Archive for the ‘شخصی’ Category

You used to be my favorite toy

Saturday, July 26th, 2008

اکنون که چشمانت بر روی این سطرها می لغزند، من از قفس خاکی تن رسته ام و دارم به روح عزرائیل لعنت می فرستم که نه تنها رخصتی برای وداع با تو به من نداد، بلکه نگذاشت تعداد سنگهای موجود در آخرین اثر هنری ات، عدس پلو، که آن را در نهایت سخاوت به من تقدیم کرده بودی را بشمارم.

فکر می کنم حضور ملکوتی ات در همه لحظه هایم جاری و ساری بود و هیچگاه به تو خیانت نکردم. به گیسوان مریم مقدس قسم که مواردی از جمله لاس زدن های سطحی با دوستانت را تنها جهت اشاعه فرهنگ برادری و مهرورزی در این دنیای تهی از عاطفه مرتکب شدم. آن باری هم که من و خواهرت را در حین تبادل عاطفه و محبت خانوادگی غافلگیر کردی، بیش از هر چیز حاصل سوء تفاهم بود. من به دنبال بویی آشنا وارد اتاق شدم و با دیدن او گفتم : “آه، تو بوی یارم را می دهی” و او هم در پاسخ گفت : “تازه کجاشو دیدی!” نمی خواهم بیش از این کامت را تلخ کنم به خصوص در این شرایط بحرانی که بیش از پیش به دعای خیر و مغفرت تو احتیاج دارم. امیدوارم که ادامه ماجرا را بتوانی به زودی از وصیت نامه خواهرت دنبال کنی!

ای زمین، ای آسمان، ای ابر، ای ببر، ای زینب جگرسوخته، ای کودک فلسطینی 13 ساله، اینک بگریید بر مصیبت مردی که باید ناموسش را در بین این گرگان بگذارد و به صحرای عدم برود! عزیزم، وصیت من به تو این است که با هر عمله ای خواستی ازدواج کنی، با این استاد کچل پاچه خوارت که می گفت روح ظریفت دارد در یک رشته فنی پژمرده می شود، ازدواج نکن. بدان و آگاه باش که رهنمودهای این اساتید با خطابه ای آتشین در باب اهمیت کشف استعداد واقعی و مضرات دیسیپلین آکادمیا در حیات هنری نابغه هایی چون وودی آلن شروع می شود و به ضرورت نزدیکی فیزیکی استاد و دانشجو برای انتقال مفاهیم پیچیده و چندبعدی ختم می گردد.

“لاکن اینگونه نباشد که ما ارتحال کنیم و شما عشق و حال”. البته من نیک می دانم که بی حضور من زندگی آن دنیا برایت نفرین ابدی خواهد بود، ولیکن ابراز این احساس در ملاء عام موجبات شادی روح ما را فراهم می کند. لذا از تو تقاضا دارم تا در مراسم تشییع پیکر مطهر من مناسک گیس کشی، خاک بر سر ریزی و کوبیدن سر بر سنگ قبر را با خلوص هر چه تمامتر انجام دهی. احتیاط واجب آنست که این مناسک تا چهل روز پس از ارتحال ما دنبال شود.

استایل، استایل، استایل. تو را به شدت و حدت توصیه می کنم به حفظ استایل و فشن اورژینال خودت. من به شما اطمینان می دهم که استایل و فشن فعلی تان از فرق سر تا ناخن پا، مهر استاندارد ایزو-یونیک ما را در پای خود دارد. تا اطلاع ثانوی رنگ خرمایی موهایت را حفظ کن و به هنگام مشرف شدن به مزار من، آن کت تِرنج قهوه ایت را بر تن کن و ربان مشکی ات را به موهایت ببند و خودت را با ادکلن مادامویزل عطرآگین کن، چه بسا که ما نیز مشک فشان و با سلام و درود و کمپلیمنت از لحد برخاسته و ماچی مبسوط از شما ستاندیم.

در پایان تو را از از چاقی، افسردگی و تماس با مگس ها و آدمهای شاعرپیشه بر حذر می دارم و به لبخند، حرکات موزون و توسل به شوالیه موسیقی زمان محسن نامجو (ناز-باد-نفسه) توصیه می کنم. کلاس رقص، طالع بینی و کاراته ات را هیچگاه ترک نکن که به گواهی اساطیر، زن معجونی است از طنازی، راز و نونچاکو!

آدرس ایمیل جدیدم را برایت می فرستم. در اسرع وقت با خدا و حوریان سکسی بهشتی یک عکس دلبرانه می گیرم و برایت می فرستم. لطفا عکس های جدیدم را در فیس بوک آپلود کن تا دوستان مومن مان را از شوق ایمان لبریز کند و دوستان کافرمان را برای پیوستن به ما تشویق نماید. جیگر شما به عاریت نزد ما محفوظ می ماند تا زمانی که در کنار حوض کوثر به آغوش ما بازگردی. آمین!

این وصیت نامه با قلبی ناآرام و روحی لرزان به قلم مبارک حضرتمان مرقوم گشته و با خون و خونابه امضا شد.

“Let’s remember “the best years of our lives

Monday, June 30th, 2008

سفر به ونکوور واسم مثل یک تکلیف شرعی شده بود که به حول و قوه الهی بالاخره بعد از سه سال تونستم اون رو ادا کنم! اون همکلاسیهای بیعاری که از شدت نبود امکانات با کوکتل پنیرهای “سگ پز” روزگار می گذروندند و بزرگترین خلاف سیاسی شون شرکت در تریبون آزاد نوباوگان دوم خردادی بود و مهمترین تفریحشون دراز کشیدن نیمروزی روی چمن های روبروی دانشکده کامپیوتر بود و بزرگترین شیطنشون finger گرفتن از دختر موردعلاقه شون یا چت کردن با یه آی دی ناشناس از روی اون ترمینالهای VAX مادرمرده بود، شاید در اون زمان حتی توی خواب هم تصور نمی کردند بعد از این همه مدت دوباره و فرسنگها دورتر توی یه گوشه دنیا دور هم جمع بشند. می شد خیال کرد که از یه خواب صبوحی بلند شدی و می بینی که به یه جغرافیا و دوره تاریخی جدید پرتاب شدی. اون هم برای هم ورودیهای ما که رفتن به Abroad واسه ادامه تحصیل در بهترین حالت کسب یک تجربه جدید و عمدتا همراه شدن با یه موج بود تا یک برنامه از پیش فکر شده برای فرار از آینده نامعلوم آن مملکت (شبیه به چیزی که در بین نسل جدید مد شده). با وجودیکه هیچ کس از انتخابی که کرده بود پشیمان نبود، داشتیم فکر می کردیم مگر ما چه انتظاری از زندگی داشتیم و یا این مملکت چه به ما عطا کرده که در مملکت خودمان دست نیافتنی می نمود که کم کم حس کردیم به وادی سوالهای بدیهی وارد شدیم که از قضا جوابهای بدیهی دارند و تنها راه فرار از افسردگی حاصله فکر کردن به آینده است و اینکه چه کنیم تا همدیگر را بیشتر ببینیم!
ونکوور رو نه فقط به خاطر اینکه بعضی از بهترین دوستای دوران دانشگاهم اونجا هستند، بلکه بخاطر تنوع نژادی جمعیتش، زنده بودن شهر و خیابونها و طبیعت بی نظیرش دوست داشتم. در پایان لازم می دونم از آب و هوا و ابرهای مهمان نواز آسمان ونکوور که در طول این چند روز تقوی پیشه نمودند، صمیمانه تشکر کرده و بر خالق همه چشمهای خرمایی رنگ دنیا سلام و درود بفرستم!

اندر ظهور و سقوط آدمها و رویاها

Saturday, April 12th, 2008

مارچ 2008، مرز کانادا و کشور دوست، برادر و همسایه “شیطان بزرگ”
مرز جایی است که جامعه مدنی و حیات وحش با همدیگر به تفاهمی دوست داشتنی می رسند … هپی برزدی … شما امروز از یک دانشجوی بدبخت اینترنشنال به یک شهروند ابدی، ملقب به پی. آر. ارتقاء یافتید … اینجانب ضمن تجدید میثاق با آرمانهای والای ملکه الیزابت، سوگند یاد می کنم که تا آخرین سلول خاکستری مغزم را در جهت توسعه الگوریتم های داده کاوی و کودزایی ، حفاظت از حریم اطلاعاتی این مرز و بوم از شر ویروسهای اینترنتی و ایادی استکباری شان و اتوماسیون پروسه بیل زدن باغچه سوپروایزر خود در طبق اخلاص بگذارم.

ژوئن 2002، دبی، برج تجارت جهانی
مدارکتان تکمیل است؟ آماده باشید تا برای همه حرفهایتان سندهای قانع کننده ارائه دهید، حتی جنسیتتان … خونسرد باشید … کتف بسته صف ببندید … از این نقطه به بعد هیچ چیز را نمی توانید با خود حمل کنید، حتی باد شکم … شما به کشورتان برمی گردید؟ … آقا عمه مان خواب دیده ما پی اچ دی می گیریم میاییم خادم مرقد امام خمینی میشیم … انفورچنتلی آی کن نات گیو یو دت شیت… بای بای … غصه نخور مادر، پسرم امروز بعد از شش بار ویزا گرفت … بچه ها زندگی ادامه داره … با یا بدون آمریکا… منو یه نفر ببره هتل لطفا.

نه سرد نه گرم، نیمکتی از آن خودمان
می دونستم ویزا می گیری … ولی خودت می دونی چقدر شانسیه …. برنده ها رو می شه از قیافشون حدس زد. تو همیشه می بری … من متاسفم، ولی فکر کنم کم کم باید … آره، ولی احمقیم اگه فکر کنیم نتیجه اون مصاحبه 5 دقیقه ای ما رو از هم جدا کرد … دوباره اقدام کن … فکر نمی کنم، تو هم برو عمل کن اون خال فتنه رو از صورت نحست بردار … تو حالت خوب نیست … من همه یادگاری ها رو نابود می کنم، تو همه رو ببخش به بنیاد حفظ آثار و ارزشهای عشق ورزی با چراغ خاموش … حاضرم این 5 سال رو کلاغ پر دنده عقب بگیرم، اما فرودگاه نیام … جدی نگیر، من الان سگم، تو بطور ارژینالی زیبایی …. تو برو سفر سلامت

آخرالزمان، جهنم
به واقعیت نزدیک می شوید … رویاهای خود را فوت کنید … شما به جرم انکار مسلمات به مدت دو سال به هماغوشی بی وقفه با واقعیت محکوم می شوید … تو اون ساک فقط کتابه و یه دونه mp3-player … اخوی، اینجا پادگانه نه کافی شاپ … “نصر من الله و فتح قریب، ول کن بابا حال نداریم راه بریم” … می دونی زندگی بعد از 2 ساعت نشستن پای خاطرات یک اسیر هفت ساله چه طعمی پیدا می کنه؟ … غروب فرصتیه تا حمید نگران پدر پیرش بشه، بابک تعداد روزهای باقیمانده رو از زبون نامزدش بشنوه تا باور کنه و من دنبال خودم بگردم … قوی شدن به قیمت افسردگی … بعد از تو خدا هم محو شد، ولی باور کن تنها شباهتتون به هم این بود که بیش از حد بزرگ شده بودید.

قرنها بعد، فرسنگها دورتر
از گرفتن کارت پایان خدمت تا تاریخ پرواز هفت روزی فاصله هست تا فکر کنم آزادم … آقای دکتر مهربان، ممنون بابت همه چیز … خانم ت.، شما بختت باز می شه عزیزم. تو این لحظات آخر اینطوری به من نیگاه نکن. من خودم میرم با برد پیت اینا صحبت می کنم اونور … پیرمرد، من نسبت به این کتاب آلرژی دارم، ولی اگه شما رو آروم می کنه حاضرم برم از زیرش رد شم … واسه فیلمها چند تا هارد میخوام؟ … فعلا فقط “سالهای سگی” و “به سوی فانوس دریایی” و “هم نام” و دو تا شماره آخر “هفت”… بقیه انشاا… با کاروانهای عاشورای 1 و 2 و اینا به ما در کربلا ملحق می شند … آیدین و سورملینا و لنی و فرانی و زوئی و جناب هولدن کالفیلد و … شما با من میایید به عنوان VIP … کمربندهای خود را … آه ای شهر خاطره های من، ای روسپی دلربای من، چه همه زیبا شده ای در شب … ولی من الان فقط خوابم می آید…

سپتامبر 2005، سرزمین مقدس کانادا
ما هیجان را در همه صیغه ها صرف می کنیم … ما با زبان یک روزه خود شکسپیروار به ادبیات انگلیسی خدمت می کنیم … ما آزادی را حریصانه از هر انحنا و دریچه ای استنشاق می کنیم و به شکرانه آن بارگاه ملکوتی ذهنمان را الکل افشانی می کنیم … ما از فرودگاه به قصرمان در کمپس اسکورت می شویم … ما هنوز محو نمودهای آزادی و کلاس شهروندی هستیم … ما در پشت چراغ قرمز توقف می کنیم … جوانی رعنا از تبار عیسی در حال عبور از خط عابر پیاده است … او در یک حرکت انقلابی در مقابل ما توقف می کند، پشتش را به ما می کند، شلوارش را تا زانو پایین می کشد و با دست ما را به اعماق پر رمزوراز وجودش رهنمون می شود … دوستانش در آن طرف روی خیابان ولو می شوند… آقای راننده در حالی که لبخندی حکیمانه به لب دارد می گوید : وات اِ نایس اَس … ما هنوز مبهوت این سورپریز مهرورزانه و کلاس شهروندی هستیم … لطفا توی ذوقتان نخورد، شنبه شب است و شهر الکلی است … انتظار چنین استقبال باشکوهی رو نداشتیم … بچه ها متشکریم!

خیلی دور، خیلی نزدیک
یه دل می گه بمون، بمون … یه دلم می گه نه پس برو بمیر … من بزودی سالهای آینده عمرم را در نهایت ایثار پیش فروش کرده و خانه ای از آن خود خواهم داشت … من به گفتگوی تمدنها با چاینیزهای گیج و راستگو، فرانسوی های باسن فراخ و زیبا، هندوهای کِنِس و مهربان و پاکستانی های کثیف و ایرانی دوست ادامه خواهم داد … من به اظهارنظر درباره آب و هوا و زمین پاک که عمیق ترین تفاهم ممکنه با یک شهروند در این حوالی است، قانع خواهم بود … من شرق و هفت را به موزه خاطراتم خواهم سپرد و با سی بی سی و میل اند گلوبال و نیویورک تایمز گذران زندگی خواهم نمود … می دانی که، من با کتاب و فیلم و موزیک روئین تن شده ام و در اعماق اقیانوس آرام هم تنها نخواهم بود … شاید هم چارلی چاپلین وار نامه ای خطاب به نسل فردا نوشتم و به آنها گفتم اگر می توانید فارغ از هیاهوی شهر در مقابل چشمان همه معشوقتان رو ببوسید یا اینکه خدا را در پای او قربانی کنید یا خشتک نخست وزیرتان را بخاطر یک اشتباه در آسمان پرچم کنید، بیاد آورید که رسیدن به این آزادیهای کوچک و بدیهی به قیمت بهترین سالهای جوانی نسل ما تمام شد.

با اینا زمستونو سر می کنم

Sunday, March 16th, 2008

آسمان، آفتابت کو؟ برادر، بند تنبانت کو؟ خواهرم، جوراب شلواری ات کو؟ زمستان، ابهتت کو؟ زمستان برای مدتی یادش می رود که سرد باشد، در شهر شایعه ای می پیچد که عاشق بهار شده و تب کرده است. یک ماه که می گذرد و نه بهار و نه هیچ کس دیگری تحویلش نمی گیرد، تبش را در یک منفی ضرب می کند و غرش کنان می گوید: “کو* لق بهار، حضور خودمان مستدام”

درس خواندن، تنها باری که به کشیدن آن عادت کردیم. زندگی شاید دست و پا زدن در تمرین و حل تمرین و پروژه و پرزنتیشن و ریپورت و پیپر باشد با دوره تناوب یک ترم تحصیلی، زندگی را از من بگیر، شبها و ویکندهایم را نه! تحقیق برای موضوع تحقیق، اه شِت، روی این موضوع هم کار شده است. همیشه همینطور بوده. کسی قبل از شما همه سوراخهای خارق العاده خلفت را فتح کرده است! جناب استاد اعظم، بزار قسمت کنیم نادونیمون رو. There is no late assignment policy ، اما خانم عظیم الشان، منظورم با شما نبود. همه قانونهای من در زندگی استثناء پذیرند.

آدمها می میرند. آدمها بی صدا می میرند. آدمها گاهی از نمردن خسته می شوند و می میرند. آدمها زاده می شوند. آدمها پر سر و صدا زاده می شوند. آدمها گاهی آنقدر از دیرآمدن شرمسار می شوند که دوقلو زاده می شوند. آدمها حقوق جنسیتی خود را عادلانه تقسیم می کنند، کالبد بشکه مانند مادرشان را ترک می کنند، عذر آخرین خالهای مو را از روی سر پدرشان می خواهند، چشمان پدربزرگشان را تر می کنند و سمفونی اصوات بنفش خود را بصورت آنلاین برای بستگان خارج از کشور پخش می کنند.
سلام نازنین، باهاش مبارزه کن. می دونم که اگه هزار بار دیگه هم شیمی درمانی یک خال مو واست باقی نگذاره، باز هم موهات درمیان. مشکی پرکلاغی، چند قدم از خود عشق هم اونورتر.

… در زندگانی حرفهایی هست که … که … که … به لعنت خدا هم نمی ارزند … گل واژه کافی است. بازی بس است. جلسه رسمی است. عشق های زمستانی در برزخی از زخمهای پاییز گذشته و وسوسه های بهار آتی معلقند. عشق های زمستانی دستشان را به شما می سپارند و با شما در برفها قدم می زنند، در حالیکه هنوز در رویای معشوق قبلی شان هستند یا اینکه به افق های دوردست خیره شده اند و انتظار معشوق موعودشان را می کشند. عشق های زمستانی فقط جهت خالی نبودن عریضه هستند. عشق های زمستانی شما را به اولین رهگذری که آغوشش چند درجه گرمتر باشد یا اولین پرستوی اسفندی که قاصد خبر بهتری باشد، خواهند فروخت.

فکر پیچیدن بوی بهار توی اون خونه دور، وحشت شکستن بال امید، شوق يه خیز بلند از روی بته های نور، با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در می کنم.

خودتکانی

Saturday, March 1st, 2008

برای يک روز هم که شده، ساعت زنگ دار را غافلگير کنيد و ناگهان چشم بگشاييد و کابوسهای مزخرف ديشب را در زباله دان ذهنتان پرتاب کنيد و روياهای منجمدشده را از صندوقخانه قلبتان بيرون آوريد و آنها را در مقابل نور خورشيد پهن کنيد، چه بسا يخشان تا بهار باز شود.

عينک های کهنه آقای فیلسوف شاکیان را عوض کنيد و از او بخواهيد تا به هنگام قدم زدن، بجای سيگار کشيدن شراب بنوشد و پنجره اتاقش را بگشاید و بجای تئوری بافتن از زندگی، کمی هوای تازه استشمام کند.

به فقر و بی عدالتی و خشونت فکر نکنید و دنيای بیرحم وانفسا را فراموش کنید و به واقعيت هایی که نمی توانيد تغيير دهيد، نيانديشيد و بر سر مزار خدا حاضر شويد و برایش فاتحه ای بخوانيد و چه بسا او را ببخشيد!

به این زندانبان زهرمار بخورانيد و مرغ دلتان را برای يک روز از قفس آزاد کنید و تفالی به موزیک های جاودانه خود بزنید، چه بسا فال به Schindler’s List افتد. وانگه آن را دوباره نفس بکشيد و ببينيد زندگی از پشت دريچه نمناک چشمها چه سبک می شود.

کمی هم دچار توهم شويد و گاهی او را آنطور که دوست داريد ببينيد و دروغهایش را وقتی که او زیبا می شود و با هیجان خود را ابراز می کند، باور کنيد و از انتهای راه آنقدر نترسيد.

خودتان را تحویل بگيريد و چه بسا برای خود تولد هم بگيريد و اعداد را در خماری بگذاريد و به دنيا اعلام کنيد که هيچ وقت تا بدين حد احساس جوانی و تازگی نمی کرده ايد.

من تندتر می دوم، تو محوتر می شوی

Sunday, February 24th, 2008

چه شبها و روزها که در آن اتاق تنهایی برای حل مسئله های هندسه به خود می پیچیدیم گویی داریم مغز خود را برای بنیانگذاری انقلابی تاریخی در علم ریاضیات صیقل می دهیم و چه دیر فهمیدیم داریم در اتاق لذتهای غیرعادی مان تنها و تنهاتر می شویم و چه آسان به عشق آدم حسابی شدن از روی نوجوانی خود پریدیم و آن هیجانات آنی پس از اکتشاف چه زود تنهایمان گذاشتند.

و خیالمان همیشه همینطور وحشی و فرسنگ ها جلوتر از واقعیت برای خودش پر می زد. شاید هم چاره ديگری نبود؛ در آن روزها تنها به پر خیال بود که می توانستیم از میان آن دیوارهای بلند و ضخیم بگذریم و با حسی آميخته از اميد و ترس، بر روی چهره مبهم آدمها قمار کنیم. دیوارهایی که از جبر اجتماع، جغرافيا و شکل گیری تصادفی ژنها سرشته شده بود و صلابتش بزرگترین دهن کجی بود به آرزوهایی که تا آنسوی دیوار کش می آمدند. شکست در قمارها نه تنها از آدمها موجوداتی محافظه کار و بی جربزه می سازد، بلکه همان تصوير مبهم از بانوی آرزوهايشان را از ذهنشان پاک می کند.

و دیگر خودمان هم یادمان نمی آيد که آن سوال بزرگ، آن بيخبری لعنتی نفس گیر، کی به سراغمان آمد و گلویمان را در چنگالش گرفت و وجودمان را همه به تلاطم جستجو تبديل کرد. به امید یافتن معنی زندگی به کجاها و ناکجاها که سرنکشيديم و از چه سوداهای باطلی سرمست نشدیم. تنها به لطف يک پوست اندازی دردناک روحی بود که توانستیم از این دور باطل نجات یابیم و باور کنیم که زندگی تصادفی است که می توانست هیچ وقت اتفاق نیفتد. تازه در این زمان بود که متوجه شديم چقدر در اين لباسهای آرمانگرایی فانتزی به نظر می رسيم. زمان با همه کرختی اش از روی ما خواهد گذشت و در آینده ای نه چندان دور هیچ کس به خاطر نخواهد آورد که يک نفر در سراسر عمرش با هزار نقاب دروغین به زندگی لبخند زد در حالیکه بغض بیهودگی و تنهایی لحظه ای راحتش نگذاشت.

و به آرزوهای بلندی می نگرم که همیشه برای چیدنشان کوتاه بودم. آرزوهایی که فرسنگها دورتر، چه وسوسه انگیز و پرطمطراق، انتظارم را می کشیدند و تنها وقتی به آنها می رسیدم که دیگر پیر شده بودند و پس از آن دیگر غرورم را ارضا نمی کردند.

ریشه های تلخ و شیرین

Friday, February 1st, 2008

پاهایش ديگر خشک شده اند. هیچکس نمی تواند باور کند که می شود روی اين پاها راه رفت به غیر از خود پيرمرد که دارد تلاش می کند با یکی ديگر از واقعيتهای زندگيش بجنگد. رنج طاقت فرسای راه رفتن را به جان می خرد تا به ویلچر نه بگوید.

تصور یک ساعت بیکار ماندن و از آن بدتر از کارافتادگی برایش از مرگ سخت تر است. به همین دلیل است که بعد از این همه سال، هر روز با اولین خمیازه های خورشید از خانه بیرون می زند.

متعلقاتش به جانش بسته اند. چه فرزندان و نوه هایش باشند چه درختهای توت باغهایش. حتی یک خیال شوم می تواند قلبش را همچون دیگی سربياورد و اضطراب را در جای جای چهره چروک خورده اش پهن کند.

آدمهای زندگیش را با ديواری ضخیم در قلبش از هم جدا کرده است. جابجایی از يک سمت ديوار به سمت ديگر اگر نه غيرممکن، ولی سخت و طولانی است.

نمی دانم چه انگیزه ای بعد از اين همه سال او را به ادامه زندگی فرا می خواند. زندگي ای که برایش سراسر مبارزه بوده تا جایی که روحش را با آسایش بیگانه کرده است.

پیرمرد را دوست دارم، نه برای اينکه مرا به گذشته ام پيوند می دهد و يا با من همخون است و يا مثل کوه پشت من ايستاده است و يا عيدی های پدربزرگی اش را حتی اگر فرسنگ ها از او دور باشم، برایم در قرآن نگه می دارد يا …
برای سادگی، صداقت و استقامتش به او عشق می ورزم. هرچند مجبور شده ام با خیلی از روحیاتی که از او به ارث برده ام در خود بجنگم.

Thursday, January 3rd, 2008

Boxing Week Great Deal: A Must-sell Soul

و اينک با دلی خون، چشمانی پراشک، نفسی بریده، کمری نیمه شکسته، باسنی مسئله دار و جیبی خالی، روح پرفتوح و متبرک خود را در سایت eBay به حراج می گذارم، قربتا الی الله!

ویژگیها
• نصب سريع و آسان روی کالبدهای مختلف بدون نياز به درايور، میخ ،چکش، چسب و تف
• تضمین کیفیت در بازه دمایی 50- تا 50+
• واکسينه شده نسبت به ویروسهای تنهایی، غربت و افسردگی
• قابليت شبيه سازی خوشبختی در اسفل السافلین، تانگو روی ميدان مين، سکس در آغوش کاپیتالیسم، فرهيختگی روی کاسه توالت
• امکان ذخیره نامحدود خاطره ها با resolution بالا در سه فرمت love، hate و Who-Gives-A-F&ck
• تعويض سريع، آسان و قابل برنامه ريزی بين مودهای هوشياری، daydreaming، خواب و مرگ!
• امکان تخليه سريع، بیخطر و بهداشتی بار الکتريکی- عاطفی از طريق تکنولوژی ماچ
• امکان تنظيم سرعت حرکت در مودهای اسبی، یورتمه ای، شتری و لاک پشتی.

منبع تغذیه : موزیک با فازهای مختلف (بدون متن، با متن، سیاه، سفید، خفن، خالتور، شیش و هشت، جوادی، آبگوشتی، …)

نکات ايمنی
• از اجرای برنامه های حاوی حلقه های تکراری طولانی روی آن بپرهیزید.
• از تماس طولانی مدت با اشخاص متعهد، مصلحین اجتماعی، شمع و گل و پروانه و باران و فرنچ کیس و جوانان زير 18 سال خودداری شود.
• از بارگذاری هدفهای غیرملموس و غیرقابل ارزیابی، “ایسم” های ماوراء طبیعی، اسامی و مفاهیم مقدس، فیلم های مبتذل و دخترهای سنگینتر از 70 کیلو روی آن اکیدا خودداری کنید.
• از انتخاب پسوردهای گلابی بپرهیزيد و فایروال را در هر چهار مود هوشياری، daydreaming، خواب و حتی مرگ فعال نگه داريد.

ابزار جانبی پيشنهادی
ابزار زیر در استفاده بهینه و نگهداری از این قلم مفید خواهند بود : “اتاقی از آن خودش”، مبدل زخم به کلمه، کوله پشتی، جعبه کمک های اولیه، صداخفه کن، قرص فراموشی، قرص ضدیبوست، قلاده، زنجیر، سیخ، سیفون، نوار قصه، گنجشک لالا، سنجاب لالا، لالا لالایی، …

مژده!
به شخص خوشبخت برنده یک جلد کتاب “انسان : يک پيچيدگی غيرضروری در حیات وحش” به قلم و امضای صاحب روح هديه خواهد شد.

Friday, December 28th, 2007

Choose, Move, Use or Lose

با egg و eigenvalue و negation و negotiation و g-string آشنا هستم و می خواهم از زندگی لذت ببرم.

شب بیداری را دوست دارم و طراوت صبحگاهی برایم ضروری است.

ده دقیقه وقت آزاد دارم و می خواهم از لیست مقالاتی که از تلاش برای گنجاندن خرافه پرستی مدرن در مقابل نظریه تکامل در متون درسی مدارس فلوريدا تا موفقيت دانشمندان در توليد سلولهای بنیادی (stem cells) با استفاده از سلولهای عادی پوست گسترده اند و همه به نوعی برایم جالب به نظر می رسند، یکی را برای خواندن انتخاب کنم.

از فردا چیزی نمی دانم و بايد بين پروژه ای که شرايط مالی خوبی دارد و احتمالا لینک های کاری خوبی برايم ايجاد می کند از يک طرف و حفظ آزادی و سلامتی خود از طرف ديگر يکی را انتخاب کنم.

کمتر از 30 ثانیه فرصت دارم و بايد بين اعتراف به عقايد حقيقي خود و نجات دو سال از زندگی يکی را انتخاب کنم.

از صداقت، بينش، هوش، اعتماد به نفس، پرانرژی بودن، اجتماعی بودن و اورژينال بودن گرفته تا جذابيت چهره، شعور چشمها، خوش لباسی، ظرافت، هنر make up و کنترل وزن همه از پارامترهای موردنظر من برای انتخاب يک پارتنر است. اين ليست ساده شده يک ليست بلند بالا (که احتمالا در فضای فرشتگان و اجنه همه جوابی نداشت) تحت يک تبديل رئاليستی است که مثلا از بين انار و خيار و چنار ، باغ را انتخاب می کند!

خدا، ابليس، محمد بن عبدالله، وليد، روح الله خمینی، عمر خیام، رفيق چه گوارا، صادق هدايت، دی. جی. سالينجر، محمد خاتمی، حجه الاسلام حسنی، حسین شريعتمداری، حسين درخشان، محمود احمدی نژاد، همفری بوگارت، اسکارلت جوهانسون، رابرت دنیرو، سید بارت، فائقه آتشین، شهرام شب پره، محمد خرداديان، بامشاد، بل و سپاستين، کُپُل، مخمل و بقيه بچه های محله (که به دليل تنگی جا و نفس از آوردن اسم آنها معذورم)، همه و همه بچه هایی مشتی و لوطی بودند. کاش می شد يک عکس يادگاری با همه آنها بگيرم. کسی نمی خواهد در این هنری ترین عکس دنیا مشارکت داشته باشد؟ شاید بتوانید حداکثر یک شخصیت ويژه را هم همراه خود بياوريد.

Saturday, September 15th, 2007

“خوب، بد، زشت” های يک نسل تماما مخصوص

حلاجی آدمها از نقطه نظر تناقضهایی که بين باورهای تحميلی از طرف جامعه و ايده آلهای اکتسابی آنها وجود دارد و تلاشی که برای مبارزه با ارزشهای تحميلی و ساختن انسان ايده آل خود می کنند، همواره از دل مشغولیهای من بوده است. و صدالبته که برای سرگرمی خود به نزديکترین شخص به خويشتن پناه می برم. بخصوص در اين مدت که بعد از مدتها بدون دغدغه به محل تولد خودم برگشتم و هوا و رنگ و بو و صدا و آب و خاک همه مشغول نبش قبر خاطره های دور و نزدیک من هستند.

مذهب

برای من (و خيلی از هم نسلان من) بدون ترديد مذهب اولين ارزش تحميلی جامعه محسوب می شود. ارزشی که با اعمالی ساده همچون نماز خواندن و سينه و زنجيرزدن از سنين کودکی با ما عجين می شد و قرار بود به عبادات والاتری همچون جهاد منتهی شود. نطفه موجودی بنام خدا از همان ابتدا در ذهنمان شکل می گرفت و در هاله ای مقدس پرورش می یافت و می بایست به تنها فرمانروای ذهن و غايت زندگی تبديل شود. موجودی که از فهم و پرسش فربه تر بود و ترديد را برنمی تافت. عصيان عليه مذهب بزرگترين و دشوارترين عصيان من در زندگی محسوب می شود. عصيانی که در نتيجه تحصيل در يک نظام آموزشی وابسته، زندگی در ميان مردمی اکثرا مذهبی و زير سايه يک دولت ايدئولوژيک سالها به تاخير افتاد. وقتی به ساعتهای طولانی درگيريهای ذهنی، مطالعه کتابهای به اصطلاح ضاله و بن بست های زندگی واقعی خود فکر می کنم، می بينم که از مسير پرهزينه ای گذشته ام. تنشهايي که در نهايت مرا به مسيری از زندگی رساندند که در آن هيچ امری مقدس نيست.

دنيازدگی
“دنيا و همه ارزشهای مادی آن فانی هستند” ،”آلوده شدن به ارزشهای دنيوی انسان را از سير و تعالی در مسير ارزشهای والاتر باز می دارد.” ، “در دايره قسمت، ما نقطه پرگاريم لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی”
اينها تنها مشتی از خرمن باورهای عرفانی است که نه تنها خاستگاه اجتماعی دارند، بلکه از طرف حکومت هم تبليغ می شوند تا دنيا را امری پست و ذليل جلوه دهند و آدمی را به اتوپيای نامعلوم وعده دهند. ريشه يابی تاريخی اين تفکرات نشان می دهد که چه خوراک مناسبی برای تداوم حکومت های پادشاهی و تسکين زخمهای مردمی که اجانب زندگيشان را به تاراج برده است، بوده اند. عرفان طبيعتا دام مناسبی برای ذهن ايده آليست من بود. آلوده بودن بتهای ذهنی گذشته من (از جمله شريعتی و مولوی) به اين مرض دليل ديگری بود تا اسارت من در اين دام طولانی تر شود. مبارزه با اين رسوب ذهنی برای من با نوعی افراط همراه بود تا جایی که می توانم بگویم در حال حاضر فاصله زيادی با يک ماترياليست واقعی ندارم و به عنوان يک عارضه نسبت به ستاره های آسمان شعر پارسی از جمله مولوی، حافظ و سعدی و باقی کون گشادهای تاريخ آلرژی پيدا کرده ام.

ارتباط با جنس مخالف

جمهوری اسلامی در ارتجاع مثال زدنی خود در انطباق روابط جنسی با بايد و نبايدهای مذهبی، شادی و طراوت را از زندگی حداقل دو نسل از جوانان گرفت. نظامی که ارتباط با جنس مخالف را تنها پس از ازدواج مجاز می داند، در عمل به سمت پرورش نسلی می رود که جنس مخالف برای آنها در سکس خلاصه می شود. پرهيز نامعقول از ارتباط با جنس مخالف، برقراری ارتباط به قيمت پذيرفتن انگ های نامطلوب اجتماع، خبره شدن در انواع روشهای خودارضایی و دست و پنجه نرم کردن با ساير عقده های جنسی کمترین ثمره آنهایی بود که نمی خواستند تن به يک ازدواج سنتی بدهند. به عنوان فردی که در چنين جامعه ای رشد کرده، عليرغم اينکه از شر همه تابوهای ذهنی نجات يافته ام، همچنان خود را يک مستضعف جنسی می دانم.

رقابت در مقابل مشارکت
نمی دانم بايد چه سهمی را به نظام آموزشی، چه سهمی را به خانواده و چه سهمی را به خصوصيات درونی خود نسبت بدهم، ولی مجموعه اين عوامل از من آدمی ساختند که بازدهی بيشتری در يک فعاليت رقابتی دارد تا فعاليت مشارکتی. آن بازيکن بی بذل و بخششی که در بازی فوتبال به کسی پاس نمی داد تا افتخار يک گل را به نام خود ثبت کند و آن دانش آموزی که می خواست در همه امتحانها و رقابتها بهترين باشد درسهای بزرگی از زندگی آموخت که نمی توان در همه جا بهترین بود و از آن مهمتر بايد بخوبی تشخيص داد که در کجا بايد با ديگران رقابت کرد و در کجا مشارکت.

خشونت لفظی
کم ظرفيتی در شنيدن نظرهای مخالف و بعضا پناه بردن به خشونت لفظی آفت ديگری بود که از طرف محيط به من منتقل شد تا جايی که خيلی زود فهميدم ظرفيت تحمل من حتی از ميانگين جامعه خودم کمتر است. جامعه ای که نه تنها در سطح مردم عامی کوچه و بازار، بلکه در بين طبقه تحصيلکرده خود از چنين آفتی رنج می برد. کافی است ادبيات بکار رفته در بحث و جدلهای بين طبقه روشنفکر در روزنامه ها، وبلاگها و فوروم های اينترنتی را بررسی کرد تا دريافت ما چقدر زود از تقابل ايده ها خسته می شويم و شخصيت و شعور يکديگر را هدف قرار می دهيم.
دو سال زندگی در کانادا به من نشان داد تا چه حد آداب گفتگو در آن جامعه با ايران متفاوت است. در آن کشور به ندرت می توانی صحنه ای را ببينی که در آن دو نفر با لحن تندی با هم صحبت می کنند. جايی که در آن حتی اشتباهات طرف مقابل بصورت غيرمستقيم به او گوشزد می شود (توسل به خشونت لفظی پيشکش). دو سال تلاش اينجانب برای انطباق با استانداردهای محيط جديد نتايج قابل توجهی داشته است، تا جايی که در يکی از آخرين جلسات پروژه وقتی “ويو” داشت به طرز فلاکت باری مزايای طراحی تخمی-تخيلی خودش رو بر می شمرد، به جای گلباران کردن سر و صورتش آرام به خود گفتم : “ايت واز دفنتلی اِ کول شِت”