Archive for the ‘کتاب و فیلم’ Category

برام لالایی بگو، لالایی ِبرابری

Monday, May 12th, 2008

داستان فیلم در اواخرحکومت کمونیستی آلنده در شیلی حادث می شود و بخشی از زندگی دو پسربچه از دو طبقه مرفه و فقیر را در مواجهه با شکاف عمیق طبقاتی جامعه آن روز شیلی در آستانه کودتای نظامی اگوستو پینوشه روایت می کند. گونزالو، دانش آموز مرفه عاجز از درک تفاوتهای ناخواسته ای که از طرف جامعه به آنها تحمیل می شود، سعی می کند با پدرو ماچوکا، همکلاسی اش که از خاستگاه اجتماعی پستی برخوردار است و در مدرسه مرفهین مثل نجاست با او برخورد می شود، رابطه ای دوستانه برقرار کند و در این میان تعلق خاطری به سیلوانا، دختری در همسایگی خانه پدرو، احساس می کند.
دوستی آنها همزمان است با آخرین نفس های کمونیسم در شیلی که از عملی ساختن وعده های رنگین عدالت و برابری ناتوان است و کشور را وارد بحران اقتصادی عمیقی کرده است. مثل همیشه جنبه های بنیادی زندگی مانند اقتصاد و جنسیت بهترین آزمایش برای ارزیابی رویکرد مکاتبی است که در ظاهر شعارهای پرطمطراقی به لب دارند. از قضا این بحران اقتصادی به کمونیسم می فهماند که در این شرایط نه می تواند روی طبقات فرومایه اجتماع به عنوان حامیان کلاسیک خود حساب کند (صحنه فروختن همزمان پرچم ها به طرفداران و مخالفان کمونیست ها در تظاهرات از طرف خانواده ماچوکا یکی از بهترین صحنه های فیلم است) و نه باید مقاومت بالانشین ها برای حفظ منافعشان را دست کم بگیرد. گونزالو ممکن است با پدور روی یک نیمکت بنشیند، یا پدرو را به پارتی خانوادگی خودشان ببرد و او را با مظاهری از تمدن آشنا کند و یا حتی عطش نارسش به سیلوانا را با بوسه ای به او ابراز کند، اما پتک سربازان منادی کودتا او را از رویای بچگانه اش بیدار می کند. “به کفشهایم نگاه کن”. او از هیچ تلاشی برای اثبات عدم تعلقش به طبقه فقیرنشین ها و فرار از دست سربازانی که برای جدا کردن حامیان کمونیست ها آمده اند، دریغ نمی کند.
فیلم روایت خیلی روان و پایان بسیار تاثیرگذاری دارد. تاجایی که تا چند دقیقه پس از پایان فیلم نفسهای رفقا در سینه حبس مانده بود و فقط توانستیم کلاهمان را به نشانه تعظیم از سر برداریم.

نتیجه اخلاقی : در زندگانی فیلم هایی هستند که خاصیت مستی-پرانی بالایی از مغزهای نیمه سیال دارند، ولی چه بسا ارزشش را دارند که الکل ضایع شده را حلالشان کرد.

کفاره

Sunday, February 10th, 2008

 

کفاره (Atonement) روایت زندگی يک خانواده انگلیسی در فاصله سالهای 1935 تا 1940 است. براینی، دختر بااستعداد و جوانتر خانواده، در سودای نويسنده شدن است و در همان حال گوشه چشمی دارد به رابطه عاشقانه خواهر بزرگترش سيسيليا و رابی، پسر دلربای همسایه. براينی که از رابی دل خوشی ندارد، مرتکب سوء تفاهمی می شود که مسير زندگی سیسيليا و رابی را به کلی عوض می کند.

و مناسبات زندگی چه همه پتانسیل عمیقی برای پیچاندن آدمها و به فاک دادن آنها دارند. خیلی اوقات نه به آدم خبيثی احتیاج است، نه به جنايتکار جنگی، نه به بلای آسمانی و نه به انقلاب اسلامی! همانند یک ماشين خودکار Stochastic است که آدمها را از يک طرف به عنوان ورودی ميگیرد، آنها را طی يک پروسه احتمالی مورد پردازش قرار می دهد و جنازه شان را از آن طرف تحويل می دهد. در کفاره هم اگر از اشتباهات براینی که در مقیاس حسادت و سوء تفاهم بچه گانه اش قابل قبول است بگذریم، مقصر ديگری برای تباهی زندگی قهرمانهای داستان به جز خود جريان زندگی نمی يابيم.

 

پای رابی به طور کاملا ناخواسته به ميدان جنگ کشيده می شود. جايی که در آن نه برای مهين پرستی يا ادای وظيفه شخصی، بلکه برای بازگشت به سيسيليا تلاش می کند. کلنجارهای رابی برای پذیرفتن شرايطش در ميدان جنگ در فيلم به خوبی حس را منتقل می کنند.

“برويد در ميدان جنگ عشق ورزی کنید تا از ابتذال نجات يابيد!” گویا اين شعار يکی از کليدی ترين معیارهای موفقيت درام ها در تاریخ سینما بوده است. بيمار انگليسی و کازابلانکا را بياد آوريد که در آن چگونه استفاده از پس زمينه جنگ چنین تاثیری در فیلم گذاشته بود. تنها اقتدار و بیرحمی جنگ است که می تواند سرنوشت رابطه هایی را که آرام آرام جوانه می زنند و يا مدتهاست در محاق روزمرگی گرفتار شده اند و از تبادلات اروتیک فراتر نمی روند، چه ناگهانی تعیین کند.

اپیزود سوم فيلم براینی را در حال مصاحبه با يک برنامه تلويزيونی نشان می دهد. مصاحبه به انتشار رمانی از براینی اختصاص دارد که آنرا آخرين رمان خودش معرفی می کند. اگر چه پیام بخشی از داستان بصورت ديالوگ منتقل می شود، ولی پایان ماجرا تقریبا غیرقابل پيش بینی به نظر می رسد.

“هنر خلق آن چيزی است که طبیعت و زندگی از آفرينش آن ناتوانند ”
و پرنده تیزپرواز هنر با آن رسالتهای جاه طلبانه اش گاهی در چنگال زندگی چه همه حقير و ناتوان به نظر می رسد. براینی به جبران اشتباهش در راه خلق رمان پیر می شود. سیسيليا و رابی را در رمانش از عطش عشق ناتمامشان سیراب می کند، سالها برای خاتمه يک رمان فانتزی با خود کلنجار می رود. اما انگار فقط مرگ قریب الوقوع اوست که می تواند او را از اين توهمات بیرون آورد. سردرگمی براينی در انتهای فيلم بیش از آنکه از احساس عذاب وجدان او حکایت کند؛ گویا بيانگر ناتوانی هنر در مقابل واقعيت های ناگزير زندگی است.

Saturday, October 1st, 2005

اینکه تو کتابخونه کنار این همه کتابهای علوم پایه و فنی و مرجع، یهو تو یه طبقه یه review تصویری با کیفیت خدا پیدا کنی از Casablanca و پلات ها و تصویرها و دیالوگ ها رو ببلعی تا برسی به دیالوگ شاهکار آخر فیلم و به احترام “ریک” درون خودت سکوت کنی


Casablanca - Play It Again Sam

One of the most unforgottable scenes ever to come out to Hollywood is that of Ilsa and Rick, shrouded in fog, as they bid each other fardewell. Standing in his trench coat and fedora, Rick looks into Ilsa’ tear-filled eyes and tells her, ‘Look, I’m not good at being nobel, but it doesn’t take much to see that the problems of three little people don’t amount to a hill of beans in this crazy world. Someday you’ll understand that”

Monday, March 21st, 2005

بهار، سینما پارادیزو و بغضهای صبحگاهی
کرمهای گذشته پرستم دوباره شروع به فعالیت کرده اند(نکند به بهار ربط داشته باشد؟) لپ تاپم از آنچه که فکر می کرده ام، وسیع تر است یا شاید بعضی از فایلها حتی از حافظه های دیجیتال هم پاک نمی شوند. از کنار نام سینما پارادیزو نمی توانی به سادگی عبور کنی. این اسم هنوز هم برایت پرشکوه است. وگرنه در ساعت 3 نیمه شب برای بار دوم به تماشای آن نمی نشستی.!
“آلفردو! شاید بتوانم از تو تشکر کنم، ولی این بار هم نتوانستم دوستت داشته باشم! این بار هم!”
امضاء : The Little Toto

Friday, July 23rd, 2004

قاصد تجربه های همه تلخ

“هر چه کتاب از ايرانی ها در آلمان درآمده تهيه کرده ام، ايرانی ها اما کتابخوان نيستند. ايرانی ها در مرگ و زلزله کمی به هم نزديک می شوند و خيلی زود فراموش می کنند. برای بخش فرهنگی و ادبی و هنری زندگيشان هزينه ای درنظر نمی گيرند. ايرانی ها نمی توانند مراقب نويسنده و هنرمندشان باشند. شناخت حمايت ندارد. توانش را البته دارند. اين از زمان صادق هدايت تا فردا ادامه دارد…”

اين حرفها رو تو وبلاگ عباس معروفی می خونم و دلتنگ می شم. ياد صادق هدايت می افتم که شايد طعم تلخ غربت بين مردم سرزمينش رو بيش از هر نويسنده و هنرمند ديگه ای چشيده بود. اخيرا از قول يکی از دوستان نزديکش تو کتاب “روی جاده نمناک” خوندم که چند ماه قبل از خودکشی ش تو پاريس درحاليکه شديدا عصبی بوده، سرش رو می کوبه به ديوار و می گه : “من اين حرفها رو دارم واسه اين مردم می نويسم. چرا کسی اين رو نمی فهمه؟!”

و گفتن اين حرف از جانب کسی که اصلا اهل درد و دل نبوده و جور زخمهاش رو تنهايی می کشيده، خيلی دردآوره.

باز هم دلتنگ می شم. مثل زمانی که داشتم موومان دوم از کتاب سمفونی مردگان رو می خوندم. برای آيدين که از ترس پدر و اياز پاسبان که می خواستند بعد از اتاق تنهايی، کتابها، شعرها و آروزهای بلندش، آخرين سرمايه زندگيش، يعنی روحش رو ازش بگيرند و او در کارگاهی در زيرزمين يک خانواده ارمنی مخفی شده بود و مشغول قابسازی بود :

“از آن پس آيدين تمام روز را به شوق يک ديدار آنی کار می کرد که سورمه شيشه مشجر سقف را می گشود و و تمامی خستگی آيدين را بر زمين می گذاشت. ديداری که انگار دريا را به تلاطم وامی داشت، زمان را کند می کرد و شور و عشقی پنهانی در دل آيدين می پروراند. هفته ها و ما ها گذشت و او خانواده اش را از ياد برد، شعرهايش را را هم به کلی فراموش کرد و باز لاغر و لاغرتر شد. يک روز کار و در پايان روز، يک لحظه ديدار. ديدار چشم هايی به رنگ عسل.”

“وقتی عصرها براش روزنامه می بردم، مثل ماهيهای روی آب دهانش را باز می کرد.”

“من دنبال چيزی می گشتم که گمش کرده ام. دارم رفته رفته تبديل به آدمی می شوم که به فکر کردن فکر می کند. حالا فکر کردن برای من عادت شده. هدف شده. همه اش دلم می خواد بنشينم و فکر کنم. مهم نيست دستهام به چه کاری مشغولند.”

روزهای اول امسال بود و من تو مد مرگ بودم. به اصرار مامان تو سفر نوروزی شون به شمال همراهشون شده بودم. الان که فکر می کنم تقريبا هيچی از اون سفر يادم نمونده، جز کتاب سمفونی مردگان که اون رو مووان به مووان نفس کشيدم :

“کدام يک از ما آيدينی پيش رو نداشته است. روح هنرمندی که به کسوت سوجی ديوانه اش درآورده ايم، به قتلگاهش برده ايم و با اين همه او را جسته ايم. و تنها و تنها در ذهن اون زنده مانده ايم. کدام يک از ما؟”

Tuesday, May 25th, 2004

تقديم به كرمهايي كه در وجودم مي لولند!

توجه شما را به يك گزارش تاريخ مصرف گذشته جلب مي كنم :

به حق يك عمر همنشيني با اين موجودات عجيب غريب هم كه شده، لازمه حداقل سالي يكبار واسشون جشن تولد بگيرم. وگرنه بايد منتظر باشم كه اونا واسه من مجلس ختم بگيرند!

از سيب زميني سرخ كرده، كوله پشتي سنگين، شلوغي چمران، دست و پاي شكسته و نمايشگاه عكس فجيع زلزله بم كه بگذريم، حاصل نمايشگاه كتاب امسال واسه من همين هديه هاي تولدي بود كه واسه رفقاي كرموي خودم گرفتم.

****************************

خداحافظ گاري كوپر(رومن گاري)

فراني و زويي(جي دي سالينجر)

1984(جورج اورول)

ايزابل بروژ(كريستيان بوبن)

مسخ(فرانتس كافكا)

بيگانه(آلبركامو)

پاكت ها(ريموند كارور)

برف هاي كليمانجارو(مجموعه داستان)

****************************

سال بلوا(عباس معروفي)

ترلان(فريبا وفي)

دوباره از همان خيابان ها(بيژن نجدي)

شازده احتجاب(هوشنگ گلشيري)

يك كاسه عسل(ناظم حكمت)

خفته در تنگنا(درباره فريدون فروغي)

آقاجري(متن كامل سخنراني، لايحه دفاعيه و متن كيفرخواست)

و يك پوستر اختصاصي صادق هدايت، هديه اختصاصي يك كرم مرموز كه هر وقت در اتاقم رو مي بندم و تنها مي شم، بهم يادآوري كنه :

“همه از مرگ مي ترسند، من از زندگي سمج خودم”

قراره تا آخر سال با اين رفقاي كرموي خودم بنشينيم و اين كتابها رو ببلعيم!

Sunday, April 20th, 2003

وقتی اين سه کتاب کوچولو از جبران خليل جبران (عارفانه ها، جاودانه ها و عاشقانه ها) رو هديه بگيری، نتيجه طبيعيش اين می شه که با ولع تمام جمله هاش رو بجوی و بعد از اون تازه بری سراغ کتابهای قديمی ش.

نامه های عاشقانه يک پيامبر رو می بايست دوباره می خوندم. لازم بود يه خورده از رمانتيسم ظاهری جمله هاش فاصله بگيرم. هر چی باشه انديشه دو تا آدم بشدت فهميده (جبران خليل جبران و ماری هسکل) پشت اين نامه هاست و حرفهاشون خيلی با “دل و قلوه ستاندن” ها و “فدايت شوم” های ليلی مجنون های روزگاران فرق داره!

نوشته های جبران خليل جبران رو خيلی دوست دارم. به خصوص اين سبک جمله های کوتاه و حکيمانه رو :

“يک انسان می تواند آزاد باشد، بی بزرگ بودن.

اما هيچ انسانی نمی تواند بزرگ باشد، بی آزاد بودن

“هر مردی دو زن را دوست دارد، يکی زاييده خيال اوست و ديگری هنوز به دنيا نيامده”

Monday, August 5th, 2002

اين عکسی رو که شبح جديدا تو ستون سمت راست وبلاگش گذاشته ديديد؟ من نمی دونم چرا هر وقت مجسمه اين مرده (همون که داره اون خانومه رو به شدت درک می کنه) رو می بينم ،ياد اشلی تو فيلم برباد رفته می افتم.البته مجسمه اون خانومه به هيچ وجه شبیه اسکارلت نيست ها !

من اولين بار اين فيلم رو وقتی 6 سالم بود ديدم.البته اون موقعها فقط از اون مامیِ اسکارلت (همون خانوم سياهپوست تپُل) و دختر کوچولوش خوشم ميومد و اون صحنه ای که دختر اسکارلت با اسبش از رو نرده می افتاد پايين و می مرد ،واسه من نقطه آخر فيلم بود و اين تراژدی کوچولو ديگه نمی گذاشت که تراژدی بزرگتر آخر فيلم رو درک کنم که چطور همه تنها شدند.همه!

ولی الان هم که دوباره اين فيلم رو می بينم و مثلا چشم بصيرت واسه خودم پيدا کردم،هنوز نفهميدم که اسکارلت از چيه اين اشلی بيريخت خوشش اومده بود که عاشق سينه چاکش، رت باتلر رو با اين همه زيرکی و خوش تيپی پس می زد؟!

Wednesday, July 17th, 2002

تضادهای کازابلانکایی

داشتم اين حرفهای شبح رو می خوندم و اين نتيجه گيری ديالکتيکی آخرش، که گفته بود :

“يك درآم موفق اين گونه است؛ هيچ كس برنده نيست همه به نحوي بازنده اند اما در عين حال هيچ كس هم بازنده نيست همه به نحوي برنده‌ اند… درست مانند خود زندگي…”

دقيقا همينطوره .اين يک تضاد ديالکتيک قشنگ تو فلسفه زندگيه. من نمی دونم چرا با وجود اينکه بهش اعتقاد دارم ،ولی خيلی اوقات در عمل اونو گم می کنم و اسير شکست ها و پيروزی های ظاهری می شم. بقولی نگران اينم که صفرهای زندگيم از يک هاش بيشتر نشه.در حاليکه مهم اينه که که کل اين رشته پر معنی باشه.حالا ممکنه که اين تعداد صفرهاش خيلی بيشتر از يک هاش باشه.

چيزی که تو اين فيلم بيش از همه واسه من جالب بود ،شخصيت ريک(همفری بوگارت) بود.کسی که بعد از سرخوردگی عشقی ،با هزار زور و زحمت خود اصليش رو پشت يک نقاب سرد و خودخواه پنهان کرده بود و در ظاهر خودش رو به جايي رسونده بود که اگه کسی ازش می پرسيد “کازابلانکا کجای نقشه جغرافيا است؟” يا بهش می گفت“دوستت دارم”،براش فرقی نمی کرد.يه جورايي خودش رو به مرگ تدريجی محکوم کرده بود.می خواست هر جوری شده به همه بفهمونه که فقط و فقط بر اساس منافع شخصی خودش عمل می کنه.من کلی با اون ديالوگهای مقتدری که به زبون مياورد ،حال می کردم.اون جا که می گفت :”در حال حاضر خودم تنها هدف جالب برای خودم هستم.” يا اونجا که به الزا گفت :”تو بالاخره يه شب با اختيار خودت لازلو رو تنها می گذاری و واسه ديدن من به اتاقم ميای”(و واقعا هم همين طور شد!)

ريک اين ماسکش رو به خوبی طراحی کرده بود،طوری که هيچ کس نتونه به داخل اون نفوذ کنه .فقط يک دريچه کوچولو براش باقی گذاشته بود که همون شده بود پاشنه آشيلش و باعث شد اون شب اول که الزا اومد تو کافه اش،ويرون بشه و از اون پيانوزن کافه بخواد که اون آهنگ ممنوعه اش رو تا صبح براش بزنه و خودش تموم طول شب رو پيمونه بزنه.

احساسی که الزا نسبت به لازلو داشت ،بيشتر به ارادت شبيه بود.به قول خوش از لازلو خيلی چيزها ياد گرفته بود.ولی عاشق ريک بود.عشق زمينی .اون هم يک جورايي داشت با خودش مبارزه می کرد.مثل ريک و لازلو که با خودشون مبارزه می کردند.

آره ،همه باختند و در عين حال هيچ كس بازنده نبود:

ريک تو عشق شکست خورد،ولی يک ايثار بزرگ رو ترسيم کرد.

لازلو می دونست که پيش الزا به اندازه ريک دوست داشتنی نيست ،اما حالا کسی رو که بی نهايت دوست داشته ، تو مبارزاتش کنار خودش داشت.

الزا با احساس درونی خودش مبارزه کرد و اونو زير پا گذاشت ،اما خيانت نکرد و در دل لازلو و ريک جاودانه شد.

اين هم عکس های اين مثلث عشقی که من قربون قاعده مثلثش برم الهی(فکر کنم الان ريک و لازلو يقه همديگه رو تو قبر ول می کنند و مياند سراغ من!!!)


Wednesday, June 5th, 2002

زيباترين روح پرستنده

من فکر می کنم که آدما هر چی ايده آليست تر باشند ،به يک مرکز و نيروی مطلق بيشتر احتياج دارند که حالا ما مثلا اسمش رو می گذاريم خدا.يک نقطه که نسبيت ها اونجا تموم می شه.تصور وجود يک جهان بدون خدا واسه ايده اليست ها خيلی سخت تر از رئاليست هاست.

يکی از کارهای مورد علاقه من ،خوندن نيايش های آدمها با خداشون بوده. البته من هميشه اينو قبول داشتم که هر دلی يک راه و زبون ويژه خودش رو واسه ارتباط با خدا داشته.ولی هميشه دلم می خواسته بدونم که آدمهای ديگه تو تنهايي هاشون چطوری خدا رو صدا می زنند.هميشه مهمترين اثر نيايش رو همون آرامش ناشی از صحبت با خدا می دونستم. ولی خب وقتی يک خورده از نيايش های روحهای بزرگ رو خوندم،ديدم نيايش هايي هم هستند که تو اونها نه حس نفرت انگيز تعبدی بين خالق و مخلوق به چشم می خوره و نه توسل های يک عده آدم پفيوز و فراخ باسن ! به درگاه الهی واسه راه انداختن کارهايي که بايد با نيروی عقل و دست خودشون انجام بشه.ديدم که يک روح پرستنده چقدرمی تونه زيبا و پرمعنی با خداش صحبت کنه.

من خودم يک خورده از صحيفه سجاديه رو خونده بودم.ولی راستش زياد باهاش حال نکردم! ولی مثلا از خوندن نيايشهای دکتر چمران خيلی لذت می برم.خدايي رو که اون می پرسته ،رو خيلی بيشتر دوست دارم.

خب اين ها رو گفتم که برم سر اصل مطلب! به نظر من دکتر شريعتی خدای نيايشه.البته بايد اينو بگم که با توجه به اوضاع سياسي، اجتماعی که دکتر توش فعاليت می کرده،خيلی از نيايشهاش درواقع تبديل شده بودند به سلاحی عليه حکومت وقت و درواقع حرفهای سياسی خودش رو تو لفافه اين نيايشها می پيچيد و اونا رو بيان می کرد که البته اينها در نوع خودشون بی نظيرند. ولی خب تو بين نيايشهاش، هستند اونهايي که فقط مونولوگ های خودش با خدا رو در بر می گيرن.يکی از اونها اين نيايشه که من شديدا عاشقش هستم :

“…

من يک شب را سراسر با درد معبود بودن و رنج محروم ماندن از پرستش به سر نتوانم برد.

خدايا !تو در آن بالا بر قله بلند الوهيتت ،تنها چه می کنی؟

ابديت را بی نيازمندی ،بی چشم به راهی ،بی اميد چگونه به پايان خواهی برد؟

چگونه هستی و نمی پرستی؟

چگونه می توانم باور کنم که تو نمی داني که پرستش در قلب کوچک من ،پرستنده خاکی و محتاج تو ،از همه آفرينش تو بزرگ تر است،خوب تر است،عزيزتر است؟

چگونه نمی دانی که معبوديت از عبوديت بهتر است؟

نمی داني که ما از تو خوشبخت تريم ؟

ای خدای بزرگ ! تو که برهر کاری توانايی! چرا کسی را بری آنکه بدو عشق بورزی ،بپرستی،بر دامنش به نياز چنگ زنی ،غرورت را بر قامت بلندش بشکنی ،برايش باشی ،نمی آفرينی؟

ای تو که بر هر کاری توانايي، ای قادر متعال!

چرا چنين نمی کنی؟

مگر غرورها را برای آن نمی پروريم تا بر سر راه مسافری که چشم براه آمدنش هستيم،قربانی کنيم؟

خدايا! تو از چشم براه کسی بودن نيز محرومی!؟

برگزيده از کتاب گفتگوهای تنهايی

فقط واقعا دلم می خواد بدونم که خدا تو اون لحظه که چنين نيايشهايي رو از زبون مخلوق خودش می شنيده ،چه احساسی بهش دست داده؟نمی دونم.ولی فکر کنم که بعضی از لحظات هستند که خستگی آفرينش رو از تن خدا بيرون می آرند.به اون می فهمونند که ديگه تنها نيست.بهش می گند که کسی هست که اونو احساس کنه و اين حتما احساس شيرينی برای اون خواهد بود.شايد هر کدوم از ماها بتونيم خالق چنين لحظه هايي باشيم.