بایگانی برای‘کتاب و فیلم’ دسته

دوشنبه, آگوست 5th, 2002

اين عکسی رو که شبح جديدا تو ستون سمت راست وبلاگش گذاشته ديديد؟ من نمی دونم چرا هر وقت مجسمه اين مرده (همون که داره اون خانومه رو به شدت درک می کنه) رو می بينم ،ياد اشلی تو فيلم برباد رفته می افتم.البته مجسمه اون خانومه به هيچ وجه شبیه اسکارلت نيست ها !

من اولين بار اين فيلم رو وقتی 6 سالم بود ديدم.البته اون موقعها فقط از اون مامیِ اسکارلت (همون خانوم سياهپوست تپُل) و دختر کوچولوش خوشم ميومد و اون صحنه ای که دختر اسکارلت با اسبش از رو نرده می افتاد پايين و می مرد ،واسه من نقطه آخر فيلم بود و اين تراژدی کوچولو ديگه نمی گذاشت که تراژدی بزرگتر آخر فيلم رو درک کنم که چطور همه تنها شدند.همه!

ولی الان هم که دوباره اين فيلم رو می بينم و مثلا چشم بصيرت واسه خودم پيدا کردم،هنوز نفهميدم که اسکارلت از چيه اين اشلی بيريخت خوشش اومده بود که عاشق سينه چاکش، رت باتلر رو با اين همه زيرکی و خوش تيپی پس می زد؟!

چهار شنبه, جولای 17th, 2002

تضادهای کازابلانکایی

داشتم اين حرفهای شبح رو می خوندم و اين نتيجه گيری ديالکتيکی آخرش، که گفته بود :

“يك درآم موفق اين گونه است؛ هيچ كس برنده نيست همه به نحوي بازنده اند اما در عين حال هيچ كس هم بازنده نيست همه به نحوي برنده‌ اند… درست مانند خود زندگي…”

دقيقا همينطوره .اين يک تضاد ديالکتيک قشنگ تو فلسفه زندگيه. من نمی دونم چرا با وجود اينکه بهش اعتقاد دارم ،ولی خيلی اوقات در عمل اونو گم می کنم و اسير شکست ها و پيروزی های ظاهری می شم. بقولی نگران اينم که صفرهای زندگيم از يک هاش بيشتر نشه.در حاليکه مهم اينه که که کل اين رشته پر معنی باشه.حالا ممکنه که اين تعداد صفرهاش خيلی بيشتر از يک هاش باشه.

چيزی که تو اين فيلم بيش از همه واسه من جالب بود ،شخصيت ريک(همفری بوگارت) بود.کسی که بعد از سرخوردگی عشقی ،با هزار زور و زحمت خود اصليش رو پشت يک نقاب سرد و خودخواه پنهان کرده بود و در ظاهر خودش رو به جايي رسونده بود که اگه کسی ازش می پرسيد “کازابلانکا کجای نقشه جغرافيا است؟” يا بهش می گفت“دوستت دارم”،براش فرقی نمی کرد.يه جورايي خودش رو به مرگ تدريجی محکوم کرده بود.می خواست هر جوری شده به همه بفهمونه که فقط و فقط بر اساس منافع شخصی خودش عمل می کنه.من کلی با اون ديالوگهای مقتدری که به زبون مياورد ،حال می کردم.اون جا که می گفت :”در حال حاضر خودم تنها هدف جالب برای خودم هستم.” يا اونجا که به الزا گفت :”تو بالاخره يه شب با اختيار خودت لازلو رو تنها می گذاری و واسه ديدن من به اتاقم ميای”(و واقعا هم همين طور شد!)

ريک اين ماسکش رو به خوبی طراحی کرده بود،طوری که هيچ کس نتونه به داخل اون نفوذ کنه .فقط يک دريچه کوچولو براش باقی گذاشته بود که همون شده بود پاشنه آشيلش و باعث شد اون شب اول که الزا اومد تو کافه اش،ويرون بشه و از اون پيانوزن کافه بخواد که اون آهنگ ممنوعه اش رو تا صبح براش بزنه و خودش تموم طول شب رو پيمونه بزنه.

احساسی که الزا نسبت به لازلو داشت ،بيشتر به ارادت شبيه بود.به قول خوش از لازلو خيلی چيزها ياد گرفته بود.ولی عاشق ريک بود.عشق زمينی .اون هم يک جورايي داشت با خودش مبارزه می کرد.مثل ريک و لازلو که با خودشون مبارزه می کردند.

آره ،همه باختند و در عين حال هيچ كس بازنده نبود:

ريک تو عشق شکست خورد،ولی يک ايثار بزرگ رو ترسيم کرد.

لازلو می دونست که پيش الزا به اندازه ريک دوست داشتنی نيست ،اما حالا کسی رو که بی نهايت دوست داشته ، تو مبارزاتش کنار خودش داشت.

الزا با احساس درونی خودش مبارزه کرد و اونو زير پا گذاشت ،اما خيانت نکرد و در دل لازلو و ريک جاودانه شد.

اين هم عکس های اين مثلث عشقی که من قربون قاعده مثلثش برم الهی(فکر کنم الان ريک و لازلو يقه همديگه رو تو قبر ول می کنند و مياند سراغ من!!!)


چهار شنبه, ژوئن 5th, 2002

زيباترين روح پرستنده

من فکر می کنم که آدما هر چی ايده آليست تر باشند ،به يک مرکز و نيروی مطلق بيشتر احتياج دارند که حالا ما مثلا اسمش رو می گذاريم خدا.يک نقطه که نسبيت ها اونجا تموم می شه.تصور وجود يک جهان بدون خدا واسه ايده اليست ها خيلی سخت تر از رئاليست هاست.

يکی از کارهای مورد علاقه من ،خوندن نيايش های آدمها با خداشون بوده. البته من هميشه اينو قبول داشتم که هر دلی يک راه و زبون ويژه خودش رو واسه ارتباط با خدا داشته.ولی هميشه دلم می خواسته بدونم که آدمهای ديگه تو تنهايي هاشون چطوری خدا رو صدا می زنند.هميشه مهمترين اثر نيايش رو همون آرامش ناشی از صحبت با خدا می دونستم. ولی خب وقتی يک خورده از نيايش های روحهای بزرگ رو خوندم،ديدم نيايش هايي هم هستند که تو اونها نه حس نفرت انگيز تعبدی بين خالق و مخلوق به چشم می خوره و نه توسل های يک عده آدم پفيوز و فراخ باسن ! به درگاه الهی واسه راه انداختن کارهايي که بايد با نيروی عقل و دست خودشون انجام بشه.ديدم که يک روح پرستنده چقدرمی تونه زيبا و پرمعنی با خداش صحبت کنه.

من خودم يک خورده از صحيفه سجاديه رو خونده بودم.ولی راستش زياد باهاش حال نکردم! ولی مثلا از خوندن نيايشهای دکتر چمران خيلی لذت می برم.خدايي رو که اون می پرسته ،رو خيلی بيشتر دوست دارم.

خب اين ها رو گفتم که برم سر اصل مطلب! به نظر من دکتر شريعتی خدای نيايشه.البته بايد اينو بگم که با توجه به اوضاع سياسي، اجتماعی که دکتر توش فعاليت می کرده،خيلی از نيايشهاش درواقع تبديل شده بودند به سلاحی عليه حکومت وقت و درواقع حرفهای سياسی خودش رو تو لفافه اين نيايشها می پيچيد و اونا رو بيان می کرد که البته اينها در نوع خودشون بی نظيرند. ولی خب تو بين نيايشهاش، هستند اونهايي که فقط مونولوگ های خودش با خدا رو در بر می گيرن.يکی از اونها اين نيايشه که من شديدا عاشقش هستم :

“…

من يک شب را سراسر با درد معبود بودن و رنج محروم ماندن از پرستش به سر نتوانم برد.

خدايا !تو در آن بالا بر قله بلند الوهيتت ،تنها چه می کنی؟

ابديت را بی نيازمندی ،بی چشم به راهی ،بی اميد چگونه به پايان خواهی برد؟

چگونه هستی و نمی پرستی؟

چگونه می توانم باور کنم که تو نمی داني که پرستش در قلب کوچک من ،پرستنده خاکی و محتاج تو ،از همه آفرينش تو بزرگ تر است،خوب تر است،عزيزتر است؟

چگونه نمی دانی که معبوديت از عبوديت بهتر است؟

نمی داني که ما از تو خوشبخت تريم ؟

ای خدای بزرگ ! تو که برهر کاری توانايی! چرا کسی را بری آنکه بدو عشق بورزی ،بپرستی،بر دامنش به نياز چنگ زنی ،غرورت را بر قامت بلندش بشکنی ،برايش باشی ،نمی آفرينی؟

ای تو که بر هر کاری توانايي، ای قادر متعال!

چرا چنين نمی کنی؟

مگر غرورها را برای آن نمی پروريم تا بر سر راه مسافری که چشم براه آمدنش هستيم،قربانی کنيم؟

خدايا! تو از چشم براه کسی بودن نيز محرومی!؟

برگزيده از کتاب گفتگوهای تنهايی

فقط واقعا دلم می خواد بدونم که خدا تو اون لحظه که چنين نيايشهايي رو از زبون مخلوق خودش می شنيده ،چه احساسی بهش دست داده؟نمی دونم.ولی فکر کنم که بعضی از لحظات هستند که خستگی آفرينش رو از تن خدا بيرون می آرند.به اون می فهمونند که ديگه تنها نيست.بهش می گند که کسی هست که اونو احساس کنه و اين حتما احساس شيرينی برای اون خواهد بود.شايد هر کدوم از ماها بتونيم خالق چنين لحظه هايي باشيم.

شنبه, می 25th, 2002

خاطره ها را قيچی می کنم.

هيچ می ماند و تو

که هرگز از ذهن من چيده نمی شوی

زشت يا زيبا

خوب يا بد

تو هستی و تيغه های قيچی

که تو را صدا می زنند

خاطره ها چيده می شوند

و تو چيده نمی شوی

تو هيچ وقت از ذهن من چيده نمی شوی.

برگزيده از کتاب شعر “تو/ بدون ضمير مالکيت”، آتوسا ملکی

شنبه, می 11th, 2002

اون ليست بلند بالای فيلمهايي که پينک فلويديش ازشون صحبت کرده بود رو ديديد حتما.من هم ديدم(در ضمن اون احساس نامساعدی که به بعضی از دوستان دست داده بود،به من دست نداد!)ازاين ليست فقط Dancer in dark رو ديده بودم.يک فيلم محشر!!! فکر کنم بهترين فيلمی بود که سال پيش ديدم.کاراکتر اصلی فيلم درواقع مادر يک پسربچه است که داره بينايي چشماش رو از دست می ده و برای اينکه پسرش هم درآينده بنا به نظر دکترها با اين مشکل مواجه نشه،هر چی که در مياره واسه هزينه عمل اون کنار می گذاره. فيلم داره مقابله و گريزهای اين مادر رو تو اين زندگی خشک صنعتی نشون می ده.اين مادره روزها و حين کارش دچار daydreaming می شه و درواقع اين روياهای روزانه شده يک مفری که بتونه اين زندگی روزمره و تکراری خودش رو واسه رسيدن به اون چيزی که می خواد،يعنی سلامتی پسرش تحمل کنه.منو يک جورهايي ياد daydreaming های خودم می انداخت که بعضی از روزها به هيچ وجه نمی تونم ازش فرار کنم.

درباره سنگينی اون لحظات آخر با پينک فلويديش موافقم. تو اون 30 ثانيه سکوت خفقان آوری که بعد از فرياد زدن مادر پسره (اسمش چی بود؟! يادم نمياد!) حکمفرما شد،من نمی تونستم نفس بکشم.اصلا تو تموم اين سالن 50 نفری صدای نفس کشيدن نميومد.احساس عجيبی بود.البته خوبيش اين بود که سالن تاريک بود و ملت (بخصوص خانومها) بعد از اون چند دقيقه کلی فشار اون لحظات رو تخليه کردند.خدا رو شکر که فيلم زود تموم شد.والا ديگه نمی تونستی از صداهای های های و فيخ فيخ شون فيلم رو تماشا کنی.حتی بعد از روشن شدن سالن می ديدی که سر اين يکی روشونه بغل دستی شه.دست اون يکی رو گونه های اين يکی رفته و داره اشکاش رو پاک می کنه ….
من که اين فيلم رو بشدت تاييد می کنم. اگه بقيه فيلمها هم تو همون مايه ها باشند،پس بايد حتما رفت اونها رو ديد.

شنبه, می 4th, 2002

ديروز از 10 صبح تا 4 بعد از ظهر نمايشگاه بودم.مدتها بود فرصت نکرده بودم اينطور با کتابها لاس بزنم.ديروز از شرمندگی شون در اومدم و برای مدتی ارضاء شدم!دختر دکتر رو هم نديدم ،ولی تا دلتون بخواد دخترهای تيتيش مامانی رو زيارت کردم و خدا رو شکر کردم که تو اين مملکت قحطی زده، اين نمايشگاهها کتاب و لباس و اين جور چيزها رو از ما نگرفته که بعضی از جمعيت نسوان بتونند تشريف بيارند و خودشون رو عرضه کنند.البته لازم به توضيح نيست که به همين اندازه و بلکه بيشتر، از جمعيت ذکور درصحنه حاضر بودند تا از منابع طبيعی و خدادادی مملکت خود استفاده کنند و نشانه های خلقت رو بنگرند وبه عظمت خالق اونها پی ببرند!! خدا اينها رو واسه همديگه ببخشه!

من هم خيلی شيک ،اصلا يادم رفته بود که مثلا يک رشته فنی و تخصصی به اسم کامپيوتر وجود داره و قراره در آينده يک پيشوند مهندس بهش اضافه کنند و باهاش ما را صدا کنند.انگار نه انگار که ملت واسه استفاده از کارت دانشجويي و ارز دولتی سر و دست می شکونند.اصلا به غرفه ناشران خارجی نزديک هم نشدم.می دونستم که بچه ها از طرف شرکت می رند و اگه چيز به درد بخوری باشه،می خرند.تازه اگه خيلی زرنگ بودم ،همون کتابهای سال پيش رو می خوندم. اگه باز هم زرنگ تر بودم،می نشستم اين پروژه لعنتی رو انجام می دادم ،اون مستحبات بمونه واسه خواص!

ولی تقريبا همه غرفه های ناشران داخلی رو ديدم.از کنار بعضی ها خيلی زود می گذشتم و تو بعضی ها لنگر می نداختم!از غرفه های شخصی ،غرفه های دکترشريعتی و سروش و الهی قمشه ای خيلی شلوغ بود.از دکتر سروش که بعد از “اخلاق خدايان” کتاب جديدی منتشر نشده بود.دلم می خواست اين کتاب “قمار عاشقانه” رو نخونده بودم و يکبار ديگه مثل دوسال پيش اونو می خريدم و می خوندم.ولی خب بالاخره اون cd حافظ شناسی دکتر رو خريدم.حدود 70 ساعت سخنرانی های دکتر سروش درباره عرفان حافظ. هوووووم… تا يک مدت خوراکه!.يک cd ديگه هم داشت درباره دين که چون خيلی ارزون بود ،خريدمش( 2500 تومن فقط) آقای دکتر، شرمنده اخلاقتون! از اون الهی قمشه ای(بقول بچه ها “همون قرائتی تحت windows“) هم زياد خوشم نمياد.بهتر بود می رفت متخصص نور می شد.صداش يک خورده منو ياد يکی از دبيرهای دوران دبيرستان مون می اندازه که من نسبت به صداش آلرژی داشتم.حالا از شوخی گذشته ،حس می کنم يه خورده زيادی بيخطره و تو حرفهاش درد نيست.بيخود نيست که ساعتها سخنرانی هاش رو از سيمای لاريجانی پخش می کنند ولی تحمل يک ساعت درسهای مثنوی شناسی(پيرامون موضوعات عرفانی و نه سياسی) دکتر سروش تو دانشگاه تهران رو ندارند و مثل آپاچی ها می ريزند و کلاسها رو به هم می زنند.

بگذريم .من قرار بود تا اطلاع ثانوی نطق سياسی نکنم ها .ببخشيد .غلط کردم! به اندازه کافی اوضاع مون تار عنکبوتی هستش.

آهان .داشت اون اصل کاری يادم می رفت.حدود 5 ، 6 تا غرفه بود که کتابهای دکتر شريعتی رو بصورت جدی می فروختند.آگاه، قلم ، الهام،بنياد آثار و انديشه های شريعتی و 2 تا ديگه که اسمشون يادم نيست.اين آخری مال خانواده دکتر بود.جالب اينجا بود که بازهم خانوم دکتر رو ديدم .چشمم روشن. همچنان مهربان و خندان و فعال.سرش شلوغ بود.چند تا بچه باحال رفتند و چند عکس باهاش گرفتند.فکر کنم لازم شد يکبار ديگه برم نمايشگاه.البته اينبار با دوربين مبارک.البته من هم بيکار ننشستم.يه دختر خانوم رو که يه گوشه تو غرفه نشسته بود تنها گير آوردم و سر صحبت رو وا کردم و کلی از خانوم دکتر و بچه های دکتر ازش اطلاعات گرفتم.طفلک تعجب کرده بود و آخرش که تشکر کردم و داشتم خداحافظی می کردم،کم مونده بود برگرده بهم بگه :”شام تشريف داشته باشيد! حالا يک چايي ديگه پوست بکنيد!”(خوب شد تعارف نکرد،چون من حتما قبول می کردم!)

بعد که فکر کردم ،کلی از کارم خندم گرفت و خجالت کشيدم.فکر کنيد با اون ژست و کلاس رفته بودم جلوش ايستاده بودم و مثل اين خانوم های فضول که می رند اين در و اون در از دخترهای همسايه واسه قنبرک خودشون آمار می گيرند، ازش سوال می کردم.حالا فکر نکنيد درباره رنگ جوراب و کفش و دور کمر و اينها داشتم سوال می کردم.نه! درباره موضوعات مهم ،مثلا اينکه تو چه رشته ای تحصيل کردند و الان تو چه فيلدی کار می کنند ،ازش می پرسيدم.از اين غرفه فقط يک کتاب جديد به نام “شعرهای دکتر شريعتی” و cd ی سخنرانی هاش و يک پوستر خوشگل خريدم که روش اين جملات دکتر رو زير عکسش نوشته بود :

وقتی که ديگر نبود ،

من به بودنش نيازمند شدم.

وقتی که ديگر رفت ،

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که ديگر نمی توانست مرا دوست بدارد،

من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد،

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد،

من آغاز شدم.

و چه سخت است تنها متولد شدن،

مثل تنها زندگی کردن است.

مثل تنها مردن!

کتابهای ديگه ای که خريدم ،اينها بودند :

جزيره سرگردانی ،رمان جديد سيمين دانشور.

عاشقانه ها ، شل سيلور استاين يا بقول آيدا همون “عمو شبلی” .

فيلمنامه بيمار انگليسی ، آنتونی مينگلا( که من عاشق فيلمش هستم.بعدا بيشتر ازش صحبت می کنم.)

يک سری رمان های جديد هم از ميلان کوندرا، پائولو کوئيلو چاپ شده بود که مورد توجه ملت قرار گرفته بود.يک کتاب هم چاپ شده بود که فرمايشات گوهر بار حجت الاسلام حسنی ،امام جمعه اروميه رو جمع کرده بود که اصلا بعيد نيست پرفروش ترين کتاب نمايشگاه بشه!!من يک قطره از اين دريای بيکران رو نوشيدم و سيراب شدم :

من از اول با آزادی مخالف بودم و الان هم هستم.می دونيد چرا؟ چون حرف مرد يکيه!!!!!”

شما اگه عطشتون بيشتره و سيراب نشديد ،مايو اينا همراه ببريد اونجا، بپريد توش شنا کنيد.انقده خوبه!!!

سه شنبه, فوریه 19th, 2002

مصدرهای خوب و بزرگ و بدردبخور زندگی روح:

انديشدن ،خواندن، نوشتن، پرستيدن، ارادت ورزيدن، عصيان ورزيدن ،تنهابودن ،رنج کشيدن، ايثار کردن، قربانی کردن، گريختن، صبر کردن، خيالات فرمودن(اصطلاح ناصرالدين شاه)، به استقبال آمدن(برخلاف به بدرقه رفتن)، راستی مطلق بودن و دروغهای شيرين يا سودمند گفتن، صلح کل بودن و جنگ زرگری کردن، همه را هيچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توی تاريکی اتاق دريک نيمه شب زمستان تنها سيگار پک زدن، نشستن و رقص شعله های جادويی آتش بخاری را تنها تماشا کردن.

شمعی را کنار آينه ای روشن کردن، نيمه شبهای باران خورده در خيابانهای خلوت شب تنها رانندگی کردن، هر چند سال يکبار چندماهی به قزل قلعه رفتن، غروب خورشيد را در آن سوی سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهيدی، اديت پياف، بيکو ،آزنا وور ، و به La unit خواجو آدامو گوش دادن ، در هر شبانه روز دوساعت يا سه ساعت به خلوتی پناه بردن و به خود انديشيدن…

تو کتاب “يادگاران مانا” که در واقع بيوگرافی مصور دکترشريعتی که توسط خانوم دکتر تهيه و چاپ شده، اين نوشته از دکتر شريعتی اومده که من تو هيچ کتابی از دکتر نديدم.

سه شنبه, فوریه 5th, 2002

درراستاي اينکه من به لطف يکی ازدوستهاي نازنينم بالاخره امسال موفق شدم کارت جشنواره رو بگيرم ،اين روزها خيلی خوش مي گذره و من روزي حداقل يک فيلم می بينم و اون هم چه فيلمهايي!

ديروز “خانه اي روي آب”رو ديدم واسه بهمن فرمان آرا.وقتي تو سالن انتظار(اصلا نمي دونم به اونجا مي گند سالن انتظار يا نه.هر چی فکر کردم ،اسم رسميش رو پيدا نکردم.آخه يکی نيست بگه مگه اونجا زايشگاه است که می گی اتاق انتظار! به هر حال هر چی باشه ما اونجا داشتيم انتظار می کشيديم و الحق که هر انتظاری بي حکمت نيست!) نشسته بوديم ،يکهو ديديم يک چيزی داره قِل می خوره مياد طرف ما. ازنگاههای خيره خلايق به اين موجود گرد تپلی فهميديم که کارگردان فيلم تشريف دارند. هنوز نفس زدنش تموم نشده بود که ملت با انظمامات می اومد و ازش امضا می گرفت .يکی از اين جی جی ها با قيافه و تيپ تيتيش مامانی (که آدم هر چی به ريشش نگاه می کرد نمی تونست بفهمه چه مدليه! )اومد جلو و با لحن مامانم اينا شروع کرد:”اومدم عرض ارادت کنم ،کارهای شما رو همشون دنبال می کنم.”بوی کافور، عطر ياس” رو ديدم. خيلی جالب بود…”بعد فرمان آرا هم نامردی نکرد و خيلی شيک بهش گفت :”آره عزيزم، ريشهای شما هم خيلی جالبه!!!!!!” طفلک جلوی gf محترمه پاک خيط شد.زود خداحافظی کرد و رفت(فکر کنم رفت سرشو بکنه تو …)

اگه بخوام ژانر فيلم رو از نظر خودم تعيين کنم، بايد بگم يک ژانر طنزآلود با پس زمينه عميق فلسفی و اجتماعی داشت.

کاراکتر اصلی فيلم ، يک مرد تنهاست که به بن بست فلسفی خورده و در ظاهر هيچ تعهدی رو نمی پذيره(حتی نسبت به فرزند خودش!)و بدليل اينکه در زندگی شخصی در ظاهر با خيانت همسرش دچار شکست شده، تمام زنهايی رو که به نوعی در مسير زندگيش قرار می گيرند(از منشی صحنه گرفته تا زنهای خيابونی) به نوعی شرمنده می کنه و هيچ کدوم رو رد نمی ده. اين ظاهر و در واقع بعد داستانی فيلمه که پشت اون حرفهای بسيار عميقتری هست که من الان چون حوصله فلسفيدن رو ندارم ،می ذارم اونها رو واسه يک وقت ديگه.الن می خوام چند نمونه از طنزهای تند فيلم رو براتون بگم.

بابا اين فرمان آرا خيلی نترسه، از اون بالا شروع کرده ،از بنيانگذار و مقام معظم …دهن همه رو صاف کرده اومده پايين.

اون هم با طنز منحصر بفرد خودش.

تو يک صحنه فيلم ،يک مادر و دختر (که اين دومی ناپرهيزی کرده و “عضو مبارکه و مقدسه” رو برباد داده) مياند تو مطب اين دکترواسه ترميم و خريدن آبروی بربادرفته(کارکتر اصلی فيلم پزشک زنان و زايمان تشريف دارند)مادره شروع می کنه به ننه من غريبم بازی که :

-آقای دکتر،دوماد آيندمون تو آلمان زندگی می کنه ،ولی خوب خانوادش يک خورده امل و سنتی هستند ،از اونهايی که شب اول مياند می ايستند پشت حجله. يک کاری کن اين ورپريده رو دستمون نمونه.

دکتر- خانوم 800هزار تومن به فلان حساب واريز کنيد ،فردا بياريدش مطب.

مادر دختر-آقای دکتر اين يک خورده واسه ما زياده.

دکتر-نه خانوم، جور می شه ،بکشيد رو مهريه ، بهرحال دوماد بايد يک جوری تاوون حماقتش بده ديگه!!!(با شنيدن اين جمله ،جمعيت شروع کرد به کف زدن که البته صدای کف خانومها به آقايون می چربيد!من نمی دونم واسه چی؟شما می دونيد؟)

تو يک صحنه ديگه فيلم ، يک مرد و زن مياند تو مطب …

دکتر- خب باز چی شده ،نکنه دوباره …

شوهر- آره آقای دکتر ، خداوند يکبار ديگه به ما لطف کرده و…

دکتر(با تعجب همراه با خشم)- چی ! مرديکه تو از 15سالگی داری هر سال يک بچه ميکاری تو شکم زنت. ديگه هيچی ازش باقی نمومده.نکنه فکر می کنی شعار ارتش 20ميليونی تنها خطاب به تو بوده و می خوای يک تنه اونو برآورده کنی!!!(فرمايش گوهربار يک شخصيت رو که حتما به خاطر مياريد؟اگرنه، به ميليونها جوون بيکار در اطرافتون نگاه کنيد تا حداقل ثمرات اين فرمايشات رو ببينيد.اينها در واقع بيکار نيستند.دارن از بيضه های اسلام ناب آخوندی محافظت می کنند.آخه بنا به گزارشهای رسيده ، اين بيضه ها خيلی سنگين هستند و نگهداشتن اونها کار من و شما نيست دوستان!)