بایگانی برای‘شخصی’ دسته

Thanks for Inspiration

سه شنبه, فوریه 23rd, 2010

از رسالتهای وبلاگی آدمیزاد، یکی این باشد که بنویسد از بالهای فانتزی ناملموسی که زندگی را برایش قابل زیستن می کنند. از همین شخصیتهای محبوب رمانها و فیلمهای مهم زندگیش، از تِرَک ها و خواننده های محبوبش، از خوردنیها و نوشیدنهای خواستنی اش، از نگاه ها و لبخند ها و تکیه کلامها و سکوت ها و همه بادی لنگوئیج های دوست داشتنی اش، از شهرها و خیابانها و جاده ها و بزرگراه ها و کوچه ها و همه لنداسکیپ های  مورد علاقه اش، و بالاخره هر چیزی که سیگنیچر روح سرگردانش را تشکیل می دهد، باید آن را بر جریده وبلاگش ثبت کند!
این را هم بگذاریم در کنار چیزهای دیگری که این زندگی ماشینی یا ما را از آن محروم می کند یا مجال آن را با تاخیر غیرقابل درکی به ما می دهد. که به خود بیایی و ببینی که انگار عمری گذشته است و از یکی از محبوب ترین موزیسین های زندگیت چیزی ننوشته ای. این است که برای جبران مافات اراده کنی و یک کلیپ بسازی از دردانه ترین و خاطره انگیزترین کارهای این نابغه دوست دوشتنی، یان تیرسن که دقیقا و تحلیلا با آهنگهایش می توانم متولد شوم، زندگی کنم و بمیرم!

آهنگ ها را که عمری زیسته ام، ولی انتخاب عکس ها وقت زیادی از من گرفت. انتخاب موزیک هم تا حد زیادی سلیقه ای است، ولی اگر اهل موزیک یان تیرسن هستید و فکر می کنید کار مهمی در این مجموعه فراموش شده، خوشحال خواهم شد نظرتان را بدانم. این هم لینک  دانلود فایل صوتی و تصویری برای عاصیان فیلترنت ناب محمدی!

رونوشت :
همه ایلوژن های آمیلی پالین، همه خوشبختیهای کوچکش، همه تنهایی ها، همه نقشه های خنگولانه اش، همه خجالت کشیدنهایش، موهای چتری ش، چتر قرمز گل گلیش … ملودی بیصدای روح من در دوران خدمت … اولین نفسهای عاشقانه مودم من، emule و ترکهای دانلود شده با سرعت 1.5 کیلو در ثانیه … همه لبخندهای مامان، همه نگرانیهاش، همه خوشبینی هاش، همه نگاههای آروم بابا، همه بغضهای سنگینش از چند روز قبل از اومدنم … همه پروازهای طولانی تر از 1 ساعت به ارتفاع فاک-دم-آل از سطح زندگی…موزیک کالکشنی که می شه به عنوان بهترین هدیه به کسی بدی و بعد پشیمون بشی …صدای همه احساسات یخزده زیر نور کمرنگ ماه رو یه مسیر برفی … گیسوان بلند خیس و وسوسه بردار-و-به-دارم-زن-از-روی-پل-پردیس … همرقصی دامن تو با باد تا قبل از اینکه از خواب بپرم … صدای پیانو، وقتی از جادوی دستان نوازنده اش مست می شود … همه اونهایی که دوستشون داشتیم و ندونستند، همه اونهایی که دوستمون داشتند و ندونستیم، همه عشقهای پنهان لعنتی …

اینجا دورستان است، پشت صحنه زندگی

دوشنبه, دسامبر 7th, 2009

از بلایای زندگی Graduate Studies یکی هم این باشد که بعد از مدتی به جایی می رساندت که مجبور به پیروی از هیچ روتین خاصی نیستی. جز آن یک روز در هفته که با سوپروايزر گرامی جلسه داری، بقیه روزها از آن خودت هستی. و این آزادی تحمل ناپذیر هستی در زمان بیدار شدن از خواب بیشتر به چشم می زند، وقتی تنها محرک برای بیدارشدن همانا قرار است شوق زندگی باشد و نه هیچ اجبار خارجی دیگری. کاش می شد جدال رویاهایم را در آن دقایق ( و بعضا ساعتهای )ی که در برزخی بین خواب و بیداری می گذرد، ثبت کرد. همان کشمکشی که مرا از یک کالبد یخ زده به یک آدم حریص تبدیل می کند که می خواهد شیره زندگی را بمکد. بعد عشقم بود از آن فیلمی بسازم و تحت عنوان “Eternal sunshine of the frozen mind” اکران کنم.
***
بعضی کیفها و خوشبختیها خیالی اش یا معنی ندارد، یا از حد که بگذرند مثل سرطان به جان آدمیزاد می افتند. با ابراز عشق و ارادت به خیالبافی، به عنوان دردانه تواناییهای آدمیزاد، به پاس همه خدماتی که در تکامل و بقا آدمی در این دنیای وحشی داشته اند، یک جایی هم لازم است که همانند استاد جوان “شبهای روشن” همه کتابهای کتابخانه ات را، که گویی حصار ضخیمی بین دنیای خیالی ایده الت و زندگی واقعی انداخته اند، آب کنی برود. همینطور سرد و خشن و کاسبکارانه. باشد که ما هم در انتهای اکران فیلم در این گوشه دنیا قیام نموده و به جهانیان اعلام کنیم که با این کار استاد خیلی حال کردیم.
***
در بین این همه ویدئوی آماتور که از گوشه و کنار زندگی غیررسمی آدمها در شبکه های اجتماعی رد و بدل می شود، یکی هم باید پیدا بشود از اجرای بینظیر این پسرک از آهنگ “دیگه دیره“، با آن چهره کمی سبزه، یقه ی باز و بافت آجری پشت صحنه، که انگار با همان تک بیت “تا گلی از سر ایوون تو پژمرد و فرو ریخت” نفس آدم را در سینه حبس می کند، و تا آن “دلم آروم نمی گیره” لرزان آخرش رهایت نمی کند. خواستیم بگوییم ناز نفست لوطی!
***
آدمها برای روزها و شبهایی که حیات پریش می شوند، سوندترک های آرام بی فراز و فرود خودشان را می خواهند. نوشیدنیهای سبک خودشان را می خواهند که ذهن چرااندیش را موقتا از مدار زندگی خارج کند. آدم های آندرستندینگ آرام بخش خودشان را می خواهند که بفهمند زمان بهترین روش درمانی برای دفع رسوبات ناخواسته زندگی است.  نقل قولها و فلسفه زندگی ویژه خودشان را می خواهند، از آنها که بشود با آن جهانی به وسعت همه این هیاهوها، از اگزیستانسیالیسم تا مذهب، از خیابانهای پرحادثه تهران تا شهری بی حادثه در این گوشه دنیا، از شیطنت های عشق تا رخوت تنهایی را گوریل انگوری وار بلعید و بعد به نشانه تکذیب لبخندی حکیمانه به دنیا تحویل داد.
***
زمستان از راه می رسد، و پاییز را به جرم تشویش خاطرات شهروندان از روی بلندترین درخت شهر به دار می آویزد. زمستان از راه می رسد، بی مقدمه و با کوله باری از برف، تا دوباره یادآوری کند که
برف اول فقط یه خاطره است،
برف بعدی هماره فاجعه است،
ای وایِ من، این برف همیشه در مراجعه است!

I hope you don’t understand

دوشنبه, نوامبر 16th, 2009

pinguary@flickr

اون ضرباهنگهای اولیه پیانوش  پر از شوق زندگیه، پر از عطش و تشنگیه، پر از شیطنت عاشقیه.
همه چی از اون چند ثانیه سکوت بعد از پیانوی اولش شروع می شه، که یه صدای خسته رازآلود آروم تو گوشت نجوا می کنه که : “وی آر جاست اِ مومنت این تایم، …” و در عرض چند ثانیه به اوج می رسه، ضربه کاری رو بهت می زنه و بعد آروم فید می شه.
و تو که هنوز از شوک بیرون نیومدی، قبل از هر چی دلواپس آدمک خواستنی زندگیت می شی، به سرعت برق خودت رو می رسونی جلوی گهواره ش آرزو می کنی که خواب شیرینش آشفته نشده باشه. یه دستی می کشی رو زلفاش و آروم نجوا می کنی: I hope you don’t understand


photo : pinguary@flickr

برای خاطر “میم” ها

یکشنبه, اکتبر 11th, 2009

ترانه هایی هستند که با یک اشاره کوچک از خواب عمیق و طولانی در خاطرات آدم بیدار می شوند. به همین دلیل اراده ما برای بیعت با آقای ستار در کالگری اگر چه انتقادات فراوانی را از جانب انجمن “مبارزه با موزیک خز و آلاینده های صوتی” برانگیخت، ولی موجبات انبساط خاطر درون را فراهم نمود.
باید “همسفر” ، “شازده خانوم”، “صدای بارون” و آن دکلمه های بی نظیر یکی پس از دیگری بیایند تا همه لحظات خوبی که با آهنگهای  قدیمی این خواننده خوشتیپ داشتیم زنده شود.
این ترانه ها ملکه ذهن من در دوران نوجوانی هستند. ستار، ابی، گوگوش و هایده، ستاره های موسیقی پاپ ایران در میان یک نسل قبل از من بودند. ولی من تازه می توانم آنها را لایو ببینم. زمانی که بیشتر به ارضای حس نوستالژیک درون می پردازند تا “درک حضور” یک بت موسیقیایی و ارتکاب اعمال انتحاری با رگبار نعره های انباشته شده.

مرا غوطه ور می سازد در مرور همه لحظه هایی از این دست. لحظه هایی که از تاخیرفاز بی رحمانه عطش ها و سیراب شدن ها، نیازها و اجابت شدن آنها در دنیای واقع حکایت می کنند. لحظه هایی که مجبور می شوی یک لبخند تلخ روی لبهایت نقاشی کنی و آنرا با نت “دیر آمدی ریرا، باد آمد و همه رویاها را با خود برد” تگ کنی.

***

هنوز چند ما از کاشته شدن نهال رعنای تعلیم و تربیت در عمق جان ما در کلاس اول دبستان نگذشته بود که به آفت یک عشق نونهالانه جانسوز دچار شدیم. مینا میم.، همکلاسی خواهر گرامی که از قضا 4 سال از من بزرگتر بود، تنها دختری بود که در جشن تولد خواهرم بلد بود هندی برقصد و مرا مجبور کرد نامش را مدتها قبل از رسیدن سیر الفبا به حرف “میم” یاد بگیرم. از مادر گرامی سوال می کردم اگر چهارسال تحصیلی را جهشی بخوانم،  وصال مینا میسر گردد آیا و ایشان در پاسخ می فرمودند: “چهار سال بنیه علمی آدم رو ضعیف می کنه، ولی اگه پزشکی یا مهندسی تهران قبول بشی، مینا با سر با تو ازدواج می کنه!” زمان گذشت و ما برای حفظ بنیه علمی و غیرعلمی جهش ننمودیم، ولی به وعده خود وفا کردیم، غافل از اینکه مینا خانم در همان سال دوم دبیرستان درجا زده اند و با سر در زندگی زناشویی و زاد و ولد سقوط آزاد فرموده اند.
یا ملاقات تراژیک خود با پروردگار را بخاطر می آورم وقتی پس از سالها  سگ دو زدن از پی اوتپیای حضورش، قامت کبریایی اش را بر طناب دار حلق آویز دیدم در حالیکه بر سردر عرش ملکوتی اش نوشته بود: The God was here. I was alone. I didn’t mean to hurt anyone!
یا به آن ایمیل کذایی فکر می کنم که می بایست مدتها در میل باکس جی میل گیرنده اش  Unreadباقی بماند، به اندازه ای که به من بهانه و زمان کافی برای ممنوع التصویر نمودن و محکوم کردن “او” به فراموشی بدهد، تا جایی که دیگر هیچ توضیح و عذرخواهی ای نتواند منزلت گذشته اش را در ذهنم به او برگرداند.

مگر نه این است که زندگی بر این روال بوده و بر همین روال خواهد ماند.
مگر نه این است حالا که دلمان لک می زند برای یک کنسرت لایو “یان تیرسن”، این روزگار آنقدر صبر می کند تا آخرین پرهای خیال ما هم بریزد و چه بسا مجبور شویم برویم بال الکتریکی بخریم و بجایش نصب کنیم. آنوقت است که دیگر نه با یان تیرسن، بلکه با موزیک گی-پسند Trance  شارژ می شود.
یا قرار است ایران را وقتی از چنگال دیکتاتوری و افیون مذهب نجات دهد که به مرض فراموشی دچار شده ام و در گوشه ای از دنیا در خانه سالمندان سکنی گزیده ام. وقتی که پیشینه تاریخی رنگ “سبز” را فراموش کرده ام و همه رنگها را بی رنگ می بینم.

***

انگار “میم” تجربه یکتای قهرمان “درخت گلابی” نیست. انگار زندگی پر است از تکرار تجربه های میم واره ما. هر یک از ما در زندگی میم های فراوانی داشته ایم که در برهه ای از زمان سقف آرزوها و معنی زندگیمان بوده اند. هر یک از ما میمی داشته ایم که وجودمان را خراش داده است. مثل قهرمان درخت گلابی، هر چه دست دراز کرده ایم، نتوانسته ایم آن را بچینیم. انگار میم ها محصول زمان و شرایط خاص خود هستند و سالها بعد اگر گذر زمان ما را دوباره در مقابل یکی میم سابق قرار دهد، رازآلودگی و جذابیت خود را از دست داده است و دیگر عطش ما را سیراب نمی کند. ما شعله زندگی خود را میم به میم روشن نگه می داریم و گاهی مثل قهرمان درخت گلابی از هیاهوی زندگی خسته می شویم، هوس می کنیم به کنار آن درخت قدیمی بخزیم و رد پای میم های زندگی خود را روی تنه آن جستجو کنیم.

Take your necessary dose of Iran

یکشنبه, اکتبر 4th, 2009

آدم باید بسیار خوشوقت باشد که بتواند روزها و شبهای آخر انتخابات را درک کند. آدم باید خیلی بدبخت باشد که وقتی بعد از 2 سال که به ایران برمی گردد، شاهد خشونت آمیزترین تظاهرات تاریخ کشورش پس از انقلاب باشد. آدم خیلی امیدوار می شود وقتی می بیند این دست پروردگان مکتب خمینی، همان ها که روزی اراده نمایندگان یک ملت را در زیر پای یک حکم حکومتی قربانی می کردند یا در برابر قتل عام زندانیان سیاسی سکوت می کردند، امروز جانانه برای احقاق حقوق مردم ایستادگی می کنند. آدم یخ می کند از دیدن قومی که در کوران تظاهرات سرنوشت پسر گمشده جومونگ برایشان از سرنوشت این همه جوان بی نشان این سرزمین مهمتر است. آدم می خواهد برود کف پای آن دختری را که از پشت به سرباز باتوم به دست لگد می زند، ببوسد. آدم نمی داند جواب سوپروایزرش را وقتی می پرسد: “فکر می کنی اعترضات به نتیجه برسد؟” چه بدهد، الا اینکه بگوید: “چیزی معلوم نیست. من در حال حاضر امیدوارترین ناامید دنیا هستم”

***

آدم چه حس کلاسیکی دارد وقتی در یک بلایند دِیت حاضر می شود. آدم خواه نا خواه در چه گاردی  فرو می رود از این همه خلاء شناخت و اعتماد. آدم چه همه بازیچه حواس پنجگانه اش می شود وقتی هریک به دیگری تعارف می زند که “یو فرست پیلیز” و آخرش هم هر پنج تا می خواهند باهم شیرجه بزنند. آدم در نتیجه رفاه بصری در دهکده جهانی، چه همه اصول غواصی تحت پوشش نیمه-اسلامی را از یاد برده است که چشمانش در حین عملیات چریکی در آستانه فتح خطوط سینه ها دستگیر شده و به خیره شدن ابدی به بستنی شاتوت و مخلفاتش محکوم می شوند.  آدم چه همه احساس آقایی می کند وقتی زمام رابطه را در دست دارد. از این همه تست تورنسل که به مرور زمان برای خود جمع کرده است و توانسته است طول مدت ریکاوری یک رابطه را به یک مسیر رفت و برگشت از اتوبان مدرس با دوز موزیک In the End لینکین پارک تقلیل دهد. آدم چه همه لال مونی می گیرد وقتی یک نفر قبل از پیاده شدن از ماشین از او می پرسد: “دیگه نمی بینمت؟”. آدم مجبور است اعتراف کند این روابط مذاکره ای هدفدار چه همه طعم گس آن عشق های وحشی سالهای دور را کم دارند. آدم ها چه همه زود تمام می شوند بدون کتابهای مشترک، لذتهای موسیقیایی مشترک، فیلمها و دیالوگهای محبوب مشترک، شعرهای خوانده و نخوانده مشترک، وبلاگهای مشترک، تنهایی های مشترک و عقده های مشترک.

***

آدم باید پدر و مادرش را روی تخت بیمارستان ببیند تا یادش بیاید هنوز چقدر نسبت به نزدیکانش نقطه ضعف دارد. آدم می خواهد به دوران کودکی برگردد و تصور کند پدربزرگش صدای سلامش را از پشت سنگ قبر می شنود. آدم چه همه باید پرهیزکاری کند اگر نصفه شب برسد ایران و مجبور شود تا صبح برای بیدار شدن دوقلوهای یک ساله خواهرش صبر کند.آدم باید در کنار یک راوی منصف حرفه ای بنشیند تا اخبار کنسرو شده دو سال اخیر، همانها که به مصلحت نیست اعضای دور-از-وطن خانواده از آنها مطلع شوند، را با ترتیب و لحن مناسبی بشنود: ن. سرطان حنجره داره، ولی فعلا با شیمی درمانی کنترل می شه…بابا بعد از مرگ بابابزرگ گواترش عود کرد…

***

آدم چه همه ایران-لازم می شود گاهی. چه همه لازم دارد که برود و تاوان غیبتش از آن مملکت را بدهد. سهم انباشته شده اش را بگیرد. هرچند فشرده، هرچند با عجله و ذیق وقت. که برود و تصفیه کند حسابهایش را، ادا کند بوسه ها و بغلها و نوازشها و لاسهایش را، مرور کند کتابخانه اش را، رویابافی کند بزرگراههای بی نظیرش را، عبادت کند رستورانهایش را، پرسه بزند خیابانهای شلوغ و بی انتهایش را، لعنت بفرستد دیکتاتورهای حقیرش را و مرهم بگذارد همه زخمهای انباشته شده اش را. زندگی چقدر خواستنی می شود وقتی آدم دوز لازم ایرانش را می گیرد.

But not that much strong

شنبه, می 9th, 2009

 در من مبارز بیرحمی نفس می کشد که اهل عقب نشینی نیست. اصلا شکست را قبول ندارد که. اصلا وقتی به بن بست می رسد، یک لحظه نمی خواهد بایستد افسوس بخورد که. اصلا یک لحظه با مشتهایش به دیوار نمی کوید که. یا آرام آرام دستهایش دیوار را خراش نمی دهند که. حتی نمی ایستد احتمال رخداد این شت مقدس را با توجه به این توزیع دوبعدی تاریخی-جغرافیایی محاسبه کند که. اصلا همه چیز را به لوس بازیهای جناب کارگردان ربط می دهد. اصلا دوست دارد وانمود کند که پشت این دیوار از همان اول هم چیزی جز خاشاک نبوده است و چشمانی که از زندگی عزیزترند، فرسنگ ها دورتر انتظارش را می کشند. اصلا گاهی این سنگر نامرئی اش موسیقی را هم می زند خراب می کند. اصلا شیندلر لیست را هم ممنوع می کند از بس که در این شرایط درام را مضر می یابد. اصلا می خواهد به خودش ثابت کند این رخدادها از زندگی من کوچکترند. اصلا می خواهد به زندگی ثابت کند که چند نگاه اریب خونسرد از ریک درون من برای همه شما کافیست، بدون اینکه لازم باشد از آن پک های عمیق به سیگارش بزند یا به کازابلانکا پناه ببرد. اصلا از این موضوع متنفر است که پشت سنگر مستی هم مخفی  شود که. اصلا می گوید من همه اینها را باید در هوشیاری بپذیرم. اصلا می خواهد پشت یک نقاب جوکری مخفی شود و به سخره خطاب به خودش بگوید: Why so serious?

اصلا گاهی رویاهای دیروزش را در پای امیدش به فردا قربانی می کند، اصلا حس عجیبی است، می دانید که، اصلا درس عجیبی است که در مکتب خود زندگی آموخته است، اصلا همه چیز را چیپ می کند، اصلا تلاش می کند همه چیز را به آن ته لهجه لعنتی دوست داشتنی، به بوی آن ادکلن لعنتی دوست داشتنی، و به چگالی بیرحمانه اروتیسم که در سرتاسر بدن او گسترده است، ربط دهد.
اصلا می خواهد به او سلام کند، خودش را جو معرفی کند، او را کریستینا تصور کند. از آب و هوا صحبت کند، از deadline و scholarship  صحبت کند، کارهای ملال آور روزانه را با آب و تاب تعریف کند و خود را شاد، بی تفاوت و قوی جلوه دهد. در انتها هم در یک جای بیربط کات کند و بگوید خداحافظ، همانطور که به بقیه می گوید و امیدوار باشد که گذر زمان جای همه این اصطکاک ها، این به هم گیر کردن ها، را صیقل داده و رابطه مان را برند-نیو جلوه دهد.

You used to be my favorite toy

شنبه, جولای 26th, 2008

اکنون که چشمانت بر روی این سطرها می لغزند، من از قفس خاکی تن رسته ام و دارم به روح عزرائیل لعنت می فرستم که نه تنها رخصتی برای وداع با تو به من نداد، بلکه نگذاشت تعداد سنگهای موجود در آخرین اثر هنری ات، عدس پلو، که آن را در نهایت سخاوت به من تقدیم کرده بودی را بشمارم.

فکر می کنم حضور ملکوتی ات در همه لحظه هایم جاری و ساری بود و هیچگاه به تو خیانت نکردم. به گیسوان مریم مقدس قسم که مواردی از جمله لاس زدن های سطحی با دوستانت را تنها جهت اشاعه فرهنگ برادری و مهرورزی در این دنیای تهی از عاطفه مرتکب شدم. آن باری هم که من و خواهرت را در حین تبادل عاطفه و محبت خانوادگی غافلگیر کردی، بیش از هر چیز حاصل سوء تفاهم بود. من به دنبال بویی آشنا وارد اتاق شدم و با دیدن او گفتم : “آه، تو بوی یارم را می دهی” و او هم در پاسخ گفت : “تازه کجاشو دیدی!” نمی خواهم بیش از این کامت را تلخ کنم به خصوص در این شرایط بحرانی که بیش از پیش به دعای خیر و مغفرت تو احتیاج دارم. امیدوارم که ادامه ماجرا را بتوانی به زودی از وصیت نامه خواهرت دنبال کنی!

ای زمین، ای آسمان، ای ابر، ای ببر، ای زینب جگرسوخته، ای کودک فلسطینی 13 ساله، اینک بگریید بر مصیبت مردی که باید ناموسش را در بین این گرگان بگذارد و به صحرای عدم برود! عزیزم، وصیت من به تو این است که با هر عمله ای خواستی ازدواج کنی، با این استاد کچل پاچه خوارت که می گفت روح ظریفت دارد در یک رشته فنی پژمرده می شود، ازدواج نکن. بدان و آگاه باش که رهنمودهای این اساتید با خطابه ای آتشین در باب اهمیت کشف استعداد واقعی و مضرات دیسیپلین آکادمیا در حیات هنری نابغه هایی چون وودی آلن شروع می شود و به ضرورت نزدیکی فیزیکی استاد و دانشجو برای انتقال مفاهیم پیچیده و چندبعدی ختم می گردد.

“لاکن اینگونه نباشد که ما ارتحال کنیم و شما عشق و حال”. البته من نیک می دانم که بی حضور من زندگی آن دنیا برایت نفرین ابدی خواهد بود، ولیکن ابراز این احساس در ملاء عام موجبات شادی روح ما را فراهم می کند. لذا از تو تقاضا دارم تا در مراسم تشییع پیکر مطهر من مناسک گیس کشی، خاک بر سر ریزی و کوبیدن سر بر سنگ قبر را با خلوص هر چه تمامتر انجام دهی. احتیاط واجب آنست که این مناسک تا چهل روز پس از ارتحال ما دنبال شود.

استایل، استایل، استایل. تو را به شدت و حدت توصیه می کنم به حفظ استایل و فشن اورژینال خودت. من به شما اطمینان می دهم که استایل و فشن فعلی تان از فرق سر تا ناخن پا، مهر استاندارد ایزو-یونیک ما را در پای خود دارد. تا اطلاع ثانوی رنگ خرمایی موهایت را حفظ کن و به هنگام مشرف شدن به مزار من، آن کت تِرنج قهوه ایت را بر تن کن و ربان مشکی ات را به موهایت ببند و خودت را با ادکلن مادامویزل عطرآگین کن، چه بسا که ما نیز مشک فشان و با سلام و درود و کمپلیمنت از لحد برخاسته و ماچی مبسوط از شما ستاندیم.

در پایان تو را از از چاقی، افسردگی و تماس با مگس ها و آدمهای شاعرپیشه بر حذر می دارم و به لبخند، حرکات موزون و توسل به شوالیه موسیقی زمان محسن نامجو (ناز-باد-نفسه) توصیه می کنم. کلاس رقص، طالع بینی و کاراته ات را هیچگاه ترک نکن که به گواهی اساطیر، زن معجونی است از طنازی، راز و نونچاکو!

آدرس ایمیل جدیدم را برایت می فرستم. در اسرع وقت با خدا و حوریان سکسی بهشتی یک عکس دلبرانه می گیرم و برایت می فرستم. لطفا عکس های جدیدم را در فیس بوک آپلود کن تا دوستان مومن مان را از شوق ایمان لبریز کند و دوستان کافرمان را برای پیوستن به ما تشویق نماید. جیگر شما به عاریت نزد ما محفوظ می ماند تا زمانی که در کنار حوض کوثر به آغوش ما بازگردی. آمین!

این وصیت نامه با قلبی ناآرام و روحی لرزان به قلم مبارک حضرتمان مرقوم گشته و با خون و خونابه امضا شد.

“Let’s remember “the best years of our lives

دوشنبه, ژوئن 30th, 2008

سفر به ونکوور واسم مثل یک تکلیف شرعی شده بود که به حول و قوه الهی بالاخره بعد از سه سال تونستم اون رو ادا کنم! اون همکلاسیهای بیعاری که از شدت نبود امکانات با کوکتل پنیرهای “سگ پز” روزگار می گذروندند و بزرگترین خلاف سیاسی شون شرکت در تریبون آزاد نوباوگان دوم خردادی بود و مهمترین تفریحشون دراز کشیدن نیمروزی روی چمن های روبروی دانشکده کامپیوتر بود و بزرگترین شیطنشون finger گرفتن از دختر موردعلاقه شون یا چت کردن با یه آی دی ناشناس از روی اون ترمینالهای VAX مادرمرده بود، شاید در اون زمان حتی توی خواب هم تصور نمی کردند بعد از این همه مدت دوباره و فرسنگها دورتر توی یه گوشه دنیا دور هم جمع بشند. می شد خیال کرد که از یه خواب صبوحی بلند شدی و می بینی که به یه جغرافیا و دوره تاریخی جدید پرتاب شدی. اون هم برای هم ورودیهای ما که رفتن به Abroad واسه ادامه تحصیل در بهترین حالت کسب یک تجربه جدید و عمدتا همراه شدن با یه موج بود تا یک برنامه از پیش فکر شده برای فرار از آینده نامعلوم آن مملکت (شبیه به چیزی که در بین نسل جدید مد شده). با وجودیکه هیچ کس از انتخابی که کرده بود پشیمان نبود، داشتیم فکر می کردیم مگر ما چه انتظاری از زندگی داشتیم و یا این مملکت چه به ما عطا کرده که در مملکت خودمان دست نیافتنی می نمود که کم کم حس کردیم به وادی سوالهای بدیهی وارد شدیم که از قضا جوابهای بدیهی دارند و تنها راه فرار از افسردگی حاصله فکر کردن به آینده است و اینکه چه کنیم تا همدیگر را بیشتر ببینیم!
ونکوور رو نه فقط به خاطر اینکه بعضی از بهترین دوستای دوران دانشگاهم اونجا هستند، بلکه بخاطر تنوع نژادی جمعیتش، زنده بودن شهر و خیابونها و طبیعت بی نظیرش دوست داشتم. در پایان لازم می دونم از آب و هوا و ابرهای مهمان نواز آسمان ونکوور که در طول این چند روز تقوی پیشه نمودند، صمیمانه تشکر کرده و بر خالق همه چشمهای خرمایی رنگ دنیا سلام و درود بفرستم!

اندر ظهور و سقوط آدمها و رویاها

شنبه, آوریل 12th, 2008

مارچ 2008، مرز کانادا و کشور دوست، برادر و همسایه “شیطان بزرگ”
مرز جایی است که جامعه مدنی و حیات وحش با همدیگر به تفاهمی دوست داشتنی می رسند … هپی برزدی … شما امروز از یک دانشجوی بدبخت اینترنشنال به یک شهروند ابدی، ملقب به پی. آر. ارتقاء یافتید … اینجانب ضمن تجدید میثاق با آرمانهای والای ملکه الیزابت، سوگند یاد می کنم که تا آخرین سلول خاکستری مغزم را در جهت توسعه الگوریتم های داده کاوی و کودزایی ، حفاظت از حریم اطلاعاتی این مرز و بوم از شر ویروسهای اینترنتی و ایادی استکباری شان و اتوماسیون پروسه بیل زدن باغچه سوپروایزر خود در طبق اخلاص بگذارم.

ژوئن 2002، دبی، برج تجارت جهانی
مدارکتان تکمیل است؟ آماده باشید تا برای همه حرفهایتان سندهای قانع کننده ارائه دهید، حتی جنسیتتان … خونسرد باشید … کتف بسته صف ببندید … از این نقطه به بعد هیچ چیز را نمی توانید با خود حمل کنید، حتی باد شکم … شما به کشورتان برمی گردید؟ … آقا عمه مان خواب دیده ما پی اچ دی می گیریم میاییم خادم مرقد امام خمینی میشیم … انفورچنتلی آی کن نات گیو یو دت شیت… بای بای … غصه نخور مادر، پسرم امروز بعد از شش بار ویزا گرفت … بچه ها زندگی ادامه داره … با یا بدون آمریکا… منو یه نفر ببره هتل لطفا.

نه سرد نه گرم، نیمکتی از آن خودمان
می دونستم ویزا می گیری … ولی خودت می دونی چقدر شانسیه …. برنده ها رو می شه از قیافشون حدس زد. تو همیشه می بری … من متاسفم، ولی فکر کنم کم کم باید … آره، ولی احمقیم اگه فکر کنیم نتیجه اون مصاحبه 5 دقیقه ای ما رو از هم جدا کرد … دوباره اقدام کن … فکر نمی کنم، تو هم برو عمل کن اون خال فتنه رو از صورت نحست بردار … تو حالت خوب نیست … من همه یادگاری ها رو نابود می کنم، تو همه رو ببخش به بنیاد حفظ آثار و ارزشهای عشق ورزی با چراغ خاموش … حاضرم این 5 سال رو کلاغ پر دنده عقب بگیرم، اما فرودگاه نیام … جدی نگیر، من الان سگم، تو بطور ارژینالی زیبایی …. تو برو سفر سلامت

آخرالزمان، جهنم
به واقعیت نزدیک می شوید … رویاهای خود را فوت کنید … شما به جرم انکار مسلمات به مدت دو سال به هماغوشی بی وقفه با واقعیت محکوم می شوید … تو اون ساک فقط کتابه و یه دونه mp3-player … اخوی، اینجا پادگانه نه کافی شاپ … “نصر من الله و فتح قریب، ول کن بابا حال نداریم راه بریم” … می دونی زندگی بعد از 2 ساعت نشستن پای خاطرات یک اسیر هفت ساله چه طعمی پیدا می کنه؟ … غروب فرصتیه تا حمید نگران پدر پیرش بشه، بابک تعداد روزهای باقیمانده رو از زبون نامزدش بشنوه تا باور کنه و من دنبال خودم بگردم … قوی شدن به قیمت افسردگی … بعد از تو خدا هم محو شد، ولی باور کن تنها شباهتتون به هم این بود که بیش از حد بزرگ شده بودید.

قرنها بعد، فرسنگها دورتر
از گرفتن کارت پایان خدمت تا تاریخ پرواز هفت روزی فاصله هست تا فکر کنم آزادم … آقای دکتر مهربان، ممنون بابت همه چیز … خانم ت.، شما بختت باز می شه عزیزم. تو این لحظات آخر اینطوری به من نیگاه نکن. من خودم میرم با برد پیت اینا صحبت می کنم اونور … پیرمرد، من نسبت به این کتاب آلرژی دارم، ولی اگه شما رو آروم می کنه حاضرم برم از زیرش رد شم … واسه فیلمها چند تا هارد میخوام؟ … فعلا فقط “سالهای سگی” و “به سوی فانوس دریایی” و “هم نام” و دو تا شماره آخر “هفت”… بقیه انشاا… با کاروانهای عاشورای 1 و 2 و اینا به ما در کربلا ملحق می شند … آیدین و سورملینا و لنی و فرانی و زوئی و جناب هولدن کالفیلد و … شما با من میایید به عنوان VIP … کمربندهای خود را … آه ای شهر خاطره های من، ای روسپی دلربای من، چه همه زیبا شده ای در شب … ولی من الان فقط خوابم می آید…

سپتامبر 2005، سرزمین مقدس کانادا
ما هیجان را در همه صیغه ها صرف می کنیم … ما با زبان یک روزه خود شکسپیروار به ادبیات انگلیسی خدمت می کنیم … ما آزادی را حریصانه از هر انحنا و دریچه ای استنشاق می کنیم و به شکرانه آن بارگاه ملکوتی ذهنمان را الکل افشانی می کنیم … ما از فرودگاه به قصرمان در کمپس اسکورت می شویم … ما هنوز محو نمودهای آزادی و کلاس شهروندی هستیم … ما در پشت چراغ قرمز توقف می کنیم … جوانی رعنا از تبار عیسی در حال عبور از خط عابر پیاده است … او در یک حرکت انقلابی در مقابل ما توقف می کند، پشتش را به ما می کند، شلوارش را تا زانو پایین می کشد و با دست ما را به اعماق پر رمزوراز وجودش رهنمون می شود … دوستانش در آن طرف روی خیابان ولو می شوند… آقای راننده در حالی که لبخندی حکیمانه به لب دارد می گوید : وات اِ نایس اَس … ما هنوز مبهوت این سورپریز مهرورزانه و کلاس شهروندی هستیم … لطفا توی ذوقتان نخورد، شنبه شب است و شهر الکلی است … انتظار چنین استقبال باشکوهی رو نداشتیم … بچه ها متشکریم!

خیلی دور، خیلی نزدیک
یه دل می گه بمون، بمون … یه دلم می گه نه پس برو بمیر … من بزودی سالهای آینده عمرم را در نهایت ایثار پیش فروش کرده و خانه ای از آن خود خواهم داشت … من به گفتگوی تمدنها با چاینیزهای گیج و راستگو، فرانسوی های باسن فراخ و زیبا، هندوهای کِنِس و مهربان و پاکستانی های کثیف و ایرانی دوست ادامه خواهم داد … من به اظهارنظر درباره آب و هوا و زمین پاک که عمیق ترین تفاهم ممکنه با یک شهروند در این حوالی است، قانع خواهم بود … من شرق و هفت را به موزه خاطراتم خواهم سپرد و با سی بی سی و میل اند گلوبال و نیویورک تایمز گذران زندگی خواهم نمود … می دانی که، من با کتاب و فیلم و موزیک روئین تن شده ام و در اعماق اقیانوس آرام هم تنها نخواهم بود … شاید هم چارلی چاپلین وار نامه ای خطاب به نسل فردا نوشتم و به آنها گفتم اگر می توانید فارغ از هیاهوی شهر در مقابل چشمان همه معشوقتان رو ببوسید یا اینکه خدا را در پای او قربانی کنید یا خشتک نخست وزیرتان را بخاطر یک اشتباه در آسمان پرچم کنید، بیاد آورید که رسیدن به این آزادیهای کوچک و بدیهی به قیمت بهترین سالهای جوانی نسل ما تمام شد.

با اینا زمستونو سر می کنم

یکشنبه, مارس 16th, 2008

آسمان، آفتابت کو؟ برادر، بند تنبانت کو؟ خواهرم، جوراب شلواری ات کو؟ زمستان، ابهتت کو؟ زمستان برای مدتی یادش می رود که سرد باشد، در شهر شایعه ای می پیچد که عاشق بهار شده و تب کرده است. یک ماه که می گذرد و نه بهار و نه هیچ کس دیگری تحویلش نمی گیرد، تبش را در یک منفی ضرب می کند و غرش کنان می گوید: “کو* لق بهار، حضور خودمان مستدام”

درس خواندن، تنها باری که به کشیدن آن عادت کردیم. زندگی شاید دست و پا زدن در تمرین و حل تمرین و پروژه و پرزنتیشن و ریپورت و پیپر باشد با دوره تناوب یک ترم تحصیلی، زندگی را از من بگیر، شبها و ویکندهایم را نه! تحقیق برای موضوع تحقیق، اه شِت، روی این موضوع هم کار شده است. همیشه همینطور بوده. کسی قبل از شما همه سوراخهای خارق العاده خلفت را فتح کرده است! جناب استاد اعظم، بزار قسمت کنیم نادونیمون رو. There is no late assignment policy ، اما خانم عظیم الشان، منظورم با شما نبود. همه قانونهای من در زندگی استثناء پذیرند.

آدمها می میرند. آدمها بی صدا می میرند. آدمها گاهی از نمردن خسته می شوند و می میرند. آدمها زاده می شوند. آدمها پر سر و صدا زاده می شوند. آدمها گاهی آنقدر از دیرآمدن شرمسار می شوند که دوقلو زاده می شوند. آدمها حقوق جنسیتی خود را عادلانه تقسیم می کنند، کالبد بشکه مانند مادرشان را ترک می کنند، عذر آخرین خالهای مو را از روی سر پدرشان می خواهند، چشمان پدربزرگشان را تر می کنند و سمفونی اصوات بنفش خود را بصورت آنلاین برای بستگان خارج از کشور پخش می کنند.
سلام نازنین، باهاش مبارزه کن. می دونم که اگه هزار بار دیگه هم شیمی درمانی یک خال مو واست باقی نگذاره، باز هم موهات درمیان. مشکی پرکلاغی، چند قدم از خود عشق هم اونورتر.

… در زندگانی حرفهایی هست که … که … که … به لعنت خدا هم نمی ارزند … گل واژه کافی است. بازی بس است. جلسه رسمی است. عشق های زمستانی در برزخی از زخمهای پاییز گذشته و وسوسه های بهار آتی معلقند. عشق های زمستانی دستشان را به شما می سپارند و با شما در برفها قدم می زنند، در حالیکه هنوز در رویای معشوق قبلی شان هستند یا اینکه به افق های دوردست خیره شده اند و انتظار معشوق موعودشان را می کشند. عشق های زمستانی فقط جهت خالی نبودن عریضه هستند. عشق های زمستانی شما را به اولین رهگذری که آغوشش چند درجه گرمتر باشد یا اولین پرستوی اسفندی که قاصد خبر بهتری باشد، خواهند فروخت.

فکر پیچیدن بوی بهار توی اون خونه دور، وحشت شکستن بال امید، شوق يه خیز بلند از روی بته های نور، با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در می کنم.