بایگانی برای‘وبلاگستان و رسانه’ دسته

چهار شنبه, می 21st, 2003

ساندويج این هفته چلچراغی ها حرف نداره. به شدت توصیه می شه !

آموزش گام به گام کافی شاپ نشینی !

دیالوگ های طلايی :

-تو چقدر خاصی عزيزم!

-speed لطفا

باحال ترين توصيه :

هنگامی که در کافه هستید، بايد يک چيزی بکشيد!

-يا پيپ بکشيد

-يا طرح بکشيد

-يا ريشتان را بکشيد!

توپ ترين کاريکاتور : ياس فلسفی که سر باز کرده!!!

در مورد منوش هم بعضی ها باید توضيح یدن که منوی شماره 12 کجاست ؟

دوشنبه, می 19th, 2003

از اونجا، پاريس، همه چيز خاکستری!

“باد سرد ، رودخونه سن ، بالای پل محله سن ژرمن ، پاریس و موزیسین های دوره گرد…

کشتی بزرگی از زیر پاهام رد میشه ، رستورانی که اگه بخوای دختری رو به شام و نوشیدن شامپاین بعد از دسر روی عرشه ، و دیدن ستاره ها و آدمهایی که کنار رودخونه قدم میزنن و شنیدن صدای آکاردئـون های کهنه که تو دستهای دوره گردها بسان رقص قلمو به روی بوم نقاشیه ، دعوت کنی تقریبأ نصف حقوق ماهت رو از دست دادی‌ !

سیگاری روشن میکنم و به انعکاس نور در آب خیره میشم …

ببخشید میتونم از شما خواهش کنم از ما عکس بگیرید ؟

پسر جوونی که شالی به گردن داره و فرانسه رو با لهجه انگلیسی حرف میزنه اما زیبا و درست . دختر زیبایی شاید بیست ساله که باد موهای بلند طلایی رنگش رو به بازی گرفته ، به من خیره شده و منتظر جواب‌ …

–بله ، حتمأ …

کافیه که فقط روی این دگمه فشار بدید ….

–توجه نمیکنم ، منتظر میشم تا توضیحاتش رو تموم کنه !

میفهمه که میتونه با خیال راحت ثبت خاطره شیرینه امشبش رو با معشوقه اش کنار رودخونه سن به من بـسپـره …

منتظر میشم تا دوشیزه خانوم مو طلایی جای خودش رو تو آغوش مستر انگلیسی پیدا کنه …

لبخند شیرینی که میزنه نشونهء اعلام آمادگیه .

دوربین رو تا صورتم بالا میارم …

ببینم ارشیا تو بلد نیستی هیچ وقت بخندی ؟”

ادامه

و اينکه اين يکی از معدود جاهايی هستش که فضای وبلاگ و نوشته هاش به شدت با اسم وبلاگ همخونی داره.

شنبه, آوریل 26th, 2003

“من از کارت دانشجوییم بدم میاد چون چند وقته تبدیل شده به تمام هویت من.

من از ساعت 2 بعد از ظهر خونه اومدن بدم میاد…

ادامه

از این وبلاگه خوشم مياد.

سه شنبه, آوریل 22nd, 2003

Free Sina Motallebi
نمی دونم، بايد گفت متاسفم؟!

بايد گفت بريد اينجا و طومار درخواست آزادی برای سينا مطلبی رو امضاء کنيد؟!

حتما بايد به اين هم جواب داد که کی به اين حرفها اهميت می ده ؟!

و يا شايد به اين سوال که از ما چه کاری بيشتر از اين بر مياد؟!

آه شاملو، چرا من آزادی را با اسم تو مترادف می دونم؟! روح بزرگت رو احساس می کنم که از بدو تاريخ تا کنون، در هر لحظه و مکانی که بندی به پای آزادی کشيده شده، حاضری و بجای همه آزاديخواهان دنيا فرياد می زنی:

هميشه همان

هميشه همان اندوه،

هميشه همان زخم.

غم همان و غمواژه همان…

و چنين است و بود

که کتاب لغت نيز

به بازجويان سپرده شد

تا هر واژه را که معنايی داشت

به بند کشند.

و واژگان بی آرِش را

به شاعران بگذارند.

و واژه ها

به گنهکار و بی گناه

تقسيم شد،

به آزاده و بی معنی

سياسی و بی معنی

نمادين و بی معنی

ناروا و بی معنی.-

و شاعران

از بی آرش ترين الفاظ

چندان گناهواژه تراشيدند

که بازجويانِ به تنگ آمده

شيوه ديگر کردند.

و از آن پس

سخن گفتن

نفس جنايت شد.

چهار شنبه, آوریل 2nd, 2003

از وبلاگ سيب زمينی :

بايد بساط قمار پهن کرد ، حال که تعفن ِ يقين ها همه جا را فرا گرفته … بايد قمار کرد ولي افسوس که يک قمار باز هميشه تنهاست

چهار شنبه, آوریل 2nd, 2003

يه وبلاگ با تم فريدون فروغی !

اگه شما هم مثل من مدتها با صدای فريدون فروغی زندگی کرده باشيد، ولی شناختی از خود اون نداشته باشيد و بخواهيد بدونيد پشت اين صدای اهورايی و جاودانه چه خبره، احتمالا اين وبلاگ براتون جالبه. اين هم قطعه ای از وصيت نامه اين خواننده زنده ياد :

بگوييد كه بر گورم بنويسند

زندگي را دوست داشت

ولي آن را نشناخت

مهربون بود ولي مهر نورزيد

طبيعت رادوست داشت

ولي از آن لذت نبرد

در آبگير قلبش جنب و جوش بود

ولي كسي بدان راه نيافت

در زندگي احساس تنهايي مي نمود

ولي هرگز دل به كسي نداد

و خلاصه بنويسيد

زنده بودن را براي زندگي دوست داشت

نه زندگي را براي زنده بودن.

در ضمن، شما هم وقتی به زندون دل( که به نظر من يکی از شاهکارهای فريدونه) گوش می ديد، مو روی تنتون سيخ می شه يا نه؟!

ممنون از زير آسمان ونکوور بابت معرفی اين لينک.

دوشنبه, مارس 17th, 2003

احساس روشنفکری و …

شگفتا! روشنفکری که بر پايه نماياندن و درمان دردهای جامعه بنا می شود، گاهی خود به دردی علاج ناپذير در جامعه تبديل می شود.

چقدر انديشه پشت اين جملات رو درک می کنم. حقيقت تلخ و ياس آور اينه که چند تا از اين نشونه ها رو تو خودم ديدم، ولی خب به روم نميارم اينجا. شما هم خيلی محتمله که چند تا از صفات خودتون رو تو اين مجموعه پيدا کنيد. ولی خب می تونيد به روی خودتون نياريد. (چه تفاهمی! نه؟!)

روشنفکر يعنی کسی که يه حصار برای خودش می سازه و هيشکی رو اون تو راه نمی ده. البته به شما اجازه می ده که تا پشت حصارش برين و براش دست تکون بدين.

روشنفکر يعنی کسی که تنهاييش اونقدر مقدسّه که اگه يه روز اونو با کسی شريک شه احساس می کنه همهء قداستش لجن مال شده.

روشنفکر يعنی کسی که همهء آدمها رو احمق هايی می دونه که فقط لياقت دارن به اون محبت کنن.

روشنفکر يعنی کسی که فکر می کنه که به هر نتيجه ای در زندگيش رسيده و يا نرسيده و اميد داره که برسه اولين کسيه تو دنيا که به اون نتيجه فکر کرده، رسيده و يا می خواد برسه.

روشنفکر يعنی کسی که فکر می کنه هر کار طبيعی که از اول خلقت آدميزاد تو دنيا انجام شده ناشی از حماقت آدمها بوده و اون چون احمق نيست کارهايی رو که عوام کردن انجام نمی ده ( البته اين عوام شامل همهء بشريت از ابتدا تا کنون می شه ).

روشنفکر يعنی کسی که آدمها رو خار راه پيشرفتش می دونه به همين خاطر سعی می کنه از بيراهه بره و به کمال برسه. اگه اون بيراهه به کوچه بن بست برسه تازه پای تقدير وسط مياد، اون هم نه به عنوان تقدير و سرنوشت چون اينها مال آدمهای معموليه بلکه به عنوان انرژی های منفی همين عوام.

روشنفکر يعنی کسی که فکر می کنه اگه به کسی لبخند زد کلّی منّت سرش گذاشته و شمّه ای از وجود با ارزشش رو به اون ارزونی کرده.

روشنفکر يعنی کسی که وقتی باهات حرف می زنه بحث نمی کنه به اين دليل که می گه اين آدم احمقه و از اين حماقت در نمياد پس بيخود وقتم رو تلف نکنم يا اينکه اونقدر بحث می کنه و یه حرف خودش رو به مدلهای مختلف می گه که يه جا خسته بشه و دوباره به همين نتيجه برسه، اونهم به اين خاطر که دلش می سوخته و می خواسته تو رو از جهالت در بياره.

روشنفکر يعنی کسی که می تونه با ظرافت دروغ بگه و مو لای درزش نره و اين شامل دروغ گويی به خودش هم می شه.

روشنفکر يعنی کسی که اونقدر با ظرافت و سياست به خودش دروغ می گه که باورش می شه و بعد می خواد اون باورها رو به ثبت برونه. وقتی هم کسی حاضر نشد اونها رو ثبت کنه می گه خاک بر سر اين جماعت بی لياقت. حيف من که وقتم رو برای اينها تلف کردم!

روشنفکر يعنی کسی که بين عقل و قلبش همیشه دعواست و راه حلّش هم اينه که روی قلبش يه ورود ممنوع گنده می ذاره و عقل رو می بره اون بالا می شونه.

روشنفکر يعنی کسی که يه حرف ساده رو اونقدر می پيچونه که نفهمی چی می گه.

روشنفکر يعنی مبتلا به يه درد بی درمون ! ”

راستی يه چيز ديگه. وبلاگ عاقلانه وبلاگی کاملا عاقلانه است(البته اگه از اين آدرس عجيب غريب وبلاگش چشم پوشی کنيم!) در مجموع می توانيد آنرا جدی بگيريد.

پنجشنبه, فوریه 27th, 2003

در راستای کوه امروز،

یه سری آدم پر شَر و شور که کم مونده سقف آسمون رو به زمين برسونند(بخوانید پشت همديگر را به برف می مالند!)

و صدای خنده هاشون نه تنها سردی کوهستان، بلکه یخ سکوت اين پسر کم حرف رو هم با اين جمله قصار می شکونه :

“من نمی تونم فشار رو تحمل کنم ، فقط می تونم فشار بدم!”

و صد البته این آقا، که این جملات حکیمانه رو شگرد دارند:

” بدترين چيزی که می تونه تو پاچهء آدم بره ، برفه !”

مرسی بابت حضور گرم و پررنگ همه و اينکه ،

بعضی روزا با بعضی آدما خیلی به ياد موندنی میشند، هر چند جای خالی بعضی دیگه هم حس بشه!

پنجشنبه, فوریه 13th, 2003

از وبلاگ ونکوور :

“دوستي پرسيد اگر آمريکا به عراق حمله کنه و حکومت و ساختار اقتصادی مناسبي اونجا پيدا کنه … و طي چند سال آينده عراق و مردمش مرفه بشن، بَـده؟ حتي اگر اين کار با تجاوز شروع بشه؟

- خوبه ناصرالدين شاه سوار بر اسب از يه دختر دهاتي خوشش بياد بهش تجاوز کنه ولي‌ در عوض اون دختر بشه سوگليش؟

- خوبه بشي داماد سرخونه … و هر روز مبل و ميز نهارخوري‌رو بکوبن تو سرت که بعلــه … اين ما بوديم … ؟

اگر از Greg و Sean و Zoran و Allen که سرکار ميشناسمشون بپرسي …. ميگن خيلي هم خوبه .. ”

اوهوم، رسيدن به هدف، اما به چه قيمتی؟! همينطور بگير برو بالا تا به زندگی برسی.

آره، زنده بودن، نفس کشيدن، موفق شدن، خوشبخت شدن… اما به چه قيمتی؟! به قيمت فدا کردن انسانيت؟!

پنجشنبه, فوریه 13th, 2003

انگار گاهی اوقات ممکنه تو گوشه و کنار طنزی پيدا بشه که تا حدودی آدم رو بگيره. الان چلچراغ تا حدی اين نقش رو واسه من ايفا می کنه. بعد از “دست نوشته های کودک فهيم“(به هنرنمايی اميرمهدی ژوله) که انصافا سوگلی کارهای طنزش حساب می شه، طنز بخش محرمانه(به قلم ابراهيم رها) و بخش ساندويج هم درخور توجه محسوب می شه! اين يکی هم از خاطرات يک دانشجوی ترم دومی :

“دانشگاه ما يک تعداد دانشجوی خارجی از کشورهای قزاقستان، پاکستان، چين و تاجيکستان دارد. چانگ بچه چين است و تو اين چهارپنج ماهه کمی فارسی ياد گرفته است. وقتی نمرات درس ادبيات فارسی آمد و ديدم چانگ شده 18 و من 16.5، ايرج ميرزا شدم و هر چی از دهانم درآمد به حافظ و فردوسی و سعدی … گفتم!”