بایگانی برای فوریه, 2002

سه شنبه, فوریه 19th, 2002

مصدرهای خوب و بزرگ و بدردبخور زندگی روح:

انديشدن ،خواندن، نوشتن، پرستيدن، ارادت ورزيدن، عصيان ورزيدن ،تنهابودن ،رنج کشيدن، ايثار کردن، قربانی کردن، گريختن، صبر کردن، خيالات فرمودن(اصطلاح ناصرالدين شاه)، به استقبال آمدن(برخلاف به بدرقه رفتن)، راستی مطلق بودن و دروغهای شيرين يا سودمند گفتن، صلح کل بودن و جنگ زرگری کردن، همه را هيچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توی تاريکی اتاق دريک نيمه شب زمستان تنها سيگار پک زدن، نشستن و رقص شعله های جادويی آتش بخاری را تنها تماشا کردن.

شمعی را کنار آينه ای روشن کردن، نيمه شبهای باران خورده در خيابانهای خلوت شب تنها رانندگی کردن، هر چند سال يکبار چندماهی به قزل قلعه رفتن، غروب خورشيد را در آن سوی سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهيدی، اديت پياف، بيکو ،آزنا وور ، و به La unit خواجو آدامو گوش دادن ، در هر شبانه روز دوساعت يا سه ساعت به خلوتی پناه بردن و به خود انديشيدن…

تو کتاب “يادگاران مانا” که در واقع بيوگرافی مصور دکترشريعتی که توسط خانوم دکتر تهيه و چاپ شده، اين نوشته از دکتر شريعتی اومده که من تو هيچ کتابی از دکتر نديدم.

یکشنبه, فوریه 17th, 2002

ديشب يه خورده بچه خوبی شده بودم و ساعت 9 داشتم برمی گشتم خونه(اونم واسه اينکه بيشتر از اين نمی تونستم شرکت بمونم! ).هوا آنچنان سرد بود که تو اون يک ربعی که مجبور بودم پياده برم ، به معنی واقعی کلمه داشتم يخ می زدم.از سرما اشکام سرازير شده بود.چند بار سعی کردم بدوم تا زودتر برسم خونه،ولی اين سيلی باد رو صورتم شديدتر می کرد.وقتی رسيدم خونه ،هيچ کس نبود.چقدر دلم می خواست يک قهوه داغ آماده می بود و من هی فنجون رو تو دستام می چرخوندم و آروم آروم قهوه رو می خوردم. چقدر دلم می خواست چند تا لبوی سرخ و بزرگ آماده بود و من يکيشو می ذاشتم رو پوست صورتم ،يکيشو رو کف دستم و آروم آروم می خوردمش. چقدر دلم می خواست جلوی آتيش هيزمهای خشک می بودم و و دستها و صورتم رو به زبانه شعله هاش نزديک می کردم و آنقدر به رقص شعله ها خيره می شدم تا خوابم می گرفت.
….

چشمامو باز می کنم.اِ اِ اِ… ،من خوابيده بودم، ساعت 12 شبه و همه جا ساکته. يک ربع تو رختخواب واسه خودم ناز می کنم.بعد بلند می شم.می رم کنار پنجره و به بيرون نگاه می کنم. هنوز سوز وحشی باد رو از لابلای درزهای پنجره حس می کنم. قهوه ای نبود ،لبويی نبود، شعله آتشی نبود، تن گرم و دست نوازشگری هم نبود.
نه، انگار همه تو خوابند و کسی هم به گرمی دستهای نوازشگر من احتياج نداره. اينجا مثل قبرستون ساکته.ولی خورشيد من انگار تازه طلوع کرده!اين شعر مثل هميشه طنين انداز سپيده دم شبانه منه:

“به نيمه شبها دارم با يارم پيمانها

که برفروزم آتشها در کوهستانها

شب سيه سفر کنم

ز تيره ره گذر کنم

نگه کن ای گل من

سرشک غم به دامن برای من نيفکن.”

لبخند تلخی به آسمان خشمگين می زنم و در دل به اون می خندم و از کنار پنجره می گذرم .راستی ،موزيک متناسب با حال امشب من چيه؟هان؟

شنبه, فوریه 16th, 2002

اين شعر هميشه همدم دلتنگی ها و تنهايی های منه :

مهربانی را بياموزيم

موسم نيلوفران در پشت در مانده است

موسم نيلوفران يعنی که باران هست

موسم نيلوفران يعنی

يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی

امشب فقط همين…

شنبه, فوریه 16th, 2002

تو حيات نوی آخر هفته يه چيزی خوندم که کفم بريد ! يه مصاحبه انجام داده بودند با “حسين زمان” که توش اين خواننده داشت از پايبندها و سانسورها شکايت می کرد.ماجرا از اين قرار بود که پالايشگران ارشادی بخشهايی از سخنان اين خواننده رو در ابتدای اجرای يکی از کنسرتهاش که از دکتر شريعتی تقدير کرده بود ،سانسور کرده بودند و با وجود اعتراضهای پی در پی آقای زمان و دستور رسيدگی دکتر مهاجرانی ،کسی ترتيب اثر نداده بود.از اون جالبتر اينکه در زمان وزير فعلی ،به چاپ چند جمله از کتاب “هبوط” دکتر در داخل جلد آلبوم جديدشون معترض شده بودند و اون رو به بهانه اينکه ربطی به موضوع کاست ندارد حذف کرده اند. حسين زمان در اعتراض به اين کژانديشی گفته بود که :

“آيا من به عنوان يک هنرمند که زندگی خود را مديون انسان والايی همچون دکترعلی شريعتی می داند و دين بزرگی نسبت به آن مرد بزرگ احساس می کند، حق ندارم با بيان چند جمله از او يادش را زنده و ادای دين کنم؟”

خب من فکر می کردم که اون دوران جزم انديشی و سانسور محض که تو اون کاست “گل هزار بهار” آقای افتخاری رو که برای يادبود دکترشريعتی تهيه شده بود ،برای مدت 12 سال از سال 67 تا 79 ممنوع الانتشار کرده بودند ،گذشته نور ستيزان حداقل می توانند از پشت عينکهای دودی خود به حقيقت هميشه جاودان و مانا و روشنتر از آفتاب اين مرز و بوم،معلم بزرگ دکتر شريعتی،بنگرند. اما انگار سخت در اشتباه بودم.براستی :

تو در نماز عشق چه خواندی

که سالهاست بر فراز دار

کين شحنه های پير هنوز

از شنيدن نامت پرهيز می کنند.

دو سه ماه پيش که رفته بودم سوريه واسه امتحان Toefl و GRE ،بهونه ای شد که برم و مقبره دکتر رو که در ديار غربت ،غريبانه خفته بود،ببينم.هر چند مقبره دکتر از شر کوردلان در يک اتاقک محبوس بود،ولی من تو اون مدت بارها رفتم و ساعتها در مقابل اون در بسته ايستادم و تمام جمله ها و عکسهايی که اونجا بود ،مرور کردم و شعر بالا رو که برام تازه بود ،اينجا آوردم.اين شعر ساده و زيبا ،گويای اين حقيقت است که همانگونه که آرزو کرده بود، از خاک گلويش سوتکهايی ساخته شده است که يک لحظه خداوندان “زر و زور و تزوير” را در اين سرزمين آرام نمی گذارد.

سه شنبه, فوریه 12th, 2002

“نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.

ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد ،گلويم سوتکی باشد به دست طفلی گستاخ و بازيگوش

و او يکريز و پی در پی ،دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگانِ خفته را آشفته سازد.

بدينسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را.”

اين همون قطعه وصيت معروف دکتر شريعتی که چند روز پيش ، هيس تو بلاگش اين قطعه رو آورده بود و اظهار ياس کرده بود که نميشه اون سوتک بود!

چهار شنبه, فوریه 6th, 2002

تو اين شرکت فقط مونده بود مديرعاملمون بهم متلک بندازه که اون هم به مبارکی و ميمنت افتتاح شد.خوب قبلا بارها ديده بود که من ساعتها تو شرکت می نشينم پشت internet و بلاگ می خونم يا می چتم يا بالاخره تو يک سری از سايت های موردعلاقه خودم(که لازم به توضيح نيست که هيچ کدوم به امور فنی و حتی غير فنی شرکت مجبورنيست!)وبگردی می کنم.ولی خوب چون آدم خيلی جنتل و ليبرالی هستش، هيچ وقت بطور مستقيم به من چيزی نمی گفت و می گذاشت عاشقيت کنم واسه خودم!

تا اينکه ديروز برنامه جديد کاريم رو ديده بود(برنامه جديد اين شخصيت اينطوره که از يکشنبه تا پنجشنبه از ساعت 12 ظهر تا 6 بعدازظهر به شرکت افتخار بدم! ) و منو صدا کرد و مکالمات زير بينمون شکل گرفت :

- مهندس ، برنامه کاريت از 12 ظهر شروع ميشه ،فکر نميکنی اين خيلی “ملوکانه” هست!

- خب من واقعا از اين زودتر نمی تونم بيام!

- خب می دونم واسه چی ،چون شب تا ساعت n شب بيدار هستيد.معلومه که صبح نمی تونيد زودتر از 11 بلند شيد.من هم قبلا همين طور بودم.ولی برنامه کاريم رو عوض کردم.الان صبح زود از خواب بلند ميشم و ورزش ميکنم.يک خورده بايد به فيزيک خودتون برسيد.الان پايين چشمهاتوم هم گود افتاده.تازه اگه عاشق هم هستيد ،اين شب بيداريها بيشتر داغونتون می کنه!!! و نظم زندگيتون رو ازتون می گيره(پيش خودم گفتم مگه تو زندگی من نظمی هم مونده!)بايد باهاش مبارزه کنی.

- چشم ،سعی می کنم!!

نتيجه منطقی اين نصيحتها اين شد که من 1 ساعت برنامه کاريم رو شيفت بدم روبه جلو و نتيجه منطقی اون سعی ها اين شد که امروز ساعت 12:30 اومدم شرکت و هيچ اتفاقی نيافتاد!

چقدر خوب بود که من هم يک گوش نصيحت شنويي داشتم و اين صحبتها در من اثر می کرد و مثل کارمندهای وقت شناس يک برنامه منسجم داشتم و خيلی تروتميز ساعت 9 ميومدم شرکت و ساعت 6 سرم رو مينداختم پايين و می رفتم تو آغوش خانواده!!! اگه اينطور بود ،مامان جانم هم از من نااميد نمی شد و نمی گفت:”مادر جان ،من که هر کاری کردم نتوتنستم منظمت کنم،اميدوارم بعدا به تور کسی بخوری که بتونه منظمت کنه .اونوقت من هم دعاش می کنم.

فقط تو رو خدا اگه اون هم نتونست ،بگو مادرت رو نفرين نکنه.من هر کاری تونستم واسه منظم کردن تو کردم.اي کاش با همه چيزهات مثل نواهات و کتابهای دکترشريعتی و گيتارت رفتار می کردی! ”

الان بيشتر اون حرف دکتر رو می فهمم :”زندگی يعنی سقف و نظم و تکرار و من با اين هر سه بيگانه.”

آدم اگه بخواد تو اين قفس زندگی نکنه ، کی رو بايد ببينه؟هان؟!

سه شنبه, فوریه 5th, 2002

امروز چون تو شرکتمون بازديد بود،احتمالا فيلم “اتاق پسر” رو از دست می دم.مگر اينکه بعد از ظهر بهمون بليط برسه!

چقدر منتظر ديدنش بودم .من نمی دونم چرا هر بازديدی تو شرکت هست ،مديرعاملمون مي گه تو بايد باشی!

بخدا من امروزهيج کاری نمی تونم واسه اين بازديد کننده ها بکنم

سه شنبه, فوریه 5th, 2002

درراستاي اينکه من به لطف يکی ازدوستهاي نازنينم بالاخره امسال موفق شدم کارت جشنواره رو بگيرم ،اين روزها خيلی خوش مي گذره و من روزي حداقل يک فيلم می بينم و اون هم چه فيلمهايي!

ديروز “خانه اي روي آب”رو ديدم واسه بهمن فرمان آرا.وقتي تو سالن انتظار(اصلا نمي دونم به اونجا مي گند سالن انتظار يا نه.هر چی فکر کردم ،اسم رسميش رو پيدا نکردم.آخه يکی نيست بگه مگه اونجا زايشگاه است که می گی اتاق انتظار! به هر حال هر چی باشه ما اونجا داشتيم انتظار می کشيديم و الحق که هر انتظاری بي حکمت نيست!) نشسته بوديم ،يکهو ديديم يک چيزی داره قِل می خوره مياد طرف ما. ازنگاههای خيره خلايق به اين موجود گرد تپلی فهميديم که کارگردان فيلم تشريف دارند. هنوز نفس زدنش تموم نشده بود که ملت با انظمامات می اومد و ازش امضا می گرفت .يکی از اين جی جی ها با قيافه و تيپ تيتيش مامانی (که آدم هر چی به ريشش نگاه می کرد نمی تونست بفهمه چه مدليه! )اومد جلو و با لحن مامانم اينا شروع کرد:”اومدم عرض ارادت کنم ،کارهای شما رو همشون دنبال می کنم.”بوی کافور، عطر ياس” رو ديدم. خيلی جالب بود…”بعد فرمان آرا هم نامردی نکرد و خيلی شيک بهش گفت :”آره عزيزم، ريشهای شما هم خيلی جالبه!!!!!!” طفلک جلوی gf محترمه پاک خيط شد.زود خداحافظی کرد و رفت(فکر کنم رفت سرشو بکنه تو …)

اگه بخوام ژانر فيلم رو از نظر خودم تعيين کنم، بايد بگم يک ژانر طنزآلود با پس زمينه عميق فلسفی و اجتماعی داشت.

کاراکتر اصلی فيلم ، يک مرد تنهاست که به بن بست فلسفی خورده و در ظاهر هيچ تعهدی رو نمی پذيره(حتی نسبت به فرزند خودش!)و بدليل اينکه در زندگی شخصی در ظاهر با خيانت همسرش دچار شکست شده، تمام زنهايی رو که به نوعی در مسير زندگيش قرار می گيرند(از منشی صحنه گرفته تا زنهای خيابونی) به نوعی شرمنده می کنه و هيچ کدوم رو رد نمی ده. اين ظاهر و در واقع بعد داستانی فيلمه که پشت اون حرفهای بسيار عميقتری هست که من الان چون حوصله فلسفيدن رو ندارم ،می ذارم اونها رو واسه يک وقت ديگه.الن می خوام چند نمونه از طنزهای تند فيلم رو براتون بگم.

بابا اين فرمان آرا خيلی نترسه، از اون بالا شروع کرده ،از بنيانگذار و مقام معظم …دهن همه رو صاف کرده اومده پايين.

اون هم با طنز منحصر بفرد خودش.

تو يک صحنه فيلم ،يک مادر و دختر (که اين دومی ناپرهيزی کرده و “عضو مبارکه و مقدسه” رو برباد داده) مياند تو مطب اين دکترواسه ترميم و خريدن آبروی بربادرفته(کارکتر اصلی فيلم پزشک زنان و زايمان تشريف دارند)مادره شروع می کنه به ننه من غريبم بازی که :

-آقای دکتر،دوماد آيندمون تو آلمان زندگی می کنه ،ولی خوب خانوادش يک خورده امل و سنتی هستند ،از اونهايی که شب اول مياند می ايستند پشت حجله. يک کاری کن اين ورپريده رو دستمون نمونه.

دکتر- خانوم 800هزار تومن به فلان حساب واريز کنيد ،فردا بياريدش مطب.

مادر دختر-آقای دکتر اين يک خورده واسه ما زياده.

دکتر-نه خانوم، جور می شه ،بکشيد رو مهريه ، بهرحال دوماد بايد يک جوری تاوون حماقتش بده ديگه!!!(با شنيدن اين جمله ،جمعيت شروع کرد به کف زدن که البته صدای کف خانومها به آقايون می چربيد!من نمی دونم واسه چی؟شما می دونيد؟)

تو يک صحنه ديگه فيلم ، يک مرد و زن مياند تو مطب …

دکتر- خب باز چی شده ،نکنه دوباره …

شوهر- آره آقای دکتر ، خداوند يکبار ديگه به ما لطف کرده و…

دکتر(با تعجب همراه با خشم)- چی ! مرديکه تو از 15سالگی داری هر سال يک بچه ميکاری تو شکم زنت. ديگه هيچی ازش باقی نمومده.نکنه فکر می کنی شعار ارتش 20ميليونی تنها خطاب به تو بوده و می خوای يک تنه اونو برآورده کنی!!!(فرمايش گوهربار يک شخصيت رو که حتما به خاطر مياريد؟اگرنه، به ميليونها جوون بيکار در اطرافتون نگاه کنيد تا حداقل ثمرات اين فرمايشات رو ببينيد.اينها در واقع بيکار نيستند.دارن از بيضه های اسلام ناب آخوندی محافظت می کنند.آخه بنا به گزارشهای رسيده ، اين بيضه ها خيلی سنگين هستند و نگهداشتن اونها کار من و شما نيست دوستان!)