بایگانی برای‘سیاست’ دسته

پنجشنبه, فوریه 10th, 2005

مشکل اينجاست که زمان لازم برای برآورده شدن بسياری از آرزوهای آدمی از عمرش طولانی تر است. کاری را شروع می کنی که حتی در بهترين حالت، با فرض درست بودن همه محاسبه هايت ممکن است نتوانی آن را به نتيجه برسانی. انگيزه ات برای ادامه اين کار چه می تواند باشد؟ اگر نخواهی به داستانهای بچه گانه اجر و پاداش اخروی و بهشت جاودان و جوی عسل و حوريان خوش کپل دل بسپاری يا دچار ماليخوليای عالم تناسخ شوی. شايد راههای ديگری هم باشد، ولی انسان محوری يکی از آنهاست. به روح بزرگی احتياج داری تا انسانيت را تنها مفهوم قابل احترام زندگی ات بدانی، هر چند می بينی که فقط قطره ای از اين اقيانوس هستی.

می شود با روح سرخورده چندين نسل از آدمها احساس همدردی کرد. نسلهايی که همه زندگی خود را برای رفع نيازهای حداقلی آدميزاد، نان و آزادی، گذاشته اند تا نسلی ديگر بتواند در سايه آرامش به مقولاتی مانند هنر و فرهنگ بپردازد.

ولی انسانها هميشه آنقدر صبور نيستند. در تحولات اجتماعی ماجرا بازهم پيچيده تر می شود. چرا که اين تغييرات علاوه بر اينکه عموما در زمانی کوتاهتر از يک قرن قابل تصور نيستند، نياز به همگونی و همياری جمعيت بسيار وسيع تری دارند. بی صبری، تقابل اهداف شخصی با مصلحت های اجتماعی، … همه و همه آدمها را به ورطه ميانبرهای خطرناک می کشانند. برای فهم اينکه در زندگی اجتماعی در بسياری مواقع کوتاهترين راه، بهترين راه نيست، لازم نيست سر کلاس جامعه شناسی حاضر شده باشی. هر انسانی که دايره جهان بينی اش فقط کمی از چارپايان وسيع تر باشد، می تواند اين واقعيت را تجربه کند.

حقيقت اين است که جامعه ما با آرمانهايی که آنها را شعار انقلاب خود قرار داده بود، فاصله زيادی داشت. انقلابيون ديروز (البته به اصطلاح خالص ترين و بی غش ترين آنها!) تصور می کردند می توانند از جان و خون و عشق و شهادت و پاکبازی مايه بگذارند و اين فاصله را پر کنند. ولی افسوس که آرمانهای خود را به همراه زندگی حداقل يک يا دو نسل ديگر در آتش سوزاندند.

پنجشنبه, ژوئن 3rd, 2004

تعطيلی های اينجا بوی خون می دند، بوی مرگ می دند، بوی ارتجاع می دند. حالمو بهم می زنند. به همين خاطر از روی اجبار هم شده، حتما بلند می شم ميام سر کارم.سعی می کنم خودم روح زندگی رو تو کالبدم تزريق کنم. واسه اينکه تف کنم تو صورت جمهوری اسلامی و اين روشهای تحميق توده!

تو تلويزيون يه گله آدم رو نشون می داد که واسه بزرگداشت به اصطلاح ارتحال خمينی کبير و تجديد ميثاق با جنايتهاش به تهران اومده بودند. همشون از ملت ما گشنه تر، از ملت ما بدبخت تر. آدمهای پلشت، سياه، کج و معوج و درب و داغون. تو بينشون يه دونه آدم حسابی نمی تونستی گير بياری.

جمعه, می 28th, 2004

فرار مغزها يا فرار انسانها؟

“من در اينجا از آن مغزها که به خارج می روند و چون بازار گرمتری برای “مغز” می بينند، می فروشند و می مانند، سخن نمی گويم که حتی به دشنام نمی ارزند و از اينان شريف تر، مغزهايي که با پول مردم و با اشغال سالها صندلی های محدود دانشگاه های ما طبيب و مهندس می شوند و می روند تا کارخانه های آلمان را بچرخانند و بيماران آمريکايی را شفا دهند. طبيعی است که وقتی يک “مغز” نه اصالت ملی داشته باشد و نه آرمان فکری، بصورت کالايی در می آيد که لاجرم به دست خريداری می افتد که پول بيشتری در کيسه دارد و شايد بهتر همان که چنين مغزهايی فرار کنند.

در بازار برده فروشی قرن ما خواجگان ديگر “بازوی غلامان” را نمی نگرند. چه ماشين آنان را از نيروی بازو بی نياز کرده است. “مغز” می خرند. مغزی که هيچ نداشته باشد و تنها بتواند ماشين شان را بچرخاند“(دکتر شريعتی)

اين حرفها هر چند دردمندانه و دلسوزانه گفته شدند، ولی بشدت آرمانگرايانه و تک بعدی هستند. در واقع می شه گفت اين تفسير از فرار افراد جامعه(که تا سرحد يک مغز تقليل داده شده اند) شايد فقط برای توصيف يک جامعه ساده، دموکراتيک و با قوانين پايدار کاربرد داشته باشه. بکاربردن چنين تفسيرهايی تو جامعه امروز به شدت تاريخ مصرف گذشته است. شايد اون وقتها مسئله به همين سادگی بوده، ولی الان واقعيت يک چيز ديگه است.

مسئله اينه که تو اين کشور اکثريت 80 درصدی مردم هيچ حقی برای تعيين سرنوشت خودشون ندارند.

مسئله دروغ و فريب و دغل بازيهايی است که تو سيستم اداری و دولتی اين کشور باهاش درگيری.

مسئله توهين به شخصيت و غرور جامعه فرهنگی اين مرز و بوم توسط يک سری حکام احمق و عمال بی سواد اونهاست.

مسئله زندگی کردن تو کشوری هستش که بهای آزادی از مزد گورکن کمتره

مسئله حريم شخصی و آزاديهای فردی توست که به هيچ انگاشته می شه.

مسئله اينه که انتظار آدمها از زندگی متفاوته.

مسئله اينه که فقط يکبار می تونی زندگی کنی.

دوشنبه, آوریل 19th, 2004

دوست دارم ديدن را بياموزد

اين رو فقط يک نگرانی ساده پدرانه نسبت به آينده فرزندش نمی دونم. اين درد خيلی عميق تر از اين حرفهاست. اين زخم فروخورده نسل سوخته ايست که دلش نمی خواد سرنوشت خودش رو تو پيشونی نسل آينده بخونه. بارها اينو می خونم و باهاش به شدت همدردی می کنم و دغدغه های قديمی و هميشگی خودم رو مرور می کنم. به نظام آموزشی ای فکر می کنم که به اكثريت ماها تحميل شده بود.

يک نظام آموزشی که پاسخ همه سوالها رو لقمه کرده تو دهن بچه ها می گذاره.

يک نظام آموزشی که جسارت دونستن و تجربه کردن رو از اونها می گيره.

يک نظام آموزشی که بچه ها رو به صندوقچه هايی برای حمل محفوظات تبديل می کنه.

يک نظام آموزشی که کم کم “چرا گفتن” ، اين کليدواژه دونستن رو از فرهنگ لغات بچه ها حذف می کنه.

مدرسه هايی که بقول يک محقق جامعه شناسی، “تبديل به مکانهايی شده اند که در ساعاتی از روز پدر و مادرها، فرزندان خود را در آنجا پارک می کنند!” پارکينگ های مدرن، مطمئن و مجهز!

اين فقط جنبه آموزشی قضيه رو تشکيل می ده. تراژدی وقتی کاملتر می شه که فرهنگ رسمی و مذهبی تبليغ شده از طرف حکومت به کمک آموزش مياد تا فرايند ذبح شرعی انسانيت و شستشوی مغزی رو تکميل کنه. سايه شوم مذهب رسمی بر سر آموزش و تربيت!

******************************

منو ياد درد و دل خانم يکی از آشناهامون می ندازه که از اولين روزی صحبت می کرد که مجبور بود تنها دخترش رو به يکی از اين دبستان ها، همين پارکينگ های اسلامی، بفرسته. می گفت پدرش صبح که صورت گرد و کوچولوی دخترش رو تو اون مقنعه يغور و پلشت ديد، حسابی کفری شده بود. اونقدر که نمی تونست دخترش رو تو ذوق و شوق روز اول مدرسه ياری کنه. اونقدر که نمی تونست مثل هر روز صبح دخترش رو ببوسه و باهاش شوخی کنه. اونقدر که وقتی دخترش ازش می پرسيد: “بابايي، لباسهام خوشگله؟” فقط بغضش رو فرو می خورد و آروم می گفت: “آره، عزيزم!” (برخلاف پدرهای ساده لوح و سبک مغزی که اينجور موقعها قربون صدقه دخترهاشون می رند! )

می گفت پدرش بعد از اينکه دخترک رو رسونده مدرسه، برخلاف هميشه برگشته خونه، رفته تو اتاقش و تا شب پشت سرهم سيگار دود کرده. که شايد تو تنهايی، دور از چشم همسر و دخترش، بتونه بغضش رو تخليه کنه.

برای دخترکش گريه کنه. دخترکی که هنوز نمی دونه که اين حصار تحجر تا مدت نامعلومی بين او و زندگی فاصله می ندازه. برای دخترکی که نمی دونه اين تازه اولين حق مسلمشه که بصورت رسمی ازش دريغ داشته می شه. برای دخترکی که نمی دونه واسه انسان موندن و مستقل بار اومدن تو اين جامعه از چه شانس کمی برخورداره!

جمعه, فوریه 27th, 2004

اين روزها…

اين روزها به تجربه دو ماه گذشته، که حاصل آن چيزی جز اسارت، بطالت، تحقير، نکبت و بيماری نبود، بسيار می انديشم. بين سرگيجه های گذشته که حاصل غوطه ور شدن در فضای پيچ در پيچ انديشه ها بود، تا سردردهای مزمن فعلی، از اتاق تنهايی من تا پادگانی نظامی در گوشه ای از کوير سرد و خشک فاصله است!

اين روزها نوايی آرام و پيوسته در وجودم طنين انداز است و می خواهد عميق ترين “من”ِ وجودم را که با اجبار به خوابی زمستانی فرو رفته بود، از خواب بيدار کند. انگار هنوز به آن رويای بچگانه شيرين و دور روزهای گذشته می انديشد که آرزو می کرد هيچگاه مجبور نشود از محيط لطيف دانشگاه پای به محيط جامعه پرفريب و ريا بگذارد.

اين روزها کمتر به دکه های روزنامه فروشی می روم. در عوض به دورانی فکر می کنم که با “جامعه” شروع شد و با “شرق” و “ياس نو” پايان يافت.(به نظر شما پناه بردن به روزنامه های خوانده نشده قبلی در شرايط فعلی نوعی انفعال نيست؟!)

اين روزها به آينده سياسی- اجتماعی کشورم بسيار می انديشم. اقرار می کنم در هيچ دوره ای از زندگی تا اين حد از نظر اجتماعی احساس سرخوردگی و انفعال نکرده ام. همه مبارزات، پيروزيها، شکست ها، خيانت ها، آری گفتن ها، نه گفتن ها،… زندانها، شکنجه ها، اعدام ها، پاکسازی ها، تحقيرها،… شعارها، اميدها، آرمانها، حسرتها، دريغ ها، افسوس ها…پلاکها، بمبها، ترکشها، تابوتها،… مصدق ها، گلسرخی ها، شاملوها، شريعتی ها، … نواب صفوی ها، خلخالی ها، سعيدامامی ها، سعيد عسگرها،… کتابها، پوسترها، روزنامه ها،… ايسم ها،… ديروزها، فرداها… همه و همه در ذهن پرتلاطم من پيچ و تاب می خورند. گاهی در يک تصوير مبهم از ذهنم، پسرکی را می بينم که سر بر زانويش گذاشته و در مرکز حلقه ای قرار دارد که آدم های دور و بر آن مشغول بازی عمو زنجيرباف هستند. همهمه ای از جمع می خواهد به او بگويد: “زياد سخت نگير! اين فقط يه بازيه. ما هم يه روز جای تو نشسته بوديم. يه روز تو هم بايد سر از زانوعی غم برداری و بيای تو حلقه ما!”

عمو نوروز برامون عيدی بيار

حاجی فيروز شادی و خنده بيار!!!

اين روزها شباهتی می بينم بين وضع زندگی شخصی خود و اوضاع سياسی-اجتماعی کشورم.

اين روزها با عطش بی پايانی در لحظه ها جاری می شوم.

اين روزها آزادی را در هر جايی، حتی در چارچوب تنگ و کوتاه آسانسور، نفس می کشم.

اين روزها، حسی به من می گويد که فردا تاريخ بين لبهای دوخته و حنجره پرفرياد جامعه قضاوت خواهد کرد.

شنبه, آگوست 9th, 2003

درک نمی کنم. اصلا دليل اين رفتارها رو درک نمی کنم. نمی دونم اينکه “در اعتراض به تحديد مطبوعات و زندانی شدن روزنامه نگارها قلم ها را زمين می گذاريم ” يعنی چی؟ اگه اين اعتراضه، پس سکوت مال چيه؟

می گن اين يه مبارزه سمبوليکه. آخه سمبل اعتراض بايد يه ربطی به اعتراض داشته باشه و علاوه بر اون تاثيرگذار باشه.

اين استراتژی رو درک نمی کنم. همونطور که خيلی از استراتژيهای ديگه مردم واسه مبارزه و اعتراض به حکومت رو درک نمی کنم. نمونه ش همين راي گيری اخير شوراها بود. من خودم رای ندادم. ولی دليلش اين نيست که با اين روش موافقم. به نظر من حضور همراه با اعتراض خيلی موثرتر از نشستن تو خونه ها و تحريم انتخابات به نشانه اعتراضه. تصورش رو بکنيد اگه نيمی از جمعيت تهران فقط تو حوزه های انتخاباتی حاضر می شدند و مثلا به نشانه اعتراض شمعی برای آزادی روشن می کردند. حضور نزديک به پنج ميليون جمعيت شمع به دست حتی برای چند ساعت تو تهران چه رعب و وحشتی بين سردمداران حکومت ايجاد می کنه.

در حاليکه با اين استراتژی تحريم و سکوت، برنده اصلی حکومته و بازنده اصلی خود ملت. حکومت انحصارطلب اصلا بدش نمياد همين چند تا سنگر به ظاهر غيرخودی رو هم از دست مردم خارج کنه. فکر کنم ملت ما تو تاريخ مبارزه پنجاه سال اخير خودش هزينه انفعال و سرخوردگی سياسی رو به اندازه کافی پرداخت کرده. کودتای لعنتی 28 مرداد فقط يکی از اونهاست.

به هر حال من با سکوت به نشانه اعتراض مخالفم. می نويسم حتی اگه برای شکستن اين سکوت باشه.

جمعه, آگوست 1st, 2003

شبح تو وبلاگش از فاجعه سال 67 ياد کرده بود و به اين مقاله لينک داده بود:

بياييد و در سالگرد روزها و هفته هايي كه اين جنايت صورت مي گرفت پيش قدم شويد و بنويسيد و بگوييد كه در آن روزهاي سياه كجا بوديد و چه مي كرديد. كي و كجا و چگونه از اين فاجعه آگاهي يافتيد و در برابر يا در رابطه با آن چه كرديد؟“…

شايد مخاطب اصلی اين مقاله ما(نسل سومی ها) نباشيم. مثلا من بايد چی بگم؟! نمی دونم. از يه آدم نه ساله چه انتظاری می شه داشت؟

من در اون روزها نقش يک بچه مثبت لوس و سربراه رو بازی می کردم که بلندترين قله آرزوش، کسب مقام در مسابقات کتابخوانی کشوری بود و مهمترين چيزی که می تونست اوقات شريفش رو تلخ کنه (و حتی درپاره ای موارد اشکش رو دربياره)اين بود که بجای بيست بشه نوزده و هفتاد و پنج صدم!

فقط يادمه تو همون بحبوحه، يه خبر بود که سکوت سنگين شهر رو شکست. شهر خفتگان. بعد از مدتها، سرنوشت نامشخص چند تا از جوونهای مردم مشخص شده بود. يکيش هم پسر معلم ما بود. (همون معلم دوست داشتنی کلاس اول دبستان که يه مدت پيش درباره ش نوشته بودم) تنها پسرش. يه خبر شوم با نشانی يه قطعه زمين و حالا پدر و مادر زجر کشيده ش مجبور بودن بعد از اين همه انتظار برند تو اون قتلگاه و به اين اميد که شايد پسرشون تو يکی از اين قطعه ها به خاک سپرده شده باشه، همه قطعه ها رو بگردند و نشونه ای از پسرشون بگيرند. حتی حق برگزاری هرگونه مراسمی رو از خانواده هاشون گرفته بودند. يه عده می گفتند جزء گروهی بوده که همشون رو با گاز خفه کردند. يه عده می گفتند تو گورستان دسته جمعی و … و همه اينها مثل آوار رو قلب اون زن صبور خراب می شد.

بعد از اون ماجرا ديگه زياد نديدمش. شايد هم نمی خواستم ببينمش. نمی خواستم ببينم قامت صبرش داره زير اين جنايت خم می شه.

فقط می دونم که هنوز، بعد از 13 سال، هر سال يادبود پسرش رو تو يه مراسم تحت عنوان ختم انعام برگزار می کنه. مامان به عنوان همکار و دوست قديمی هميشه تو مراسمش حاضر می شه.

مامان می گه ديگه حتی اشکاش خشک شده. فقط يه گوشه ساکت می نشينه و به عکس پسرش نگاه می کنه.

مامان می گه بعد از اين همه مدت هنوز لباس سياه رو از تنش درنياورده.

مامان می گه …

يادمه گاهی اوقات که تو خونه بحث کشيده می شد به اين ماجرا و دوست و آشنا يه اشاره ای به اون ماجرا می کردند يا از تنهايی ها و در خودشکستن های خانواده ش می گفتند ، مامان در حاليکه آروم اشکاش رو پاک می کرد، سرش رو برمی گردوند به طرف من و با ترس يه نگاهی به من می نداخت و می گفت: “خدا نصيب هيچ کی نکنه. مبادا يه روز بری طرف سياست. مبادا. اون پسره هم زياد کتاب می خوند!!!”

نه اينکه قابل توجيه باشه، ولی شايد به اين دليله که همه مادرها از سياست گريزونند. همه از سياست می ترسند.

اون وقتها نمی دونستم چه جوابی بايد به مامان بدم. ديروز يه يادداشت تو روزنامه ياس نو ديدم که با اين نوشته از برتولت برشت شروع شده بود :

“نخست برای گرفتن کمونيست ها آمدند

من هيچ نگفتم

زيرا من کمونيست نبودم

بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سنديکا آمدند

من هيچ نگفتم

سپس برای گرفتن کاتوليک ها آمدند

من باز هيچ نگفتم

زيرا من يک پروتستان بودم

سرانجام برای گرفتن من آمدند

ديگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود”

آيا اين نمی تونه کمترين دليل (حداقل خودخواهانه ترين دليل) ما برای حساسيت و آگاهی سياسی باشه؟

یکشنبه, جولای 20th, 2003

اين مرثيه ای برای آرمانگرايی نيست!

از حجت شريفی حرف زدن کار آسونی نيست. به خصوص واسه من که فرصت اينو نداشتم که به هزارتوی روحش سرک بکشم و ارتباطمون باهم فقط از طريق يک دوست مشترک بود.

تو اين دوران استاصال و قحطی صدا در داخل، اين اقدام سمبوليک (و متاسفانه مثل هميشه بيفايده!) بچه ها از خارج کشور می تونه غنيمت باشه. تو دورانی که ما آشناهای درجه دوم از دوستای درجه اولش می پرسيم “چه خبر از حجت؟” و اونها بی خبرتر از ما !

حجت تنها چهره باقی مانده از اون نسل (نسل؟! کاربرد اين کلمه زياد هم بيجا نيست. انگار يک قرن از اون دوران گذشته )بود. نسل آپاچی ها. تنها نسلی که تونست بچه های دانشگاه رو که در بی بخاری و بی توجهی به مسائل سياسی زبانزد بودند، به حرکت دربياره. روزهای گرم و پرشور، تعطيل کردن کلاسها، تريبون های آزاد (که هميشه پرشورترين سخنرانی ها واسه حجت بود. طوری که بعد از اتمام حرفهاش بچه ها بيش از يک دقيقه يکريز براش کف می زدند) تحصن جلوی ابن سيناها، دستها رو حلقه کردن و خوندن سرود “يار دبستانی من” و…

اوووووه. واقعا انگار يک قرن گذشته. نمی دونم چی شد. يعنی هم می دونم و هم نمی دونم. بعد از قلع و قمح تحکيم وحدت ديگه رمقی برای انجمن دانشگاهها نمونده بود. يا شايد وقتی بچه ها کم کم به زندگی دچار می شدند. قسمت دردناکش همين جا بود. وقتی می ديدی بچه های پرشور انجمن، يکی يکی، در واقع دوتا دوتا (!)، سياست رو می بوسيدند و می گذاشتند کنار و پيمان زندگی زناشويی خودشون رو با طعنه ای به آرمانگرايی روی کاغذ نقش می بستند. يه چيز تو مايه های اينکه : “عزيزم، ما رفتيم. بای بای!

آيا اين تلاطمهای زود گذر چيزی مثل شور و شر جوونی و حتی در مرحله ای نياز به جلب نظر در جنس مخالف نيست؟! که تزريق مصلحت انديشی و آينده نگری به عنوان ارکان زندگی و رسوب تدريجی پس مانده های آرمانها، از جوانهای پرشر و شور ديروز انسانهای محافظه کار فردا رو می سازه. و کدوم انسان عاقلی آغوش گرم و پرحرارت يار را به کوره راه پرتلاطم مبارزه ترجيح می ده؟! چه کسی حاضره پذيرش و بورسيه دانشگاههای اون ور آب رو با کنج زندان انفرادی عوض کنه؟!

و اينطور بود که راه حجت از همه اونها جدا شد تا امروز که …

اين قسمتهای زندگيه که هميشه ازش می ترسم. هميشه! دچار شدن به زندگی، مرگ آرمانها، مرگ بلندپروازی و تمرين اينکه چطور می شه مثل يک گياه، مثل يک جونور بطور غريزی زندگی کرد!

نه، اشتباه نکنيد. اين مرثيه ای برای آرمانگرايی نيست. سالها و سالها، بلکه قرنها و قرنهاست که اين راه مبارزين خودش رو از دست می ده که “روندگان آن اندکند”. اصلا شايد بهتر باشه که پيکر آرمان رو با چاقوی عقلانيت شکافت و حلاجی کرد. آرمانهای پوچ و بی ارزش بايد بميرند تا از کنار اونها آرمانهای بزرگتر و با ارزشتر زاده بشند.

اين مرثيه ای برای آرمانگرايی نيست، که ستاره پرفروغش تنها، مغرور و بی نياز در بلندای آسمان می درخشد.

سه شنبه, آوریل 22nd, 2003

Free Sina Motallebi
نمی دونم، بايد گفت متاسفم؟!

بايد گفت بريد اينجا و طومار درخواست آزادی برای سينا مطلبی رو امضاء کنيد؟!

حتما بايد به اين هم جواب داد که کی به اين حرفها اهميت می ده ؟!

و يا شايد به اين سوال که از ما چه کاری بيشتر از اين بر مياد؟!

آه شاملو، چرا من آزادی را با اسم تو مترادف می دونم؟! روح بزرگت رو احساس می کنم که از بدو تاريخ تا کنون، در هر لحظه و مکانی که بندی به پای آزادی کشيده شده، حاضری و بجای همه آزاديخواهان دنيا فرياد می زنی:

هميشه همان

هميشه همان اندوه،

هميشه همان زخم.

غم همان و غمواژه همان…

و چنين است و بود

که کتاب لغت نيز

به بازجويان سپرده شد

تا هر واژه را که معنايی داشت

به بند کشند.

و واژگان بی آرِش را

به شاعران بگذارند.

و واژه ها

به گنهکار و بی گناه

تقسيم شد،

به آزاده و بی معنی

سياسی و بی معنی

نمادين و بی معنی

ناروا و بی معنی.-

و شاعران

از بی آرش ترين الفاظ

چندان گناهواژه تراشيدند

که بازجويانِ به تنگ آمده

شيوه ديگر کردند.

و از آن پس

سخن گفتن

نفس جنايت شد.

چهار شنبه, آوریل 9th, 2003

مجسمه ديکتاتور

شايد بشه گفت قابل تحمل ترين صحنه ای که از اين بيست روز جنگ تو رسانه ها پخش شد، همين صحنه پايين کشيده شدن مجمسه صدام بود.

اصلا چرا دروغ بگم. خيلی از اين صحنه خوشم اومد. يه لذت عجيب غريبی بهم دست داد.

يه لحظه دلم می خواست چشمام رو ببندم و به اين فکر نکنم که ملت عراق واسه چشيدن شيرينی و عظمت چنين لحظه ای چه تلخيهايی رو تحمل کرده بودند.

دلم می خواست به اين فکر نکنم که ديکتاتور اصلی جاش امن و گرمه و حتی يه قطره خون هم از بينی مبارکش نريخته و از اون طرف، يه گاوچرون بعد از اين همه جنايت، از سقوط بغداد و اخبار جنگ اظهار خرسندی می کنه و اين وسط هزينه جنگ رو بايد اونهايی بپردازند که اصلا نمی دونند واسه چی بايد باهم بجنگند.

و اما …

بعضی ها تو پيام نوروزی شون اين سال رو سال “خدمت رسانی به مردم” نامگذاری می کنند!

بعضی ها مدام نگران اينند که آيا سرنوشت آينده عراق بدست مردم عراق تعيين می شه يا نه ؟!

بعضی ها مدام دور همديگه جمع می شند و از همديگه می پرسند: “حالا چه کنيم؟!

بعضی ها هی در گوشی از همديگه می پرسند: “راستی، مردم چند بخش بود؟”

بعضی ها جديدا حرفهايی می زنند که اصلا به گروه خونيشون نمی خوره!

بعضی ها از ترس مدام جاشون رو خيس می کنند!

(به همين خاطر قراره جديدا روی بعضی پوشک های بچه بجای عکس نی نی های نازنازی از عکس آخوندهای سرشناس واسه تبليغات استفاده کنند!)

بعضی ها …

پووووف، حالا من و تو اين وسط چی کاره ايم؟! يعنی ما هم بايد خواب سربازهای آمريکايی رو ببينيم؟ يعنی ما هم بايد حالا حالا ها در رثای آزادی گريه کنيم و مجموعه اشعارمون رو در اين زمينه غنی تر کنيم؟

نمی دونم، فقط يه صدا تو گوشم پيچيده که سالها پيش ترس و حسرت و خشم و نفرتش رو اينطوری فرياد می زد :

پر ِ سيمرغی به کارم نمياد، قصــــه نگو

من خودم، خودم بايد طلسم ديوو بشکنم.