بایگانی برای‘وبلاگستان و رسانه’ دسته

شنبه, اکتبر 25th, 2003

در ستايش آزادی

من هيچگاه به زندان نرفته ام. زندانی نبوده ام. مجرم چرا، اما زندانی نه! از بچگی می شنيدم که پدربزرگ، پدر، دايی، اقوام دور و نزديک، دوستان و آشنايان می روند زندان و برمی گردند. برمی گشتند، اما جور ديگر.

و… من که هيچوقت زندانی نبوده ام و به قصد فهم و درک محضر زندانی، سالها خواندم و خوانده ام خاطرات آدمهای زندانی را – از همه نوع، از همه طيف- دور و نزديک، آن زمان و اين زمان، وقتی که شنيدم دريچه کوچک در آهنی زندان کميته مشترک خرابکاری، تازه سه سال است که بسته شده و در آن باز و برای عموم، برای “آزاد“ها، آزاد.

وقتی که شنيدم زندان- يکی از زندانها- موزه شده، بياييد و ببينيد…. رفتم. بالاخره رفتم آنسوی ديوار. آن سوی يکی از ديوارها. آن سو، زمان که راکد مانده، اين سو، زندگی که ادامه دارد. اين همسايگی غريب اسارت و آزادی.

در اين رفت و آمد نفس گير ميان آزادی و اسارت، در اين کشف و شهود در سرگذشت و سرنوشت زندانی نيز، فهميدم که چرا شکنجه سفله پرور است. تواب پرور است. جلادپرور است. قهرمان پرور نيز شايد. فهميدم که چرا شريعتی- يکی از زندانيان مجرد کميته مشترک ضد خرابکاری- پس از آزادی نوشت :

ای آزادی، تو را دوست دارم. به تو نيازمندم. به تو عشق می ورزم. بی تو زندگی دشوار است. بی تو من هم نيستم. هستم، اما من نيستم. موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بی اميد، سرد، تلخ، بيزار، بدبين، کينه دار، عقده دار، بی روح، بی دل، بی روشنی، بی شيرينی، بی انتظار، بيهوده، منی بی تو، يعنی هيچ!

ای آزادی، من از ستم بيزارم. از بند بيزارم. از زنجير بيزارم. از زندان بيزارم.… ”

برو به خلوت يک زندانی، … برای اينکه جلاد را و شکنجه را بشناسی، در هر لباسی و با هر نامی، زندانی را از هر فرقه ای برنتابی. باور کنی که هيچ مصلحتی برتر از آزادی نيست و هيچ موهبتی بالاتر از آن، برای اينکه زندان را بسپاری به تاريخ، آلات شکنجه را بسپاری به موزه.

ای شهروند عصر سازندگی، برو. ببين. بياد آور. ببخش، اما فراموش مکن!

و اما شما ای ساکنين سابق اين ديوارها! آيا اين توريسم، اين گشت و گذار در هزارتوهای خونين اسارت خود را بر ما “آزاد”ها خواهيد بخشيد؟

ببخشيد!

سوسن شريعتی، جامعه نو-آبان ماه

شنبه, اکتبر 25th, 2003

کی خواهی آمد پدر ؟

ساعت 6 صبح است. يک چهارشنبه ديگر. از خواب برخاستم. متشکرم خدای بزرگ. يک بار ديگر می توان پدر را ديد.

با اميد لباس می پوشم. با اميد نفس می کشم. من هنوز با اميد زندگی می کنم.

جاده همدان :

بارها آن را طی کرده ام. بارها با او سخن گفته ام. با همه اشکهای من آشناست. من با او فکر کرده ام و با او آرام گرفته ام. من حتی می دانم که در ساوه چند چاله است و حتی می توانم تعداد درخت هايش را برايت بگويم. من بارها و ساعت ها به آن خيره شده ام و تنها فکر کرده ام.

چشمانم را می بندم تا تنها صدای ناله جاده گوشم را نوازش دهد.

روبروی دادگستری همدان هستيم. متنفرم از قدم زدن در راهروهای تاريک و استشمام بويی که همه چيز در آن آماده است. از هزار پست بازرسی می گذرم و هزار بار جيبهايم را می گردند و هزار بار دستانم را بالا می گيرم تا چيزی را که پنهان نکرده ام، پيدا کنند. ملاقات امروز کابينی است.

همه مبهوت می مانيم. پدر بعد از دو ما از پشت شيشه ببينمت؟ چه بغض بزرگی. ما هيچ گاه سکوت نکرديم. هيچ گاه.

ما سکوت نمی کنيم. نمی ناليم و خاموش نمی نشينيم. فرياد می زنيم. صدای قهقهه اش ويرانم می کند. تحقير نخواهيم شد. جرم هايش آزارم می دهد اما برجا خواهم ماند. چگونه فرياد بزنم. آوايم گنگ و خفه در ميان بغض گم می شود.

مرتد است. حبس اعدام است.

جوخه های اعدام در مقابلت تعظيم می کنند.

دلم تنگ است. يک ربع. يک ربع وقت ملاقات حضوری. بفرماييد.

فرياد نزن. اگر بخواهم صدايم رساست. حتی رساتر از صدای مردانه.

….

منتظر می مانيم. از انتظار متنفرم. که در آن صدای قلبم آزارم می دهد. که در آن قلبم تند می زند. که در آن قلبم می ايستد. من هزار بار می ميرم. پس کی خواهی آمد پدر؟

صدای فريادت می آمد. به سمت در اتاق می دوم.

ملاقات را نمی خواهی. می گويی کوتاه است. کيلومترها برای ديدنت و تنها 15 دقيقه. 15 تقسيم بر 8 سهم من تنها يک دقيقه است. پس از دو ماه 60 ثانيه می توانم ببينمت. 20 ثانيه نگاهت می کنم. 20 ثانيه سلام می کنم. 5 ثانيه عينکت را. 5 ثانيه پايت را. 5 ثانيه دستان بی قلمت و 5 ثانيه برايم صحبت کن. 5 ثانيه که هر ثانيه اش را با ولع خواهم بلعيد.

پدرم، ملاقات نکردی. نيامدی؟ برای اعتراض؟

مريم آقاجری- جامعه نو

شنبه, آگوست 9th, 2003

در نطفه خفه کردن طفل حرامزاده

“در اين روزها نظاره گر يکی از مجهزترين و برنامه ريزی شده ترين بسيج نيروهای سنتی برای جلوگيری از تاييد کنوانسيون هستيم. در اين بسيج که در حوزه مسائل زنان بی نظير است، همه نيروها وارد عمل شده و تقريبا از همه روشها استفاده شده است. طلاب حوزه علميه قم، تظاهرات کرده اند. مرکز مطالعات زنان حوزه های خواهران که به شکلی بی نظير سوالاتی جهت دار از فقها درباره کنوانسيون کرده است. در سايت تازه راه اندازی شده اش بخش ويژه ای به رد کنوانسيون اختصاص داده است. از تريبون های نماز جمعه هم که نمی توان صرف نظر کرد. نوشتن مقاله و ايراد سخنرانی در باب اين “لکه ننگ” و صدور بيانيه که “تصويب اين لايحه در ايام شهادت حضرت صديقه کبری به عنوان مصيبت بلکه فاجعه ای بزرگ برای ملت است” نيز بخش ديگری از اين بسيج گری بزرگ است.

هر چند امروزه آموزش به عنوان يکی از حقوق مسلم زنان حتی بين بنيادگراترين اشخاص ذينفوذ به رسميت شناخته شده است، اما استدلال های مطرح شده برای سلب حقوق انسانی زنان (تابعيت، ازدواج آزادانه، طلاق آزادانه، فعاليت اقتصادی و حرفه ای بدون مانع،…) بسيار شبيه استدلال های آنهايی است که تاسيس مدارس دخترانه را از بين بردن بنيان خانواده می دانستند.”

شادی صدر، ياس نو، پنج شنبه 16 مرداد

جمعه, آگوست 1st, 2003

شبح تو وبلاگش از فاجعه سال 67 ياد کرده بود و به اين مقاله لينک داده بود:

بياييد و در سالگرد روزها و هفته هايي كه اين جنايت صورت مي گرفت پيش قدم شويد و بنويسيد و بگوييد كه در آن روزهاي سياه كجا بوديد و چه مي كرديد. كي و كجا و چگونه از اين فاجعه آگاهي يافتيد و در برابر يا در رابطه با آن چه كرديد؟“…

شايد مخاطب اصلی اين مقاله ما(نسل سومی ها) نباشيم. مثلا من بايد چی بگم؟! نمی دونم. از يه آدم نه ساله چه انتظاری می شه داشت؟

من در اون روزها نقش يک بچه مثبت لوس و سربراه رو بازی می کردم که بلندترين قله آرزوش، کسب مقام در مسابقات کتابخوانی کشوری بود و مهمترين چيزی که می تونست اوقات شريفش رو تلخ کنه (و حتی درپاره ای موارد اشکش رو دربياره)اين بود که بجای بيست بشه نوزده و هفتاد و پنج صدم!

فقط يادمه تو همون بحبوحه، يه خبر بود که سکوت سنگين شهر رو شکست. شهر خفتگان. بعد از مدتها، سرنوشت نامشخص چند تا از جوونهای مردم مشخص شده بود. يکيش هم پسر معلم ما بود. (همون معلم دوست داشتنی کلاس اول دبستان که يه مدت پيش درباره ش نوشته بودم) تنها پسرش. يه خبر شوم با نشانی يه قطعه زمين و حالا پدر و مادر زجر کشيده ش مجبور بودن بعد از اين همه انتظار برند تو اون قتلگاه و به اين اميد که شايد پسرشون تو يکی از اين قطعه ها به خاک سپرده شده باشه، همه قطعه ها رو بگردند و نشونه ای از پسرشون بگيرند. حتی حق برگزاری هرگونه مراسمی رو از خانواده هاشون گرفته بودند. يه عده می گفتند جزء گروهی بوده که همشون رو با گاز خفه کردند. يه عده می گفتند تو گورستان دسته جمعی و … و همه اينها مثل آوار رو قلب اون زن صبور خراب می شد.

بعد از اون ماجرا ديگه زياد نديدمش. شايد هم نمی خواستم ببينمش. نمی خواستم ببينم قامت صبرش داره زير اين جنايت خم می شه.

فقط می دونم که هنوز، بعد از 13 سال، هر سال يادبود پسرش رو تو يه مراسم تحت عنوان ختم انعام برگزار می کنه. مامان به عنوان همکار و دوست قديمی هميشه تو مراسمش حاضر می شه.

مامان می گه ديگه حتی اشکاش خشک شده. فقط يه گوشه ساکت می نشينه و به عکس پسرش نگاه می کنه.

مامان می گه بعد از اين همه مدت هنوز لباس سياه رو از تنش درنياورده.

مامان می گه …

يادمه گاهی اوقات که تو خونه بحث کشيده می شد به اين ماجرا و دوست و آشنا يه اشاره ای به اون ماجرا می کردند يا از تنهايی ها و در خودشکستن های خانواده ش می گفتند ، مامان در حاليکه آروم اشکاش رو پاک می کرد، سرش رو برمی گردوند به طرف من و با ترس يه نگاهی به من می نداخت و می گفت: “خدا نصيب هيچ کی نکنه. مبادا يه روز بری طرف سياست. مبادا. اون پسره هم زياد کتاب می خوند!!!”

نه اينکه قابل توجيه باشه، ولی شايد به اين دليله که همه مادرها از سياست گريزونند. همه از سياست می ترسند.

اون وقتها نمی دونستم چه جوابی بايد به مامان بدم. ديروز يه يادداشت تو روزنامه ياس نو ديدم که با اين نوشته از برتولت برشت شروع شده بود :

“نخست برای گرفتن کمونيست ها آمدند

من هيچ نگفتم

زيرا من کمونيست نبودم

بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سنديکا آمدند

من هيچ نگفتم

سپس برای گرفتن کاتوليک ها آمدند

من باز هيچ نگفتم

زيرا من يک پروتستان بودم

سرانجام برای گرفتن من آمدند

ديگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود”

آيا اين نمی تونه کمترين دليل (حداقل خودخواهانه ترين دليل) ما برای حساسيت و آگاهی سياسی باشه؟

سه شنبه, جولای 29th, 2003

از اينجا :

“خودآگاهي زماني آغاز ميشود که ما به کارآيي جادويي ابزارهايمان شک ميکنيم”

“انسان عصر جديد هرگز به آن چه ميکند به تمامي دل نميسپارد. بخشي از او -عميق ترين بخش او- همواره بر کنار و هشيار است.”

“عشق براي آن که محقق شود بايد قوانين دنياي ما را زير پا بگذارد. عشق رسواو خلاف قاعده است. جرمي است که دو ستاره با خارج شدن از مدار مقررشان و به هم پيوستن در ميان فضا مرتکب ميشوند.”

“انسان مدرن دوست دارد تظاهر کند که تفکر او بيدار است. اما اين تفکر بيدار مارا به راه هاي پيچاپيچ کابوسي رهنمون شده است که درآن اتاقهاي شکنجه در آينه خِرَد تکراري بي پايان مي يابند. وقتي سر بر آوريم, شايد پي بريم که با چشمان باز خواب مي ديده ايم و خواب ها و روياهاي فرد تحمل ناپذيرند. و آن گاه, شايد, باز ديگر بخواهيم با چشمان بسته خواب ببينيم.”

اکتاويو پاز - ديالکتيک تنهايي(از هزارتوي تنهايي)

ترجمه خشايار ديهيمي

دوشنبه, جولای 28th, 2003

تو اين وانفسا همين يه خبر خوش هم غنيمته!

همين يک ساعت پيش مطلع شدم که حجت شريفی و آرش هاشمی بعد از 16 روز بازداشت آزاد شدند.

متن خبر مستندترش رو می تونيد اينجا بخونيد!

چهار شنبه, جولای 23rd, 2003

به نام هيچکس

“اين هم آخر و عاقبت ما , تمام شد به همين سادگی

از سيب زمينی بهتران گفته اند

” هميشه قبل از آنکه فکرش را بکنی فرا ميرسد “

به گمانم بزرگترين دليل تمام اين خرابی ها همين باشه

چه بهتر که خودت تمومش کنی”

متاسفم که اين آخرين نقل قول من از وبلاگ سيب زمينيه!

هيس، علی عسگری و سيب زمينی.

سه تا وبلاگی که احساس خاصی نسبت بهشون داشتم و الان هم فکر می کنم هيچ وبلاگی نمی تونه جاشون رو پر کنه.

جمعه, جولای 11th, 2003

رنجنامه دکتر سروش خطاب به آقای پرزيدنت!

“…نسل حاضر و نسلهای آتی هرگز اين پيام ناخجسته استبداد دينی را از ياد نخواهد برد که: امروز بهترين روزنامه آنست که بسته باشد، بهترين زبان آنست که بريده باشد، بهترين قلم آنست که شکسته باشد، و بهترين متفکر آنست که اصلا نباشد. دانشجو و نماينده ، سياست پيشه و نويسنده همه تاوان استقلال خود را می پردازند و هر کس سر بر آن آستان ندارد آستين را به خون جگر بشويد که نظام ولايت جز مريد مطيع نمی پسندد. امروز جانی تاوان انتقادی است. والله که مرا و هيچ کس را طاقت و رغبت اين اسلام استبدادی نيست. “کافرم من گر از اين شيوه تو ايمان داری”

…متن کامل

یکشنبه, ژوئن 22nd, 2003

خبرنامه اميرکبير

جمعه, ژوئن 20th, 2003

سو واتس د ديفرنس؟!

همه گول میخورن و میخوان پاشونو رو این زمین بند کنن..