بایگانی برای‘شخصی’ دسته

Would you wake me up from this fragile romance

دوشنبه, آگوست 9th, 2010

تعداد رابطه های قبلی و کیفیت آنها، ممکن است بند مهمی از رزومه شما باشد، که چه بسا شما را در نظر طرف مقابل جذاب جلوه دهند و حتی اعتماد به نفس رت-باتلر-واری در روابط آتی به شما عطا کنند، ولی عوارض خودشان را هم دارند.

استانداردهای آدم در روابط آینده اش خواه نا خواه متاثر است از روابط قبلیش. در این بین عجیب نیست آدمهای قبلی زندگیتان، هریک، به نحوی استانداردهای شما را جابجا کرده باشند که با دنبای واقعی تان فاصله زیادی داشته باشد.اگر روزگاری را با آدم بیش از حد معمول فرهیخته روزگار گذرانده اید، عجیب نیست که تا مدتها همه آدمهای بعدی زندگیتان عامی و سطحی به نظر برسند. یا اگر بیش از حد معمول زییا و سکسی بوده اند، دیگر نگاهتان تا مدتها روی هیچ چهره و تنی کش نمی آید. از همین دسته اند همه miss/mr.  impossible های زندگیتان.

از این بین، خطرناکترین آدمها آنهایی هستند که عجیب شما را یاد می گیرند. پستی و بلندیهای روحتان را از بر می شوند. نقاط شکننده قبلتان را خیلی زود شناسایی می کنند. و آنقدر نایس هستند که با مراعات همه اینها با شما روزگار می گذرانند. گاهی از زمین و زمان حرف می زنند تا سکوت شما آزاردهنده نشود. گاهی از دور شما را می پایند تا شیشه تنهایی تان ترک  برندارد. گاهی از ترسها و نگرانیهایشان نمی گویند تا شما نگران نشوید. اگر نزدیکتر شوید، مشفقانه نزدیکتر می شوند. اگر دور شوید، چند قدم دورتر می روند تا چیزی در رابطه توی چشم نزند.

این آدمها طوری شما را بدعادت میکنند که شاید تا مدتها پایتان برای شروع هر رابطه جدیدی بلرزد. گویی شما را از روی یک نازبالش پرتاب کرده باشند به داخل یک باغ پرپشت کاکتوس، که انگار هر حرف و نگاه و حرکتی می خواهد روح و جسمتان را بخراشد.

و در اين تنهايی، سايه ی نارونی تا ابديت جاريست

یکشنبه, ژوئن 27th, 2010

اگر در یکی از روابط زندگیتان به هر دلیل به یکی از این گونه آدمهای “سخت پوست” احساس تعلق خاطر کردید، خوب است به فکت های امنیتی-اطلاعاتی زیر توجه داشته باشید:

- این حفاظ چندلایه ای که این آدمها دور خودشان کشیده اند، آنها را سنگین و محتاط کرده است. اینها یادگار تلخ و شیرین حماقتها و بلندپروازیهای دوران نه چندان دور گذشته است. انتظار نداشته باشید که روز اول خودشان را برایتان از روی پل پردیس حلق آویز کنند، یا به نام شما از روی برج میلاد بپرند.

- این حرکت لاک پشت وار ابتدایی آنها در روابط یا خساست آنها در ابراز احساسات ممکن است اعصاب شما را به بازی بگیرد. ولی برای آنها تنها استراتژی ممکن ادامه بازیست. اگر زیاد کنجکاو بشوید، ممکن است با یک حالت بی میلی دستی در توبره خاطرات کنند و برایتان تعریف کنند چطور بهترین کارتهای زندگیشان را بی مهابا برای نامرتبط ترین آدمها رو کرده اند و این چگونه باعث شده است تا مدتها به خودشان و زندگیشان بدهکار بمانند.

- اگر می خواهید ادامه دهید، باید بدانید که محبت بی وقفه شما “در ابتدا” ممکن است آنها را آزار دهد، به مثابه نور خورشید برای کسی که مدتها در غار خودش بوده. ضعف آنها در بازیهای رایج زبانی “عزیزم گفتم و جانم شنفتن” را به حساب مسدود بودن همه راهها به سمت مشترک مربوطه در سالهای وبا بگذارید. و یا اگر گهگاهی درباره مرزهای وابستگی به شما هشدار می دهند، این را به حساب خودپسندی و عدم امنیت رابطه نگذارید. آنها احتمالا درباره چیزی به شما هشدار می دهند که کسی به خودشان هشدار نداده بود.

-البته به گواهی همه ابول های تاریخ در این دنیای نتیجه گرا به کسی بخاطر پاکبازیها، اناالحق-گفتن ها و کول منشی های زندگی گذشته اش کردیت نمی دهند و لاور/معشوق بعدی مسئول لیسیدن زخمهای بجا مانده از چنگالهای نفر قبلی نیست و بلاه بلاه بلاه. لکن خوب است آدمها طرف مقابلشان را بشناسند.

- چه بسا دنیا پر باشد از آدمهای سالم ِ ایزی-گوینگ که زلال ترین اشکهایشان را در شب باخت ایتالیا به برزیل در فینال جام 94 ریخته باشند و هنوز در شوخی هایشان از اصطلاحات حمید لولایی در نقش آقاخشایار مایه می گذارند و از اینها که بگذریم، اصلا چه کاریه!

Easy as a kiss we’ll find an answer

پنجشنبه, آوریل 29th, 2010

آدمها در زندگانی احتمالا به مرحله ای از بلوغ و تفاهم ناخواسته با این واقعیت می رسند که احساس خوشبختی مستقل از آدمهای اطراف (و بویژه آدمهای خاص زندگانی) تقریبا معنا ندارد. باید زندگی با آدمهای خاص زندگیت را، هر چند برای دوران کوتاه، تجربه کرده باشی که بپذیری تلقی انتزاعی مولوی وار از شادی امکان پذیر نیست. بودن در کنار بعضی آدمها قرار نیست معجزه کند، ولی به آدم کمک می کند خودش را بیشتر دوست بدارد. گویی این حصار تنگ و ضخیمی که گاهی بین آدم و زندگیش وجود دارد را پاره می کند و انگار بخواهد بگوید: کام آن، بیا بیرون با هم نفس بکشیم.

گاهی فکر می کنم آدمهایی که این فراز و فرودها را درک نکرده اند، از زندگی خود چه فهمیده اند؟
قطعا از تاثیر دست هایی که روی شانه هایت آرام می گیرند و آن را به ظرافت تکان می دهند خبر ندارند، احتمالا نمی دانند این شانه ها پس از این تایید آنقدر محکم می شوند که می توانند کوه را به دوش بگیرند.
نمی دانند آرام گرفتن در گهواره سینه ها با سری که از شلوغی و خستگی و نکبت زندگی در حال انفجار است، چه معجزه ای می کند.
آنها قطعا نمی دانند در صدایی که اسمت را با آن لحن کشدار یکتا صدا می زند چه جادویی نهفته است که انگار تو را فرمانروای بی چون و چرای هستی می کند.
نمی دانند لبخندی که بر لبها می نشیند و تو را مخاطب قرار می دهد، حتی اگر به ظرافت جمع شدن زیر چانه باشد، حتی اگر روی یک قاب روی دیوار نقش بسته باشد، چگونه ضربان زندگیت را در یک آن به مرز ابدیت می رساند، چگونه تنهاییت را به اشاره ای فید می کند.

آنها احتمالا نمی دانند، در چنینی روزهایی، زندگی کردن جز همین روزمرگیهایش به انگیزه دیگری احتیاج ندارد، به اتفاق بزرگی احتیاج ندارد، تو گویی به غایتی احتیاج ندارد. بزرگترین فان می شود خندیدن به بی هدفترین اپیزودهای  Family guy،  مهمترین پروژه می شود باز کردن بطری شامپاین بدون متوسل شدن به سینک ظرفشویی، بزرگترین دستاورد می شود تصاحب نابهنگام تن خیس و پیچیده به حوله تو از پشت، و اصلا غایت زندگانی می شود فرمان ساکت باش به جهان هستی، مبادا این شادی آرام دوست داشتنی در گهواره چشمانت بیدار شود.

تقدیم به سال 88، با عشق و نکبت

جمعه, مارس 26th, 2010

هشتاد و هشت از آن سالهای رک و بی پرده بود. از همان سالهایی که شمشیر را از رو می بندند، از همانها که آمده اند آتش بزنند به رخوت روزمرگی ها، نگرانی ها، امیدها و چشم انتظاری هایی که پشت لحظه ها پنهان شده اند. این را از همان روز اول سال به من نشان داد. به من که کودکانه هنوز باورم نمی شد روز اول بهار بتواند انقدر با آدم بی رحم باشد. ناجوانمردانه، در لباس اتوکشیده ای که برای عکس گرفتن پوشیده می شود، و صورتی که از اول صبح به لبخند گل و گشادی مزین شده و دیگر دشوار بتوان با یک لبخند مصنوعی، تلخی و شوک درونی را به طریقی پشتش پنهان کرد.

من پذیرفته ام که بهترین راه انتقام گرفتن از نکبت های حادث از زندگی، همانا شاد بودن است. اگرچه همیشه قدرت عمل کردن به آن را ندارم. خیلی صوفیانه برگشتم توی لاک خودم. موزیک خوب زخمهای آدم را مرهم می گذارد، بال خیالش را دوباره تشویق می کند به پرواز، پرواز آدم را شجاع می کند، آدم شجاع کوه را می گذارد روی دوشش، اصلا می رود روی قله دنیا می ایستد، لبریز از زندگی می شود، و این یعنی غایت زندگی. اینجا دیگر پیروزی و شکست در اتفاقات گذرای زندگی خیلی کمرنگ می شود.

********
امسال ذهنم درگیر تر از آن بود که بخواهم اخبار قبل از انتخابات را دنبال کنم. اسمها و بحثها اذیتم می کرد. کروبی اذیتم می کرد و حق هم داشتم… خاتمی هم همینطور، موسوی؟ شما کجا بودی تا حالا برادر ِمن؟ بازگشت به “دوران طلایی خمینی؟!” کیدینگ می! قطار را نگه دارید. من همینجا پیاده می شوم! … دعواهایتان را بکنید. ناز و کرشمه هایتان را بریزید، هر وقت تصمیم گرفتید کاندید شوید، می آیم و حرفهایتان را می خوانم!

مجموعه اتفاقاتی که در فاصله 10 روز قبل از انتخابات و بدنبال آن در دوشنبه رویایی انقلاب-آزادی و شنـبه ندا صورت گرفت، نقطه عطفی در تاریخ این حکومت خواهد بود. بازه زمانی کوتاهی که نکبت مستتر در این حکومت را از پشت پرده سیاست به خیابانها آورد و در مقابل، معترضان به تقلب را، به معترضان حکومت تبدیل کرد. بازه زمانی کوتاهی که خیلی از سوءتفاهمات را فاش نمود. اینکه ما در درباره موسوی اشتباه می کردیم. اینکه حکومت هم درباره موسوی اشتباه می کرد. اینکه خود موسوی هم درباره خودش اشتباه می کرد! اینکه مردم درباره هم اشتباه می کردند، هیچکس باورش نمی شد تا اینکه در دوشنبه 25 خرداد فریاد سکوت همدیگر را شنیدند. من هم طبیعتا درباره همه چیز اشتباه می کردم، و برای بار دوم خودم را در جریان سیاسی غالب بر جامعه تنها دیدم. بار اول، در انتخابات ریاست جمهوری سال 84 وقتی نومیدانه تلاش می کردم دوستان و اطرافیان سیاست زده خود را به شرکت در انتخابات ترغیب کنم و این بار، در درک تواناییها و ضریب نفوذ جنبش سبز.

مردم راهشان را پیدا کرده بودند و این همه ناجوانمردی و وحشیگری حکومت، تنها و تنها آنها را در ادامه راه حریص تر می کرد.
یک دختر ناشناس را کشتند، همه دنیا “ندا” شد؛
سهراب را کشتند، مادرش در همه تظاهرات بعدی حاضر بود؛
حلقه خودی هایشان آنقدر کوچک شد که پسر یکی از آقازاده های حکومت در کهریزک کشته شد؛
اینترنت را قطع می کردند، ویدئوی تظاهرات با اختلاف کمتر از یک ساعت در یوتیوب آپلود می شد؛
هیچ مقام دولتی در دانشگاه ها حاضر نشد، مگر آنکه به صورت علنی مضحکه دانشجویان شد؛
روز قدس، روز 13 آبان، عاشورا و همه مناسبتهای کسالت بار حکومتی را که سی سال تمام در چشم مردم فرو می کردند، مثل پتک بر سرشان خراب شد؛
آنها اسلحه داشتند، ولی از ما می ترسیدند؛
آنها بالاخره رفتنی اند، چرا که در مقابل آگاهی، آزادی، شاد زیستن، امید به فردا و هر چیز دوست داشتنی در زندگی است، ایستاده اند.

سال 88 رفـــــــــــــــــت، آنها هم بایـــــــــــد برونـــــــــــــــــد!

Thanks for Inspiration

سه شنبه, فوریه 23rd, 2010

از رسالتهای وبلاگی آدمیزاد، یکی این باشد که بنویسد از بالهای فانتزی ناملموسی که زندگی را برایش قابل زیستن می کنند. از همین شخصیتهای محبوب رمانها و فیلمهای مهم زندگیش، از تِرَک ها و خواننده های محبوبش، از خوردنیها و نوشیدنهای خواستنی اش، از نگاه ها و لبخند ها و تکیه کلامها و سکوت ها و همه بادی لنگوئیج های دوست داشتنی اش، از شهرها و خیابانها و جاده ها و بزرگراه ها و کوچه ها و همه لنداسکیپ های  مورد علاقه اش، و بالاخره هر چیزی که سیگنیچر روح سرگردانش را تشکیل می دهد، باید آن را بر جریده وبلاگش ثبت کند!
این را هم بگذاریم در کنار چیزهای دیگری که این زندگی ماشینی یا ما را از آن محروم می کند یا مجال آن را با تاخیر غیرقابل درکی به ما می دهد. که به خود بیایی و ببینی که انگار عمری گذشته است و از یکی از محبوب ترین موزیسین های زندگیت چیزی ننوشته ای. این است که برای جبران مافات اراده کنی و یک کلیپ بسازی از دردانه ترین و خاطره انگیزترین کارهای این نابغه دوست دوشتنی، یان تیرسن که دقیقا و تحلیلا با آهنگهایش می توانم متولد شوم، زندگی کنم و بمیرم!

آهنگ ها را که عمری زیسته ام، ولی انتخاب عکس ها وقت زیادی از من گرفت. انتخاب موزیک هم تا حد زیادی سلیقه ای است، ولی اگر اهل موزیک یان تیرسن هستید و فکر می کنید کار مهمی در این مجموعه فراموش شده، خوشحال خواهم شد نظرتان را بدانم. این هم لینک  دانلود فایل صوتی و تصویری برای عاصیان فیلترنت ناب محمدی!

رونوشت :
همه ایلوژن های آمیلی پالین، همه خوشبختیهای کوچکش، همه تنهایی ها، همه نقشه های خنگولانه اش، همه خجالت کشیدنهایش، موهای چتری ش، چتر قرمز گل گلیش … ملودی بیصدای روح من در دوران خدمت … اولین نفسهای عاشقانه مودم من، emule و ترکهای دانلود شده با سرعت 1.5 کیلو در ثانیه … همه لبخندهای مامان، همه نگرانیهاش، همه خوشبینی هاش، همه نگاههای آروم بابا، همه بغضهای سنگینش از چند روز قبل از اومدنم … همه پروازهای طولانی تر از 1 ساعت به ارتفاع فاک-دم-آل از سطح زندگی…موزیک کالکشنی که می شه به عنوان بهترین هدیه به کسی بدی و بعد پشیمون بشی …صدای همه احساسات یخزده زیر نور کمرنگ ماه رو یه مسیر برفی … گیسوان بلند خیس و وسوسه بردار-و-به-دارم-زن-از-روی-پل-پردیس … همرقصی دامن تو با باد تا قبل از اینکه از خواب بپرم … صدای پیانو، وقتی از جادوی دستان نوازنده اش مست می شود … همه اونهایی که دوستشون داشتیم و ندونستند، همه اونهایی که دوستمون داشتند و ندونستیم، همه عشقهای پنهان لعنتی …

اینجا دورستان است، پشت صحنه زندگی

دوشنبه, دسامبر 7th, 2009

از بلایای زندگی Graduate Studies یکی هم این باشد که بعد از مدتی به جایی می رساندت که مجبور به پیروی از هیچ روتین خاصی نیستی. جز آن یک روز در هفته که با سوپروايزر گرامی جلسه داری، بقیه روزها از آن خودت هستی. و این آزادی تحمل ناپذیر هستی در زمان بیدار شدن از خواب بیشتر به چشم می زند، وقتی تنها محرک برای بیدارشدن همانا قرار است شوق زندگی باشد و نه هیچ اجبار خارجی دیگری. کاش می شد جدال رویاهایم را در آن دقایق ( و بعضا ساعتهای )ی که در برزخی بین خواب و بیداری می گذرد، ثبت کرد. همان کشمکشی که مرا از یک کالبد یخ زده به یک آدم حریص تبدیل می کند که می خواهد شیره زندگی را بمکد. بعد عشقم بود از آن فیلمی بسازم و تحت عنوان “Eternal sunshine of the frozen mind” اکران کنم.
***
بعضی کیفها و خوشبختیها خیالی اش یا معنی ندارد، یا از حد که بگذرند مثل سرطان به جان آدمیزاد می افتند. با ابراز عشق و ارادت به خیالبافی، به عنوان دردانه تواناییهای آدمیزاد، به پاس همه خدماتی که در تکامل و بقا آدمی در این دنیای وحشی داشته اند، یک جایی هم لازم است که همانند استاد جوان “شبهای روشن” همه کتابهای کتابخانه ات را، که گویی حصار ضخیمی بین دنیای خیالی ایده الت و زندگی واقعی انداخته اند، آب کنی برود. همینطور سرد و خشن و کاسبکارانه. باشد که ما هم در انتهای اکران فیلم در این گوشه دنیا قیام نموده و به جهانیان اعلام کنیم که با این کار استاد خیلی حال کردیم.
***
در بین این همه ویدئوی آماتور که از گوشه و کنار زندگی غیررسمی آدمها در شبکه های اجتماعی رد و بدل می شود، یکی هم باید پیدا بشود از اجرای بینظیر این پسرک از آهنگ “دیگه دیره“، با آن چهره کمی سبزه، یقه ی باز و بافت آجری پشت صحنه، که انگار با همان تک بیت “تا گلی از سر ایوون تو پژمرد و فرو ریخت” نفس آدم را در سینه حبس می کند، و تا آن “دلم آروم نمی گیره” لرزان آخرش رهایت نمی کند. خواستیم بگوییم ناز نفست لوطی!
***
آدمها برای روزها و شبهایی که حیات پریش می شوند، سوندترک های آرام بی فراز و فرود خودشان را می خواهند. نوشیدنیهای سبک خودشان را می خواهند که ذهن چرااندیش را موقتا از مدار زندگی خارج کند. آدم های آندرستندینگ آرام بخش خودشان را می خواهند که بفهمند زمان بهترین روش درمانی برای دفع رسوبات ناخواسته زندگی است.  نقل قولها و فلسفه زندگی ویژه خودشان را می خواهند، از آنها که بشود با آن جهانی به وسعت همه این هیاهوها، از اگزیستانسیالیسم تا مذهب، از خیابانهای پرحادثه تهران تا شهری بی حادثه در این گوشه دنیا، از شیطنت های عشق تا رخوت تنهایی را گوریل انگوری وار بلعید و بعد به نشانه تکذیب لبخندی حکیمانه به دنیا تحویل داد.
***
زمستان از راه می رسد، و پاییز را به جرم تشویش خاطرات شهروندان از روی بلندترین درخت شهر به دار می آویزد. زمستان از راه می رسد، بی مقدمه و با کوله باری از برف، تا دوباره یادآوری کند که
برف اول فقط یه خاطره است،
برف بعدی هماره فاجعه است،
ای وایِ من، این برف همیشه در مراجعه است!

I hope you don’t understand

دوشنبه, نوامبر 16th, 2009

pinguary@flickr

اون ضرباهنگهای اولیه پیانوش  پر از شوق زندگیه، پر از عطش و تشنگیه، پر از شیطنت عاشقیه.
همه چی از اون چند ثانیه سکوت بعد از پیانوی اولش شروع می شه، که یه صدای خسته رازآلود آروم تو گوشت نجوا می کنه که : “وی آر جاست اِ مومنت این تایم، …” و در عرض چند ثانیه به اوج می رسه، ضربه کاری رو بهت می زنه و بعد آروم فید می شه.
و تو که هنوز از شوک بیرون نیومدی، قبل از هر چی دلواپس آدمک خواستنی زندگیت می شی، به سرعت برق خودت رو می رسونی جلوی گهواره ش آرزو می کنی که خواب شیرینش آشفته نشده باشه. یه دستی می کشی رو زلفاش و آروم نجوا می کنی: I hope you don’t understand


photo : pinguary@flickr

برای خاطر “میم” ها

یکشنبه, اکتبر 11th, 2009

ترانه هایی هستند که با یک اشاره کوچک از خواب عمیق و طولانی در خاطرات آدم بیدار می شوند. به همین دلیل اراده ما برای بیعت با آقای ستار در کالگری اگر چه انتقادات فراوانی را از جانب انجمن “مبارزه با موزیک خز و آلاینده های صوتی” برانگیخت، ولی موجبات انبساط خاطر درون را فراهم نمود.
باید “همسفر” ، “شازده خانوم”، “صدای بارون” و آن دکلمه های بی نظیر یکی پس از دیگری بیایند تا همه لحظات خوبی که با آهنگهای  قدیمی این خواننده خوشتیپ داشتیم زنده شود.
این ترانه ها ملکه ذهن من در دوران نوجوانی هستند. ستار، ابی، گوگوش و هایده، ستاره های موسیقی پاپ ایران در میان یک نسل قبل از من بودند. ولی من تازه می توانم آنها را لایو ببینم. زمانی که بیشتر به ارضای حس نوستالژیک درون می پردازند تا “درک حضور” یک بت موسیقیایی و ارتکاب اعمال انتحاری با رگبار نعره های انباشته شده.

مرا غوطه ور می سازد در مرور همه لحظه هایی از این دست. لحظه هایی که از تاخیرفاز بی رحمانه عطش ها و سیراب شدن ها، نیازها و اجابت شدن آنها در دنیای واقع حکایت می کنند. لحظه هایی که مجبور می شوی یک لبخند تلخ روی لبهایت نقاشی کنی و آنرا با نت “دیر آمدی ریرا، باد آمد و همه رویاها را با خود برد” تگ کنی.

***

هنوز چند ما از کاشته شدن نهال رعنای تعلیم و تربیت در عمق جان ما در کلاس اول دبستان نگذشته بود که به آفت یک عشق نونهالانه جانسوز دچار شدیم. مینا میم.، همکلاسی خواهر گرامی که از قضا 4 سال از من بزرگتر بود، تنها دختری بود که در جشن تولد خواهرم بلد بود هندی برقصد و مرا مجبور کرد نامش را مدتها قبل از رسیدن سیر الفبا به حرف “میم” یاد بگیرم. از مادر گرامی سوال می کردم اگر چهارسال تحصیلی را جهشی بخوانم،  وصال مینا میسر گردد آیا و ایشان در پاسخ می فرمودند: “چهار سال بنیه علمی آدم رو ضعیف می کنه، ولی اگه پزشکی یا مهندسی تهران قبول بشی، مینا با سر با تو ازدواج می کنه!” زمان گذشت و ما برای حفظ بنیه علمی و غیرعلمی جهش ننمودیم، ولی به وعده خود وفا کردیم، غافل از اینکه مینا خانم در همان سال دوم دبیرستان درجا زده اند و با سر در زندگی زناشویی و زاد و ولد سقوط آزاد فرموده اند.
یا ملاقات تراژیک خود با پروردگار را بخاطر می آورم وقتی پس از سالها  سگ دو زدن از پی اوتپیای حضورش، قامت کبریایی اش را بر طناب دار حلق آویز دیدم در حالیکه بر سردر عرش ملکوتی اش نوشته بود: The God was here. I was alone. I didn’t mean to hurt anyone!
یا به آن ایمیل کذایی فکر می کنم که می بایست مدتها در میل باکس جی میل گیرنده اش  Unreadباقی بماند، به اندازه ای که به من بهانه و زمان کافی برای ممنوع التصویر نمودن و محکوم کردن “او” به فراموشی بدهد، تا جایی که دیگر هیچ توضیح و عذرخواهی ای نتواند منزلت گذشته اش را در ذهنم به او برگرداند.

مگر نه این است که زندگی بر این روال بوده و بر همین روال خواهد ماند.

***

انگار “میم” تجربه یکتای قهرمان “درخت گلابی” نیست. انگار زندگی پر است از تکرار تجربه های میم واره ما. هر یک از ما در زندگی میم های فراوانی داشته ایم که در برهه ای از زمان سقف آرزوها و معنی زندگیمان بوده اند. هر یک از ما میمی داشته ایم که وجودمان را خراش داده است. مثل قهرمان درخت گلابی، هر چه دست دراز کرده ایم، نتوانسته ایم آن را بچینیم. انگار میم ها محصول زمان و شرایط خاص خود هستند و سالها بعد اگر گذر زمان ما را دوباره در مقابل یکی میم سابق قرار دهد، رازآلودگی و جذابیت خود را از دست داده است و دیگر عطش ما را سیراب نمی کند. ما شعله زندگی خود را میم به میم روشن نگه می داریم و گاهی مثل قهرمان درخت گلابی از هیاهوی زندگی خسته می شویم، هوس می کنیم به کنار آن درخت قدیمی بخزیم و رد پای میم های زندگی خود را روی تنه آن جستجو کنیم.

Take your necessary dose of Iran

یکشنبه, اکتبر 4th, 2009

آدم باید بسیار خوشوقت باشد که بتواند روزها و شبهای آخر انتخابات را درک کند. آدم باید خیلی بدبخت باشد که وقتی بعد از 2 سال که به ایران برمی گردد، شاهد خشونت آمیزترین تظاهرات تاریخ کشورش پس از انقلاب باشد. آدم خیلی امیدوار می شود وقتی می بیند این دست پروردگان مکتب خمینی، همان ها که روزی اراده نمایندگان یک ملت را در زیر پای یک حکم حکومتی قربانی می کردند یا در برابر قتل عام زندانیان سیاسی سکوت می کردند، امروز جانانه برای احقاق حقوق مردم ایستادگی می کنند. آدم یخ می کند از دیدن قومی که در کوران تظاهرات سرنوشت پسر گمشده جومونگ برایشان از سرنوشت این همه جوان بی نشان این سرزمین مهمتر است. آدم می خواهد برود کف پای آن دختری را که از پشت به سرباز باتوم به دست لگد می زند، ببوسد. آدم نمی داند جواب سوپروایزرش را وقتی می پرسد: “فکر می کنی اعترضات به نتیجه برسد؟” چه بدهد، الا اینکه بگوید: “چیزی معلوم نیست. من در حال حاضر امیدوارترین ناامید دنیا هستم”

***

آدم چه حس کلاسیکی دارد وقتی در یک بلایند دِیت حاضر می شود. آدم خواه نا خواه در چه گاردی  فرو می رود از این همه خلاء شناخت و اعتماد. آدم چه همه بازیچه حواس پنجگانه اش می شود وقتی هریک به دیگری تعارف می زند که “یو فرست پیلیز” و آخرش هم هر پنج تا می خواهند باهم شیرجه بزنند. آدم در نتیجه رفاه بصری در دهکده جهانی، چه همه اصول غواصی تحت پوشش نیمه-اسلامی را از یاد برده است که چشمانش در حین عملیات چریکی در آستانه فتح خطوط سینه ها دستگیر شده و به خیره شدن ابدی به بستنی شاتوت و مخلفاتش محکوم می شوند.  آدم چه همه احساس آقایی می کند وقتی زمام رابطه را در دست دارد. از این همه تست تورنسل که به مرور زمان برای خود جمع کرده است و توانسته است طول مدت ریکاوری یک رابطه را به یک مسیر رفت و برگشت از اتوبان مدرس با دوز موزیک In the End لینکین پارک تقلیل دهد. آدم چه همه لال مونی می گیرد وقتی یک نفر قبل از پیاده شدن از ماشین از او می پرسد: “دیگه نمی بینمت؟”. آدم مجبور است اعتراف کند این روابط مذاکره ای هدفدار چه همه طعم گس آن عشق های وحشی سالهای دور را کم دارند. آدم ها چه همه زود تمام می شوند بدون کتابهای مشترک، لذتهای موسیقیایی مشترک، فیلمها و دیالوگهای محبوب مشترک، شعرهای خوانده و نخوانده مشترک، وبلاگهای مشترک، تنهایی های مشترک و عقده های مشترک.

***

آدم باید پدر و مادرش را روی تخت بیمارستان ببیند تا یادش بیاید هنوز چقدر نسبت به نزدیکانش نقطه ضعف دارد. آدم می خواهد به دوران کودکی برگردد و تصور کند پدربزرگش صدای سلامش را از پشت سنگ قبر می شنود. آدم چه همه باید پرهیزکاری کند اگر نصفه شب برسد ایران و مجبور شود تا صبح برای بیدار شدن دوقلوهای یک ساله خواهرش صبر کند.آدم باید در کنار یک راوی منصف حرفه ای بنشیند تا اخبار کنسرو شده دو سال اخیر، همانها که به مصلحت نیست اعضای دور-از-وطن خانواده از آنها مطلع شوند، را با ترتیب و لحن مناسبی بشنود: ن. سرطان حنجره داره، ولی فعلا با شیمی درمانی کنترل می شه…بابا بعد از مرگ بابابزرگ گواترش عود کرد…

***

آدم چه همه ایران-لازم می شود گاهی. چه همه لازم دارد که برود و تاوان غیبتش از آن مملکت را بدهد. سهم انباشته شده اش را بگیرد. هرچند فشرده، هرچند با عجله و ذیق وقت. که برود و تصفیه کند حسابهایش را، ادا کند بوسه ها و بغلها و نوازشها و لاسهایش را، مرور کند کتابخانه اش را، رویابافی کند بزرگراههای بی نظیرش را، عبادت کند رستورانهایش را، پرسه بزند خیابانهای شلوغ و بی انتهایش را، لعنت بفرستد دیکتاتورهای حقیرش را و مرهم بگذارد همه زخمهای انباشته شده اش را. زندگی چقدر خواستنی می شود وقتی آدم دوز لازم ایرانش را می گیرد.

But not that much strong

شنبه, می 9th, 2009

 در من مبارز بیرحمی نفس می کشد که اهل عقب نشینی نیست. اصلا شکست را قبول ندارد که. اصلا وقتی به بن بست می رسد، یک لحظه نمی خواهد بایستد افسوس بخورد که. اصلا یک لحظه با مشتهایش به دیوار نمی کوید که. یا آرام آرام دستهایش دیوار را خراش نمی دهند که. حتی نمی ایستد احتمال رخداد این شت مقدس را با توجه به این توزیع دوبعدی تاریخی-جغرافیایی محاسبه کند که. اصلا همه چیز را به لوس بازیهای جناب کارگردان ربط می دهد. اصلا دوست دارد وانمود کند که پشت این دیوار از همان اول هم چیزی جز خاشاک نبوده است و چشمانی که از زندگی عزیزترند، فرسنگ ها دورتر انتظارش را می کشند. اصلا گاهی این سنگر نامرئی اش موسیقی را هم می زند خراب می کند. اصلا شیندلر لیست را هم ممنوع می کند از بس که در این شرایط درام را مضر می یابد. اصلا می خواهد به خودش ثابت کند این رخدادها از زندگی من کوچکترند. اصلا می خواهد به زندگی ثابت کند که چند نگاه اریب خونسرد از ریک درون من برای همه شما کافیست، بدون اینکه لازم باشد از آن پک های عمیق به سیگارش بزند یا به کازابلانکا پناه ببرد. اصلا از این موضوع متنفر است که پشت سنگر مستی هم مخفی  شود که. اصلا می گوید من همه اینها را باید در هوشیاری بپذیرم. اصلا می خواهد پشت یک نقاب جوکری مخفی شود و به سخره خطاب به خودش بگوید: Why so serious?

اصلا گاهی رویاهای دیروزش را در پای امیدش به فردا قربانی می کند، اصلا حس عجیبی است، می دانید که، اصلا درس عجیبی است که در مکتب خود زندگی آموخته است، اصلا همه چیز را چیپ می کند، اصلا تلاش می کند همه چیز را به آن ته لهجه لعنتی دوست داشتنی، به بوی آن ادکلن لعنتی دوست داشتنی، و به چگالی بیرحمانه اروتیسم که در سرتاسر بدن او گسترده است، ربط دهد.
اصلا می خواهد به او سلام کند، خودش را جو معرفی کند، او را کریستینا تصور کند. از آب و هوا صحبت کند، از deadline و scholarship  صحبت کند، کارهای ملال آور روزانه را با آب و تاب تعریف کند و خود را شاد، بی تفاوت و قوی جلوه دهد. در انتها هم در یک جای بیربط کات کند و بگوید خداحافظ، همانطور که به بقیه می گوید و امیدوار باشد که گذر زمان جای همه این اصطکاک ها، این به هم گیر کردن ها، را صیقل داده و رابطه مان را برند-نیو جلوه دهد.