شنبه, دسامبر 18th, 2004
تهوع عظیمی پيش رو داشت. به تلافی حجم قابل توجهی از واقعيت که قورت داده بود!
“اصل زندگی همون نصفه شبهاست”
اين رو گفتم و مردمان فراوانی با علائق و روحيات و فرهنگهای مختلف به من گرويدند.
اگر می دانستم، زودتر ادعای پيغمبری می کردم!
“تا وقتی سيفون هست، می توان به زندگی ادامه داد”
حتی سهراب سپهری هم دوزاریش افتاده دیگه. من تعجب می کنم از این جماعت ابله!
Nothing,
But falling in live with an alian,
afraid of familiares.
Nothing else!
عكس يه فنجون قهوه، يه عنوان طراحي وبلاگ، شخصي و گروهي !، و آدرس يه وب سايت.
اين مي شه يه بيزينس تو كشور ما! به همين سادگي
به قول اون مرد شريفي كه الان اسمش دقيق تو ذهنم نيست:
“ياد اون دوران به خير كه برنامه نويس هاي كامپيوتر يه پا مرد بودند و خودشون واسه خودشون درايور مي نوشتند!”