جمعه, نوامبر 11th, 2005
…
“Once I was so lonely
that I mailed myself a letter
telling me
“I was great”
and signed it
form Johny Depp”
…
“Once I was so lonely
that I mailed myself a letter
telling me
“I was great”
and signed it
form Johny Depp”
به شريعتی و پروژه او به اشکال متفاوتی می توان پرداخت… اما ظاهرا نمی شود او را به روی خود نياورد. او همچنان هست. چه به عنوان علت العلل شوربختی های ما، چه به مثابه طبيب جمله علت های ما…
************************************************
بسياری از پيرترها هر وقت ياد جوانی شان می افتند، ياد شريعتی می کنند. برخی با نوستالژی، عده ای با خشم :
“”برخی خشن بوده اند و بيزار از اين همه خشم بياد می آورند که شريعتی آنها را جنين خواسته بود. برخی متشرع بوده اند و امروز سرخورده از آن به ياد می آورند که دست پرودگان او بوده اند. برخی صوفی مسلک بوده اند و به ياد می آورند که شريعتی آنها را به زندگی خوانده است. برخی تندرو بوده اند و به ياد می آورند که شريعتی به آنها گفته برای عمل کردن هيچ وقت دير نيست. بی مايه فطير است. برخی بی دين بوده اندو به ياد می آورند که شريعتی آنها را به صراط مستقيم دعوت کرده است. کسانی سر در روزمرگی داشته اند و به ياد می آورند که شريعتی جشمانشان را به ديگری و سرنوشت او باز کرده است. برخی با حج شده اند حاحی. کسانی با پس از شهادت شده اند چريک. قليلی با پدر، مادر، ما متهميم سر برداشته و به جنگ با سنتهای موهوم برخاسته اند. بسياری با امت و امامت شده اند سربازان نظام ولايی. به نام حسين وارث آدم برخاسته اند و به يمن مذهب عليه مذهب پشت کرده اند به قدرت. هستند کسانی که با هبوط افتاده اند به کوير تنهايی و خلوت و سالها سر در گفت و گوهای تنهايی خود دارند. همه اين تجربه های زيست شده، به رغم تفاوت ها و گاه تناقضات تراژيکی که با يکديگر دارند در يک چيز مشترکند و آن حرکت است، جابجا شدن. از نقطه ای به نقطه ای رفتن. جرکتی که زاييده دلهره و اضطراب در جان و روان افراد بوده است. ميل به متفاوت بودن، آن قبلی نبودن. جور ديگری بودن. بد و خوبش موضوع ديگری است. نفس بودن، نه فقط نفس کشيدن. شدن، نه ماندن.
*******************************************************
انديشه شريعتی يک امکان است. يک دعوت است. لم ندادن در هيچ قطعيتی. طرح مدام از کجا معلوم است. تلنگر است. آدم ناراضی اما اميدوار بار آوردن است. به هيچ صراطی مستقيم نشدن است و در جستجوی راه هايی که روندگان آن کمند. انديشه اقليت است، مشکوک به هر اکثريتی. مشکوک به هر مد و آلامدی، چه متشرعانه، چه عالمانه، چه روشنفکرانه.
همين است که برای بقای خود هيج نيازی به اجماع ندارد.
بخشهايی از مقاله “شريعتی، مرتد يا منحط”، سوسن شريعتی، روزنامه شرق
ما ملتی هستيم!
و نوشته های بزرگمهر شرف الدين تو بخش گزارش ويژه چلچراغ رو دوست دارم. از انتخاب سوژه هاش و فضای فکری و طرز بيانش. هر چند خيلی ها او رو به تقليد از سبک ابراهيم افشار متهم می کنند، ولی من فکر می کنم با فرض صحت اين ادعا، وارث بحق و شايسته ای برای ابراهيم افشار هستش(و اين شايد تنها دليلی باشه که هنوز واسه خريدن چلچراغ پول می دم)
“ما قربانی تحريم های رسانه ای و دروغ های مطبوعاتی و سانسورهای خبری نيستيم. ما قربانی تنبلی و کرختی مزمنی بوده ايم که انگار از ابتدای تاريخ در کالبدمان وجود داشت تا روزها مغول ها دار و ندارمان را ببرند و ما شب ها سر زير کرسی هايمان فرو بريم و نفرين هايمان را فوت کنيم. که بخوانيم و از اينکه می دانيم به خود بباليم.
ما با شنيدن خبر افتتاح، تعطيلی، افتتاح مجدد يک فرودگاه حتی زحمت فرستادن يک ايميل هم به خودمان نداديم. درست در ماهی که طرفداران حقوق بشر در اعتراض به ژاک شيراک، ميل باکس سفارت های فرانسه را با ايميل های خود ترکاندند!”
1 اسفند مرگ رسمي جمهوريت و آغاز استبداد مطلق فقيه
نه ، من هرگز نمی نالم . قرنها ناليدن بس است. می خواهم فرياد کنم. اگر نتوانستم ، سکوت می کنم. خاموش مردن بهتر از ناليدن است. ناليدن فرزندان ماکياولی پير را مغرور می کند.
سکوت نوميد و غمرنگ مغرب آرام و سنگين پيش می آيد و مرا همچون «سايه ی آواره ای در اين کوير» ، در خود محو می کند و آفرينش باز در اقيانوسی از شب غرق می شود و شب چنان بر عالم می نشيند که گويی هيچگاه برنخواهد خواست.
(هبوط در کوير ، قسمت معبد ، صفحات 495 و 497 )
————————————————————–
به جای آنکه به تاريکی لعنت بفرستيد ، يک شمع روشن کنيد. (کنفوسيوس)
منتظرم ….
از 2 دی که آقا رضا رفته « خدمت » تا امروز که 24 بهمن هستش 52 روز می شود … پس منطقی است که منتظرش باشم … امیدوارم که باهام تماس بگیره … می خواهم امانتی را بگردانم …
————————————————————————-
(( نمی توان کمال بشری را با کمال فنی جمع کرد. اگر یکی از این دو را می خواهیم بایست دیگری را فدا کنیم ))
{ ارنست یونگر . زنبورهای شیشه ای . ذکر شده از کتاب «عبور از خط» ترجمه جلال آل احمد }
شما چه فکر می کنید ؟
موقع نوشتن است … كويري نوشتن
البته من اهل كوير نبوده ام و نيستم ، زادگاهم و موطنم شهر است ، اما آنچه ديده ام كوير بوده است و هيچستاني فراخ . گلزار و گلستان را همه هيچ ديدن و كوير ديدن ، كويري بودن ، نامش چيست ؟ بدبيني ؟ اگر بدبيني است ، پس اميد در من چيست ؟ از كجا آمده است ؟ آيا از بدبيني آمده است ؟ مگر بدبيني باعث يأس ، افسردگي و كناره گيري نمي شود ؟ پس اميد من از كجاست ؟ پس آيا
بدبينم ؟
كوير جاي ايستادن و ماندن نيست ، نقطه ي قوتش هم همين است ، تو كه به كوير رسيدي
نمي تواني در آن بماني ، بايد پيش بروي ، اگر بماني مي سوزي و نابود مي شوي . وقتي ابتداي كويري ، بايد شروع كني كه پيش بروي ، شايد تنها ، نه حتماً تنها ، هميشه انسان در كوير تنها گير مي افتد و خودش تنها بايد طي راه كند.
پيش رفتن و پيش رفتن و مدام خسته شدن و خسته شدن و مدام اميد را از دست دادن و مأيوس و دلسرد شدن و دوباره عزم را جزم كردن و به راه افتادن با همان اميد اوليه ، با همان عطش اوليه براي جستجوي سايه درختي ، چاه آبي و در عوض همه ي اينها سراب ديدن . براي جستجوي آبادي اي رفتن و آنگاه خراب آباد ديدن …
و هي بايد بروي … بايد بروي ، تا كجا ؟ تا چه زماني ؟ … تا جايي و زماني كه اميدي هست و … آنگاه كه از رسيدن به جايي مأيوس شدي و ديگر باور كردي كه همه جا كوير است ، باز هم بايد بروي ، اين بار كجا ؟ بايد خودت بسازي آنچه را كه مي خواستي ، آنچه خواستي يافت نشد پس بايد خودت بسازي و تازه اول راهي و خسته ، اما بايد ادامه دهي … كوير جاي ايستادن نيست …
« من تا آنجا آمده ام كه اين مرتع آباد زندگي را كه در آن مي چرند و مي خرامند كوير
ديده ام ، مولوي از اين مرحله گذشته است و بر اين كوير مرتع آباد يك زندگي را ساخته است ، كاشته و رويانيده است … »
من تا آنجا آمده ام كه اين مرتع آباد زندگي را كه در آن مي چرند و مي خرامند ، كوير ديده ام .
اگر بهشتم جايي بود در آن سوي مرگ و آخرتم جهاني در آن سوي دنيا ، راه روشن بود و مي رفتم و مي دانستم چگونه بروم و مي پرسيدم كه چگونه بايد رفت اما دنياي من خود منم ، همين كه اكنون هستم و آخرتم ، بهشتم ، آنكه بايد باشم و ميان اين دو راهي است به درازاي ابديت ، چه مي گويم ؟ ابديت ، لايتناهي راهي است كه هرچه مي رويم به انتها نمي رسيم اما اين راه چنان است كه هرچه مي رويم طولاني تر مي شود و هرچه نزديك تر مي شوم دورتر و اساساً به اعتقاد من به سوي خدا رفتن اينچنين است .
(هبوط در كوير ، چاپ هيجدهم ، قسمت دوستان عزيزم ، صفحات 617 و 618)
كرا منبر نسازد ، دار سازد … كرا خرما نسازد ، خار سازد
« من از اين پروا نمي كردم كه در انديشه هايم غريب باشم ، اما ناگهان به اين غريب بودن ، رسيدم.
باشد، اين غريب بودن ، همسفر راهي است كه ما پيش گرفته ايم. »
كوير ، سرزمين تفتيده ي عطشي كه هرچه بيشتر مي نوشي ، عطشان تر مي شوي !
ـ «مردم» همه ناچار نيستند «آبادي» را ترك كنند و سر به برهوت وحشت و حيرت كوير بگذارند. بايد با مردم صميمي و صادق بود و از هم آغاز صاف و پوست كنده گفت كه : « راه نيست ، بي سويي حيرت است و سرزمين مصيبت و آتش و عطش ! طوفان خيز و بي اميد و پايان ناپذير ! تنهايي و سكوت و وحشت . با زميني كه گياه از سر برآوردن مي هراسد و هوايي كه ، از دهانه ي كف آلود و جوشان خورشيد ، به دوزخ گشوده مي شود و تو ، با پاهاي نازكت كه نه براي «رفتن» ـ براي «بر حرير رقصيدن» ـ پرورده شده اند و با پيشاني لطيفت كه ـ نه براي آن است تا بر طوفان سپر شود ـ براي آن پرداخته شده است تا بر «شانه» اي تكيه كند ، و چهره ي ناز و پيكر ناز پرورد تنعمت ـ كه خواهش بوسه دارد و نياز نوازش ـ نه تحمل تندبادي كه صفير تازيانه اش به ديواره هاي افق مي خورد و سيلي رملهاي پريشاني كه از طوفانهاي جنون گرفته مي گريزند …. آري اي … «خوشبخت» ! اي «در خويشتن آرام گرفته» ، اي «به خود، خو كرده » ! تو به زندگيت بپرداز ، غمها و شاديهاي «زيستن» ـ دنيا ـ تو را بس است ، آخرتِ «بودن» سخت و سهمگين است .
( گفتگوهاي تنهايي ، بخش دوم ، چاپ هفتم ، صفحه ي 1014)
حرف همين است كه مردمي را كه اكنون سراپا غرقه در «دلهره هاي حياتي » اند ، غرق «دلهره هاي وجودي» نيز كنيم ، خدمت كرده ايم ؟
به هر حال شما معتقديد كه بايد ميوه ي ممنوع را به «مردم» نداد ؟ يعني مردم نبايد به «خودآگاهي» برسند.
ـ چرا ، اما اول مردم ما بايد «آگاهي» پيدا كنند و سپس «خودآگاهي» ، به ياد داريد كه آدم ، در بهشت ( نه بهشت موعود ، اين بهشت زادگاه ، يك «باغ» است ، يك باغ طبيعي ) از همه ي ميوه ها برخوردار بود ، همه ي ميوه هاي باغ برايش مجاز بود ، همه نعمات باغ در دسترسش بود ، فقط يك ميوه بود كه برايش منع شده بود.
اما آدميزاده هاي سرزمين ما ، هنوز از اكثر ميوه هاي باغ محروم اند ، ميوه هاي «مجاز» ، برايشان «ممنوع» شده است ، ابتدا بايد در اين باغ ، داراي حقوق آميت شوند ، از همه ي ميوه هاي اين باغ برخوردار شوند ، در بهشت ، آدم شوند ، «ميوه هاي مجاز» را به دست آرند ، بچشند ، آنگاه به «ميوه ممنوع» خواهد رسيد ، مردمي را كه «آب قنات» ندارند، به جستجوي «آب حيات» ، در پي اسكندر روانه كردن و قصه ي خضر بر گوششان خواندن ، شيطنت بدي است . آنها كه «عشق» را در زندگي خلق ، جانشين «نان» مي كنند ، فريبكارانند كه نام فريبشان را «زهد» گذاشته اند. روشنفكران ! مسأله ي ما ، مسأله ي خوراندن «ميوه ممنوع» به آدمهاي اين بهشت نيست ، مسأله ، خوراندن «ميوه هاي مجاز» است.
( گفتگوهاي تنهايي ، بخش دوم ، چاپ هفتم ، صفحه ي 1017)