بایگانی برای‘نقل قول’ دسته

جمعه, ژانویه 23rd, 2004

بايد «آدم» بودن را در خود به ياد آوريم

ببينيم كه خود شريعتي درباره «كوير» چه مي گويد :

(( كوير ، مي كوشد تا به ياد تو كه غرقه در آب و آبادي زندگي شهري ، آورد كه :

اي خو كرده به غربت ، غرقه در روزمرگي ، دنيا ، اي به صدها بند نياز چسبيده به خاك ! اي در بهشت بي دردي و نابينايي دل خوش كرده و خود را قطعه قطعه ، نواله ي سگهاي هار لحظه ها و نيازهاي دروغين كرده ، اي قرباني مصرف ! كالاي مصرفي مصرفهايت ! اي غربت ، زندگي بورژوازي و فلسفه مصرف ، عطش عزيزت را فرو ننشانند ! شعله ي عشق را در جنسيت فرو نكشند ، آب كم جو ، تشنگي آور بدست ! چه آرامش مرده و برخورداري مرداري ! عطش ، دغدغه ، عشق ، جدايي ، غربت ، بيگانگي از خويش … همه يعني : « خودآگاهي » ! آنچه در آباديها از آدم مي گيرند ، در كوير مي توان بدست آورد. ))

( گفتگوهاي تنهايي ، بخش دوم ، چاپ هفتم ، صفحه ي 1032)

پنجشنبه, دسامبر 4th, 2003

اين دو تا متن پايين رو نوشتم، به بهانه اين جمله دکتر که گفته بود:

از سه تا “ت” بدم مياد: تاريخ، تقليد و تقی زاده!

و برای لحظاتی که دلم می خواد:

سر بر ديوار همه خانه های گلين و دوردست بگذارم و غم قرنها را زار بگريم

دوشنبه, سپتامبر 29th, 2003

“کسی که خيال می کند همه ميوه ها همان هنگام می رسند که گيلاس، از توت فرنگی چيزی نمی داند!”

يه جمله تو يه گوشه از ذهنم از يه نويسنده ناشناس

چهار شنبه, سپتامبر 10th, 2003

بازهم چارلی چاپلين و اين نامه بشدت انسانی خطاب به دخترش جرالدين. بارها خوندمش و هر بار بيشتر جذبش شدم. بالاخره متن کاملش رو تو مجله فيلم اين ماه گير آوردم. اين هم يکی از نقاط اوج نامه از نظر من :

“به روی صحنه جز تکه ای حرير نازک چيزی تن تو را نمی پوشاند. به خاطر هنر می توان عريان روی صحنه رفت و پوشيده تر و پاکيزه تر بازگشت. اما هيچ چيز و هيچ کس ديگر در اين دنيا نيست که شايسته آن باشد. برهنگی بيماری عصر ماست. من پيرمردم و شايد حرفهاي خنده آور می زنم، اما به گمان من تن عريان تو بايد مال کسی باشد که روح عريانش را دوست می داری. بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد. مال دوران پوشيدگی، نترس اين ده سال تو را پيرتر نخواهد کرد، به هر حال اميدوارم تو آخرين کسی باشی که تبعه جزيره لختی ها می شود.

می دانم که پدران و فرزندان هميشه جنگ جاودانی با هم دارند. با انديشه های من جنگ کن دخترم، من از کودکان مطيع خوشم نمی آيد…”

جمعه, جولای 25th, 2003

دريغا شيرآهنکوه مردا

که تو بودی

و کوهوار

پيش از آنکه به خاک افتی

نستوه و استوار

مرده بودی

اين جور مواقع، يا بايد به اين جادوی صدا و تصوير لينک داد و يه بار ديگه گفت زنده باد آينه دات ارگ.

يا بايد از خزانه اندوخته شده مايه گذاشت و به اين مطلب لينک داد (به عنوان معدود مطالب آرشيوم که هنوز برام معنی داره و دوستش دارم و حاضرم بهش لينک بدم!)

ولی…

شاملوی عزيز، نمی شه يه گوشه نشست و به آيدا در آينه نگريست، چرا که ابراهيم در آتش است.

شاملوی عزيز، از” مسافر چشم براهی های من” خبری نيست و از آن تلخ تر، “آنکه به در می کوبد شباهنگام، به کشتن چراغ آمده است

شاملوی عزيز، حس عاشقانه ها و بلندپروازيهات نيست که امروز ارزشی بزرگتر و والاتر بنام آزادی در بند است.

مگه خودت نگفتی که

تمامی الفاظ جهان را در اختيار داشتيم و

آن نگفتيم

که به کار آيد

چرا که تنها يک سخن

يک سخن در ميانه نبود

-آزادی!

مگه خودت دنيای” بوم و قلم مو و رنگ و شقايق و لب حوض و بشقاب خيار و آگاهی آب”ِ سهراب سپهری رو تو هياهوی اعدام ها و خفقان های دهه چهل زير سوال نمی بردی؟!

مگه به همين دليل نيست که مدتهاست تو اين پوستر، همونی که هميشه تو اتاقم جلوی چشممه، بغ کردی و مثل من منتظری. مثل همه ما منتظری و می گی :

آخرش يه شب

ماه مياد بيرون

از سر اون کوه

بالای دره

روی اين ميدون

رد ميشه خندون

يه شب ماه مياد…

آره، يه شب ماه مياد!

پنجشنبه, ژوئن 19th, 2003

عقابها زود می میرند.

اين است که می بينی هميشه دير است

و همواره بايد بينديشی که ديگر وقتی نمانده.

ولی افسوس که عقابها زود می ميرند!

پنجشنبه, ژوئن 19th, 2003

پوران شريعت در کتاب طرحی از يک زندگی :

علی شخصيتی رمانتيک، علاقمند به مطالعه، حساس و بی اعتنا به زندگی داشت. اگرچه او تا اين زمان، از يک بحران عميق فکری، به مدد مولانا و دو زندان زودرس، رسته بود. خود وی روحيه آن زمانش را اين گونه توصيف می کند:

” در آن سالهای اول که تازه با هم آشنا شده بوديم، باهم همکلاس بوديم و هنوز پا به زندگی من نگذاشته بود، من چه بودم؟ جوانی بودم پير! جوانی بدبين و تلخ انديش و تنها و پاگريز و ناآرام و خطرناک و ماجراجو و سربه هوا و غرق در خيال. پدرم هميشه می گفت: “اين پسر من چه جور خواهد توانست زندگی کند؟ چه جور خودش را می تواند جمع و جور کند؟ بيچاره زن و بچه او چه خواهند کشيد. او غذا خوردنش را هم نمی تواند. بايد غذا به دهنش کرد. پول بلد نيست نگهدارد. روزی پنج تومان خرجش است و روزی 6-7 تومان گم می کند. خدا او را ساخته که بيندازدش گوشه زندان قزل قلعه و يک خروار کتاب بريزند دورش و يک قدح جلوش برای زيرسيگاری و يک شعبه اداره دخانيات هم دم دستش و والسلام!”

اما خلقيات من با او بسيار متفاوت بود. منطقی بودم و واقعگرا، دوستدار نظم و فعال و علاقمند به زندگی آرام. بخصوص بعد از ضربه ای که شهادت برادر دومم آذر، که درست مصادف با دوران جوانی من بود، خورده بودم، نياز شديدی به زندگی آرام داشتم…

چهار شنبه, ژوئن 18th, 2003

خاطرات زندان

شريعتی را در زندان کميته مشترک ساواک و شهربانی با بعضی از دانشجويان سابق خود روبرو می کردند که شديدا تحت شکنجه قرار گرفته بودند و حتی بعضی از آنان را دربرابر وی شکنجه کرده بودند/

دکتر شريعتی می گفت شکنجه اصلی من هنگامی آغاز می شود که سرتيپ زندی پور(رييس زندان کميته) به سلول من می آيد و من مجبور می شوم با او بحث های علمی بکنم.

در نخستين برخورد، زندی پور از شريعتی پرسيده آيا تا بحال کسی را کشته است و شريعتی هم پاسخ داده بود : “بله، هابيل را“! زندی پور که نمی دانست شريعتی اين جمله را به شوخی و کنايه گفته است، از وی درباره هويت همدستانش سوال کرده و همين موضوع موجب خنده و مضحکه شده بود/

مقامات زندان در يک اقدام آشتی جويانه، به شريعتی اجازه داده بودند قبل از آزادی پدرش با وی ملاقاتی داشته باشد. علی شريعتی که از ديدن پدرش به وجد آمده بود، در برابر او زانو زده بود تا دستانش را ببوسد. محمدتقی شريعتی که بر اثر فشارهای روحی وارده قادر نبود پسرش را بشناسد، از اين جوان خواسته بود بايستد و تازمانی که علی خود را به پدر معرفی نکرده بود. او پسرش را نشناخته بود/

تنها در دو جاست که انسان لخت و عريان با خود روبرو می شود: يکی بستر مرگ است و ديگری زندان/

سه شنبه, ژوئن 17th, 2003

حاصل”شريعتی خوانی” های من در يک شب طولانی در يک سرزمين غريب که هر چی تلاش کردم، نتونستم کوچکترين بهونه ای واسه بيرون رفتن از هتل و برخورداری از مظاهر تمدن و تجدد در مرواريد خليج فارس پيدا کنم يا شايد نتيجه دهن کجی های من به سرمايه داری، که تنها نصيبم از اون حمل کردن(می بينيد چه مصدر شريفی است. حمل کردن! ياد موجود شريفی نمی افتيد؟!) يک عدد لپ تاپ به عنوان يکی از سمبل های تکنولوژی از آن فرودگاه تا اين فرودگاه و سپس، …

بگذريم. حتی يادآوری اون صحنه ها هم حالم رو بد می کنه!

فصل مشترک من با اون همه آدم اين بود که در بصورت کاملا اتفاقی در برهه خاصی از زمان که فستيوال خريد برقرار بود، دست تقدير ما را به آنجا کشيده بود. اين بود که روی يک تخت دو نفره لميده بودم ، کتاب “شريعتی شناسی” نوشته عليجانی رو جلوی خودم گرفته بودم و بعدش اين يادداشت های پراکنده :

ارتباط انسان و هستی در نگاه شريعتی:

هايدگری ها : هستی محور. اگزيستانسياليست ها : انسان محور.

در نگاه شريعتی، انسان به عشق و جدايی می رسد و در نگاه اگزيستانسياليست ها، به تنهايی و اضطراب.

بودا : هستی بدون انسان شروع کرده است. شايد هم بدون انسان تمام کند.

***

شريعتی نخبه گرا نيست! شريعتی نگاه توده وار به مردم ندارد و در نتيجه به بسيج غيرآگاهانه و مقلدانه مردم نيز بی اعتقاد است.

“چرا زيستن؟” اين سوالی است که انسان با آن آغاز می شود.” (و من اضافه می کنم شايد سوالی که آدم با آن تمام می شود.)

“تمام بدبختی هايی که در جامعه مذهبی ديده می شود اين است که مذهب را هدف قرار داده اند.”

آرمان سه گانه شريعتی : آزادی بدون سرمايه داری، عدالت بدون ديکتاتوری، مذهب بدون آخونديسم.

آرمان است که واقعيت را نقد می کند و از تبديل شدن نهضت به نظام و تبديل شدن روشنفکر به تئوريسين وضع موجود جلوگيری می کند.

***

انسان با آزادی آغاز می شود و تاريخ، سرنوشت رقت بار اوست از اين زندان به آن زندان، و هر بار که زندانش را عوض می کند، فرياد شومی برمی آورد که “ای آزادی!”

***

ليبراليسم و سرمايه داری می گويد: “برادر، حرفت را خودت بزن، نانت را من می خورم.”

مارکسيسم برعکس می گويد : “نانت را خودت بخور. حرفت را من می زنم”

فاشيسم می گويد: “نانت را من می خورم. حرفت را هم من می زنم. تو فقط برای من کف بزن!”

دبی- بهمن 1381

سه شنبه, ژوئن 17th, 2003

لازمه بگم اين سوالها رو کی طرح کرده بوده؟!

سوالات امتحان تاريخ تمدن سال تحصيلی 50-49- دانشگاه مشهد

1- تجدد يا تمدن؟

2- رابطه “آسيميلاسيون” و “اليناسيون” فرهنگی؟

3- چه عامل يا عواملی را در تکوين تمدن در تاريخ بشر نيرومندتر می دانيد؟(همه عواملی که گفته اند طرح کنيد و سپس به طرد يا تضعيف و انتقاد مخالفتان بپردازيد و آنگاه نظر خود را با استدلال عقلی و استناد تاريخی و نقلی، اثبات کنيد)

4- برجسته ترين موجهای فکری در فلسفه و علم و هنر و جامعه انسان امروز.

5- ژان ايزوله از شاهزاده ای نام می برد: “که سراپا در سلاح و طلا و غرق است. اما از دردی رنج می بردکه درمان ندارد!” او انسان اين عصر نيست؟

6- خبرنگاری در خانه يک فضانورد از کودکش می پرسد:

-پاپا کجاست؟

- به مريخ رفته است.

- کی بر می گردد؟

- عصر روز دوشنبه سوم اکتبر، ساعت هفده و بيست و يک دقيقه و چهل و پنج ثانيه.

- کو مامان؟

- رفته دکان نانوايی نان بخرد.

- کی برمی گردد؟

- معلوم نيست.

7 – چين: کشور خون و شعر، سنت و انقلاب، گوشه گيری و جهان گرايی، عرفان و سياست، پارسايی و اقتصاد و بالاخره ناسيوناليسم در انترناسيوناليزم، يعنی چه؟

8 – آيا پس از لائوتسه شما منتظر کونفسيوس بوديد؟

9 – مالکيت و ماشين: دو پيچ تند بر سر راه تاريخ.

—————————————

توضيح: شش سوال را به اختيار خود پاسخ دهيد.

برگزيده از کتاب طرحی از يک زندگی