بایگانی برای می, 2002

یکشنبه, می 26th, 2002

از احساسات فروخفته ما :

اين مطلب رو قلوه سنگ نوشته :

“اون موقع كه بچه بودم اداي بزرگها رو در مياوردم و حالا كه بزرگ شدم دلم ميخواد بچه باشم. يك ماه پيش براي مامان ي نامه (e-mail) دادم كه من خيلي از دستتون عصبانيم. من قبل از اون موقع كه كامپيوتر رو شروع كردم. ( پنجم دبستان ) خيلي پيانو دوست داشتم. يعني با موسيقي ي حال خاصي ميكردم و ميكنم. هر موقع ي آهنگ قشنگ ميشنوم تمام وجودم شروع به ساز زدن ميكنه. توي راهنمايي با ي ارگ فكستني كلي آهنگ ميزدم. خودم تنهايي كار ميكردم. حتي ي راهنما هم نداشتم. انقدر اين كليدها روميزدم تا درست از آب در بياد. سخت بود ولي براي خودم خيلي لذت بخش بود. بدون نت و هر چيز ديگه. حتي آهنگهاي گروه سرود مدرسه رو مي ساختم. يادمه آهنگ خوابهاي طلايي (جواد معروفي) رو 1 هفته با نوار زدم تا تقريبا درست از كار در اومد. ولي توي همون راهنمايي خفم كردن. آخه تو اين خراب شده هر كي از اين كارا ميكرد انگ مطرب ميخورد رو پيشونيش. چون مدير و ناظم مدرسه دوست نداشتن من از اين كاراي غير اسلامي بكنم. و چون مامان بابام ميترسيدن اين كارا براي آينده من درد سر ساز باشه. وقتي شاگرد اول ميشدم انگار آپولو هوا كردم ولي وقتي ي آهنگ جديد ميزدم از صداش ناراحت بودن. ي جوري كه وقتي اومدم دبيرستان حتي يادم رفت كه من موسيقي رو دوست دارم. باهاش حال ميكنم. بهم انرژي ميده. ي كاري ميكنه كه برم بالاي بالاي درخت گيلاس و براي خودم به آسمون نگاه كنم. انرژي ميداد تا 700 تا مساله تو ي هفته حل كنم. ميدونيد اين نتيجه مثبت بودنه ها. يادمه همش تو كار بيست بودم. حتي نميدونستم سينما چيه ؟؟؟ چند هفته پيش كارنامه راهنمايي رو ديدم 72 تا بيست تو 85 تا درس توش بود. دبيرستان هم با اينكه شاگرد اول نبودم ولي تو اون مدرسه موندن خودش كلي پز بود. تو اون همه سال حتي سرم رو بالا نكردم ببينم دخترا چه جوري هستن ؟ هميشه كلي با ادب و با شخصيت بودم. قلمبه سلمبه حرف ميزدم. هر جا ميرفتم همه تعريف و تمجيد ميكردن. مامان و بابا هر چي ميتونستن پز ميدادن. ولي به نظرم اينا همش مزخرف بود. مزخرف. مزخرف . مزخرف. خيلي ناراحتم كه چرا اينجوري گذشت. آره الان خيلي كارا ميكنم. ولي باز حس ميكنم من بچه گي نكردم. شلوغ نكردم. ورزش نكردم. موسيقي ندونستم. من فقط شيكمم سير بود و درس خوندم. كه مردشور هر دوتاش رو ببرن. من شيشه نشكوندم. دوست بد نداشتم. دنبال دخترا نرفتم. فيلم بد نديدم. از مدرسه در نرفتم. هيچ وقت سيگار نكشيدم. مشروب نخوردم. با ماشين ويراژ ندادم. پارتي نرفتم. به همه سلام كردم. همه جا كمك كردم. هر جا رفتم در زدم. اجازه گرفتم. با بزرگترها مودب بودم. درست غذا خوردم. اتاقم هميشه تميز بود. ولي اينا همش مزخرف بود. حالا كه اين جوري نيستم فكر ميكنن من از دست رفتم.شايد واسه همينه كه الان همش حس ميكنم ي چيزي كم دارم. آره الان هم نه سيگار ميكشم و نه مشروب ميخورم و از هر دوتاش هم خيلي خيلي بدم ميياد ولي دلم ميخواد ي جور ديگه باشم. كاراي ديگه بكنم. و همه چيز رو ي جور ديگه ببينم. حالا بعدا ميگم چه جوري يواش يواش …”

خب از اينجا ديگه خودم هستم متاسفانه! مدتها بود می خواستم رفتار بچه های دانشگامون(که البته خودم هم حتما يک عضو از اين مجموعه هستم!) رو به عنوان يک دانشگاه به اصطلاح (!)سمبل از بچه های درسخون، واسه خودم ريشه يابی و آسيب شناسی !کنم .هر چند به اندازه فهم و برداشت خودم.

شايد بشه گفت که 90 درصد اين وضعيت که عليرضا بهش اشاره کرده بود،واسه من هم صدق می کنه.وحتی يک خورده حادتر.به معنی واقعی کلمه، همه زندگی من خلاصه می شد تو درس و کتابهای درسيم.تو دنيا هيچ چيز مثل حل کردن يک مسئله هندسه که شايد دو سه روز کامل باهاش کلنجار رفته بودم،منو لبريز نمی کرد.تو دوران دبيرستان پرويز شهرياری و اون کتابهای نابی روکه تاليف يا ترجمه می کرد، می پرستيدم.تفريحات غالب من بازی کردن شطرنج و گوش دادن به موسيقی بودند.اون هم نه به عنوان يک فعاليت مستقل،بلکه بيشتر به عنوان موزيک پس زمينه و همراه با درس خوندن.حتی سال اول دبيرستان که بطور اتفاقی با کتابهای دکتر شريعتی آشنا شدم و خوندن اون کتابی که واسه شروع و واسه سن من يک خورده سنگين بود،تاثيراتش رو روی رفتار من گذاشته بود،با عث شد تا يک شب خواهرم انقدر تو خونه شلوغ بازی درآره و هزار تا دليل و مدرک و نشونه از آدمهايي بياره که با خوندن کتابهای دکتر فلان و بهمان شدند و از درس خوندن افتادند که پدر گرامی رسما کتابهای دکتر شريعتی رو به عنوان کتابهای ضاله(!) معرفی کنند و خوندن اونها رو تا اطلاع ثانوی برای اين حقير ممنوع اعلام کنند.(که البته از اون به بعد بيرون رفتن های شبانه من به بهونه قدم زدن شروع شد، در حاليکه بصورت پنهانی يک جلد کتاب هبوط در کوير منو همراهی می کرد!) اون موقعها واسه من دنبال دختر رفتن و سينما رفتن و مسافرت رفتن، کار يکسری آدم بيکار! و بی هدف! تلقی می شد.سيگار کشيدن و مشروب خوردن که ديگه هيچی ،اصلا واسم فعلهای تعريف نشده بودند.به عبارتی می تونم بگم که نه درست و حسابی بچگی کردم و نه نوجوونی .ياد يکی از دوستام ميفتم که هنوز وقتی منو می بينه ، از همون متلک غير بهداشتی خودش استفاده می کنه و می گه: “ببينم ،تو هنوز پلاستيک عضو شريف رو وا نکردی؟!!!” (البته من هم يک جواب دندان شکن بهش می دم که چون ديگه خيلی غير بهداشتی هستش،نمی تونم بگم.)

البته اصلا نمی گم که اجباری واسه من از طرف خانواده وجود داشت.من اصلا يادم نمياد که حتی يکبار بابا يا مامانم بهم گفته باشند که درس بخون.بلکه مامی جان هميشه می گفت کمتر بخون! شب زود بخواب و از اين جور چيزها. من بيشتر خودم ز اينکه تو اين لاک خودم بودم ،احساس رضايت می کردم و اصلا نمی دونستم و نمی خواستم بدونم که اون بيرون چه خبره؟!

ولی خيلی از اين احساسات خفته و ارضا نشده تو وجودم باقی موندند و انگار تو ضمير ناخودآگاهم رشد کردند و تو دانشگاه خودشون رو نشون دادند و صد البته نه بصورت طبيعی!حالا بعضی ها رو تونستم رام کنم و بعضی ها رو نه.هنوز يادم نرفته سال سوم دانشگاه رو که رفتم گيتار گرفتم و آرزوی 6 ساله خودم رو که هر بار به بهونه اينکه مشغول درس خوندن هستم و سرم شلوغه به تعويق می نداختم،عملی کردم.اون روز واقعا از ذوق اشکام جاری شده بود.تموم اون کتابهای نخونده رو می خواستم تو اين چند سال بخونم و هر وقت منو گم می کردی ،تو کتابخونه دفتر مطالعات فرهنگی بودم.همه اون فيلمهای نديده رو می خواستم تو اين دوران ببينم و گاهی اوقات می شد که 3 تا فيلم سنگين رو می نشستيم و با دوستم تا ساعت 5 صبح می ديديم.(درخت گلابی ،سوته دلان، سامورايي)

و تموم اون حس نيازم واسه عشق ورزيدن و دوست داشتن و ارتباط با جنس مخالف مثل يک عقده ديرين تو وجودم پنهان شده بود و خودش رو بصورت يک عشق کور و آتشين نشون داده بود.(فکر کنم دراينباره باکره بهتر از من تونسته توضيح بده!)

من می خواستم که اين بررسی رو از دانشگاه شروع کنم و بيشتراز نقش خود بچه ها تو اين رفتارها و برخوردهاشون صحبت کنم.ولی ديدم که اين نگاه خيلی ناقص و در واقع نوعی ساده کردن مسئله است.ريشه خيلی از اين رفتارها و برخوردهای ناهنجار رو بايد از همون اوائل دوران نوجوانی تو آدم جستجو کرد و از اون مهمتر خيلی از پارامترهای ديگه مثل خانواده ،فرهنگ و ارزشهای جامعه تو اون دخيل هستند.

بعدا سعی می کنم که بيشتر ازش صحبت کنم.خوشحال می شم که شما هم به من کمک کنيد که بتونم اونو جلو ببرم.به نظر من اين بحث می تونه خيلی کلی تر از مثالی باشه که من آوردم(يعنی بچه های درس خون و آفتاب مهتاب نديده دانشگاه خودمون!)ممکنه واسه من نوعی اون چيزی که يک مدت سرم رو گرم کرده و منو يک بعدی بار آورده، درس باشه و واسه يک نفر ديگه يک مشغله ديگه.درسته؟!

شنبه, می 25th, 2002

خاطره ها را قيچی می کنم.

هيچ می ماند و تو

که هرگز از ذهن من چيده نمی شوی

زشت يا زيبا

خوب يا بد

تو هستی و تيغه های قيچی

که تو را صدا می زنند

خاطره ها چيده می شوند

و تو چيده نمی شوی

تو هيچ وقت از ذهن من چيده نمی شوی.

برگزيده از کتاب شعر “تو/ بدون ضمير مالکيت”، آتوسا ملکی

شنبه, می 25th, 2002

به روی چشم ،در خدمتيم.فکر کنم تو دنيا همين يک کار رو می تونم خوب انجام بدم.

در ضمن تا يک مدت از همين جا آروم آروم برات می فرستم تا بقول خودت مثل سرم اونو مصرف کنی .اگه جور شد و اومدم از محله تون گذشتم،هبوط در کوير و گفتگوهای تنهايي رو برات میارم که بصورت آمپول يکهو بزنی تو رگ.مثل خودم! فقط بدون که به هبوط در کوير می گند “جادوی سياه”.ديگه خود دانی .بازهم وقت داری روش فکر کنی ;)

پنجشنبه, می 23rd, 2002

آيدا ، غمگين نبينمت!

آهان! حالا شد:) خوبه که می دونی رها شدن يعنی چی!

پنجشنبه, می 23rd, 2002

می دونيم اون پايينها چه خبره؟!

تو يک مهمونی خانوادگی تو يک جمعی نشسته بودم .طبق معمول يک گوشه و کم سروصدا.افکارم از نقش خودم تو اين مهمونی شروع شد و به جاهای باريکتری کشيد. داشتم به نقش خودم تو محيط اطرافم فکر می کردم( البته نقش غير انتزاعی). به هر کدوم از اين آدمهای اطرافم که نگاه می کردم، می ديدم يک گوشه از چرخ جامعه شون رو دارند می چرخونند.حتی اگه نقششون تو همون خانواده محدود بشه.حالا من چی.حتی اين بچه ها با اون ورجه وورجه هاشون به محيط خونه هاشون طراوت خاصی می دند و گاهی اوقات بهونه زندگی پدر مادرشون می شند که همين هم از من بر نمی آد.

همين چند روز پيش بود که حدود 1 ساعت با اون مهتابی اتاقم کلنجار می رفتم که اونو درستش کنم و آخرش هم بابام اومد و اونو 3 سوت درستش کرد.مشکلش انقدر کوچک بود که الان روم نميشه بهتون بگم!.بعدش هم يک نگاه عاقل اندر سفيه بهم انداخت و از اتاقم رفت بيرون! هميشه از هر نوع کار خونه و بيرون خونه که مختص خودم نباشه ،معاف بودم و کسی به خودش اجازه نمی داد که آرامش چهارديواری اتاقم رو بهم بزنه.شغل شريف رو هم که قربونش برم.دکمه های keyboard خشن ترين عناصری هستند که تو محيط کار باهاش سر و کار دارم! تو بين فاميل و آشنا بعنوان يک آدم هميشه مشغول که فرصت انجام هيچ کار پيش پاافتاده ای (!) رو نداره، شناخته می شدم.مدتهاست که کسی از من کمکی نخواسته.ديگه خودم هم کم کم باورم شده که تنها کاربردم به همين فضای انتزاعی و ذهنی و چهارديواری اتاقم خلاصه می شه.

داشتم چی می گفتم .آهان، اونوقت پيش خودم فکر می کردم اگه يکروز نباشم ،خب اصلا چه اتفاقی ميافته .جز اون وابستگی عاطفی که اطرافيانم بهم دارند، اصلا آب از آب تکون می خوره!؟برام قبول کردنش سخت بود.ولی هر چی فکر کردم،ديدم واقعا آب از آب تکون نمی خوره.

شايد بگيد که واسه گنده تر از تو هم آب از آب تکون نخورده.حالا نکنه که خودت رو از ستونهای آفرينش می دونی ؟ولی بحث من اصلا اين نيست.چيزی که می خوام بگم اينه که ممکنه طرز افکار و شکل زندگی (که در دنيايي که تخصص حرف اول رو می زنه ،غيرقابل اجتنابه!)آدمها تو دنيای جديد ،اونها رو ناخودآگاه و بعضا خودآگاه از آدمهای اطراف و بطن جامعه شون ايزوله کنه و اين يک فاجعه واسه روابط بين آدمها ست.

دکتر شريعتی يک مثالی داره که من خيلی باهاش حال می کنم.می گه که :

“داستانی ساخته اند که اگر چه شوخی است،ولی نمايشگر يک حقيقت است، و آن اين که ،موقعی که گاگارين به فضا رفته بود،خبرنگاری به در خانه اش می رود و از بچه اش می پرسد:بابا کجاست؟ بچه می گويد : رفته است به فضا.می پرسد کی برمی گردد؟می گويد : ساعت 2 و 35 دقيقه و 7 ثانيه ! بعد می پرسد : مامان کجاست؟ جواب می دهد رفته است نان بخرد.می پرسد:کی برمی گردد ؟ می گويد: معلوم نيست.

آن پدر در اينجا مظهر پيشرفت علمی است و آن مادر ،مظهر حقيقت انسان است که در روی زمين می ماند و اين بچه ،انسان فردا است که از موقعيت پدرش جز پيشرفت علمی (علم به اين معنی)چيزی به ارث نمی برد،اما از رنج مادرش زندگی می کند!!”

آره ديگه. نردبان ترقی من و تو از رو دوش اين لايه های زحمت کش جامعه گذشته که ما رو به اينجا رسونده.و حالا که رسيديم اين بالا ،خوب طبييعيه که اونها رو ريز ببينيم! رسيديم بالا و تنها کاری که بلديم بکنيم ،اينه که دستهامون رو به نشانه پيروزی ببريم بالای سرمون و مغرور و سرمست اونها رو تکون بديم.حالا نمی دونيم که اگه فقط يکی از اين ها زيرپامون رو خالی کنند،چه بلايي سر مون مياد و تا چه ارتفاعی سقوط می کنيم!

من اين درد رو گفتم که ممکنه خيلی از شماها هم مثل من بهش دچار باشيد.ولی واقعا نمی دونم که درمونش چيه؟!

پنجشنبه, می 23rd, 2002

کرکری های يک عدد هاشمی رفسنجانی :

“در ايران هر دولتی که روحانيت اپوزيسيون آن باشد،شکست می خورد.”

ترجمه در خفا :

“ملت ايران هنوز خيلی(گلاب به روتون!) پفيوز تر از اين حرفهاست که بتونه جلوی روحانيت بايسته!!!”

پنجشنبه, می 23rd, 2002

رانده شدن از ساحل عافيت به گرداب حيرت!

تو سکوت شب ،وقتی همه خوابند و تو بيدار.اتاقت خيلی گرمه.از چارديواری اتاقت خسته شدی.نمی تونی سر جات بنشينی.آخه ساديسم قدم زدن داری.انگار يکی بهت گفته که قدم زدن و فکر کردن يکی از ارجمندترين مصدرهای زندگيه.اتاقت واسه قدم زدن کوچيکه.تازه دو انتخاب بيشتر نداری .از کنار در کمد تا در ايوون يا از کنار در اتاق تا کنار تخت.اين خسته ت می کنه.صدای ضبط رو هم که نمی تونی بلند کنی.

حوصله فکر کردن رو نداری. حوصله مسئله حل کردن رو نداری.بهترين موقع است که يک کار سبک انجام بدی.چه بهتر که اين کار سبکت هم هدفدار باشه.يک فايده ای واست داشته باشه.يک خورده فکر می کنی.چطوره بری اون کتابه رو که دبير ادبياتت واسه خوب شدن انشات بهت معرفی کرده ،بخونی. خب راست می گه ديگه.حيف نيست که بخاطر اين يک دونه درس از معدل 20 محروم بشی .اسمش چی بود.آهان ،هبوط در کوير.

منتظر می مونی تا ساعت دوازده و نيم بشه.ديگه مطمئنی که بيرون خلوت شده.نگاه سنگين آدمها تعقيبت نمی کنه.کتاب رو برش می داری و می زنی از خونه بيرون.تا پارک پشت کوچه راهی نيست.می ری رو همون نيمکت هميشگی خودت می شينی.پشه ها دارند دور لامپ طواف می کنند.منتظرند تا تو بيايي و قبله شون رو عوض کنند.

کتاب رو باز می کنی.متن اول اسمش هست هبوط.نمی دونی با فتحه تلفظ می شه يا ضمه.اگه با کسره هم تلفط کنی ،اتفاقی نمی افته! پاراگراف اولش اينطوری شروع می شه: “مرا کسی نساخت.خدا ساخت.نه آنچنان که “کسی می خواست”، که من کسی نداشتم.کسم خدا بود.کس بی کسان…

می بينی که جمله هاش ثقيله .بوی فلسفه ازش مياد.حوصله ش رو نداری.ورق می زنی .می رسی به متن بعدی،کوير .اولش نوشته : “تو قلب بيگانه را می شناسی.چرا که در سرزمين مصر تنها بوده ای.”می گی نکنه بحث خداشناسی و از اين چيزها باشه! ولش!

ورق می زنی .متن بعدی مياد.”دوست داشتن از عشق برتر است.” می گی که خودم از جفتشون برتر هستم(!) و ازش می گذری.

بعدی : “تراژدی الهی“.اصلا نمی دونی تراژدی بعنی چی؟بی خيال.

متن بعدی مياد.در باغ ابسرواتور.”آهان.ببينم ،اين همين نبود که دوست دانشگاهی سحر بهش پيشنهاد کرده بودو ماجراش رو کامل براش تعريف کرده بود.اهين،خوبه، داستانيه،مدتهاست که داستان نخوندم.می تونم با همين شروع کنم.اگه خوشم نيومد،بی خيالش می شم .مثل قبلی ها.”دنبالش می کنی :

” آدميزاد هم چه گرفتاريها که ندارد!رآليسم و ايده آليسم. هر وقت می خواهم خود را تسليم کنم و به آنچه هست، به “واقعيت” جهان و انسان بينديشم، احساس می کنم که دچار ابتذال شده ام. انسان هميشه خود را از طبيعت شريف تر می يابد و خود را از “آن که هست” برتر می خواهد.چه پست اند آنها که فاصله ميان “آنچه هست“شان ،با “آنچه بايد باشد“شان نزديک است و حتی،در برخی ،هر در بر هم منطبق! حيوان و درخت است که اين دو “بودن” شان يکی است.

….

….

از اون روز حدود 8 سال گذشته. هنوز هم اون کتاب رو ورق می زنم،ولی نه برای اينکه يک نوشته پيدا کنم که حس خوندنش رو داشته باشم.بلکه به اين اميد واهی که شايد معجزه ای بشه و يک نوشته جديد به اين کتاب اضافه بشه. از اون روز به بعد ديگه خودم تعيين نمی کردم که کدوم مطلب رو می خوام بخونم.خودم رو بهش می سپردم که اون منو انتخاب کنه.فراموش کرده بودم که واسه کمک به نمره انشام به سراغش رفته بودم و تنها چيزی که تو اون کتاب برام مهم نبود،ادبيات نوشته ها بود.از اون استادم هميشه ممنونم که منو با يک روح بزرگ آشنا کرد که عميق ترين و ماندگارترين اثرات رو شخصيت من گذاشت.ولی بارها تو ذهن خودم اونو محکوم کردم که چرا در حق اون کتاب جفا کرده بود.من هيچ وقت به خودم اجازه ندادم که اين کتاب رو واسه بهتر شدن انشا به يک نفر معرفی کنم.

ولی اون نوشته عجب نوشته سبکی بود و چقدر هم رو انشام تاثير گذاشت!!!

چهار شنبه, می 22nd, 2002

از وبلاگ يک مسافر :

يک مسافر خوب اونيه که هر چقدر می ره جلوتر ،بارش سبکتر بشه.اين عاليه!اين تنها نشونه اينه که آدم داره از اينجا دور می شه. و دور شدن از اينجا خيلی خوبه.حالا مقصدت هر جا که می خواد باشه.مهم اينه که هميشه مسافر باشی و برای اينکه هميشه مسافرباشی و بتونی هر چی بيشتر بری ،بايد دائم سبکتر بشی.

داشتم فکر می کردم که من چقدر مسافر سبکبالی هستم؟ چمدون من چه وزنی داره؟ديدم هنوز خيلی وابسته هستم.خيلی!

چهار شنبه, می 22nd, 2002

.ديشب که رفتم وبلاگ عمومی رو خوندوم، اصلا گيج شده بودم و نمی دونستم ماجرا چيه.بعدش هم که رفتم وبلاگآقای قاسمی رو خوندم،واقعا متاسف شدم.انقدر دغدغه ها و حرفهاش پست و حقير شده بودند که حالم رو به هم می زد. من هم مثل خيلی های ديگه از اين دعواها حالم بهم می خوره . حرفهای شاهين رو هم خوندم و با اکثر اونها موافقم.خب ديگه اصلا از اين موضوع خجالت نمی کشم که چرا با وبلاگهای بعضی ها حال نمی کردم.درسته که قشنگ می نويسند.ولی حرفهاشون در خيلی از موارد ،حرفها و دغدغه های نسل ما نيست.

يکی بايد به اين آقايون بگه که شما هم می تونيد مثل خيلی های ديگه تو اين يک وجب خاک اينترنت بنويسيد.از دغدغه هاتون ،از رنج هاتون و از هر چی که دلتون خواست و مطمئنا مخاطب های مربوط به خودتون رو پيدا می کنيد. ولی ديگه جون بچه تون، دعواهای شخصی و تصفيه حسابهای قديمی تون رو به اينجا نکشيد!خب تکنولوژی ايميل(!) رو واسه چی گذاشتند؟مگه آدرس ايميل همديگر رو نمی دونيد؟! نمی دونم واسه چی بايد صحنه وبلاگ عمومی تبديل به کارزار آدمکها و انتشار بيانيه هايي که بعضا به بيشتر از 2 يا 3 نفر ارتباط پيدا نمی کنه ،بشه!

حالا چرا خيلی ها تو اين ماجرا اصل قضيه رو ول کردند و اومدند سراغ حاشيه!؟من خودم شخصا از اينکه اين اشخاص(هر چند محترم) رو با لقب استاد و اين جور چيز ها خطاب کنم ،اصلا خوشم نمياد.يک جورايي اون رابطه مريد و مرادی رو واسه آدم تداعی می کنه که فکر کنم همه مون (حداقل تو تئوری) ازش گريزون هستيم.ولی خب می گم که اين نظر شخصی منه و اصلا به من ارتباط نداره که فلانی اونها را با لقب استاد لينک داده.ولی می خوام واسه بعضی از دوستان که الان احساس می کنند که کلی قالب شکنی کردند(هر چند به حق و درست!) و دست خيلی ها رو از پيش خونده بودند ،بگم که اون موقع که شايد شماها وبلاگ نمی خونديد و اين جمعيت از 20 يا 30 تا تجاوز نمی کرد،خورشيد خانوم اولين کسی بود که به اين دعواهای بچه گانه و مسخره آقايون اعتراض کرد و رسما تو وبلاگش نوشت که “از اين دعواهای آقای قاسمی و سردوزامی حالم بهم می خوره”.حتی فکر می کنم که اون موقع ژست و هيبت استادی اين شخصيت ها خيلی کاملتر و وزين تر بود و شکستن اون جسارت بيشتری می خواست.

سه شنبه, می 21st, 2002

کاش می دونستی که حاضرم همه عمرم و غرورم و وجودم رو بدم تا بفهمم تو اون ذهن کوچيکت چی می گذره؟

کاش می دونستم که هيچ کس رو با خودت محرم نمی دونی.

کاش می دونستی که نگاه بی تفاوت تو واسه من بزرگترين توهينه.

کاش می دونستم که چشم واسه بعضی ها فقط يک جفت اندام حسيه.

کاش می دونستی وقتی دارم باهات حرف می زنم،بايد به چشمهام نگاه کنی نه به صفحه مونيتور.

کاش می دونستم چطور می تونی هر وقت دلت خواست چشمات رو برگردونی يا اونا رو ببندی و چيزی نبينی.

کاش می دونستی که چی می خوام و نمی گفتی :”اينطوری واسه خودت راحت تره!”

کاش می دونستم چطور راحتی منو بهتر از خود من تشخيص می دی!

کاش می دونستی نمی خوام اسيرت کنم.همونطور که نمی خوام کسی اسيرم کنه.

کاش می دونستم که اسيرم کردی.بدون اينکه به دستام زنجير بزنی.

کاش يکبار منو از روياهام بيرون مياوردی و باهم با همين پاهامون رو همين زمين خاکی قدم می زديم.

کاش يکبار دستت رو به من می دادی و با هم از رو زمين بلند می شديم.

کاش می دونستی به اون اندازه ای که چشمای من ناز می بيننت، خوشگل نيستی.

کاش می دونستم زيباييهای آفرينش در چهره تو خلاصه نمی شه.

کاش می دونستی چه موزيکهايي گوش می دم.

کاش می دونستم چه موزيکهايي گوش می دی.

کاش منو باور می کردی .

کاش بهت تکيه نمی کردم.

کاش می دونستم دقيقا به چيه خودت مغروری.

کاش می دونستی غرور پولادينم فقط جلوی تو نرم می شه.

کاش می دونستی که چقدر برام سخته که انگ خودخواهی بهت بچسبونم.

کاش می دونستم که تو رو فقط واسه خودم می خواستم.

کاش می دونستی که بايد مسئول گلت باشی.مسئول کسی که اهلی ش کردی.

کاش می دونستم که نمی تونم هميشه اهلی بشم.حتی اگه آب و دونه و قفسم تو باشی.

کاش می دونستی که چقدر جات تو عکسهايي که اون روز برفی از اون همه آدم و حتی غير آدم(مثلا آدم برفی بچه ها) جلوی دانشکده گرفتم ،خالی بود.

کاش می دونستم چطور تونستی تو تموم اون روز يک لحظه نيای جلوی دانشکده و تو شور و شوق بچه ها شرکت نکنی.

کاش می دونستی برگه امتحان کامپايلرت هنوز پيش منه.

کاش نمی دونستم که من چی رو پيشت جا گذاشتم.

کاش می دونستی تو اون نوشته هايي که هرگز به دستت نرسيد،چی برات نوشته بودم.

کاش می دونستم اون ايميلها و نوشته ای رو که برات فرستادم خوندی يا نه؟

کاش می دونستی که يکهو نمی تونم بتت رو تو ذهنم بشکنم.

کاش می دونستم که چطور تو ذهنم تبديل به بت شدی.

کاش می دونستی که از ترحم بيزارم.می خوام اگه کسی منو می شکونه ،مردونه بشکونه.

کاش می دونستم چطور می تونی بهونه های الکی تحويلم بدی.

کاش می دونستی که منو با هزار تا سوال تنها گذاشتی.

کاش می دونستم که کی بايد به اين سوالها جواب بده.

کاش می دونستم که چی ها رو می تونم تغيير بدم و چی ها رو نمی تونم.

کاش می دونستی راهی که انتخاب کردی ،تنها راه نيست.

کاش من يک خورده می ترسيدم.

کاش تو يک خورده بی پروا تر بودی.

کاش تو از اول نمی دونستی که آخر راه همينجاست.

کاش من از اول می دونستم که چشم اين رابطه کوره.