بایگانی برای‘نوستالژی’ دسته

روزی روزگاری …

چهار شنبه, ژانویه 23rd, 2008

و قصه را دوست داشتیم و قصه را باور می کردیم و همراه با قهرمانهای قصه می جنگیدیم و هیچ وقت از جنگیدن خسته نمی شدیم.

و پینوکیو ابلهی دوست داشتنی بود و پاریکال الاغی فهیم بود و حنا هنرمندانه شادیهایش را در غمهایش رج می زد و مسافر کوچولو به ستاره اش مومن بود.

و خندیدن جهت خالی نبودن عریضه نبود و گریستن ضعف نبود و نفرت ها تا صبح فردا دوام نمی آورد و در خاطرمان جایی برای گذشته و آينده نبود.

و گاز زدن کیت کیت انتهای خوشبختی بود و گدایی در سر چهارراه ها اتفاقی عجیب بود و در و دیوار و پنجره و عروسک ها هم زنده بودند.

و جیش کردن اضطراری در رختخواب مجاز بود و نیشگون گرفتن از باسن دختر همسایه پرهزینه نبود و عشق “ملا” و “خاله سوسکه” در شهر قصه ممنوع نبود.

و خوب و بد با دیواری زخیم از هم جدا بودند و آدمها نقاب نداشتند و دوست داشتن دلیل خارق العاده ای نمی خواست.

و بمباران هیجان پایین رفتن از پله ها با طعم آژیر قرمز بود و جنگ دغدغه پرکردن قلک نارنجک شکل بود و مرگ همان مسافرت بود

و مادر اجابت آنی همه خواسته ها بود و پدر سایه بلند امنیت و اعتماد بود و بهشت به خانه مان رشک می برد و خدا در همان نزدیکی پر می زد.
و کودک بودیم.

در همین راستا : چیزی رو تو این آهنگ گم نکردید؟
در همین راستاتر : آلبومی به وسعت کودکی

جمعه, نوامبر 28th, 2003

Zoom in, Zoom out

+ترافيک باز هم با خود درگير شده است و دهها ماشين می خواهند ميانجی شوند!

+باران به شيشه کناری اتومبيل می کوبد.

+ و تابلوی سردری که سعی می کند به چشم بيايد

+ و اسمی که زمانی برايت ابهت داشت، در ميان آبی مبهم آن می درخشد.

+ و نرده های بلند اطراف و در کوچکی که وارد شدن به آن را سخت می کند

+ و جمعيتی که با اضطراب و عطش به سمت کلاسهای درس می روند

+ و کلاسهای درسی که نظمشان با هيچ حادثه طبيعی(و حتی غيرطبيعی) مختل نمی شود

+ يک کلاس، يک استاد، يک وايت برد، يک صدا، تعدادی نيمکت و کمی که دقيق تر می شوی، تعدادی مستمع

+ نيم ساعت است که در اختفا قلمی در دستی می لغزد تا چهره ای را روی نيمکت حک کند

+ صورت، پيشانی، موها، مقنعه، چشم، ابرو، بينی، …

نوک قلم می شکند

- تصوير ناتمام می ماند. بدون داشتن لبی برای حرف زدن.

- استاد هنوز يگانه سخنگوی کلاس است

- کلاس کم کم بين ساختمانهای قرمز آجری گم می شود

- خارج شدن از در به اندازه وارد شدن به آن مشکل است

- و اسمی که در آن آبی مبهم گم می شود

- و تابلويی که حالا به اندازه حاشيه پنجره کوچک شده است

- و ترافيک که حالا با لبخند ماشينها را به سمت جلو هدايت می کند

- و باران که غبار خاطرات باقيمانده روی شيشه را می شويد.

Cut, even if the number of Zoom in’s, Zoom out’s are not balanced!