بایگانی برای ژوئن, 2002

یکشنبه, ژوئن 30th, 2002

پسر بچه و پيرمرد

پسر بچه گفت: “بعضی وقت ها قاشق از دستم می افتد.”

پيرمرد گفت : “من هم همينطور”

پسربچه زمزمه کرد : “بعضی وقتها شلوارم را خيس می کنم.”

پيرمرد خنديد و گفت : “من هم همينطور”

پسربچه گفت : “من اغلب گريه می کنم.”

پيرمرد سری به علامت تاييد تکان داد و گفت : ” من هم همينطور ”

پسربچه گفت : “اما از همه بدتر اينکه به نظرم می رسد بزرگترها به من توجهی ندارند.”

و پسر نوازش دستی پرچروک و پير ،اما گرم را احساس کرد و پيرمرد گفت : “می فهمم چه می گويي!”

خب معلومه مال کيه ديگه. متاسفم که اين شل سيلور استاين رو دير دارم می شناسم.بخصوص اين حرفش که نشون می ده دنياش يه جورايي به دنيای من نزديکه(نزديک بوده !) :

“آنجا که گذرگاه به انتها می رسد (عالم واقع پايان می پذيرد)دنيای شل سيلور استاين آغاز می گردد.”

شنبه, ژوئن 29th, 2002

اين سيب زمينی که رفت و برگشت ،واقعا پوست انداخت. در مجموع باهاش حال می کنم جديدا.

مثلا اين و اين رو ببينيد!

شنبه, ژوئن 29th, 2002

از اون حرفهای عميق

شنبه, ژوئن 29th, 2002

فوتبال ،گلادياتور بازی مدرن يا …

اين صحنه آخر بازی کره و ترکيه که بازيکنان ترکيه مياند کره ای ها رو بين خودشون می گيرند و با اونها می رند طرف تماشاگراهای کره ای و واسه اونها دست می زنند ،به نظر من قشنگترين صحنه جام جهانی امسال بود.البته اين رو يک آدمی داره می گه جام جهانی رو از تصاوير خلاصه ای که شبها از تلويزيون نشون می داد و در حد صحنه های حساس بعضی از بازيها دنبال می کرده .تازه متاسفانه يا خوشبختانه هيچ هيجان و دغدغه ای واسه پيروزی اين يا اون نداشته.وگرنه مثلا اگه همه صحنه ها رو می ديد و مثل بعضی از دوستان چشم بصيرت هم داشت ،ممکن بود از صحنه های معاشقه ها و توهم لوليدن های دختر و پسرها بعد از گل زدن تيم هاشون بيشتر خوشش ميومد.

اينو که شوخی گفتم،ولی اين فوتبال واقعا جالبه! به فلسفه ش که نگاه می کنی ،می بينی که خيلی مسخره است.22تا آدم مثل اين گدا گشنه ها مي افتند دنبال يک توپ گرد و تا می تونند دهن همديگر رو تو زمين سرويس می کنند .حتی اگه لازم بشه ، ممکنه که شورت همديگر رو هم بکشند پايين !اين حالا تو زمينه .n هزار تا آدم هم از تو ورزشگاه اينها رو تشويق می کنند و واسه همديگه کُرکُری می خونند و حتی ممکنه که سر همديگر رو هم بر باد بدند و n ميليون نفر هم از راه و دور و به مدد تکنولوژی خودشون رو شهيد می کنند .آدم اينها رو که نگاه می کنه ،می بينه که فوتباليستها با گلادياتورهای گذشته از نظر ماهيت فرقی ندارند و در واقع فوتبال شده يک جور گلادياتور بازی مدرن.

ولی همين پديده که فلسفه ش شايد خيلی پوچ باشه ، چقدر می تونه تو زندگی واقعی آدم ها تاثير گذار باشه(و در واقع هست!)از ارتباط و نزديکی فرهنگها و ملت ها گرفته تا يه بازيکن که همه زندگی و وجودش رو می گذاره تو يه بازی و بخاطر عشقش ميجنگه تا يه گل بزنه و بعد تموم خوشحاليش رو با بوسيدن نماد پيوند اون و عشقش ابراز می کنه و مياد جلوی دوربين ها فرياد ميزنه که: “دوستت دارم“.يه بچه فقير پاپتی بستنی فروش مياد ميشه همه اميد ملت فقير برزيل که نون شب ندارند ،ولی دلشون به عشق قهرمان بازيهای اون می تپه.چند بچه پابرهنه از زمينهای خاکی جنوب شهر تهران بلند می شند مياند يه تيم تشکيل می دند که جلوی تيم سلطنتی سابق، يعنی تاج (همون استقلال فعلی!) بايستند و 6 تا گل بهش بزنند تا وليعهد رو که طرفدار و حامی دوآتيشه اين تيم سلطنتی است ،به مرز سکته ناقص ببرند و دل يک ملت خفقان گرفته رو شاد کنند(البته بايد بگم که اون تيم بصورت کاملا اتفاقی اسمش پرسپوليسه. وگرنه من قصد خاصی نداشتم و نمی خواستم داغ دل استقلالی های عزيز رو تازه کنم!!!)

واقعا که چقدر همين دنيای خاکی استعداد خلق زيباييها و خوبيهای بزرگ رو داره. قابل توجه آدمهايي که مدام سر به آسمون دارند!!!يکی بايد به اونها بگه که راه کمال آدم از روی همين خاک ،از همين دنيای مادون و از بين همين مردم می گذره.

می شه دل همين خاک رو شکافت و ازش طلا کشيد بيرون.

می شه همين خاک بی ارزش رو کِشت و نون و گلدون درست کرد.

می شه آزادی رو از همين گياهان مغرور کويری ياد گرفت.

می شه …

می شه انقدر حرف نزد و عمل کرد.

جمعه, ژوئن 28th, 2002

دهه ،آقا جون احترام اين طرفی ها رو نگه نمی داری ،حداقل احترام اون بچه محلتون رو نگه دار !

جمعه, ژوئن 28th, 2002

زندگی ،زير سايه مرگ

داشتم عکسهای زلزله هفته پيش رو تو روزنامه حيات نو(آخر هفته) نگاه می کردم و اخبار پيرامونش رو می خوندم.خيلی ناراحت کننده بودند.داشتم فکر می کردم که سهم من از اين زلزله فقط همون احساس قلقلک شيرينی بود که صبح شنبه رو تختم بهم دست داد و فکر می کردم که ملائک دارن باهام شوخی می کنن ،بعد فهميدم که نه .اين واسه من شوخی بوده و واسه خيلی ها يه فاجعه.سهم من ديدن عکسهای پراکنده بود.ديدن بازمانده های بهت زده که نمی دونستند چرا مستوجب چنين عاقبتی هستند.تماشای خاک بيرحم که مثل هميشه شده بود قبرستون آرزوها و حرفهای نگفته.

البته بگم تا الان هم که اين ها رو دارم تايپ کنم ،حتی يک قدم هم واسه کمک کردن برنداشتم .قربونش برم تو يه مملکتی هم زندگی می کنيم که اعتماد مردم به دولت و حکومت از چشماشون هم بيشتره. کی می تونه مطمئن باشه که اين همه کمک های مردمی يا بين المللی به آسيب ديده ها می رسه و مثلا نمی ره تو جيب آقازاده ها يا اينکه مثل ماجرای زلزله رودبار با قيمت هنگفت دوباره صادر نمی شه؟!

البته ماجرا به اين اندازه هم فجيع نيست.يه عده از ما بهترون کم کاری ما رو جبران می کنند. سران مملکتی بعد از صد جور عشوه و غميش اومدن واسه آمريکا ،بالاخره کمک هاشون رو قبول کردند.کی بود به اينها ايراد می گرفت که مصلحت ملی رو تو سياست خارجی شون در نظر نمی گيرند.بی خود که نيست .پذيرش کمک از دستان نامبارک و شوم شيطان بزرگ !

من نمی دونم ما چطور هی به خودمون فشار مياريم که مدنيت رو تو جامعه مون نهادينه کنيم.وقتی تو يک طبيعت زندگی می کنيم که انقده وحشی هستش.تازه می گن که اين طبيعت يه مادر هم داره.نمی دونم مگه اين مادره بچه اش رو تربيت نکرده که انقده وحشی بازی درنياره.مگه بهش نگفته که يه عده آدم دارن روت زندگی می کنند.مگه خود اين مادره …

کاش ذهن کوچک و ناقص الخلقه من از همه راز هستی خبر داشت و يا حداقل می تونست خودش رو راضی کنه که اين همه حقيقته.

شايد هم هيچ کاری از من ساخته نيست.فقط می تونم دلم رو به اين خوش کنم که دو چشم نگران و يه موجود فهميده هستش که همه اين چيزهايي رو که من می بينم ،ديده و خيلی بيشتر از من هم ديده و می فهمه.خوب ذهن های ما از اول متافيزيکی بار اومده .مگه بده؟ اصلا مگه می شه اون نيروی متافيزيکی رو از اين دنيا حذف کرد.اگه اونو از اين دنيا حذف کنيم ،ديگه خيلی از اون چيزی که هست وحشی تر می شه.

- اصلا انگار زيادی واسه گرفتن سهمت بی تابی می کنی.نه ؟! برو خدا رو شکر کن که الان زير آوار نموندی. برو خدا رو شکر کن که زير ديوار مرگ زندگی نمی کنی برو خدا رو شکر کن که هنوز می تونی حرف بزنی و بنويسی.

- باشه .خدا رو شکر.

جمعه, ژوئن 28th, 2002

بلند پروازيهای يک آدم کوتوله

تشنه يافتن حقيقتی نو که دست هيچ انديشه ای به آن نرسيده است.

چشيدن يک احساس بکر که قلبی برای درک کردن آن وجود ندارد.

تمنای دردی بزرگ و ارجمند که تمام غمها و اضطرابهای کوچک و لذتهای حقير را در نظر بی رنگ سازد و هيچ کس را يارای تحملش نباشد.

حريص تجربه يک ايثار بزرگ، بی آنکه کسی بداند.

قدم نهادن در سفری بی انتها از راهی پرپيچ و خم که هيچ کس را يارای همسفری با تو نيست.

شکستن تمام بت ها و ساختارها و تابوهای ذهن و انداختن طرحی نو که تارش آزادی است و پودش آگاهی.

قربانی کردن عزيزترين من های وجود در پای منی که می خواهد پرواز کند. برای اينکه سبک شود، برای اينکه در راه نماند.برای اينکه آزاد شود.برای اينکه سبکبال بپرد.برای اينکه تنها برود.

مگه نه اينکه اگه ايده آلهای اين آدم کوتوله برآورده بشه، از اينی که الان هست ،هزار برابر تنها تر می شه .پس اين ها همش تلاشهای بيماری هستش که سعی می کنه بيماريش هر چه زودتر به همه وجودش سرايت کنه و زودتر از پا درش بياره.که بتونه تنها بميره.

جمعه, ژوئن 28th, 2002

يادم باشه از اين به بعد که دارم می رم سراغ وبلاگ آیدا ،speaker رو را خاموش کنم.آخه اون آهنگ backgraound ش ويران کننده است.

تازه با اصولم هم تناقض نداره. من نباید کوری رو به خاطر آرامش تحمل کنم.ولی گاهی اوقات می تونم خودم رو به کَری بزنم!

چهار شنبه, ژوئن 26th, 2002

ما از اين عرض کنم خدمتتون (همون رضا بده !!!) که خيری نديديم، ولی انگار يه هم لاگر (!) پيدا کرده که عرائض ويژه ای داره.

من از اين داستانی که تو وبلاگش از کتاب تيستو سيز انگشتی آورده بود ،خيلی خوشم اومد :

” تيستو اسم عجيبي است كه در هيچ كتابي نميشود پيدا كرد،…يك روز ، بلافاصله بعد از تولد اين پسركوچولو، …،مادر خوانده اي با لباس آستين بلند.پدر خوانده اي با كلاه سياه ، او را به كليسا بردند و به كشيش گفتند كه اسمش « فرانسوا - باتيست » است. در آن روز پسر كوچولو - مثل هر كوچولوي ديگري در چنين روزي - خيلي ناراحت بود و بس كه فرياد زده بود ، صورتش حسابي قرمز شده بود. ولي آدم بزرگها ، كه هرگز از ناراحتيهاي تازه بدنيا آمده ها چيزي نميدانند، معتقد بودند كه اسم بچه همان فرانسوا باتيست بايد با شد….

وبلافاصله بعد از اين جريان ، اتفاق عجيبي افتاد. آدم بزرگها انگار قادر نبودند اسمي را كه خودشان روي آن پسر كوچولو گذاشته بودند ، به زبان بياورند، و اورا تيستو صدا كردند.

مي گويند اين اتفاق خيلي هم نادر نيست….اين ميرساند كه آدم بزرگها واقعا” اسم ما بچه ها را به درستي نميدانند. همانطور كه نميدانند ما از كجا آمده ايم،چرا در اين دنيا هستيم وچه كار بايد بكنيم.

آدم بزرگها درباره همه چيز فكرهاي از پيش ساخته شده اي دارند كه وادارشان ميكند بدون فكر كردن حرف بزنند، و ميدانيم كه فكرهاي از پيش ساخته شده هميشه عقايد نادرستي بوده است و…

اگر ما فقط به اين خاطر به دنيا آمده ايم كه روزي مثل بقيه آدم بزرگها بشويم و عقايد از پيش آماده شده را با راحتي توي كله مان جابدهيم تا روزبه روز بزرگتر شوند، كه هيچ ، ولي اكر به دنيا آمده ايم تا كار بخصوصي انجام بدهيم يعني بخواهيم كه حسابي دنياي دور و برمان را برانداز كنيم- چيزها به اين سادگيها توي كله مان جا نخواهند گرفت.و…”

” تيستو كودك بود و كودكي ميكرد، اما نمي توانست اين را بپذيرد كه آدم بزرگها با عقايد و افكار از پيش ساخته شده شان دنيا را به او بشناسانند.او دوست داشت دنيا را خودش تجربه كند. وقايع و اتفاق ها را آنطور كه دلش ميخواهد ببيندو بپذيرد.وقتي هم كه نگاهش را با ديدي تازه بر اشياء و آدمها ميدوخت ، متوجه ميشد كه آدم بزرگها با عينك عادت به همه چيز نگاه ميكنن…تمام دوران كودكي به اميد معجزه بزرگ شدن ميگذرد و وقتي بچه اي بزرگ شد،اعلب فراموش ميكند كه چه كارها ميخواسته بكند، و اگرهم فراموش نكند، آن را آگاهانه به فراموشي ميسپارد.به همين دليل هم چيزي اتفاق نمي افتد،فقط يه آدم بزرگ به جمع آدم بزرگها اضافه ميشود، آنهم بدون پيش آمدن هيچ معجزه اي.

(قواعد خشك و دست و پاگير آدم بزرگها دنياي شاد و رنگ رنگ او را تيره و تار كرده بود….

او كودك بود اما ميدانست كه آدم بزرگها به همه چيز عادت ميكنند، حتي اگر خيلي عجيب و كمياب باشد….)

بخت با تيستو يار بودو به ياري همين بخت بود كه فرشته شدن آغاز شد….

(او كودكي بود كه افسانه هايش را تحقق بخشيد.كسي كه مثل هيچكس نبود.)”

چهار شنبه, ژوئن 26th, 2002

جانی که خلاص از غم هجران تو کردم

در روز وصال تو به قربان تو کردم