداز.

از راهی مرويد که ديگران رفته اند.

همش تقصير خودته. چرا همه راهها رو به خودت بستی.

به دنبال چشمهای خاکستری.يعنی پيدا می شه؟

اين کيه ؟ اين کيه ؟ که با من همنفسه !

It’s the final countdown

الان اونايي که زير آوار موندند ،دارن کی رو صدا می زنند؟!

گيتار : “با من حرف نزن!”

چرا من هيچ وقت گرسنه نمی شم.

چقدر از قيافه اين همکارم بدم مياد.باز که زمان غذا خوردنمون خورد رو هم!

آقای مديرعامل : “راندمانت نصف شده.”

خانوم ش : “تو ماهواره يک وکيل رو نشون داد که می گفت هنوز به دانشجوها ويزا می دند.تازه زن داداشم هم همين رو می گه. شما چرا نگرفتيد؟ ”

از اين خانوم های گامبو متنفرم.

کجايي الان ؟ داری چی کار می کنی ؟

چقدر اين وبلاگ ها قشنگند؟

اين تاوان ايده آليست بودنه !

پدر آن شب جنايت کرده ای ،شايد نمی دانی.

بلدی دلت رو بزنی به دريا.

حيف شد ندا اون شب نرقصيد .

تَلَنگُر خيلی خوبه.

خورشيد من تازه شبها طلوع می کنه.

وای ،تو اگه خواسته بودی ….

در بين مردم باش و با آنها نباش.

اگه 1000 بار هم شکست بخورم ، ادامه می دم.حالا ببين.

آلمان ؟ نه ! ازش متنفرم. ترکيه ؟ نه ! بی فرهنگند .برزيل ؟ نه ! خيلی لوس شده . کره ؟ نه ! حق بعضی ها رو خورد اومد بالا.

بخاطر پول دارم کار می کنم يا کارم رو دوست دارم

با سقوط دستای ما ، در تنم چيزی فرو ريخت.

اين دو تا آقاهه دارن با هم به چيه اون خانومه نگاه می کنند؟ من هم نگاه کنم.شايد چيز خوبی باشه!

مگه دوربين دست خودم نبود.پس اين عکسهای مزخرف رو کی گرفته ؟

بايد همه چی رو عوض کنم.

عجب .اين هم مثل من فکر می کنه.کاش می تونستم باهاش صحبت کنم.

من دارم کجا می رم؟!

Show must go on

شما چند روز می تونيد مخی رو که هر جور آت و آشغالی توش پيدا می شه ، تحملش کنيد؟ ولی بدونيد که يک نفرنه تنها مجبوره که اونو تحمل کنه ،بلکه بايد اونو بگذاره رو سرش و تازه به عنوان فرمانروا قبولش کنه.