بایگانی برای می, 2002

یکشنبه, می 19th, 2002

اين نوشته بامداد رو خونديد.دريغا، اين غم نان آدم رو به چه جاهايي می کشونه ها.ولی نه ، من اصلا نمی تونم قبول کنم.به هيچ وجه .بقول دکتر شريعتی :

“شرافت مرد مثل بکارت زن می مونه .يکبار که لکه دار شد،ديگه نمی شه پاکش کرد.” (نقل به مضمون)

ولی نکته سنجی اين بشر منو کشته بخدا.خوبه که من هم اون نوروز رو گرفته بودم ها. ولی اصلا به اون عکس دقت نکرده بودم.

آی چشمای نازنين! به خودتون مغرور نباشيد.

یکشنبه, می 19th, 2002

فردا بايد برم نظام وظيفه تا اجازه خروج از کشورم رو بگيرم.البته چون بار دومم هست که دارم از کشور خارج می شم.مثل بار اول دنگ و فنگ نداره که بخوای چيزی حدود 3 ساعت شونصد تا اتاق رو از طبقه پنجم به طبقه چهارم،از چهارم به سوم ،از سوم به پنجم و هين طور الا آخر فقط واسه کاغذ بازيهای مسخره طی کنی.من نمی دونم اين همه امضا واسه چيه.همشون هم به همون نامه چند خطی که وزارت علوم براشون نوشته ،نيگاه می کنند و بعد از کلی ناز و افاده همون نامه رو امضا می کنند!

اين البته قسمت قابل تحمل ماجراست.دلم نمی خواد از اون برخوردهای شخصيت های برجسته براتون بگم که طرز رفتار و ادبياتی که بکار می برند، گاهی اوقات از آدمای چال ميدونی افتضاح تره.نمی خوام بگم که بايد نيم ساعت صبر کنی که تيمسار مملکتمون تو اونجا با ژست داش مشتی و با اون دمپايي های(!) فانتزيش و در حاليکه لباسش به برگه زرين افتخارات و درجات مزين شده، بياد تو اتاقش و با اون قيافه عنقش همه عقده هاش رو،رو سر بچه ها خالی کنه.

نه انگار نمی شه.بايد اينو بگم.اون دفعه که رفتم اونجا،اول بايد می رفتم تو يکی از اتاقهاش که يک سرباز نشسته و داره پرونده ت رو از بين پرونده نمی دونم چند هزار آدم با سيستم دستی (!) پيدا می کنه.من هم اصولا نمی تونم سرجام آروم بايستم يا بنشينم.(هر چند تو اون اتاق صندلی واسه نششتن نبود!)در نتيجه بنا به عادت هميشگی خودم رفتم کنار پنجره و داشتم ريزش بارون رو تماشا می کردم تا اون آقا به نتيجه برسند! يکهو ديدم يک نفر با صدای نکره داره می گه : “از جلوی پنجره بيا کنار! ” تا برگشتم ديدم يکی از همون تيمسارها بود و با چشمهای وحشتناکش داشت بهم چشم غره می رفت.خوشبختانه خيلی زود گورش رو گم کرد.من همين طور هاج و واج از کنار پنجره اومدم کنار و داشتم با تعجب دوستم رو که به زور خنده ش رو نگه داشته بود،نگاه می کردم.بعد اون سربازه که با قوانين اونجا آشنا بود،گفت که اينجا اصولا جلوی پنجره ايستادن قدغنه.به خصوص تو طبقات بالا که به خونه های اطراف اشراف دارند! و من تازه فهميدم که تو اون اطراف اگه به پايين نگاه کنی ،يک سری خونه می بينی که خب ممکنه تو اون خونه ها يک سری چيزهايي ببينی که نبايد ببينی.

من يک اخلاقی دارم که حتی تو حالت عادی از سرک کشيدن به خونه ديگران متنفر بودم.حس می کنم آدم اگه تو کوچه و خيابون هر چقدر هم هيز بازی درآره ،به هر حال طرف مقابل جلوش هست و اونو می بينه(عجب استدلالی شده ها!!!) و واسه من حداقل نفرت انگيز نيست!ولی آدم خيلی بايد دَله باشه که دزدگی بخواد تو خونه يکی ديد بزنه.

بگذريم.دارم ياسين تو گوش اون خره می خونم که الان تو آخورش پيش يک خر ديگه خوابيده! خلاصه بايد از همين الان به خودم تلقين کنم که فردا بهتره که نقش يک بز اخوش رو بازی کنم.وقتی هم رسيدم جلوی در نظام وظيفه،بايد شخصيت مخصيت رو همون جا بگذارم زير پام و لهش کنم تا رفتارهای اونا آزارم نده.در ضمن اگه لباسهای هميشگيم رو نپوشم و ادکلن و اين چيزا به خودم نزنم،راحت تر می تونند منو هضم کنند ايشالا!!!

تا حالا تو زندگيم زياد مجبور نشدم بخاطر اينکه کارم تو دست يکنفر گيره ،بهش باج بدم و جلوش کوتاه بيام و قبول دارم که هنوز با خيلی از لايه های اجتماعی برخورد نداشتم.به همين خاطر اين کار واسم خيلی سخته.اکثر وقتم تو دانشگاه می گذشته که محيط کاملا لطيفی داشته و بعد از اون هم تو شرکت که محيطش از دانشگاه هم لطيف تر بوده! به همين خاطر يه جورايي بايد بگم که از اين نظر رو پر قو بزرگ شدم.ولی حتی تحمل صحنه هايي که يک آدم باشرف مجبوره غرورش رو به دلايلی جلوی يک سری آدم پست بشکونه،عذابم می ده. ديدن صحنه ای که يک برادر نمی تونه دامادش رو که دست رو خواهرش بلند کرده ،ادب کنه ،بخاطر اينکه به هر حال اون آشغال شوهر خواهرش هستش وممکنه بعدا سر خواهرش خالی کنه!ديدن صحنه هايي که يک پدر واسه سير کردن شکم بچه هاش بايد چقدر سر تعظيم جلوی مافوقش خم کنه و بعضا توهين هاش رو نشنيده بگيره.ديدن يک مادر که بخاطر آينده بچه هاش و بخاطر اينکه بچه هاش سايه پدر رو سرشون حس کنند ،لش بازيها و خماريهای شوهر معتادش رو تحمل می کنه و خيلی چيزهای ديگه.اصلا چرا جای دوری برم .معلوم نيست باباهه طفلک چطوری اين 5 ميليون وثيقه رو جور کرده تا من فردا بتونم خيلی شيک اونو ببرم بريزم تو شکم اونا.شايد باباهه هم واسه جور کردن اين پول به کسی باج داده.نمی دونم!فقط اينو می دونم که من بايد خيلی ناز نازی و تيتيش مامانی باشم که واسه اينکه طرف يک خورده بلند باهام صحبت کرده ،ايش ايش می کنم.نه ؟! بهتره برم کنار، بگذارم دود بياد!! موافقيد!؟

یکشنبه, می 19th, 2002

بابا مملکت!!!

نمی دونم اين يک تراژدی انسانی هستش يا يک شوخی بی نمک! خودتون بخونيدش و قضاوت کنيد.فقط اگه تو شرق تهران زندگی می کنيد،من بهتون توصيه می کنم که فرض کنيد اصلا اينجا رو نخونديد!

کجاست اين شوهر خاله وکيل ما که هی بگه “هيچ جای تهران ،مثل اينجا نمی شه!” و پز خونه سه طبقه شون رو بده !کجاست اين دختر خاله من که دلش واسه شرق تهران و اون ميدون هفت حوض و اون شيطنت هاش با دوستهاش تو خيابونهای نارمک تنگ بشه و هی حسرت بخوره که چرا زود ازدواج کرد!

ديگه لازم نيست که واسه ماهی کوچولوی قرمزمون گريه کنيم که چطور وقتی روز سوم که از خواب بلند شديم ،ديديم که ديگه ورجه وورجه نمی کنه و رو آب شناور شده.شايد بهتر باشه که به فکر خودمون باشيم.همين روزهاست که …!

جمعه, می 17th, 2002

من نمی دونم خدا که اون بالا نشسته، داره چی کار می کنه که من با اين وقت کم بايد علاوه بر خودم، غصه همه مخلوقات و کائنات رو بخورم.چقدر هم کار از دستم برمی آد جون عمه م ! اين همه تناقض ،اين همه اشکال ،اين همه بی عدالتی ،اين همه بی تناسبی.پس کی بايد به اينها رسيدگی کنه.واسه من افعال ديدن و فهميدن افعال بی بازگشتی هستند.واسشون undo تعريف نشده است.اصلا جز اين نمی تونم تصور کنم.وقتی ديدم ،ديگه ديدم.نمی تونم خودم رو به نديدن بزنم.از اون بدتر هيچ وقت نمی تونم چشمهام رو ببندم.وقتی فهميدم ،ديگه فهميدم .ديگه نمی تونم خودم رو به نفهمی بزنم.

و همين ديدن و فهميدن هستش که گاهی اوقات دهن من و زندگيم رو صاف می کنه.حال نمی دونم که مشکل از چيه.

از اون چيزهايي هست که می بينم و می فهم؟

از اون ابزارهايي هستش که باهاشون می بينم و می فهمم؟

از اينه که اين ديدن و فهميدن رو نتونستم در جهت منافع خودم کنترل کنم يا اينکه توابع undo رو واسه اين دو تا فعل ندارم؟

از اينه که ظرفيتم کمتر از اونيه که بتونه چيزهايی رو که می بينم و می فهمم ، پردازش کنم؟

يا اينکه اصولا همينه که هست و آرامش موقوف .اصلا اگه خيلی ناراحت و معترضی ،برو چشمها و عقلت رو با يک الاغ عزيز(!) عوض کن. اون وقت می تونی مسير مستقيم خوشبختی رو فرسنگها با الاغت طی کنی.تنها چيزی که بايد ازش آگاهی داشته باشی ،اينه که بدونی ماتحت اين الاغ دقيقا کجاست که اگه خواست از اين مسير اصلی خودش خارج شه ،بتونی بهش سيخونک بزنی و اونو براه بياری! اگه هم ديدی ديگه الاغت مثل گذشته عرعر نمی کنه و داره می خونه :

ما زنده بدانيم که آرام نگيريم.

موجيم که آسودگی ما عدم ماست.

زياد جديش نگير.تو همچنان اشرف مخلوقات هستی و اون الاغ!!!

پنجشنبه, می 16th, 2002

احساس می کنم که حکايت سرگردونی من تو همه اين سالها حکايت زندونی ای می مونه که معنی آزادی رو می فهمه ،اما چون به زنجير و ديوارش عادت کرده و زندابانش رو دوست داره،نمی خواد آزاد بشه.می خواد همچنان تو اين قفس زندونی باشه.

آزادی و آگاهی و ديگر هيچ! ای کاش اين دو معبود من اونقدر منو سيراب می کردند که ديگه هيچ عطشی رو احساس نکنم.ای کاش اين دو اونقدر منو لبريز می کردند که ديگه جای خالی عشق رو تو وجودم احساس نکنم!

تو فکر اينم آيا می شه بعضی از مسيرها رو دور زد و واسشون هزينه ای پرداخت نکرد؟!

پنجشنبه, می 16th, 2002

از خودخواهی های آدمها متنفرم.بيشتر از آدمهای خودخواه! نمی دونم.شايد اين هم از خودخواهی خودم ناشی بشه!خودم هم جزء همين آدمها هستم.پس خواه نا خواه ،خودخواه هستم.در اکثر مواقع اگه خودخواهی يک نفر خيلی آزارت بده،می تونی تا شعاع دلخواه ازش فاصله بگيری که بوی گند خودخواهی هاش به مشامت نرسه. بدبختی از اونجايي ناشی می شه که نسبت به خودخواهی های خودت هم حساس بشی.می خوای چی کار کنی.می تونی از خودت فرار کنی؟

من فکر می کنم يک نعمت بزرگی(!) که خداوند به خيلی از آدمها داده،اينه که نسبت به بوی گند خودخواهی های خودشون خنثی هستند.(که البته اين يکی فاکتورهای مهم برای احساس خوشبختی و پيشرفت آدمهاست!) ولی نمی دونم که گاهی اوقات چرا خدا اين موهبت رو از بعضی ها دريغ می کنه.تو اين مواقع بوی گند خودخواهی های خودت داره خفه ت می کنه.می دونی که به اين سادگی نمی تونی اين منيت خودت رو ريشه يابی کنی.يک گوشه رو ميای پاک کنی،بعد که اينجا تميز شد تازه می تونی ببينی که هزار گوشه ديگه بوده که تو اونها رو نمی ديدی،ولی اونجاها هم تيره بودند و همين طور تو يک loop تودرتو اسير می شی .می بينی نمی شه.می خوای يک راه ميونبر پيدا کنی. راهی پيدا نمی کنی .بصورت ناخودآگاه اين حس تو وجودت القا می شه که بيام عاشق يک چيز ديگه بشم.آخه هيچ دارويي بسرعت عشق نمی تونه که خودخواهی های پست و حقير آدم رو محو کنه.به به ،چه خوب.اين است طريق رستگاری!

اما حالا اين چيز چی می تونه باشه.آيا اون چيز هدفه يا وسيله .می تونه يک چيز گذرا باشه يا حتما بايد مانا باشه؟چطور می تونی مطمئن باشی که اين وابستگی مثلا خودخواهی های شناخته شده و کوچيکت رو محو نکنه و در عوض تو روبه خودخواهی های بزرگ و ناشناخته دچار نکنه؟بجای خودت يک چيز ديگه رو می پرستی.ازش تو ذهنت يک بت درست می کنی.کم کم بندهات رو از خودت باز می کنی و به اون می بندی.ولی اگه يک روز ازش نقطه ضعف ديدی،چی ؟ اگه ديدی خيلی کم شده ،چی ؟! حتما اونو می شکونی و می گی اون همونی نبود که من می خواستم.بازهم خودت رو نمی شکنی .اون من خودت دست نخورده می مونه.اونو می شکنی.ديدی باز هم خودخواهی.ديدی!

چهار شنبه, می 15th, 2002

ياوه های پراکنده دو عدد آدم منسجم !!

اولی : ببين يک چيز مهم !

دومی : چيه ؟!

اولی : تو از من چيزهای زيادی پرسيدی .از بعضی از سوالهات خيلی خوشم ميومده.پس با اشتياق بهت جواب می دادم. بعضی ها هم بودند که هميشه دلم می خواست ازشون فرار کنم ،ولی وقتی تو ازشون می پرسيدی،ديگه تسليم می شدم.من تو رو تا هرعمقی از وجودم که خودم دستم بهش می رسيده،بردم.هيچ نقطه ای رو برای تو مبهم نگذاشتم…

دومی :ازت ممنونم. می شه حرفت رو بزنی ؟!

اولی : تو يک سوال مهم رو هنوز از من نپرسيدی ؟!

دومی : خدا رو شکر که بقيه به نظرت مهم بودند! حالا اون سوال چيه؟

اولی : يعنی من واقعا نمی دونم چرا …

دومی : چرا چی ؟!

اولی : هنوز از من نپرسيدی که چرا دوستت دارم!نمی تونم قبول کنم که پرسيدن اين سوال بايد انقدر به تعويق بيافته. نمی تونم قبول کنم که يادت رفته.نمی تونم قبول کنم که واست مهم نبوده…

دومی : حالا اگه بگم که آره ،چی می گی؟!

اولی : باور نمی کنم .چون درست نيست.

دومی : مگه تو خودت نمی خوای که خيلی از چيزها همين طور رازآلود بمونه.مگه هميشه نمی گی که يکی از چيزهايي که عطشت رو نسبت به يک چيزی زياد می کنه،اينه که واست ناشناخته و رازآلود باشه .حالا بگذار من هم گاهی اوقات اينطوری عمل کنم. بگذار اين هم بينمون ناشناخته بمونه.

اولی : ببين من گفتم که اينطوری هستم. ولی به اين خصوصيت خودم افتخار نمی کنم و ازش دفاع نکردم.درواقع اعتقاد دارم که اين خيلی از مواقع يک آفت می شه واسه تکامل آدم.

دومی : فکر می کنی که من نسبت به جواب اين سوال چه عکس العملی می تونم نشون بدم؟

اولی : يعنی اگه بگم واسه اينکه “خال کنار لبت منو به ياد عدسهای آخرين عدس پلويي که خوردم ،می ندازه” يا اينکه بگم “حرفهای نگفتنی منو می دونی ،بدون اينکه گفته باشم”،برات فرق نمی کنه؟

دومی : نگفتم فرق نمی کنه.ولی من مگه می تونم تعيين کنم که واسه چی منو دوست داشته باش.

اولی : ولی اينکه دونستن جواب يک سوال در عمل فرق چندانی نداشته باشه،نمی تونه اون سوال رو از تو ذهن آدم پاک کنه.

دومی : خب من می گم به اندازه کافی خودت واسه خودت تو اين ذهنت درگيری درست می کنی .ديگه من از بيرون شارژت نکنم.ولی اگه فکر می کنی که سوژه هات ته کشيدند ،خب اشکال نداره.می پرسم ازت.حالا مطمئنی که می تونی به اين سوال جواب بدی؟!

اولی : مهم تونستن يا نتونستن نيست. اين سوال مهمه و بالاخره بايد يک موقع بهش بپردازم.

دومی : باشه،پس همين الان بگو واسه چی منو دوست داری؟

اولی :ببين …

دومی :خب!

اولی : ببين اصولا …

دومی : خب دارم گوش می کنم..

اولی : (فکر می کند)

اولی :! (فکر می کند)

اولی :!!( هنوز دارد فکر می کند)

اولی : …

اولی : ببين ،من بايد برم. فردا می بينمت. بعدا باهم بيشتر درباره ش بحث می کنيم.دوستت دارم(ماچهای فراوان و آتشين ردوبدل می شوند) بای بای!

سه شنبه, می 14th, 2002

خيلی بده که ايرانی باشی و يک کتابخونه داشته باشی که بهش می نازی و اون وقت ديوانهای حافظت غبار گرفته باشند.نه؟! من هم مثل خيلی از شما با اين کتاب زندگی کردم.باهاش بزرگ شدم. باهاش واسه دل خودم ساز زدم .باهاش اميدوار شدم.باهاش انتظار کشيدم.رو زخمهای خودم مرحم گذاشتم.گاهی اوقات احساسات خفته خودم رو تو غزلهاش می ديدم و سرشار می شدم.گاهی اوقات به معشوقه اش حسودی می کردم… يک جورايي آدم حس می کنه که باهاش رفيقه .اصلا انگار بچه محل خودمونه. شعرش يک لالايي آرومه.می تونی نم نمک باهاش قدم بزنی.مثل مولوی نيست که يکهو آسمونی بشه و ببينی که پر کشيد و از اينجا رفت و تو ديگه به گردش هم نمی رسی.يعنی يکجورايي زمينی تره.

ولی مدتهاست ديگه سراغ حافط نمی رم.تو کتابخونم از ديوانش 3 تا نسخه رو دارم.هر کدومش واسه يک لحظاتی خوب بود.ولی الان مدتهاست که نرفتم سراغش.اصولا با جهان بينيش مشکل پيدا کردم.ديگه اون غزلهاش نمی تونه دل منو خوش کنه.همش به خودم اينو می گم اون تصويری که جلوی آدم می گذاره ،سرابه.دروغ شيرينه! همه می دونند که تو دنيا هزاران يوسف گمگشده بوده که ديگه پيدا نشدند.همه می دونيم که کاسه صبر خيلی از آدمها لبريز می شده و اين غزلها ديگه کاری براشون نمی تونستند بکنند. از اينکه گاهی اوقات تموم بلاهايي رو که معشوقش به سرش مياره ،می گذاره به حساب تقدير و باز با همون حالش می سازه ،ديگه حالم بهم می خوره.از اينکه خودش رو يک نقطه تسليم تو دايره قسمت تصور می کنه ،بدم مياد.عشقش با وجودی که گرم و نشاط بخشه،ولی عاشق رو مثل برده تو دستهای معشوقش اسير می کنه و اين نفرت انگيزه!

به نظر من ريشه کردن مبانی اين ادبيات صوفيانه تو روحيات و جنبه های عملی زندگی آدمها خيلی خيلی مضره.حاصلش همون برخورد منفعلانه آدم نسبت به پديده های دور و بر خودش و بی اعتنايي نسبت به تعهد اجتماعی و امتناع از پذيرفتن اون می شه.حتی اين تو زندگی اجتماعی خود حافظ هم تاثيراتش رو گذاشته بوده ظاهرا.حضرت آقا تو همون بحبوحه ای زندگی می کرده که جان و مال و کاشانه و فرهنگ و ناموس اين مملکت بقول دکتر شريعتی زير سم اسبهای وحشی مغولها و تاتارها تباه می شده.اون وقت آقای خوش چشم کار جهان رو به جهان داران سپرده بودند و کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا نشسته بودند و به ياد معشوق “دلکم ،دلبرکم” می خوندند.

نمی دونم .شايد دارم اشتباه می کنم.ولی اين واسه من قابل قبول نيست .به خصوص برای به اصطلاح نخبگان جامعه! البته به ارزش هنری شعرهاش اصلا کاری ندارم که دليل آوردن واسه زيبايي اين شاهکارها مثل دليل آوردن می مونه واسه روشنايي آفتاب! ولی احساس می کنم که اين جهان بينی تاريخ مصرف داره.شايد هم خيلی وقته که تاريخ مصرفش گذشته و من ازش خبر ندارم.خيلی بده که آدم بره تو يک سوراخ و چشمهاش رو جلوی هر شعاع نوری که از بيرون مياد ،ببنده.

ولی وقتی اين آهنگ فرامرز اصلانی رو با اون صدای گيتار جادوييش می شنوی ،ديگه شايد نتونی چشماتو باز نگه داری.اصلا ممکنه به نور احتياج نداشته باشی ديگه .در ضمن نبايد يادت بره که اين حافظ عزيز دردونه ،مثنوی هاش هم مثل غزلهاش خداست!!!

(بشنويد و لذت ببريد ،اما باور نکنيد!)

الا ای آهوی وحشی کجايي

مرا با توست چند اين آشنايي

دو تنها و دو سرگردان دو بی کس

دد و دامت کمين از پيش و از پس

بيا تا حال يکديگر بدانيم

مراد هم بجوييم ار توانيم

که می بينم که اين دشت مشوش

چراگاهی ندارد خرم و خش

که خواهد شد بگوييد ای حبيبان

پناه بيکسان يار غريبان

مگر خضر مبارک پی درآيد

ز يمن همتش اين ره سر آيد

….

….

چو آن سرو سهی شد کاروانی

ز تاک سرو می کن ديده بانی

لب سرچشمه ای و طرف جويی

نم اشکی و با خود گفتگويی

به ياد رفتگان و دوستداران

موافق گرد با ابر بهاران

چو نالان آيدت آب روان پيش

مدد بخشش ز آب ديده خويش

نکرد آن همدم ديرين مدارا

مسلمانان ،مسلمانان خدا را

مگر خضر مبارک پی تواند

که اين تنها بدان تنها رساند.

سه شنبه, می 14th, 2002

آمد اما در نگاهش

آن نوازشها نبود.

چشم خواب آلوده اش را

مستی رويا نبود

لب همان لب بود اما

بوسه اش گرمی نداشت.

دل همان دل بود اما

مست و بی پروا نبود.

اين آهنگ هايده رو خيلی دوست دارم.خيلی زياد.

یکشنبه, می 12th, 2002

آ قا يک سوال ناگهانی از ما شد که کلی تکونمون داد.ازمون پرسيدن که “اگه بخواهی تو تموم کتابهای دکتر شريعتی ، سوگلی حرفهاش رو انتخاب کنی ،چی می گی؟! ”

خب فرض کنيد 8 سال هی کتابهای يکی رو بخونی ،(بعضی ها رو 10 بار ،20 بار) و حرفهاش رو بو کنی و حس کنی و بفرستيشون تو عميق ترين لايه های قلبت که تا حالا حتی دست خودت هم بهش نرسيده.اصلا تو رو هم اونجا راه نمی دند.انگار مثل ساير اجزای بدن،تحت فرمان تو نيستند و واسه خودشون يک امپراطوری جداگونه دارند. بعد تو مجبور بشی لباس غواصی بپوشی، بری اون تو که ناب ترين اونها رو استخراج کنی بياری بيرون. به هر حال اصلا آسون نبود.هر کدوم رو که می ديدی ،نه می تونستی ازشون بگذری و از طرف ديگه می گفتی شايد از اين ناب تر هم باشه.ولی خب ما دست خالی برنگشتيم.با يک کوله بار پر برگشتيم.تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد!

توضيح : تيترها و پارازيتهای تو پرانتز رو يک شاگرد جاهل واسه خودش اضافه کرده.زياد جديشون نگيريد!

اين جمله رو فقط دکتر می تونسته گفته باشه .فقط و فقط!

حرفهايي هست برای “گفتن”

که اگر گوشی نبود،نمی گوييم.

و حرفهايي هست برای “نگفتن”

حرف هايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند..

حرف هايي شگفت، زيبا و اهورايي همين هايند.

و سرمايه ی ماورايي هر کسی

به اندازه حرفهايي است که برای نگفتن دارد.

حرف های بی تاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بی قرار آتشند.

و کلماتش هر يک انفجاری را به بند کشيده اند.

کلماتی که پاره های “بودن” آدمی اند…

اينان هماره در جستجوی مخاطب خويشند،

اگر يافتند، يافته می شوند …

و در صميم “وجدان” او آرام می گيرند.

و اگر مخاطب خويش را نيافتند،نيستند.

و اگر او را گم کردند،

روح را از درون به آتش می کشند

و دمادم حريق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.

(می فهممت .می فهممت . اساسی!)

عاشقانه ترين جمله های دکتر :

عشق تنها کار بی چرای عالم است،

چه آفرينش بدان پايان می گيرد.

معشوق من چنان لطيف است

که خود را به “بودن” نيالوده است

که اگر جامه ی وجود برتن می کرد

نه معشوق من بود.

مگر غرورها را برای آن نمی پروريم که آن را بر سر راه مسافری که چشم براه آمدنش هستيم ،قربانی کنيم.

مانا ترين نيايش دکتر :

خدايا ،به هر که دوست می داری بياموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و

به هرکه دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر.

عميق ترين رنج بودن :

باور نمی کنم،

هرگز باور نمی کنم که سال های سال

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.

يک کاری خواهد شد.

زيستن مشکل شده است.

و لحظات چنان به سختی و سنگينی

بر من گام می نهند و دير می گذرند

که احساس می کنم،خفه می شوم.

هيچ نمی دانم چرا؟

اما می دانم کس ديگری به درونم پا گذاشته است

و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است.

احساس می کنم ديگر نمی توانم درخودم بگنجم ،

در خودم بيارامم.

از “بودن” خويش بزرگتر شده ام

و اين جامه بر من تنگی می کند.

اين کفش بر من تنگی می کند.

اين کفش تنگ و بی تابی فرار!

عشق آن سفر بزرگ!…

اوه، چه می کشم!

چه خيال انگيز و جان بخش است “اينجا نبودن”

بهتر است يک انسان تنها(و نه لزوما بی کس!) اينها را بداند.بخصوص اگر نمی خواهد از راهی برود که ديگران رفته اند!

اگر تنهاترين تنها ها شوم،باز هم خدا هست،او جانشين همه نداشتن هاست.

نفرين و آفرين ها بی ثمر است.

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان ،هول و کينه بر سر من ببارد،تو مهربان جاويد آسيب ناپذير من هستی.

ای پناهگاه ابدی! تو ميتوانی جانشين همه بی پناهی های من شوی.

(اين جمله ها تو بعضی از دوران و لحظه ها بدجوری به موندن من کمک کرده.بدجوری!)