بایگانی برای‘شخصی’ دسته

ریشه های تلخ و شیرین

جمعه, فوریه 1st, 2008

پاهایش ديگر خشک شده اند. هیچکس نمی تواند باور کند که می شود روی اين پاها راه رفت به غیر از خود پيرمرد که دارد تلاش می کند با یکی ديگر از واقعيتهای زندگيش بجنگد. رنج طاقت فرسای راه رفتن را به جان می خرد تا به ویلچر نه بگوید.

تصور یک ساعت بیکار ماندن و از آن بدتر از کارافتادگی برایش از مرگ سخت تر است. به همین دلیل است که بعد از این همه سال، هر روز با اولین خمیازه های خورشید از خانه بیرون می زند.

متعلقاتش به جانش بسته اند. چه فرزندان و نوه هایش باشند چه درختهای توت باغهایش. حتی یک خیال شوم می تواند قلبش را همچون دیگی سربياورد و اضطراب را در جای جای چهره چروک خورده اش پهن کند.

آدمهای زندگیش را با ديواری ضخیم در قلبش از هم جدا کرده است. جابجایی از يک سمت ديوار به سمت ديگر اگر نه غيرممکن، ولی سخت و طولانی است.

نمی دانم چه انگیزه ای بعد از اين همه سال او را به ادامه زندگی فرا می خواند. زندگي ای که برایش سراسر مبارزه بوده تا جایی که روحش را با آسایش بیگانه کرده است.

پیرمرد را دوست دارم، نه برای اينکه مرا به گذشته ام پيوند می دهد و يا با من همخون است و يا مثل کوه پشت من ايستاده است و يا عيدی های پدربزرگی اش را حتی اگر فرسنگ ها از او دور باشم، برایم در قرآن نگه می دارد يا …
برای سادگی، صداقت و استقامتش به او عشق می ورزم. هرچند مجبور شده ام با خیلی از روحیاتی که از او به ارث برده ام در خود بجنگم.

پنجشنبه, ژانویه 3rd, 2008

Boxing Week Great Deal: A Must-sell Soul

و اينک با دلی خون، چشمانی پراشک، نفسی بریده، کمری نیمه شکسته، باسنی مسئله دار و جیبی خالی، روح پرفتوح و متبرک خود را در سایت eBay به حراج می گذارم، قربتا الی الله!

ویژگیها
• نصب سريع و آسان روی کالبدهای مختلف بدون نياز به درايور، میخ ،چکش، چسب و تف
• تضمین کیفیت در بازه دمایی 50- تا 50+
• واکسينه شده نسبت به ویروسهای تنهایی، غربت و افسردگی
• قابليت شبيه سازی خوشبختی در اسفل السافلین، تانگو روی ميدان مين، سکس در آغوش کاپیتالیسم، فرهيختگی روی کاسه توالت
• امکان ذخیره نامحدود خاطره ها با resolution بالا در سه فرمت love، hate و Who-Gives-A-F&ck
• تعويض سريع، آسان و قابل برنامه ريزی بين مودهای هوشياری، daydreaming، خواب و مرگ!
• امکان تخليه سريع، بیخطر و بهداشتی بار الکتريکی- عاطفی از طريق تکنولوژی ماچ
• امکان تنظيم سرعت حرکت در مودهای اسبی، یورتمه ای، شتری و لاک پشتی.

منبع تغذیه : موزیک با فازهای مختلف (بدون متن، با متن، سیاه، سفید، خفن، خالتور، شیش و هشت، جوادی، آبگوشتی، …)

نکات ايمنی
• از اجرای برنامه های حاوی حلقه های تکراری طولانی روی آن بپرهیزید.
• از تماس طولانی مدت با اشخاص متعهد، مصلحین اجتماعی، شمع و گل و پروانه و باران و فرنچ کیس و جوانان زير 18 سال خودداری شود.
• از بارگذاری هدفهای غیرملموس و غیرقابل ارزیابی، “ایسم” های ماوراء طبیعی، اسامی و مفاهیم مقدس، فیلم های مبتذل و دخترهای سنگینتر از 70 کیلو روی آن اکیدا خودداری کنید.
• از انتخاب پسوردهای گلابی بپرهیزيد و فایروال را در هر چهار مود هوشياری، daydreaming، خواب و حتی مرگ فعال نگه داريد.

ابزار جانبی پيشنهادی
ابزار زیر در استفاده بهینه و نگهداری از این قلم مفید خواهند بود : “اتاقی از آن خودش”، مبدل زخم به کلمه، کوله پشتی، جعبه کمک های اولیه، صداخفه کن، قرص فراموشی، قرص ضدیبوست، قلاده، زنجیر، سیخ، سیفون، نوار قصه، گنجشک لالا، سنجاب لالا، لالا لالایی، …

مژده!
به شخص خوشبخت برنده یک جلد کتاب “انسان : يک پيچيدگی غيرضروری در حیات وحش” به قلم و امضای صاحب روح هديه خواهد شد.

جمعه, دسامبر 28th, 2007

Choose, Move, Use or Lose

با egg و eigenvalue و negation و negotiation و g-string آشنا هستم و می خواهم از زندگی لذت ببرم.

شب بیداری را دوست دارم و طراوت صبحگاهی برایم ضروری است.

ده دقیقه وقت آزاد دارم و می خواهم از لیست مقالاتی که از تلاش برای گنجاندن خرافه پرستی مدرن در مقابل نظریه تکامل در متون درسی مدارس فلوريدا تا موفقيت دانشمندان در توليد سلولهای بنیادی (stem cells) با استفاده از سلولهای عادی پوست گسترده اند و همه به نوعی برایم جالب به نظر می رسند، یکی را برای خواندن انتخاب کنم.

از فردا چیزی نمی دانم و بايد بين پروژه ای که شرايط مالی خوبی دارد و احتمالا لینک های کاری خوبی برايم ايجاد می کند از يک طرف و حفظ آزادی و سلامتی خود از طرف ديگر يکی را انتخاب کنم.

کمتر از 30 ثانیه فرصت دارم و بايد بين اعتراف به عقايد حقيقي خود و نجات دو سال از زندگی يکی را انتخاب کنم.

از صداقت، بينش، هوش، اعتماد به نفس، پرانرژی بودن، اجتماعی بودن و اورژينال بودن گرفته تا جذابيت چهره، شعور چشمها، خوش لباسی، ظرافت، هنر make up و کنترل وزن همه از پارامترهای موردنظر من برای انتخاب يک پارتنر است. اين ليست ساده شده يک ليست بلند بالا (که احتمالا در فضای فرشتگان و اجنه همه جوابی نداشت) تحت يک تبديل رئاليستی است که مثلا از بين انار و خيار و چنار ، باغ را انتخاب می کند!

خدا، ابليس، محمد بن عبدالله، وليد، روح الله خمینی، عمر خیام، رفيق چه گوارا، صادق هدايت، دی. جی. سالينجر، محمد خاتمی، حجه الاسلام حسنی، حسین شريعتمداری، حسين درخشان، محمود احمدی نژاد، همفری بوگارت، اسکارلت جوهانسون، رابرت دنیرو، سید بارت، فائقه آتشین، شهرام شب پره، محمد خرداديان، بامشاد، بل و سپاستين، کُپُل، مخمل و بقيه بچه های محله (که به دليل تنگی جا و نفس از آوردن اسم آنها معذورم)، همه و همه بچه هایی مشتی و لوطی بودند. کاش می شد يک عکس يادگاری با همه آنها بگيرم. کسی نمی خواهد در این هنری ترین عکس دنیا مشارکت داشته باشد؟ شاید بتوانید حداکثر یک شخصیت ويژه را هم همراه خود بياوريد.

شنبه, سپتامبر 15th, 2007

“خوب، بد، زشت” های يک نسل تماما مخصوص

حلاجی آدمها از نقطه نظر تناقضهایی که بين باورهای تحميلی از طرف جامعه و ايده آلهای اکتسابی آنها وجود دارد و تلاشی که برای مبارزه با ارزشهای تحميلی و ساختن انسان ايده آل خود می کنند، همواره از دل مشغولیهای من بوده است. و صدالبته که برای سرگرمی خود به نزديکترین شخص به خويشتن پناه می برم. بخصوص در اين مدت که بعد از مدتها بدون دغدغه به محل تولد خودم برگشتم و هوا و رنگ و بو و صدا و آب و خاک همه مشغول نبش قبر خاطره های دور و نزدیک من هستند.

مذهب

برای من (و خيلی از هم نسلان من) بدون ترديد مذهب اولين ارزش تحميلی جامعه محسوب می شود. ارزشی که با اعمالی ساده همچون نماز خواندن و سينه و زنجيرزدن از سنين کودکی با ما عجين می شد و قرار بود به عبادات والاتری همچون جهاد منتهی شود. نطفه موجودی بنام خدا از همان ابتدا در ذهنمان شکل می گرفت و در هاله ای مقدس پرورش می یافت و می بایست به تنها فرمانروای ذهن و غايت زندگی تبديل شود. موجودی که از فهم و پرسش فربه تر بود و ترديد را برنمی تافت. عصيان عليه مذهب بزرگترين و دشوارترين عصيان من در زندگی محسوب می شود. عصيانی که در نتيجه تحصيل در يک نظام آموزشی وابسته، زندگی در ميان مردمی اکثرا مذهبی و زير سايه يک دولت ايدئولوژيک سالها به تاخير افتاد. وقتی به ساعتهای طولانی درگيريهای ذهنی، مطالعه کتابهای به اصطلاح ضاله و بن بست های زندگی واقعی خود فکر می کنم، می بينم که از مسير پرهزينه ای گذشته ام. تنشهايي که در نهايت مرا به مسيری از زندگی رساندند که در آن هيچ امری مقدس نيست.

دنيازدگی
“دنيا و همه ارزشهای مادی آن فانی هستند” ،”آلوده شدن به ارزشهای دنيوی انسان را از سير و تعالی در مسير ارزشهای والاتر باز می دارد.” ، “در دايره قسمت، ما نقطه پرگاريم لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی”
اينها تنها مشتی از خرمن باورهای عرفانی است که نه تنها خاستگاه اجتماعی دارند، بلکه از طرف حکومت هم تبليغ می شوند تا دنيا را امری پست و ذليل جلوه دهند و آدمی را به اتوپيای نامعلوم وعده دهند. ريشه يابی تاريخی اين تفکرات نشان می دهد که چه خوراک مناسبی برای تداوم حکومت های پادشاهی و تسکين زخمهای مردمی که اجانب زندگيشان را به تاراج برده است، بوده اند. عرفان طبيعتا دام مناسبی برای ذهن ايده آليست من بود. آلوده بودن بتهای ذهنی گذشته من (از جمله شريعتی و مولوی) به اين مرض دليل ديگری بود تا اسارت من در اين دام طولانی تر شود. مبارزه با اين رسوب ذهنی برای من با نوعی افراط همراه بود تا جایی که می توانم بگویم در حال حاضر فاصله زيادی با يک ماترياليست واقعی ندارم و به عنوان يک عارضه نسبت به ستاره های آسمان شعر پارسی از جمله مولوی، حافظ و سعدی و باقی کون گشادهای تاريخ آلرژی پيدا کرده ام.

ارتباط با جنس مخالف

جمهوری اسلامی در ارتجاع مثال زدنی خود در انطباق روابط جنسی با بايد و نبايدهای مذهبی، شادی و طراوت را از زندگی حداقل دو نسل از جوانان گرفت. نظامی که ارتباط با جنس مخالف را تنها پس از ازدواج مجاز می داند، در عمل به سمت پرورش نسلی می رود که جنس مخالف برای آنها در سکس خلاصه می شود. پرهيز نامعقول از ارتباط با جنس مخالف، برقراری ارتباط به قيمت پذيرفتن انگ های نامطلوب اجتماع، خبره شدن در انواع روشهای خودارضایی و دست و پنجه نرم کردن با ساير عقده های جنسی کمترین ثمره آنهایی بود که نمی خواستند تن به يک ازدواج سنتی بدهند. به عنوان فردی که در چنين جامعه ای رشد کرده، عليرغم اينکه از شر همه تابوهای ذهنی نجات يافته ام، همچنان خود را يک مستضعف جنسی می دانم.

رقابت در مقابل مشارکت
نمی دانم بايد چه سهمی را به نظام آموزشی، چه سهمی را به خانواده و چه سهمی را به خصوصيات درونی خود نسبت بدهم، ولی مجموعه اين عوامل از من آدمی ساختند که بازدهی بيشتری در يک فعاليت رقابتی دارد تا فعاليت مشارکتی. آن بازيکن بی بذل و بخششی که در بازی فوتبال به کسی پاس نمی داد تا افتخار يک گل را به نام خود ثبت کند و آن دانش آموزی که می خواست در همه امتحانها و رقابتها بهترين باشد درسهای بزرگی از زندگی آموخت که نمی توان در همه جا بهترین بود و از آن مهمتر بايد بخوبی تشخيص داد که در کجا بايد با ديگران رقابت کرد و در کجا مشارکت.

خشونت لفظی
کم ظرفيتی در شنيدن نظرهای مخالف و بعضا پناه بردن به خشونت لفظی آفت ديگری بود که از طرف محيط به من منتقل شد تا جايی که خيلی زود فهميدم ظرفيت تحمل من حتی از ميانگين جامعه خودم کمتر است. جامعه ای که نه تنها در سطح مردم عامی کوچه و بازار، بلکه در بين طبقه تحصيلکرده خود از چنين آفتی رنج می برد. کافی است ادبيات بکار رفته در بحث و جدلهای بين طبقه روشنفکر در روزنامه ها، وبلاگها و فوروم های اينترنتی را بررسی کرد تا دريافت ما چقدر زود از تقابل ايده ها خسته می شويم و شخصيت و شعور يکديگر را هدف قرار می دهيم.
دو سال زندگی در کانادا به من نشان داد تا چه حد آداب گفتگو در آن جامعه با ايران متفاوت است. در آن کشور به ندرت می توانی صحنه ای را ببينی که در آن دو نفر با لحن تندی با هم صحبت می کنند. جايی که در آن حتی اشتباهات طرف مقابل بصورت غيرمستقيم به او گوشزد می شود (توسل به خشونت لفظی پيشکش). دو سال تلاش اينجانب برای انطباق با استانداردهای محيط جديد نتايج قابل توجهی داشته است، تا جايی که در يکی از آخرين جلسات پروژه وقتی “ويو” داشت به طرز فلاکت باری مزايای طراحی تخمی-تخيلی خودش رو بر می شمرد، به جای گلباران کردن سر و صورتش آرام به خود گفتم : “ايت واز دفنتلی اِ کول شِت”

یکشنبه, جولای 15th, 2007

Everything is gonna change at −459 °F

چه بيهوده رفتار خود را تابعی از بن مايه روحی خود می دانستی:

“اين جماعت از صبح تا شب به دنبال چه در همديگر و در زندگی می لولند؟ اوه که با چه شاد و با چه غمگین می شوند! آه که من از جنس و طبع و رنگ ديگرم!”

و چه ساده لوحانه اثر محيط بر خويشتن را از ياد برده بودی.

 

بايد دست روزگار تو را فرسنگ ها از آشيانه آسايشت دور می کرد تا بفهمی که هميشه نمی توان در هوای بارانی “چترها را بست و زير باران رفت”
بايد دوری جغرافيایی مجموعه همه دوستان بالقوه ات را به کمتر از 20 کاهش می داد تا متوجه شوی هميشه نمی توان خاص ترين آنها را از بين مجموعه ای بزرگ انتخاب کنی. گاهی هم بايد با آدمهایی به اصطلاح
shallow بر سر سفره غربت خود بنشينی و ياد بگيری که بودن آنها غنيمت بزرگی است.
بايد برای يک شادی مصنوعی در هر ماه به انواع نوشيدنی متوسل شوی تا حسرت پرهیزکردن از پارتیها در ايران را بخوری.
بايد سرما تا مغز استخوانت را بسوزاند تا به هنگام انتخاب يک اتاق بجای وارسی “نمای” پنجره ها، قبل از هر چيز از بسته بودن منفذهای آنها مطمئن شوی.
بايد زندگی و آينده ات آنقدر به نتيجه تحقيقاتت بستگی داشته باشد تا اثبات درستی الگوريتمت از اثبات وجود خدا و زندگی پس از مرگ مهمتر باشد.
بايد مجبور شوی در عرض 3 ماه خودت را برای يک مصاحبه به زبان فرانسه آماده کنی تا بفهمی که زبان فرانسه فقط آن عشقولانه هایی نيست که از حنجره طلایی خانم
Lara Fabian ساطع می شود.
بايد به “کارآيی” اين جماعت در پايه ريزی، پيشبرد، بهره برداری و بعضا خاتمه يک رابطه توجه کنی تا مطمئن شوی رابطه عاشقانه بدون يک رابطه جنسی چيزی بيشتر از يک بيماری روحی ناشی از محدوديت های فرهنگ بيمار ما نيست.
آري، و اينگونه است که در اين محيط ارزشها و ضد ارزشها، غمها و شاديها، ناگهان همه واقعی می شوند و ما نيز بدون آنکه بفهميم، از آدمکهای فانتزی به روباتهایی جنگجو تبديل می شويم و از بهشت کاغذی خود به روی زمين هبوط می کنیم.

یکشنبه, جولای 15th, 2007

تقديم به همه ارزشهای والای زندگی، با مهر و نکبت!

انگار که سالها گذشته است. سالهایی که زنده ماندی و زندگی نکردی. روزگاری جماعت اطراف خود را نکوهش می کردی که چگونه می توانند در یک و تنها يک هدف خلاصه شوند و آن هم “بقا”!

 

برایت عجیب بود که چگونه انسانها می توانند همه هستی خود را برای باقی ماندن در شرایطی خاص خلاصه کنند. انگی بنام “الیناسیون” در دسترست بود و آنرا لایق کسانی می دانستی که روح کوچکی دارند و سرشان را می شود براحتی با يک سودا مشغول کرد.

در اولین تجربه ای که مجبور شدم دست به مصالحه ای عجیب با زندگی بزنم، به دوران خدمتم مربوط می شود. زندگی به مدت دو ماه در يک محیط نظامی در زیرفرمان آدمهایی که قطعا عادی نیستند، موقعیت خوبی برای آزمایش میل انسان به زندگی است. در محیطی که يک فرمانده خطاب به سربازی که در آستانه تشنج است می گوید : “جمع کن برو جلوی یه گروهان دیگه بیفت بمیر، کسی نیست اينجا جمعت کنه!”، کسی دیگر نمی تواند به این موضوع فکر کند : “آوخ که من چگونه می توانم دو ماه را بدون شنيدن موزیک بسر کنم!”. آن دوران با همه سختيهایش بر من گذشت و من نه تنها توانستم زندگی بی موسیقی را تاب بياورم، بلکه متوجه شدم که می توانم در شرايط اضطراری با آدمهایی “از جنس لجن” روابطی نسبتا حسنه برقرار کنم!

دومین برخورد مصالحه آميز با زندگی را در این سرزمين تجربه کردم. دو سال زندگی در شرايطی که آگاهانه يا ناآگاهانه عليه همه عادتها و ميلهای درونی خودم ايستادم. هنوز نمی توانم تصور کنم که نزديک به دو سال را بدون هيچ کتاب يا فيلمی گذراندم ( و البته اين بار بدون اجبار). اين قطعا برای آدمی که در گذشته ای نه چندان دور حداقل يک ساعت در روز مطالعه می کرد، کمی تا قسمتی سنگين است.

نمی خواهم ارزش چيزهایی را که بدست آوردم با آنچه را که از دست دادم مقايسه کنم، ولی اين تجربه به من ثابت کرد که ميل به زندگی (حتی در نازل ترين سطح آن وقتی که بقا ختم می شود) در من خيلی از آنچه انتظارش را داشتم بيشتر است. به گونه ای که می تواند (آگاهانه يا ناآگاهانه) همه ارزشهای به اصطلاح متعالی زندگی را در مقابل ماندن و ادامه يافتن قربانی کند. فکر می کنم وقتش باشد که همه ارزشهای مرده و زنده خود در زندگي را در برابرم احضار کنم و صادقانه به اين حقيقت تلخ، مذبوحانه و دوست نداشتی اعتراف کنم: ماندن و زندگی کردن (حتی با همان تعريف فيزيولوژيکی اش) برایم از همه شما والاتر است. حتی برای شما ای سوگلی ارزشهای من : آزادی! اينجانب به مدت دو سال، پی در پی و شب و روز، همچون يک کارگر انفورماتيک حريص همه آزادی خود را برای کسب تخصص در رشته ام قربانی کردم!

دوشنبه, دسامبر 18th, 2006

سالهای طولانی در مجاورت قطب شمال
باید صدها بار تب کرد. باید هزاران بار یخ زد.
باید رگ خواب میخوارگی خود را کشف کرد. باید به تحقیق و به تحليل حجم لازم شرابی را تعیین کرد که سرت را در طول مدت مهمانی گرم نگه دارد، خواب را به وقت مناسب بر بالينت حاضر کند و اول صبح به همه سلولهای خاکستری بيدارباش بدهد تا برای نبردی سخت با سوپروايزر اعظم آماده باشند.
بايد تفاوت اساسی زندگی در نگاه يک جهان سومی و يک جهان اولی را درک کرد. برای يکی لحظه لحظه زندگی مبارزه و برای ديگری همه آن يک بازی پرهيجان است. بايد به بديهيات زندگی يک کانادايی که هزينه بدست آوردنش برای تو چند سال تلاش مداوم است، عادت کرد. ولی انقدرها هم نبايد بدبين بود. همه اين سختی ها و محروميت ها می تواند در پای لذت يک افتخار مثل رنک يک شدن در بين هم دوره ايهایت قربانی شود.
*************************************
از نشانه های بزرگ شدن آدميزاد يکی همين رنگ باختن نفرت هایش است.
ديگر خواهر مادر مذهب و بويژه دين مبين اسلام و مقدساتش را روزی چندبار هوا نمی کنم (از شما چه پنهان بعضا در مناسبتهای مذهبی آنها را نوازش هم می کنم!)
ديگر آنقدرها هم به شعر آلرژی ندارم. بعضی آدمها دوست دارند بجای روشن و دقيق صحبت کردن، لرزان و رقصان صحبت کنند. همانگونه که بعضی ها دوست دارند بجای مستقيم قدم برداشتن، قر بدهند.
ديگر فاشيستهای نظامی جمهوری اسلامی در کابوسهای من حضور ندارند. فکر می کنی نظامی های آمريکایی، اسرايئلی و چينی از آنها نرمخو تر هستن؟ دنيا پر است از فاشيستهایی که در پشت نقابهای مختلف و با ابزاهای متفاوت سهم خود را از زندگی جستجو می کنند.
آن نگاه هيستريک و تک بعدی نسبت به تجربه های شکست خورده و منفی از زندگی جای خود را به يک نگاه آرام و عميق داده است. همه آنها جزئی از زندگی من بودند و در شکل گيری آدمی که امروز هستم، نقش داشته اند. تنها موقعی توانسته ام قدمی به جلو بردارم که واقعيتها را پذيرفته ام و برای جبران آنها تلاش کرده ام. و مگر داستان زندگی بشريت جز اين است؟ ما فقط می توانیم تجربيات خود را به هم منتقل کنيم و اميدوار باشيم نسل آينده حداقل در دامهای حماقتی که ما را گرفتار کردند، اسير نشود.

جمعه, می 5th, 2006

به قرن بیست و یک وارد شده ایم. روح های خود را از تن درآورید!

بايد از لاک بیرون اومد. هرچند آدم باورش نمی شه این زمین هم بتونه بعد از یه زمستون طولانی از خواب بیدار شه.
دنبال کلاف گمشده درونیم می گردم. شاید این تعبیر محترمانه افسار چیزی باشه به اسم روح که تو بیرحمانه ترین شکنجه گاههای زندگیم تلفش کردم و الان مثل یک مترسگ براش دلتنگی می کنم. همونی که یه روزی سنگینیش رو دلیل کندی حرکتم تو زندگی احساس می کردم و مدام بهش سرکوفت می زدم. همون سیگنال نامرئی که با نوساناتش کسالت زندگی خطیم رو ازم می گرفت.
این احساس وحشت، این سکوت سنگین، فقدان یک چیزی رو جلوی چشمم میاره. فقدان آدمی که می تونستم ساعتها تو خودم باهاش خلوت کنم و منو از همه دنیای بیرونی بی نیاز می کرد.
این وحشت قرینه ترسی است که سالها پیش از روبرو شدن با دنیای بیرون داشتم و حالا همون غریبگی رو با خالی وجودم دارم. نوسان مدام بین دو نقطه نامتعادل! قصه تکراری آدمهایی که دوست دارند در اکسترمال ها زندگی کنند.
هوشیاری آزاردهنده خود را با بخاطرسپاری بدقلق ترین کلمات فرانسوی تحلیل می برم. بعضا از روی گذشته ام که با خاطراتی عمیق مین گذاری شده، با احتیاط می گذرم. به نمودار شتروار پیشرفتم فکر می کنم، شاید بتوانم هیجانی لحظه ای در خود ایجاد کنم.
نمی خواهم سوگوار کسی یا چیزی باشم.

**********************************************************
دیگه برای این دل پیچه های روحی نه فرصتی هست، نه حوصله ای و نه خریداری!
امروز مسئله مردم ما، انتخاب بین سگ های وطنی است یا شغال های اجنبی. این دانکی ها هم در مثلث خوشبختی خود، پول و سکس و شراب، محاط اند. از قهرمانهای فانتزی ما هم چیزی باقی نمانده است.
فرانی و زوئی از دل داستانهای سرد و تاریک سالینجر بیرون آمده اند و دارند بر سر ارثیه اجدادی شان باهم مشاجره می کنند!
لنی دیگر آنقدر احمق (همان آنارشیست سابق!) نیست تا آغوش گرم جس را رها کند و دربدر کوهستانها شود. او مدتها پیش با گاری کوپر در همان قله آرزوهایش وداع کرده بود.
ژان پل سارتر و سیمین دوبوار از فروش کتابهای خود میلیونر شده اند و تعطیلات تابستان را با نوه های خود در سواحل هاوایی می گذرانند.
نگاه کن، حتی پاپ هم از نشئگی معنویت خود سر برآورده و برای حل شدن مسئله هسته ای ایران دعا کرده است!
قرن بیست و یکم، قرن هر کوفت و زهرماری که باشد، قرن یبوست های روحی نیست!

پنجشنبه, اکتبر 20th, 2005

گفتگوها، برنامه ها، خوشحالی ها، ناراحتی ها، نگاه ها، دغدغه ها، همه و همه یک حس را در تو تداعی می کنند. بنا به عادت ما به این مقولات Cheap می گوییم(شايد بکاربردن این اصطلاح در مورد آنها کمی بی انصافی باشد. راستی معادل Cheap که جنبه منفی از آن حذف شده باشد، چیست؟)
اينها عجیب از جنس زندگی هستند. خوبی یا بدی آنها این است که به ابعاد زندگی چیزی برخلاف زندگی اضافه نمی کنند و به همین دليل ناسازگاریها و تضادهای درونی از جنس آنچه در بين ما شايع و فراوان است، در بین اين مردمان به ندرت به چشم می خورد.
نمی توانی به سادگی با آنها قاطی شوی. بخصوص اگر عادت نداشته باشی لبخندهای صلواتی به ديگران تحویل بدهی. درک کردن آنها آسان نيست(در واقع درک کردن آنها برخلاف میل ما سخت و پيچيده نيست) هرچند که مدتها سعی کرده باشی همه ریشه ها، شاخه ها و زائده هایی که آنها را تصنعی می دانی و اعتقاد داری بی دليل تو و زندگیت را سنگين کرده اند، از روحت هرس کنی.
نه! آسان نيست. ناگهان در بين جمع احساس می کنی که در خلوت خودت يا با دوستانت در دانشگاه یا کافه نشسته ای و زندگی را به چهارمیخ کشيده اید و غمها و شاديهایتان را از بازيهای تراژيک و کميک زندگی با هم تقسيم می کنيد.
ناگهان به ياد اين حرف شرقی افتادم :
“وقتی ایران بودم فکر می کردم که انسانی عادی هستم که در شرایط غیرعادی قرار گرفته است. اینجا که هستم فکر می کنم که انسانی غیرعادی هستم که در شرایط عادی قرار گرفته است”

پنجشنبه, جولای 7th, 2005

جامعه مدنی يا چکونه آموختم از ماهيت خود نهراسم و به زندگی عشق بورزم!

بدون ترديد طبيعت يکی از شگرف ترين بازيهای خود را با انسان انجام داده است. موجودی که دقيقا مشخص نيست در اثر چه نوع جهشی به اين توانايی خارق العاده در خيالبافی دست يافته است. قدرتی که بواسطه آن حتی غره به آفرينش چيزهايی است که طبيعت از بوجود آوردن آنها عاجز بوده است!
خودبينی و احساس منحصربفرد بودن را چه ويژگی جداگانه يا ثمره خيالبافی های آدميزاد در نظر بگيريم، نمی توان مسيری را که او تا رسيدن به برج عاج فعلی خود پيموده است، انکار کرد. موجودی که در اين توهم آنچنان فرو رفت که خود را مرکز کائنات پنداشت و ابر و باد و مه و خورشيد و فلک را همه در خدمت بودن خود فرض کرد.

ولی دوران تکيه بر بام آفرينش دولت مستعجل بود و خودبينی آدميزاد مهلک ترين ضربات را از خودش دريافت کرد. توهم قبله عالم بودن با همه جهد و تلاشی که کليسا برای حفظ شان آدميت نمود، فرو ريخت. اندکی بعد کافری خدانشناس شجره طيبه آدميزاد، ميمون شريف، را در جلوی چشمان او آورد و به اين موجود دم بريده نشان داد که با بريدن دم و ايستادن بر پاهای خود نمی تواند از ماهيت پيشين خود فرار کند. با تيزتر شدن سلاح تکنولوژی، آدميزاد بت و مقدسات خود را يکی پس از ديگری فتح کرد و حتی بر روی آنها قضای حاجت نمود.

به نظر می رسد پس از فروريختن های متوالی برج های عاج آدميزاد، او مسير خود را در يکی از سربالايی های تند تاريخ گرد کرده است و مسير واروونه ای را برای يافتن جايگاه واقعی خود پيموده است. گويا او در ناخودآگاه به اين نتيجه رسيده است که بجای اصرار بر وجه تمايز خود از نظام هستی، سعی کند راههای برآوردن لذت های خود را هموار سازد. جامعه مدنی، وعده ای است که با آن انسان سرگشته عصيانگر ناآرام را به يک شهروند منظم و قانع و سربه زير تبديل کنند.

در جامعه مدنی چيزی برای تغيير دادن وجود ندارد. در اينجا انسان امروز با واقعيت کنار می آيد و روشهای بهره وری از لذتهای موجود را نهادينه می کند:
او مذهب را با اهل قبور تنها می گذارد تا لاشه اش را بصورت عادلانه بين موجودات مرده خوار تقسيم کند.
امانت الهی اش را بر دوش مترسک ها می گذارد تا بر عقده های خود-هيچ-بينی ديرينه آنها مرهمی باشد.
و بالاخره عشق افلاطونی اش را خشک می کند، آن را در کتاب شازده کوچولو می گذارد و به آدرس سياره تنها، چمنزار دلها، روبروی گل سرخ می فرستد.

“اگر قلب هايمان را در شهر يخی فروختيم، حداقل تن هايمان را از هم دريغ نکنيم”و شايد اين جمله عاشقانه ترين احساسی است که ممکن است بين دو شهروند پاکيزه در يک جامعه مدنی رد و بدل شود!