Archive for the ‘وبلاگستان و رسانه’ Category

Thursday, March 6th, 2008

بی زحمت یه نفر بره توالت بانوان آفلاین های این خواهرمون رو چک کنه!

Thursday, December 8th, 2005

اسم این شهادت نیست، جنایت است!:
“چاره اي نيست؛ مجبوريم با همين هواپيماها پرواز کنيم و از تهران تا بندرعباس و از همدان تا زاهدان را طي کنيم. نمي شود کار و زندگي را تعطيل کرد. فقط بايد به آقايان مسئول گفت که وقوع چنين حوادثي مثل رويداد کربلا نيست و قصد ما هم از مسافرت، شهادت نيست. اين گونه مرگ ها، شهادت نام ندارد، بلکه جنايت است و عامل جنايت هم خود شما هستيد. آقايان محترمي که نوک دو انگشت را به ته استخوان بيني مي چسبانيد و اشک مي ريزيد، عامل جنايت خود شما هستيد. جايي که مي شود از ميلياردها دلار در آمد نفتي مشتي دلار بيرون کشيد و هواپيماي مدرن و مطمئن و ايمن خريد، پرواز با چنين هواپيماهايي هيچ توجيه قابل قبولي ندارد. اگر تحريمي هست، عامل آن خود شما هستيد.

******************************

از وبلاگ ف.م.سخن به نقل از همشهری:
“كمي آن طرف تر برادر حسن حيدري صدا بردار صدا و سيما به ديوار تكيه داده بود و بهت زده به آسمان نگاه مي كرد. او گفت: «صبح قبل از حادثه با برادرم بودم. ساعت پنج صبح خودرو صدا و سيما به مقابل در منزلشان آمده بود تا او را به فرودگاه برساند.به ما گفته بود ساعت ۸ پرواز دارد. ساعت ۱۲ و ۳ دقيقه همسرش با تلفن همراه او تماس گرفته و متوجه شد كه هنوز در فرودگاه مهرآباد هستند. علت را كه جويا شد حسن گفته بود:«هواپيما خراب است. خلبان حاضر نيست پرواز كند قرار است خلبان را تعويض كنند. ما مي خواهيم برگرديم ولي اجازه نمي دهند!»”

“چند دقيقه بعد كنار همسر خدا عفو عبدياني ۴۵ ساله فيلمبردار شبكه ۶ نشستم و او از آخرين گفت وگو با همسرش گفت: «ساعت ۱۰ و ۳۰ دقيقه خدا عفو به من زنگ زد و گفت:« دو ساعت است كه در اتوبوس نشسته ايم نه ما را به سوي هواپيما مي برند و نه مي گذارند فرودگاه را ترك كنيم. گويا هواپيما خراب است. صدقه كنار بگذار، دلم شور مي زند.»
زن سرش را به ديوار پشت سرش كوبيد و گفت:«او نمي خواست برود. ناراحت بود. خدايا كمكم كن تا مرگش را تحمل كنم. به بچه ها چه بگويم؟ »”

Sunday, October 9th, 2005

کدام ملی گرایی؟
سرمقاله خوب محمد قوچانی در یک وجب آزادی در فضای تنگ و خفقان گرفته مطبوعات

“مليت در اينجا به معناى ابراهيمى بودن يا آريايى بودن نيست، به معناى ايرانى بودن است. به معناى هر كسى است كه در ۱۹۵/۶۴۸/۱ كيلومتر مربع خاك ايران زندگى مى كند يا به جبر روزگار ناگزير از مهاجرت شده است اما هنوز در هواى ايران نفس مى كشد.
پذيرش ملى گرايى از اين دست مى تواند از ثبات و استوارى دولت ايران بر حقوق هسته اى خود آغاز شود اما به انتخابات آزاد ختم شود. از حقوق هسته اى شروع شود و به حقوق بشر پايان يابد. حتى ايرانيان مقيم آمريكا نيز از دستيابى كشورشان به انرژى اتمى خشنود خواهند شد. فراتر از اين، (اگر امنيت ملى ايران در معرض تهديد قرار نگيرد) شهروندان ايران از دستيابى كشورشان به سلاح هاى بازدارنده هسته اى حمايت مى كنند (همچنان كه شهروندان آمريكا، فرانسه، انگليس، روسيه، چين، پاكستان، هندوستان و… حمايت مى كنند) اما به شرط آنكه قطعات اين پازل كامل شوند و آنان به عنوان شهروندان آزاد مستقل از عقيده و انديشه خويش به رسميت شناخته شوند و بتوانند نه تنها در پرونده هسته اى اعمال اراده كنند بلكه در همه جا حاكميت ملى خويش را اعمال كنند. درواقع اگر به اين پرسش ها پاسخ داده شود كه كدام ملى گرايى؟ اقتدارگرايى يا آزاديخواهى؟، البته همه ما ملى گرا هستيم. “

Saturday, July 2nd, 2005

اظهارات عطارزاده درمورد رابطه‌ی عشقی رایس با یک جوان قزوینی

عطارزاده علت موضع‌گیری‌ها وزیر امور خارجه آمریكا در قبال ایران را شكست عاطفی وی عنوان كرد.
به گزارش ایسنا، نماینده‌ی بوشهر در مجلس شورای اسلامی، امروز پس از پایان جلسه‌ی علنی در جمع خبرنگاران طی اظهاراتی، از یك طنز سیاسی خارجی پرده برداشت.

وی علت تاخت و تازهای رایس، وزیر امور خارجه‌ی آمریكا به ایران را شكست عاطفی وی در رابطه با یك جوان قزوینی عنوان كرد!

نماینده بوشهر در جمع خبرنگاران پارلمانی گفت: یكی از خانم های نماینده مجلس هفتم تحقیقاتی را در خصوص علت رفتارهای نامناسب و موضع‌‏گیری‌‏های كاندولیزا رایس وزیر خارجه آمریكا با مقامات مسوولین ایرانی انجام داده كه طی آن مشخص شده است؛ خانم رایس در زمان دانشجویی خود در دانشگاه با یك جوان قزوینی ارتباط عشقی داشت كه با ناكامی مواجه شده بود.
عطار زاده افزود: خانم رایس جواب دهد علت ناكامی در این ارتباط چه بوده و چرا با مردم ایران لجبازی می كند.
عضو فراكسیون اصول گرایان مجلس هفتم خاطرنشان كرد: اگر خانم رایس در این قضیه به نوعی آسیب روحی دیده‌‏اند ما حاضریم در دادگاه صالحه، در مورد این مسئله، رفع مشكل كنیم .
وی كه این را نتیجه‌ی تحقیقات یكی از نمایندگان زن مجلس هفتم عنوان می‌كرد، از نام بردن اسم این نماینده خودداری كرد.

پی نوشت:
آدم کثیف طنزش هم مثل خودش چندش آوره. این بیسوادها تا کی می خوان اینطوری مایه آبروریزی ملت ما بشند؟!

Thursday, June 23rd, 2005

اینو علی تو کامنت مربوط به این مطلب پردرد عباس معروفی پست کرده:

خیلی دوستتان دارم و خواهم داشت… بانک اطلاعاتی غلط نتیجه اش همین می شود که امروز در وبلاگ شما می خوانیم! …آقای معروفی مردم به احمدی نژاد در دور اول رای دادند ! دوستان در پای صندوقهای تهران بودند، رایها را شمردند : احمدی اول،هاشمی دوم، معین سوم (با نصف رای احمدی!).دوستان ما ،پدران ما، نزدیکان ما ، علیرغم فریادهای ما به او رای دادند! به ما نگویید که این بازیست! که در آنصورت هیچ راه نجاتی نداریم از ما نخواهید که به احمقانه ترین تحلیلهای رسانه های فارسی زبان خارج کشور دل ببندیم. معین گام بلندی برداشت (فرضا که معین اول انقلاب جوگیر بوده اصلا بد بوده ، آیا به انسانها حق تغییر نمی دهید؟ آیا از نظر شما انسانی که در راه تکامل و حق افکارش تغییر نکند انسان بیهوده و بی شعوری نیست؟) ما در راه دموکراسی به معین و اطرافیانش رای دادیم و به آن افتخار می کنیم همانطور که تاریخ گواه خواهد بود. امروز نیز برای جلوگیری از به یغما رفتن هر آنچه در این چند سال اخیر اندوخته ایم (مثل” حق” خواند وبلاگ شما؟!!و فریدون سه پسر داشت) به فردی رای می دهیم که بیست سال از او نفرت داشته ایم ! این سیاست است ! این یعنی حفظ مصالح فردی و جمعی! بنظر میرسد زجر آورترین کار برای ما نوشتن نام هاشمی است بر روی برگه رای (که مطمئنم در آن لحظه نگاه غضبناک گنجی را در ذهن خود مرور خواهم کرد) اما زجر آور تر از آن هم هست و آن زندگی زیر سایه باندی مخوف با هدایت یک کوچولوی هفت خط است باندی که وزیر کشورش فرهاد نظری (فرمانده نیروهای مهاجم به کوی دانشگاه) است و امثال حسین شریعتمداری ها پشت سر آنها هستند. آقای معروفی ما در واقعیت زندگی می کنیم! تا زمانیکه صدای فرهیختگان و نخبگان و شماها به گوش ملت ایران نرسد (که این آزمون نشان داد که نرسیده!) هیچ امیدی برای تحول در این مرز و بوم نیست. پس بگذارید بین ظلمات مطلق و تاریکی ، دومی را انتخاب کنیم. جامعه ما فعلا آمادگی تحول سیاسی را ندارد (لطفا از من دانشجو این حرف را قبول کنید) اجازه بدهید یک بار دیگر نفس گیری کنیم. به جای تحریم ، راه را نشان دهید : شفاف و روشن!!! البته با کمترین هزینه بدون ماجراجویی. ما آیدین هستیم ولی نمی گذاریم پدرمان کتابخانه را به آتش بکشد! کتابهایمان را حفظ می کنیم و منتظر فرصت می مانیم. پایدار باشید

Saturday, June 18th, 2005

بوی احمدی نژاد، بوی کثافت، بوی فاشیسم

خسته ام. خسته دوماه فشار سنگین برای اینکه رودرروی نظامی ها و راست هایی که نقشه نابودی تتمه آزادی را کشیده اند هرروز چیزی بنویسم.

صدایت از تهران می آمد. نگران من بودی. شنیده بودی که جلوی سفارت درگیر شده ام و فکر می کردی کار به کتک کاری و این حرف ها کشیده و با خوشحالی گفتی که خواهرها و برادرها را ناهار میهمان کردی تا در انتخابات شرکت نکنند و رای ندهند.

دلم گرفته است. بدجوری دلم گرفته است. می دانم که احمدی نژاد رای نمی آورد یا حداقل تقریبا مطمئن هستم که نظامیان رای نمی آورند، اما آشوب عجیبی در دلم است. بوی نفرت انگیز پاهای مانده در پوتین و کپک زده های حزب اللهی را احساس می کنم که در هلهله بلاهت و ساده دلی کسانی که نفرت شان از عقل شان قدرتمندتر است هوا را پر می کند. کاش لحظه ها زودتر بگذرند. کاش زودتر خبری بیاید.

تلفن ها می گویند که احمدی نژاد و قالیباف هنوز به رتبه سوم نیامده اند، اما اگر بیایند، اگر معلوم شود آنها برای اثبات قدرت و له کردن آزادی بیشتر همت داشتند تا ما برای دفاع از آزادی و ایران. اگر معلوم شود ملت ایران باز هم غایب بوده است و تنبلی تاریخی اش را پشت شعارهای دلخوش کن پنهان کرده است، چه باید بکنیم؟

خسته ام. خسته دوماه فشار سنگین برای اینکه رودرروی نظامی ها و راست هایی که نقشه نابودی تتمه آزادی را کشیده اند هرروز چیزی بنویسم.

اگر معلومم شود که تو نیامدی و در خانه نشستی و به سکوت و ساده دلی ات رنگ مبارزه زدی، شاید دیگر یادداشتی پشت کتابم برایت ننویسم. به پیرمرد هم بگو که نفرتش و خودخواهی اش آنقدر بزرگ بود که آن پرچم سه رنگی را که دکور عکس هایش می کند از یاد برد.

کاش خبرها به این بدی نباشد، …

Thursday, March 24th, 2005

پرسیدم فرزندانش از لحاظ سیاسی در چه حال و هوایی سیر می کنند؟
“فکر می کنم درحال حاضر هیچ موضعی ندارند. و چه طور می شود در این زمینه به آنها ایراد گرفت؟ زیر چه علمی سینه بزنند؟ فکر می کنم یکی از امتیازات این نسل این است که خیلی زود قاطی مسائل سیاسی شده و خیلی زود هم فارغ شده اند و به همین جهت، لطمه زیادی هم نخورده اند. یعنی تنها چیزی که می توان درباره شان گفت سرخورده گی شان است و این سرخوردگی نیز فقط حالت جوش را دارد روی بینی. آن ها برخلاف نسل من، مجبور نشدند بهایی نیز بپردازند. بسیاری از ما در هنگامه آن ماجراها در دهه 1940-1950 قربانی شدیم-هم روحی لطمه دیدیم، و هم جسمی، له شدیم. علتش هم این بود که تجربه ما فرآیند کندتری را طی کرد: ابتدا جنگ داخلی اسپانیا و بعد جنگ جهانی دوم و دوران نازی، و سپس بازسازی اروپا و از این چیزها- در مورد نسل ما، صحبت از بیست سال در میان است، حال آن که کل فرآیند سرخوردگی این نسل، بیست ماهه طی شده است.”
مصاحبه منتشر شده از آرتور میلر در نوزدهمین شماره مجله هفت

Friday, March 18th, 2005

نوستالژی رومن گاری!

مردی که باورش کردیم
اما حيف كه حتي ادبيات هم نتوانست آن روزي كه گاري روبدوشامبر قرمزش را به تن كرد، مايه تسلي‌اش باشد. حيف كه او رفتن به سبك «همينگ‌وي» را به ماندن ترجيح داده بود، مخصوصاً حالا كه يك‌سالي هم از مرگ سيبرگ مي‌گذشت. حيف از آن روزي كه او نامه خداحافظي را نوشت… «قضيه ربطي به سيبرگ ندارد». كاش مي‌شد باور كرد، ولي اين كه داستان نبود تا از كنارش رد شويم، واقعيت بود.

Thursday, February 10th, 2005

با ما باش وودی، با ما باش!

در بسياری از فيلم هايتان به سکوت خداوند اشاره کرده ايد. آيا احساس نمی کنيد جهان در شرايط بدی گرفتار آمده؟
احساس می کنم حتی اگر تروريسمی وجود نداشت و همه با هم مهربان بوديم، بازهم دستيابی به شادی واقعی محال بود. بنابراين وقايع عادی و روزمره برای اينکه لحظاتی به اين چارچوب سياه فکر نکنيد، مهم می شوند. رابطه با آدمهای اطرافتان مهم می شوند. مسابقات ورزشی مهم می شوند، تماشای فيلم ها مهم می شوند. اما اگر روی يک صندلی بنشينيد و خوب فکر کنيد درمی يابيد در چه روزگار سياهی زندگی می کنيم. احساس من در اين مورد شبيه فرويد، نيچه و يوجين اونيل است. يعنی بسيار بدبينانه. چی شد؟ شما را به انداز کافی افسرده کردم؟!

خواسته ايد در آخرين فيلم تان مليندا و مليندا دو جنبه مختلف از زندگی(تراژدی و کمدی) را نشان دهيد. آيا معتقديد زندگی دو جنبه دارد؟
نه، زندگی فقط تراژدی است

آيا معتقديد آدم ها دو جود با زندگی برخورد می کنند؟ برخی تراژيک برخورد می کنند و برخی کمدی؟
زندگی تراژدی است، فقط بعضی آدم ها توانايی اين را دارند که آن را بصورت کمدی ببينند.

آيا فکر می کنيد عشق تراژدی است؟
نه، عشق تراژدی نيست، زندگی تراژدی است. اتفاقا عشق مثل استراحتگاهی است برای فراموش کردن اين که زندگی تراژدی است.

بخشهایی از مصاحبه منتشرشده از وودی آلن در مجله هفت

Saturday, January 8th, 2005

اینجا عاليه، نه فقط واسه اينکه چرندترین نوشته هاش یهو می شند بهترین ها.

اینجا رو باید خوند!