Archive for the ‘وبلاگستان و رسانه’ Category

Friday, July 23rd, 2004

قاصد تجربه های همه تلخ

“هر چه کتاب از ايرانی ها در آلمان درآمده تهيه کرده ام، ايرانی ها اما کتابخوان نيستند. ايرانی ها در مرگ و زلزله کمی به هم نزديک می شوند و خيلی زود فراموش می کنند. برای بخش فرهنگی و ادبی و هنری زندگيشان هزينه ای درنظر نمی گيرند. ايرانی ها نمی توانند مراقب نويسنده و هنرمندشان باشند. شناخت حمايت ندارد. توانش را البته دارند. اين از زمان صادق هدايت تا فردا ادامه دارد…”

اين حرفها رو تو وبلاگ عباس معروفی می خونم و دلتنگ می شم. ياد صادق هدايت می افتم که شايد طعم تلخ غربت بين مردم سرزمينش رو بيش از هر نويسنده و هنرمند ديگه ای چشيده بود. اخيرا از قول يکی از دوستان نزديکش تو کتاب “روی جاده نمناک” خوندم که چند ماه قبل از خودکشی ش تو پاريس درحاليکه شديدا عصبی بوده، سرش رو می کوبه به ديوار و می گه : “من اين حرفها رو دارم واسه اين مردم می نويسم. چرا کسی اين رو نمی فهمه؟!”

و گفتن اين حرف از جانب کسی که اصلا اهل درد و دل نبوده و جور زخمهاش رو تنهايی می کشيده، خيلی دردآوره.

باز هم دلتنگ می شم. مثل زمانی که داشتم موومان دوم از کتاب سمفونی مردگان رو می خوندم. برای آيدين که از ترس پدر و اياز پاسبان که می خواستند بعد از اتاق تنهايی، کتابها، شعرها و آروزهای بلندش، آخرين سرمايه زندگيش، يعنی روحش رو ازش بگيرند و او در کارگاهی در زيرزمين يک خانواده ارمنی مخفی شده بود و مشغول قابسازی بود :

“از آن پس آيدين تمام روز را به شوق يک ديدار آنی کار می کرد که سورمه شيشه مشجر سقف را می گشود و و تمامی خستگی آيدين را بر زمين می گذاشت. ديداری که انگار دريا را به تلاطم وامی داشت، زمان را کند می کرد و شور و عشقی پنهانی در دل آيدين می پروراند. هفته ها و ما ها گذشت و او خانواده اش را از ياد برد، شعرهايش را را هم به کلی فراموش کرد و باز لاغر و لاغرتر شد. يک روز کار و در پايان روز، يک لحظه ديدار. ديدار چشم هايی به رنگ عسل.”

“وقتی عصرها براش روزنامه می بردم، مثل ماهيهای روی آب دهانش را باز می کرد.”

“من دنبال چيزی می گشتم که گمش کرده ام. دارم رفته رفته تبديل به آدمی می شوم که به فکر کردن فکر می کند. حالا فکر کردن برای من عادت شده. هدف شده. همه اش دلم می خواد بنشينم و فکر کنم. مهم نيست دستهام به چه کاری مشغولند.”

روزهای اول امسال بود و من تو مد مرگ بودم. به اصرار مامان تو سفر نوروزی شون به شمال همراهشون شده بودم. الان که فکر می کنم تقريبا هيچی از اون سفر يادم نمونده، جز کتاب سمفونی مردگان که اون رو مووان به مووان نفس کشيدم :

“کدام يک از ما آيدينی پيش رو نداشته است. روح هنرمندی که به کسوت سوجی ديوانه اش درآورده ايم، به قتلگاهش برده ايم و با اين همه او را جسته ايم. و تنها و تنها در ذهن اون زنده مانده ايم. کدام يک از ما؟”

Friday, June 11th, 2004

سیلوان، یه وبلاگ دوست داشتنی. اونقدر که بنشینی همه وبلاگش رو چند ساعته بخوونی!

“دیشب بعد از مدتهای خیلی زیاد موقع درس خوندن یه موجودی اونقدر تو سرم چرخید و چرخید و منو با خودش برد که وقتی به خودم اومدم دیدم بدون اینکه حتی گذر یک ثانیه اش رو حس کنم بیشتر از بیست دقیقه گذشته! دلم برای این حال و هوا، برای اونروزها، برای این حواس پرتیهای لذتبخش تنگ شده بود. وقتی به خودم اومدم خنده ام گرفت. “

Thursday, April 29th, 2004

Your daily dose of Acetaminophen

“زندگي مثل اقيانوس مي مونه

هر چقدر هم كه توش بشاشند، باز هم زيبا به نظر مي رسه!”

Thursday, April 29th, 2004

بدون شرح

وبلاگ احمد شاملو

Wednesday, January 21st, 2004

چرا باز هم شريعتي ؟

كساني كه امروز از شريعتي سخن مي گويند و از راه يا شخصيت او تمجيد مي كنند يا به هر نحوي از او به عنوان آلترناتيوي در اين دوران ياد مي كنند ، در برابر انتقاد بسيار بزرگي قرار دارند و اينكه (( چرا باز هم شريعتي ؟ )) ، منتقدان مي گويند كه او در زماني مي زيست كه ديگر گذشته است ، پس راهش و حرفهايش نيز گذشته است ، ديگر نمي توان بر راه او رفت . بسياري از روشنفكران به اصطلاح چپ گشته (هم در تفكر ، هم در سياست ، هم از نظر مقامهاي دولتي و حكومتي )

مي گويند كه آنچه از شريعتي باقي مانده است ، كويريات (جنبة عرفاني ) اوست . از طرفي هم توجه بيشتر نسل جوان به همين قسمت از آثارش سخن آنان را واقعي نشان مي دهد . اما آنچه كه شريعتي در كويرياتش برجا نهاده بيش از عرفان مجرد و انتزاعي است ، عرفان او دست اندر كار ساخت انساني مي شود كه تمام تاريخ را درنورديده و با تجربه اي از تمام ادوار تاريخ ، تمام فلسفه ها و راهها ، تمام شكستها و پيروزيها ، كوشش مي كند تا جامعه اي انساني بسازد . عرفان او از عدالت اجتماعي سخن مي گويد ، عرفان او از فلسفه ها سخن مي گويد ، عرفان او از مدرنيسم و بورژوازي و سرمايه داري سخن مي گويد. عرفان او نه تنها از آزادي انساني (كه دغدغه ديرين عرفان است) ، بلكه از آزادي اجتماعي مي گويد. عرفان او از ((خدا)) شروع مي كند و با ((انسان)) پايان مي يابد ، عرفان او آتش زننده است نه آرامش دهنده . اينجاست كه حرف آن روشنفكران كاملاً دچار تناقض مي شود ، آيا اين نسل به دنبال عرفان مجرد كننده است يا منبعي براي ساختن خويش ؟ كه شايد از اين راه به آرامش وجودي برسد.

به نظر من عرفان او همان دعوت مولوي است كه مي گويد :

(( بيا ! آخر تا چند بيگانه اي در ميان تشويشها و سوداها ؟ ))

آيا همين دليلي نيست براي نياز اين عصر و اين نسل به شريعتي ؟

Thursday, January 1st, 2004

سلام خدمت دوستان

من « اشكان » از دوستان « آقا رضا » هستم ، كه در اين مدت كه ايشان نيستند مسووليت اين وبلاگ به عهده من مي باشد.

قرار شده بود كه آقا رضا مشخصات وبلاگ ( رمز ورود ) را به من بدهند كه وقتي اعزام شدند ، ديدم خبري از رمز نيست ،حدود يك هفته بعد رمز توسط mail به دستم رسيد و حالا در خدمت شما دوستان هستم . فكر مي كنم بيشتر از دكتر شريعتي خواهم نوشت . و دوست دارم كه از نظر شما مطلع شوم .

(( جهان دروازه اي است

گشوده به صحاري گسترده در سردي و خاموشي .

اي كه گم كرده اي يك بار

ترا گم كرده چيست ، اي بيقرار ؟ )) ـ نيچه ـ

Monday, November 24th, 2003

Here I am,… Will you send me an angel?

راست میگه، من هم هنوز می تونم باهاش بمیرم. همونطور که این یه هفته اخیر خودمو باهاش خفه کردم!

Thursday, October 30th, 2003

انسان شکنی، آری يا نه؟

“زندگی انسان بايد از الگوی حباب صابون پيروی کند. يعنی درست در هنگامی که تحول کامل بودن را در سر می پروراند و به دايره بی نقصی تبديل شده، بترکد”

همين جمله برام به اندازه کافی جذابيت داره که حدس بزنم اين صفحه برخلاف ظاهر زردنماش، حرفی واسه گفتن داشته باشه. البته قيافه طرف که يه جورايی شبيه ديوونه های دوست داشتنيه، در اين حدس بی تاثير نيست. تا اينکه می رسم به اينجا :

“به نظر من سوال های فلسفی سوال های واقعی نيستند. اين سوال ها تنها هنگام خستگی يا سرخوشی به سراغ آدمها می آيند. حتی خود هايدگر هم در خاطراتش نوشته که روزها بيشتر از آنکه به مساله وجود هستی فکر کند، به لباس هايی که بايد پيش هيتلر بپوشد، فکر می کرده!”

پروفسور اسميت از اين اصلی ترين مفهوم فلسفه ش با تعبير dehumanization (انسان شکنی) ياد می کنه :

“بايد پندار دروغين انسان بودن را از او گرفت تا بتوان از او موجودی براستی هوشمند ساخت.”

اين يکی از اصلی ترين باورهای من نسبت به فلسفه حيات رو نشونه می گيره. يک فلسفه انسان محور که خودآگاهی رو يکی از جوهرهای اصلی آفرينش می دونه. به همين خاطر آشناترين تصويری که از اين موجود دوپا در ذهن داره، همزيستی مسالمت آميز (و شايد هم رقابتی جنگجويانه!) حداقل دو شخصيت مجزا در يک کالبد هستش :

اولی شخصيت هوشمندی است که بعنوان يک اِلِمان از کارخانه بزرگ هستی مشغول انجام وظيفه است،

دومی، شخصيت سرگردانی که با طبيعت احساس غربت می کند و به زندگی خو نمی گيرد.

Thursday, October 30th, 2003

فوتبال، از عشق پدر تا تنفر پسر

اختلاف فاز اين پدر و پسر (اسميت ها) هم جالبه، که خب برخلاف اختلاف نظری که با اسميت بزرگ دارم، با اسميت کوچک احساس تجانس فکری شديدی می کنم:

به عقيده او (اسميت پدر)، انسان شکنی در زمين فوتبال به اوج خود می رسد. فوتبال عرصه کوتاهی است و شباهت زيادی به زندگی انسان دارد. همه ما به بازی بودن آن آگاهيم، اما آن را تا حد واقعيت و حتی بيشتر از آن جدی می گيريم.”

و اما اسميت کوچک :

“به نظر من فوتبال گلادياتوری مدرنه. حتی بدتره. جهان فوتبال هيچ اسپارتاگوسی به دنيا نشون نداده. قهرمان های اين گلادياتوريسم جديد شهامت ندارند. برای همين هيچ اعتراضی نمی کنند. اونها وضعت اسفباری نسبت به اسلافشون دارند.

انسان امروز انسان “آريه”. انسان اما با گفتن “نه” به انسانيت رسيد. آدم با “نه” از بهشت بيرون اومد. زمين، زندگی و بشريت مديون “نه” است. اما انسان امروز فقط سرش رو به علامت تاييد تکون می ده. همه دچار يک سطحی نگری مضحک شدن. فوتبال هم يک پديده سطحيه.”

چلچراغ-شماره 71

Saturday, October 25th, 2003

در ستايش آزادی

من هيچگاه به زندان نرفته ام. زندانی نبوده ام. مجرم چرا، اما زندانی نه! از بچگی می شنيدم که پدربزرگ، پدر، دايی، اقوام دور و نزديک، دوستان و آشنايان می روند زندان و برمی گردند. برمی گشتند، اما جور ديگر.

و… من که هيچوقت زندانی نبوده ام و به قصد فهم و درک محضر زندانی، سالها خواندم و خوانده ام خاطرات آدمهای زندانی را – از همه نوع، از همه طيف- دور و نزديک، آن زمان و اين زمان، وقتی که شنيدم دريچه کوچک در آهنی زندان کميته مشترک خرابکاری، تازه سه سال است که بسته شده و در آن باز و برای عموم، برای “آزاد“ها، آزاد.

وقتی که شنيدم زندان- يکی از زندانها- موزه شده، بياييد و ببينيد…. رفتم. بالاخره رفتم آنسوی ديوار. آن سوی يکی از ديوارها. آن سو، زمان که راکد مانده، اين سو، زندگی که ادامه دارد. اين همسايگی غريب اسارت و آزادی.

در اين رفت و آمد نفس گير ميان آزادی و اسارت، در اين کشف و شهود در سرگذشت و سرنوشت زندانی نيز، فهميدم که چرا شکنجه سفله پرور است. تواب پرور است. جلادپرور است. قهرمان پرور نيز شايد. فهميدم که چرا شريعتی- يکی از زندانيان مجرد کميته مشترک ضد خرابکاری- پس از آزادی نوشت :

ای آزادی، تو را دوست دارم. به تو نيازمندم. به تو عشق می ورزم. بی تو زندگی دشوار است. بی تو من هم نيستم. هستم، اما من نيستم. موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بی اميد، سرد، تلخ، بيزار، بدبين، کينه دار، عقده دار، بی روح، بی دل، بی روشنی، بی شيرينی، بی انتظار، بيهوده، منی بی تو، يعنی هيچ!

ای آزادی، من از ستم بيزارم. از بند بيزارم. از زنجير بيزارم. از زندان بيزارم.… ”

برو به خلوت يک زندانی، … برای اينکه جلاد را و شکنجه را بشناسی، در هر لباسی و با هر نامی، زندانی را از هر فرقه ای برنتابی. باور کنی که هيچ مصلحتی برتر از آزادی نيست و هيچ موهبتی بالاتر از آن، برای اينکه زندان را بسپاری به تاريخ، آلات شکنجه را بسپاری به موزه.

ای شهروند عصر سازندگی، برو. ببين. بياد آور. ببخش، اما فراموش مکن!

و اما شما ای ساکنين سابق اين ديوارها! آيا اين توريسم، اين گشت و گذار در هزارتوهای خونين اسارت خود را بر ما “آزاد”ها خواهيد بخشيد؟

ببخشيد!

سوسن شريعتی، جامعه نو-آبان ماه