بایگانی برای‘شخصی’ دسته

تو آخرین طبیبی

یکشنبه, اکتبر 30th, 2011

قبل از تو؟ من کم کم داشتم از عشق در خارج از حیطه نوشته‌ها و بیرون از مرز خیال ناامید میشدم. من از این همه داستان ناتمام که برایم یادآور آدم‌های نامرتبط یا شرایط نامناسب بود خسته بودم و دیگر فکر نمیکردم بتوانم دل‌ به هیچ داستانی بدهم.  من داشتم برای شروع دوباره سنگین و سنگین تر میشدم. من داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که بعضی‌ از آدم‌ها مشکل سازگاری دارند، و من یکی‌ از آن‌ها هستم. انگار یک روز دیگر را نمی‌توانستم با سعی‌ نافرجام  برای بودن با آدمی‌ که قلبم را به تپش وا نمیدارد و غرورم را ارضا نمیکند یا تلاش مشمئز کننده برای وانمود کردن آدمی‌ که نیستم، سپری کنم.

وقتی‌ اومدی؟ حدیث مکرّر مواجه من با زندگی‌،  به خصوص در مواقعی که به حساب خودم دست زندگی‌ را خوانده بودم و تکلیفم را با آن مشخص کرده بودم و حاضر نبودم وارد داستان تکراری دیگری شوم، درس مشابهی بوده است: “اینکه زندگی‌ از من بزرگتر است”. این بار هم، من به طرز غریبی وارد داستانی شدم که در آن نه “زمان” با من یار بود و نه “مکان”. ولی‌ در آنسو، ناگاه زندگی‌ بهترین چهره خود را به من نشان داد. انگار عشق از خواب آمده باشد و مرا با خود آشتی‌ داده باشد، و من بعد مدت‌ها چهره جدیدی از خودم را میدیدم که از چیزی نمی‌‌هراسد، انگار به غرور گذشته رسیده باشد. میتواند در داستان خود غرق شود و از آن لذت ببرد. میتواند با همه نا‌آرامی‌های درونش، آغوش امنی‌ باشد برای دیگری. انگار به “بهترین” خودش نزدیک شده باشد.

حالا؟ این وبلاگ دارد به ۱۰ سالگی نزدیک میشود. یک چیز که در باره این وبلاگ نمی‌‌پسندم این بوده که نوشته‌ها خیلی‌ اوقات از وقایع  زند‌گیم‌ عقب بوده اند. از عاشقیت ها، از دوری ها، از فراز‌ها و فرود ها. این بار می‌خواهم به پاس کاملترین عشقی‌ که در زندگی‌ پرورده ام، و خطاب به کسی‌ که در مقابلش می‌توانم خودم باشم، چه در دنیای واقعی و چه از ورای این نوشته ها، به موقع و در بطن ماجرا بگویم “دوستت دارم”.

ما فاتحان شهرهای رفته بر فاکیم آیا؟!

دوشنبه, مارس 28th, 2011

بالاخره بعد از سه ساعت و نیم از من خواستند که بروم بیرون، در را بستند و حتی کرکره ها را هم تاریک کردند.

من داشتم قدم می زدم و فکر نمی کردم بیشتر از 10 دقیقه طول بکشد. نمی دانم از کجا بود که شروع کردم به سبک سنگین کردن. به اینکه در این سالها، چه را با چه معامله کرده ام.

نمی دانم چرا بی اختیار یاد آن چند شب ماراتن اوائل ژانویه امسال افتادم که شب تا صبح در آزمایشگاه کار می کردم و هر چند وقت یکبار که خواب داشت به چشمها مستولی می شد، بی اختیار خیره می شدم به عکس ه. روی میز کارم و خنده اش انگار روشنم می کرد، و بعد فکر می کردم چه زود شیرینی کودکانه اش دارد می گذرد و من انگار هیچ سهمی از آن ندارم.

بعد نمی دانم چرا محیط کسالت آور و خشکِ کاری این سالها جلوی چشمم آمد. محیط دانشجویی تقریبا گه مهندسی، از همان اوائل دوران لیسانس، وقتی نود درصد بچه های آن محیط را برای معاشرت آدمهای جالبی ندانی، و بعد پایت را از ایران بگذاری بیرون و بیایی گوشه یه گرد اسکول، و بعد فکر کن بعضی از چیزهای غیرقابل تحمل در فاکتور چند ضرب بشود و گزینه هایت برای یک رابطه به اپسیلون میل کند.

من نمی دانم چرا وجودم پر شده بود از حسرت همه روزهای هیجان انگیزی که در این مسیر خواه ناخواه از تو دریغ می شود. حسرت همه لحظه هایی که می شد کار کرد و زندگی، توامان! آه، حداقل تا حدی دوشادوش! آدمهایی که هنر می خوانند، معماری، علوم اجتماعی و حتی پزشکی. من فکر می کنم هیچ چیز به اندازه پشت صحنه صنعت و تکنولوژی بودن با زندگی بیگانه نیست. حتی گورکن ها بیشتر از ما مجبورند زندگی را (حالا تو بگو برادرش مرگ را) لمس کنند!

من قدم می زدم و داشتم به یکی از حسرتها بزرگ زندگیم فکر می کردم. نواختن پیانو، که سالهاست منتظر فرصتی هستم که بروم دنبالش. و فکر کنم هیچ چیز به اندازه این مسیر تحصیلی دستش به خون این آرزوی من آلوده نباشد. متهم ردیف اول، در لحظاتی که حین گوش کردن به یک آهنگ انگار تک تک سلولهای بدنم علیه او به دادخواهی برمی خیزند.

من حتی اگر بیشتر وقت داشتم، شاید به جای خالی خیلی از نوشته ها در این وبلاگ فکر می کردم. به شبهایی که از یه حس، از یه خیال پر بودم و دوست داشتم بنویسم، ولی با تهدید برنامه کاری فردا کلمات را در نطفه خفه کردم/شدند.

من نمی دانم چرا در آن لحظات سوگوار همه هوای آزادی شدم که می شد در فضای بیرون نفس کشید و با هوای عبوس مسقف عوض شد. می توانست همآغوشی باشد و با زبان الکن چت تلف شد. می توانست هم آوازی در خیابان باشد و با هدفونهای گوش آزار به زنجیر کشیده شد. می توانست یک داستان واقعی هیجان انگیز، از شجاعت و شیطنت و شیدایی باشد و حالا قرار است تا چند ما دیگر بر صفحات یک تز دکترا نقش ببندد و به کنج خاک گرفته قفسه های یک کتابخانه برود.

قرار نبود انتظارم زیاد شود، شاید اگر سی دقیقه طول نمی کشید، من این همه فرصت خیالبافی و فاصله گرفتن از فضا را پیدا نمی کردم و با صدای تبریک گفتن های اساتید خیلی زود به آنجا بر می گشتم. ولی در آن شرایط، و در آن ملغمه ای از شادی و امید و خستگی و پوچی که به آن دچار شده بودم ( و انگار آرزوی موفقیت قبل از امتحان تو اثرش را از دست داده باشد)، بیش از هر چیز آغوشت را کم داشتم تا مرا از این همه خلا نجات بدهد.

Struggle for Pleasure - Take II

پنجشنبه, نوامبر 11th, 2010

گاهی هم می رسد که پس از تماشای یک فیلم در یک بعد از ظهر جمعه متعجب می شوی که بشر مگر کم در زندگی واقعی تراژدی دارد که برای آفرینش تراژدی های جدید به یک ایده تخیلی متوسل می شود؟ Never let me go فیلمی است خوش ساخت با بازیهای خوب، ولی در این روزگار که به هر طرف نگاه می کنی، انگار درامی را در فضا معلق می بینی آیا واقعا لازم بود؟ آن هم برای یک بعد از ظهر جمعه؟

************

در یک جمع دوستانه نشسته ام و سرها تا حدی سنگین و بحث ها بی هدف و شاد و سرخوش. ناگهان یک شبح می آید و خرخره ام را می گیرد و می گوید : “من می خواهم تنها باشم، همین الان”. روی صندلی آفیس نشسته ام و با مسئله ای کلنجار می روم و شاید چند ساعت است با کسی حرف نزده ام. چند ساعت! ناگهان دلم می خواهد برگردم به شلوغی شش-هفت سال پیش در شرکت، چقدر دلم صدای آدمها را می خواهد. حتی با لحن غر و شکوه و ناله. چطور آن روزها از صدای آدمها خسته می شدم؟ از پنجره داخل اتاق دارم بیرون را نگاه می کنم و حال سبک خوبی دارم. کافیست با یک احتمال ناچیز موهای بلند یک عابر از پشت مرا به یاد تو بیندازد. مگر می شود هوست را نکرد؟ هوس چنگ زدن در خرمن خرمایی موهایت. هوس نجوا کردن در لاله گوشهایت. هوس اسپویل کردنت در حد پرنسس ها و آنقدر زیاده روی کردن که خودت برگردی بگویی “غلط کردی!” مگر می شود از سر تا پایت را میس نکرد در همچین وقتهایی لعنتی؟شریعتی یه جا می گوید “آدمها هر چه بزرگتر می شوند، تنهاتر می شوند”. من فکر می کنم، آدمها هر چی بیشتر متکثر می شوند، باز هم تنهاتر می شوند.

************

بلند شو از اینجا بریم. باید از اینجا فرار کنیم! اینا دارن همه چی رو با کمیستری، ژنتیک و در نهایت تکامل توضیح می دن. فکر کن پیچش موها، برگشتگی مژه ها، چاله روی گونه ها موقع خنده، و همه فانتزی های رفتار و چهره، متریالایز بشه در قالب یه جدول بی قواره که ترکیبات شیمیایی رو به این ویژگیها ربط می ده. فکر کن این همه فانتزی، رمانس و تعلق خاطر طولانی  به این دلیل در آدما تکامل پیدا کرده تا بتونند به اندازه کافی باهم باشند و از عهده بزرگ کردن بچه ها بر بیان.
فکر کن همه این فراز و نشیب ها هیچی نیست جز تغییر در دوز هورمونها. فکر کن هر چی از عشق لبریز و خالی شدیم، در واقع بازیچه ناتوان هورمونها بودیم. جدیدا هم یک تحقیق شروع شده برای رکورد کردن رویاهای آدمها. فکر کن بتونند رویاهات رو ثبت کنند و روی یک اسلاید شروع کنند به تحلیل. شِت!  بلند شو، تا دستشون به خون رویاهامون آلوده نشده، از اینجا بریم. من از اینجا خسته م. ما به یک فریب بزرگتر احتیاج دارم. دیگه شورش رو در آوردند! باید فرار کنیم.

************

بنده از دیدن آدمهایی که سلیقه موسیقیایی مشترکی با آنها دارم، مشعوف می شوم. حالا اگر چند نفر از این آدمها بروند یک وبلاگ راه بیندازند به نام Single Therapy و در آن کلی موزیک خوب آپلود کنند، من مشعوف تر می شوم! این وبلاگ را باید دنبال کرد. مثلا می شود از آهنگ Lovers Dream شروع کرد! ببینید چقدر صدای این دو نفر خوب در هم تنیده شده است. چه مود خوب ِ سبک ِ بی آه و ناله ِ امیدواری  دارد این آهنگ. آنقدر خوب که وقتی خانم Anna Ternheim به اینجا می رسد که “گاد آی ویتد سو لانگ، تو واک بای یور ساید” آدم می خواهد برود ایشان را بغل و بوسباران کند!

************

تا یک زمانی زندگی آدمها مثل یک داستان خطی پیوسته است. پرش به گذشته و آینده نیست، یا اگر هم هست در روند داستان خللی ایجاد نمی کند. همینطور ذهن آدمها. یک روند پیوسته نسبتا مطمئن هدفمند را دنبال می کند. بعد معلوم نیست از چه زمانی این ذهن ترک بر می دارد. گسسته می شود. شاید همزمان با ترکهایی که آدمها در زندگی می خورند. بعد انگار هر ترک برای خودش اعلام استقلال می کند، جمهوری یا دیکتاتوری خودش را تشکیل می دهد و آرمان خودش را در سر می پروراند. بعد از یک جایی ذهن آدمها می شود صحنه تقابل این ترک ها. بعد دیگر تعیین هدف و مسیر و راه درست و غلط همه مفاهیمی از جنس ماقبل تاریخ محسوب خواهند شد.
چه بسا بعضی پست های وبلاگی هم صحنه نمایش همین گسستگی ها باشند!

ک.ه.ر.ی.ز.ک

یکشنبه, اکتبر 31st, 2010

جاده ای که شما را به سمت فرودگاه امام می برد، به شما فرصت می دهد که روی صندلی عقب بنشینید و همه شادیها و غمها، همه ترسها و امیدها، همه این خداحافظ گفتن ها و به امید دیدار ماندن ها، همه چه زود تمام شدن ها و دوباره تنها شدن ها، همه تلنگر قوی ماندن ها، و همه خاطره های ناتمام را برای خود مرور کنید. بعد ناگهان به یک خروجی می رسید که رویش نوشته کهریزک. بعد یک بی رحمی، خشونت، و وحشتی در این کلمه نهفته است که بی اختیار شما را می شکند. از درون. مثل خنجری است که از بیرون می خورید وقتی که دارید با ضعفهای درونتان کشمکش می کنید. بعد ناگهان خالی می شوید. بغضتان در نطفه خفه می شود. بعد به این فکر می کنید اگر خانواده یکی از قربانیان کهریزک در همین حال بخواهد وطنش را ترک کند و ناگهان با این تابلو مواجه شود، به چه حالی می افتد؟ بعد یادتان می آید که در چه دنیای وحشی ای زندگی می کنید و غمهای خودتان را فراموش می کنید. خوبیش این است که تا روشناییهای فرودگاه فرصت دارید که همان نقاب آدم آهنی را روی صورتتان نقاشی کنید و در هیاهوی فرودگاه منکر همه چیز شوید.

Perfectionism is the enemy of creation

شنبه, اکتبر 9th, 2010

چندی پیش یه نقل قول کوتاه توی گودر شر شده بود با این مضمون که کمال گرایی دشمن آفرینش است. برای بررسی صحت این حرف لازم نیست رجوع کنیم به تاریخ ادیان یا مشاهیر یا سری تلویزیونی راز بقا را مجددا مرور کنیم. این را هم‌کلاسی 9 سال دوران پیش از دانشگاه من میتواند گواهی دهد وقتی‌ با وجود استعداد خارق العاده، از پاس کردن درسهای دانشکده فنی عاجز شده بود فقط به خاطره دلزدگی ناشی‌ از پذیرفته نشدن در دانشگاه شریف! یا آشنای عبوس دیگری که وقتی درباره جدی بودن جمیع عکسهای پروفایلش در فیس بوک مورد سوال قرار گرفت، فهمیدیم که برای لبخند زدن منتظر یک رخداد حاد بین المللی در مایه‌های پذیرش قطعنامه 598 یا فروپاشی کمونیسم میگردد. این را کسانی‌ می توانند گواهی دهند که پس از یک تجربه ناموفق عشقی‌ با یک شبه-سلبریتی، که به زعمشان نیمه گمشده پرفکت آنهاست، میروند دنبال یک نفر “بالا بلندتر” از نفر قبلی‌، با این تصور سبک‌مغزانه که تنها کسی است که می تواند احساس لوزر بودن ناشی‌ از تجربه قبلی‌ را در آنها خنثی کند.

من؟ توانایی لذت بردن از زندگی‌ را با هیچ کمالی عوض نمیکنم/نخواهم کرد/نمی خواهم کرده باشم! و این توانایی هر نوع شادی را شامل می شود. شادیهای کوچک؟ از من بپرسی‌، لبخند یکی‌ از بزرگترین اتفاقات در روزمرگی‌های یک رابطه است. اصلا می شود آن را گذاشت در مراتب خیلی بالا، در کنار همان معراج و فیها یرزقون و لذت جنسی! طرفتان پیانیست ِ نیچه-‌خوانده ِ تئاترشناس ِ فرندز‌-بین ِ شانل-پوش نیست، لکن به جهنم! در عوض “شاد” باشد، به همین سادگی، و معنی حمایت در رابطه را بداند. بداند کی‌ راهش آغوش است، کی‌ کلمه است، کی‌ عمل است و کی‌ فقط نگاه! در شهرتان منهتن و ساحل اقیانوس ندارید و در گوگل و مایکروسافت کار نمیکنید، هو کرز؟ در عوض‌ استرس تان کمتر باشد و دوستانی دور و برتان داشته باشید که بتوانند زندگیتان را از فان لبریز کنند. معنی‌ زندگی‌؟ از من بپرسی‌ معنی‌ خاصی‌ ندارد، ما خودمان باید به آن معنی‌ بدهیم. زندگی‌ سرد و تهی و پوچ و ملال‌آوار است، مگر اینکه ما خلافش را ثابت کنیم!

داشتم می گفتم … چندی پیش یه نقل قول کوتاه توی گودر شر شده بود با این مضمون که کمال گرایی دشمن آفرینش است. تو گویی با خواندن این جمله تک تک سلولهای بنده دست به اعتصاب همگانی زدند و تهدید کردند که تا اعلان برائت دوباره از مکتب ضاله پرفکشنیسم به مسیر زندگی برنمی گردند، و نگارنده هرچه تلاش کرد که مسئله رسانه ای نشود، موثر نیافتاد و این بود معذوریت اینجانب در باب نگارش این متن!

Would you wake me up from this fragile romance

دوشنبه, آگوست 9th, 2010

تعداد رابطه های قبلی و کیفیت آنها، ممکن است بند مهمی از رزومه شما باشد، که چه بسا شما را در نظر طرف مقابل جذاب جلوه دهند و حتی اعتماد به نفس رت-باتلر-واری در روابط آتی به شما عطا کنند، ولی عوارض خودشان را هم دارند.

استانداردهای آدم در روابط آینده اش خواه نا خواه متاثر است از روابط قبلیش. در این بین عجیب نیست آدمهای قبلی زندگیتان، هریک، به نحوی استانداردهای شما را جابجا کرده باشند که با دنبای واقعی تان فاصله زیادی داشته باشد.اگر روزگاری را با آدم بیش از حد معمول فرهیخته روزگار گذرانده اید، عجیب نیست که تا مدتها همه آدمهای بعدی زندگیتان عامی و سطحی به نظر برسند. یا اگر بیش از حد معمول زییا و سکسی بوده اند، دیگر نگاهتان تا مدتها روی هیچ چهره و تنی کش نمی آید. از همین دسته اند همه miss/mr.  impossible های زندگیتان.

از این بین، خطرناکترین آدمها آنهایی هستند که عجیب شما را یاد می گیرند. پستی و بلندیهای روحتان را از بر می شوند. نقاط شکننده قبلتان را خیلی زود شناسایی می کنند. و آنقدر نایس هستند که با مراعات همه اینها با شما روزگار می گذرانند. گاهی از زمین و زمان حرف می زنند تا سکوت شما آزاردهنده نشود. گاهی از دور شما را می پایند تا شیشه تنهایی تان ترک  برندارد. گاهی از ترسها و نگرانیهایشان نمی گویند تا شما نگران نشوید. اگر نزدیکتر شوید، مشفقانه نزدیکتر می شوند. اگر دور شوید، چند قدم دورتر می روند تا چیزی در رابطه توی چشم نزند.

این آدمها طوری شما را بدعادت میکنند که شاید تا مدتها پایتان برای شروع هر رابطه جدیدی بلرزد. گویی شما را از روی یک نازبالش پرتاب کرده باشند به داخل یک باغ پرپشت کاکتوس، که انگار هر حرف و نگاه و حرکتی می خواهد روح و جسمتان را بخراشد.

و در اين تنهايی، سايه ی نارونی تا ابديت جاريست

یکشنبه, ژوئن 27th, 2010

اگر در یکی از روابط زندگیتان به هر دلیل به یکی از این گونه آدمهای “سخت پوست” احساس تعلق خاطر کردید، خوب است به فکت های امنیتی-اطلاعاتی زیر توجه داشته باشید:

- این حفاظ چندلایه ای که این آدمها دور خودشان کشیده اند، آنها را سنگین و محتاط کرده است. اینها یادگار تلخ و شیرین حماقتها و بلندپروازیهای دوران نه چندان دور گذشته است. انتظار نداشته باشید که روز اول خودشان را برایتان از روی پل پردیس حلق آویز کنند، یا به نام شما از روی برج میلاد بپرند.

- این حرکت لاک پشت وار ابتدایی آنها در روابط یا خساست آنها در ابراز احساسات ممکن است اعصاب شما را به بازی بگیرد. ولی برای آنها تنها استراتژی ممکن ادامه بازیست. اگر زیاد کنجکاو بشوید، ممکن است با یک حالت بی میلی دستی در توبره خاطرات کنند و برایتان تعریف کنند چطور بهترین کارتهای زندگیشان را بی مهابا برای نامرتبط ترین آدمها رو کرده اند و این چگونه باعث شده است تا مدتها به خودشان و زندگیشان بدهکار بمانند.

- اگر می خواهید ادامه دهید، باید بدانید که محبت بی وقفه شما “در ابتدا” ممکن است آنها را آزار دهد، به مثابه نور خورشید برای کسی که مدتها در غار خودش بوده. ضعف آنها در بازیهای رایج زبانی “عزیزم گفتم و جانم شنفتن” را به حساب مسدود بودن همه راهها به سمت مشترک مربوطه در سالهای وبا بگذارید. و یا اگر گهگاهی درباره مرزهای وابستگی به شما هشدار می دهند، این را به حساب خودپسندی و عدم امنیت رابطه نگذارید. آنها احتمالا درباره چیزی به شما هشدار می دهند که کسی به خودشان هشدار نداده بود.

-البته به گواهی همه ابول های تاریخ در این دنیای نتیجه گرا به کسی بخاطر پاکبازیها، اناالحق-گفتن ها و کول منشی های زندگی گذشته اش کردیت نمی دهند و لاور/معشوق بعدی مسئول لیسیدن زخمهای بجا مانده از چنگالهای نفر قبلی نیست و بلاه بلاه بلاه. لکن خوب است آدمها طرف مقابلشان را بشناسند.

- چه بسا دنیا پر باشد از آدمهای سالم ِ ایزی-گوینگ که زلال ترین اشکهایشان را در شب باخت ایتالیا به برزیل در فینال جام 94 ریخته باشند و هنوز در شوخی هایشان از اصطلاحات حمید لولایی در نقش آقاخشایار مایه می گذارند و از اینها که بگذریم، اصلا چه کاریه!

Easy as a kiss we’ll find an answer

پنجشنبه, آوریل 29th, 2010

آدمها در زندگانی احتمالا به مرحله ای از بلوغ و تفاهم ناخواسته با این واقعیت می رسند که احساس خوشبختی مستقل از آدمهای اطراف (و بویژه آدمهای خاص زندگانی) تقریبا معنا ندارد. باید زندگی با آدمهای خاص زندگیت را، هر چند برای دوران کوتاه، تجربه کرده باشی که بپذیری تلقی انتزاعی مولوی وار از شادی امکان پذیر نیست. بودن در کنار بعضی آدمها قرار نیست معجزه کند، ولی به آدم کمک می کند خودش را بیشتر دوست بدارد. گویی این حصار تنگ و ضخیمی که گاهی بین آدم و زندگیش وجود دارد را پاره می کند و انگار بخواهد بگوید: کام آن، بیا بیرون با هم نفس بکشیم.

گاهی فکر می کنم آدمهایی که این فراز و فرودها را درک نکرده اند، از زندگی خود چه فهمیده اند؟
قطعا از تاثیر دست هایی که روی شانه هایت آرام می گیرند و آن را به ظرافت تکان می دهند خبر ندارند، احتمالا نمی دانند این شانه ها پس از این تایید آنقدر محکم می شوند که می توانند کوه را به دوش بگیرند.
نمی دانند آرام گرفتن در گهواره سینه ها با سری که از شلوغی و خستگی و نکبت زندگی در حال انفجار است، چه معجزه ای می کند.
آنها قطعا نمی دانند در صدایی که اسمت را با آن لحن کشدار یکتا صدا می زند چه جادویی نهفته است که انگار تو را فرمانروای بی چون و چرای هستی می کند.
نمی دانند لبخندی که بر لبها می نشیند و تو را مخاطب قرار می دهد، حتی اگر به ظرافت جمع شدن زیر چانه باشد، حتی اگر روی یک قاب روی دیوار نقش بسته باشد، چگونه ضربان زندگیت را در یک آن به مرز ابدیت می رساند، چگونه تنهاییت را به اشاره ای فید می کند.

آنها احتمالا نمی دانند، در چنینی روزهایی، زندگی کردن جز همین روزمرگیهایش به انگیزه دیگری احتیاج ندارد، به اتفاق بزرگی احتیاج ندارد، تو گویی به غایتی احتیاج ندارد. بزرگترین فان می شود خندیدن به بی هدفترین اپیزودهای  Family guy،  مهمترین پروژه می شود باز کردن بطری شامپاین بدون متوسل شدن به سینک ظرفشویی، بزرگترین دستاورد می شود تصاحب نابهنگام تن خیس و پیچیده به حوله تو از پشت، و اصلا غایت زندگانی می شود فرمان ساکت باش به جهان هستی، مبادا این شادی آرام دوست داشتنی در گهواره چشمانت بیدار شود.

تقدیم به سال 88، با عشق و نکبت

جمعه, مارس 26th, 2010

هشتاد و هشت از آن سالهای رک و بی پرده بود. از همان سالهایی که شمشیر را از رو می بندند، از همانها که آمده اند آتش بزنند به رخوت روزمرگی ها، نگرانی ها، امیدها و چشم انتظاری هایی که پشت لحظه ها پنهان شده اند. این را از همان روز اول سال به من نشان داد. به من که کودکانه هنوز باورم نمی شد روز اول بهار بتواند انقدر با آدم بی رحم باشد. ناجوانمردانه، در لباس اتوکشیده ای که برای عکس گرفتن پوشیده می شود، و صورتی که از اول صبح به لبخند گل و گشادی مزین شده و دیگر دشوار بتوان با یک لبخند مصنوعی، تلخی و شوک درونی را به طریقی پشتش پنهان کرد.

من پذیرفته ام که بهترین راه انتقام گرفتن از نکبت های حادث از زندگی، همانا شاد بودن است. اگرچه همیشه قدرت عمل کردن به آن را ندارم. خیلی صوفیانه برگشتم توی لاک خودم. موزیک خوب زخمهای آدم را مرهم می گذارد، بال خیالش را دوباره تشویق می کند به پرواز، پرواز آدم را شجاع می کند، آدم شجاع کوه را می گذارد روی دوشش، اصلا می رود روی قله دنیا می ایستد، لبریز از زندگی می شود، و این یعنی غایت زندگی. اینجا دیگر پیروزی و شکست در اتفاقات گذرای زندگی خیلی کمرنگ می شود.

********
امسال ذهنم درگیر تر از آن بود که بخواهم اخبار قبل از انتخابات را دنبال کنم. اسمها و بحثها اذیتم می کرد. کروبی اذیتم می کرد و حق هم داشتم… خاتمی هم همینطور، موسوی؟ شما کجا بودی تا حالا برادر ِمن؟ بازگشت به “دوران طلایی خمینی؟!” کیدینگ می! قطار را نگه دارید. من همینجا پیاده می شوم! … دعواهایتان را بکنید. ناز و کرشمه هایتان را بریزید، هر وقت تصمیم گرفتید کاندید شوید، می آیم و حرفهایتان را می خوانم!

مجموعه اتفاقاتی که در فاصله 10 روز قبل از انتخابات و بدنبال آن در دوشنبه رویایی انقلاب-آزادی و شنـبه ندا صورت گرفت، نقطه عطفی در تاریخ این حکومت خواهد بود. بازه زمانی کوتاهی که نکبت مستتر در این حکومت را از پشت پرده سیاست به خیابانها آورد و در مقابل، معترضان به تقلب را، به معترضان حکومت تبدیل کرد. بازه زمانی کوتاهی که خیلی از سوءتفاهمات را فاش نمود. اینکه ما در درباره موسوی اشتباه می کردیم. اینکه حکومت هم درباره موسوی اشتباه می کرد. اینکه خود موسوی هم درباره خودش اشتباه می کرد! اینکه مردم درباره هم اشتباه می کردند، هیچکس باورش نمی شد تا اینکه در دوشنبه 25 خرداد فریاد سکوت همدیگر را شنیدند. من هم طبیعتا درباره همه چیز اشتباه می کردم، و برای بار دوم خودم را در جریان سیاسی غالب بر جامعه تنها دیدم. بار اول، در انتخابات ریاست جمهوری سال 84 وقتی نومیدانه تلاش می کردم دوستان و اطرافیان سیاست زده خود را به شرکت در انتخابات ترغیب کنم و این بار، در درک تواناییها و ضریب نفوذ جنبش سبز.

مردم راهشان را پیدا کرده بودند و این همه ناجوانمردی و وحشیگری حکومت، تنها و تنها آنها را در ادامه راه حریص تر می کرد.
یک دختر ناشناس را کشتند، همه دنیا “ندا” شد؛
سهراب را کشتند، مادرش در همه تظاهرات بعدی حاضر بود؛
حلقه خودی هایشان آنقدر کوچک شد که پسر یکی از آقازاده های حکومت در کهریزک کشته شد؛
اینترنت را قطع می کردند، ویدئوی تظاهرات با اختلاف کمتر از یک ساعت در یوتیوب آپلود می شد؛
هیچ مقام دولتی در دانشگاه ها حاضر نشد، مگر آنکه به صورت علنی مضحکه دانشجویان شد؛
روز قدس، روز 13 آبان، عاشورا و همه مناسبتهای کسالت بار حکومتی را که سی سال تمام در چشم مردم فرو می کردند، مثل پتک بر سرشان خراب شد؛
آنها اسلحه داشتند، ولی از ما می ترسیدند؛
آنها بالاخره رفتنی اند، چرا که در مقابل آگاهی، آزادی، شاد زیستن، امید به فردا و هر چیز دوست داشتنی در زندگی است، ایستاده اند.

سال 88 رفـــــــــــــــــت، آنها هم بایـــــــــــد برونـــــــــــــــــد!

Thanks for Inspiration

سه شنبه, فوریه 23rd, 2010

از رسالتهای وبلاگی آدمیزاد، یکی این باشد که بنویسد از بالهای فانتزی ناملموسی که زندگی را برایش قابل زیستن می کنند. از همین شخصیتهای محبوب رمانها و فیلمهای مهم زندگیش، از تِرَک ها و خواننده های محبوبش، از خوردنیها و نوشیدنهای خواستنی اش، از نگاه ها و لبخند ها و تکیه کلامها و سکوت ها و همه بادی لنگوئیج های دوست داشتنی اش، از شهرها و خیابانها و جاده ها و بزرگراه ها و کوچه ها و همه لنداسکیپ های  مورد علاقه اش، و بالاخره هر چیزی که سیگنیچر روح سرگردانش را تشکیل می دهد، باید آن را بر جریده وبلاگش ثبت کند!
این را هم بگذاریم در کنار چیزهای دیگری که این زندگی ماشینی یا ما را از آن محروم می کند یا مجال آن را با تاخیر غیرقابل درکی به ما می دهد. که به خود بیایی و ببینی که انگار عمری گذشته است و از یکی از محبوب ترین موزیسین های زندگیت چیزی ننوشته ای. این است که برای جبران مافات اراده کنی و یک کلیپ بسازی از دردانه ترین و خاطره انگیزترین کارهای این نابغه دوست دوشتنی، یان تیرسن که دقیقا و تحلیلا با آهنگهایش می توانم متولد شوم، زندگی کنم و بمیرم!

آهنگ ها را که عمری زیسته ام، ولی انتخاب عکس ها وقت زیادی از من گرفت. انتخاب موزیک هم تا حد زیادی سلیقه ای است، ولی اگر اهل موزیک یان تیرسن هستید و فکر می کنید کار مهمی در این مجموعه فراموش شده، خوشحال خواهم شد نظرتان را بدانم. این هم لینک  دانلود فایل صوتی و تصویری برای عاصیان فیلترنت ناب محمدی!

رونوشت :
همه ایلوژن های آمیلی پالین، همه خوشبختیهای کوچکش، همه تنهایی ها، همه نقشه های خنگولانه اش، همه خجالت کشیدنهایش، موهای چتری ش، چتر قرمز گل گلیش … ملودی بیصدای روح من در دوران خدمت … اولین نفسهای عاشقانه مودم من، emule و ترکهای دانلود شده با سرعت 1.5 کیلو در ثانیه … همه لبخندهای مامان، همه نگرانیهاش، همه خوشبینی هاش، همه نگاههای آروم بابا، همه بغضهای سنگینش از چند روز قبل از اومدنم … همه پروازهای طولانی تر از 1 ساعت به ارتفاع فاک-دم-آل از سطح زندگی…موزیک کالکشنی که می شه به عنوان بهترین هدیه به کسی بدی و بعد پشیمون بشی …صدای همه احساسات یخزده زیر نور کمرنگ ماه رو یه مسیر برفی … گیسوان بلند خیس و وسوسه بردار-و-به-دارم-زن-از-روی-پل-پردیس … همرقصی دامن تو با باد تا قبل از اینکه از خواب بپرم … صدای پیانو، وقتی از جادوی دستان نوازنده اش مست می شود … همه اونهایی که دوستشون داشتیم و ندونستند، همه اونهایی که دوستمون داشتند و ندونستیم، همه عشقهای پنهان لعنتی …