بایگانی برای‘گل واژه’ دسته

شنبه, می 3rd, 2003

کرم ِ کتاب ها، هفته تون مبارک!

هر چی دعا دعا کردم که خدا مراعات اوضاع درام جيب منو بکنه و نمایشگاه رو یه خورده عقب بندازه، نشد که نشد. به هر حال من اگه از کتابی خوشم بیاد، برش می دارم و به بقیه مسائل جانبی و کم اهمیت (مثل پرداخت پول) کاری ندارم.

شنبه, می 3rd, 2003

من باختم. قبوله !

در حاشیه : يه بار خواستم توجیه نکنم. خیلی ساده قضیه رو بپذیرم. یه بار دیگه می گم که مطمئن شم کار سختی نیست.

من باختم.

به اندازه کافی واضح هست یا نه ؟!

شنبه, آوریل 26th, 2003

تا وقتی تو خونه ش زندونی بود، هی فریاد می زد : I wish I was sailing away

از وقتی رسیده بود، هی با خودش زمزمه می کرد : Sailor, Take me home

او يک مازوخيست بود(وگرنه این وسط کریس دی برگ چه گناهی کرده بود؟)

چهار شنبه, آوریل 16th, 2003

چه اميدی به اين ساحل؟

خوشا فريــــاد زير آب!

شنبه, آوریل 12th, 2003

Without Comment!

President Bush goes for a check-up. The doctor says: I’m sorry to inform you that you have a brain problem. Your brain is in 2 parts; left & right.

In fact, the left part has nothing right in it. And the right part has nothing left in it.

چهار شنبه, مارس 26th, 2003

“آخه مگه ممکنه خدا موجودی رو خلق کنه که رفتارهای اون مخلوق براش قابل پيش بينی نباشه؟!”

قابل توجه آدمهای هوشمندی (!) که با ذکر اين تناقض سعی می کنند به اين نتيجه برسند که انسان از ديد خالق خود کاملا قابل پيش بينی و قطعی است.

اگه واقعا هضم کردن اين تناقض براتون انقدر سخته، بهتون پشنهاد می کنم که با تناقض های ساده تری به شرح زير شروع کنيد :

“من يه روزی اين وبلاگ رو درست کردم. با اراده و اختيار کامل خودم. خب؟!

به ظاهر در هر لحظه می تونم در اين وبلاگ رو تخته کنم. با اراده و اختيار کامل خودم. خب؟!

ولی تاريخ مرگ اين وبلاگ برام کاملا نامشخص و مبهمه. درست به اندازه تاريخ مرگ خودم. خب؟!”

چهار شنبه, مارس 12th, 2003

فکر کنم يه عذرخواهی اسيدی به اونهايی که اين مدت ميومدند اينجا و نوشته جديدی نمی ديدند، بدهکارم. واقعا امکانش نبود که اينجا بنويسم. در عوض تا يه مدت ديگه اين دفتر زود به زود سياه می شه!

انگار اين نمودار زندگی من با همه غيرخطی بودن هاش گاهی اوقات از الگوهای ويژه ای پيروی می کنه و اين الگوی دو شقه ای پايينی يکی از اونهاست :

1 - دوره ای که سرم با روزمرگيها به کلی گرمه و متاسفانه يا خوشبختانه زياد به خودم فکر نمی کنم.

2 - دوره ای که سرم يه خورده خلوت تر می شه و متاسفانه يا خوشبختانه مجبورم ساعتهای بيشتری رو با خودم بگذرونم که نتيجتا…چه بگويم ؟!

و جالب اينجاست که هميشه واسه تموم شدن هر کدوم از اينها له له می زنم. حالا تا مدتی تو فاز 2 سير می کنيم ببينيم چی میشه!

یکشنبه, ژانویه 19th, 2003

-حالا کی قراره اين بچه وبلاگ رو از روی زمين جمع کنه ؟!

- نمی دونم والا! هر کی پَسِش انداخته!

پنجشنبه, ژانویه 9th, 2003

من دارم تو آدمکها می پوسم.

تو برام از پَريا قصه می گی !

هی اينو گوش می کنم، هی می گم : ما رو باش، اونا رو باش !

پنجشنبه, ژانویه 2nd, 2003

نه اينکه باغبون نیست

در گلخونه بسته است!