بایگانی برای‘سیاست’ دسته

پرنده ها می روند در آمریکای شمالی می میرند*

یکشنبه, می 23rd, 2010

“خبر نسبتا کوتاه بود:  در آوریل سال 2008، 1600 غاز مهاجر در حالیکه بالهایشان از شهوت پرواز لبریز بود و آروزهای بلندشان را فرسنگ ها دورتر بر فراز کوههای راکی جستجو می کردند، ناآگاهانه در پلتفرم استخراج نفت در شمال آلبرتا اتراق می کنند و اینگونه گرفتار پلشتی کاپیتالیست های نفت خوار و زمین سبزستیز می شوند و مظلومانه جان می بازند”

آری، و بدانید که تفاوت های فراوانی است در خواندن روزنامه و مرور اخبار در ایران و ینگه دنیا. به خصوص اگر گاهی تنها بروی لانج برای صرف غذا و مرفهانه لم بدهی گوشه ای و صفحات روزنامه را ورق بزنی. در صفحه اول، اگر اخبار اقتصاد جهانی و شلوغی فستیوال ها و زرق و برق دخترانی که بر سر معابر آغوش خود را مجانی ارزانی رهگذران می کنند، مجالی بدهد، ممکن است پرونده زندان مدیران سینکرود هم به چشم بیاید. برای تنوع متن خبر را می خوانم و کاشف بعمل می آید که پرونده قطوری در ارتباط با مرگ 1600 غاز علیه شرکت پالایش نفت سینکرود (Syncrude)  از سال 2008 تا کنون در جریان است. مسئولیت شرکت این بوده که با بکارگیری درست دستگاههای ویژه تولید صدا پرنده ها را فراری دهد و گویا این دستگاه ها در آن روز درست کار نکرده اند و 1600 غاز مهاجر تلف شده اند. پرونده ای که می تواند برای مدیران شرکت تا 6 ماه زندان و جریمه ای معادل سیصدهزار دلار به ازای هر غاز (بله؛ هر غاز!)  به همراه داشته باشد.

شاد می شوم، نه، کش می آیم، نه، متحیر می شوم، شاید هم تلطیف خاطر می شوم! نه، اصلا، یک نمی دانم-چه-مرگمی می شوم! دوباره چنگ می زنم صفحه خاطراتم را و مرور می کنم حوادث کشوری را که در آن
با ماشین نیروی انتظامی از روی آدمها رد می شوند و هیچ روزنامه داخلی جرات تیتر کردنش را ندارد؛
آدمها خبر اعدام فرزندان و برادر-خواهرهایشان را از رادیو تلویزیون می شنوند و هیچ صدایی قرار نیست نزدیک شدن پای مرگ را به اعدامیان هشدار دهد؛
تروریست ها آزادانه آدم می کشند و ترفیع مقام می گیرند می شوند رئیس ستاد بسیچ فیلان یا از “جهنم پاریس” برمی گردند به “بهشت ایران” و قهرمانانه مورد استقبال قرار می گیرند؛

الان قرار است به عنوان یک شهروند جهانی به خاطر چندصد غاز مالامال از اندوه شوم و به جنبش حفاظت از محیط زیست آلبرتا بپیوندم؟ هاها! باشد، حداقل سعی می کنم پوزخند تلخم را از این همه بی عدالتی در این جنگل جهانی که در حق آدم ها و غازها رفته است، پنهان کنم. سعی می کنم مخم را از دو طرف فشار دهم تا از این همه تضاد منفجر نشود.

* ال ابراز ارادت نابهنگام به رومن گاری در داستان  “پرنده ها می روند در پرو می میرند”

تقدیم به سال 88، با عشق و نکبت

جمعه, مارس 26th, 2010

هشتاد و هشت از آن سالهای رک و بی پرده بود. از همان سالهایی که شمشیر را از رو می بندند، از همانها که آمده اند آتش بزنند به رخوت روزمرگی ها، نگرانی ها، امیدها و چشم انتظاری هایی که پشت لحظه ها پنهان شده اند. این را از همان روز اول سال به من نشان داد. به من که کودکانه هنوز باورم نمی شد روز اول بهار بتواند انقدر با آدم بی رحم باشد. ناجوانمردانه، در لباس اتوکشیده ای که برای عکس گرفتن پوشیده می شود، و صورتی که از اول صبح به لبخند گل و گشادی مزین شده و دیگر دشوار بتوان با یک لبخند مصنوعی، تلخی و شوک درونی را به طریقی پشتش پنهان کرد.

من پذیرفته ام که بهترین راه انتقام گرفتن از نکبت های حادث از زندگی، همانا شاد بودن است. اگرچه همیشه قدرت عمل کردن به آن را ندارم. خیلی صوفیانه برگشتم توی لاک خودم. موزیک خوب زخمهای آدم را مرهم می گذارد، بال خیالش را دوباره تشویق می کند به پرواز، پرواز آدم را شجاع می کند، آدم شجاع کوه را می گذارد روی دوشش، اصلا می رود روی قله دنیا می ایستد، لبریز از زندگی می شود، و این یعنی غایت زندگی. اینجا دیگر پیروزی و شکست در اتفاقات گذرای زندگی خیلی کمرنگ می شود.

********
امسال ذهنم درگیر تر از آن بود که بخواهم اخبار قبل از انتخابات را دنبال کنم. اسمها و بحثها اذیتم می کرد. کروبی اذیتم می کرد و حق هم داشتم… خاتمی هم همینطور، موسوی؟ شما کجا بودی تا حالا برادر ِمن؟ بازگشت به “دوران طلایی خمینی؟!” کیدینگ می! قطار را نگه دارید. من همینجا پیاده می شوم! … دعواهایتان را بکنید. ناز و کرشمه هایتان را بریزید، هر وقت تصمیم گرفتید کاندید شوید، می آیم و حرفهایتان را می خوانم!

مجموعه اتفاقاتی که در فاصله 10 روز قبل از انتخابات و بدنبال آن در دوشنبه رویایی انقلاب-آزادی و شنـبه ندا صورت گرفت، نقطه عطفی در تاریخ این حکومت خواهد بود. بازه زمانی کوتاهی که نکبت مستتر در این حکومت را از پشت پرده سیاست به خیابانها آورد و در مقابل، معترضان به تقلب را، به معترضان حکومت تبدیل کرد. بازه زمانی کوتاهی که خیلی از سوءتفاهمات را فاش نمود. اینکه ما در درباره موسوی اشتباه می کردیم. اینکه حکومت هم درباره موسوی اشتباه می کرد. اینکه خود موسوی هم درباره خودش اشتباه می کرد! اینکه مردم درباره هم اشتباه می کردند، هیچکس باورش نمی شد تا اینکه در دوشنبه 25 خرداد فریاد سکوت همدیگر را شنیدند. من هم طبیعتا درباره همه چیز اشتباه می کردم، و برای بار دوم خودم را در جریان سیاسی غالب بر جامعه تنها دیدم. بار اول، در انتخابات ریاست جمهوری سال 84 وقتی نومیدانه تلاش می کردم دوستان و اطرافیان سیاست زده خود را به شرکت در انتخابات ترغیب کنم و این بار، در درک تواناییها و ضریب نفوذ جنبش سبز.

مردم راهشان را پیدا کرده بودند و این همه ناجوانمردی و وحشیگری حکومت، تنها و تنها آنها را در ادامه راه حریص تر می کرد.
یک دختر ناشناس را کشتند، همه دنیا “ندا” شد؛
سهراب را کشتند، مادرش در همه تظاهرات بعدی حاضر بود؛
حلقه خودی هایشان آنقدر کوچک شد که پسر یکی از آقازاده های حکومت در کهریزک کشته شد؛
اینترنت را قطع می کردند، ویدئوی تظاهرات با اختلاف کمتر از یک ساعت در یوتیوب آپلود می شد؛
هیچ مقام دولتی در دانشگاه ها حاضر نشد، مگر آنکه به صورت علنی مضحکه دانشجویان شد؛
روز قدس، روز 13 آبان، عاشورا و همه مناسبتهای کسالت بار حکومتی را که سی سال تمام در چشم مردم فرو می کردند، مثل پتک بر سرشان خراب شد؛
آنها اسلحه داشتند، ولی از ما می ترسیدند؛
آنها بالاخره رفتنی اند، چرا که در مقابل آگاهی، آزادی، شاد زیستن، امید به فردا و هر چیز دوست داشتنی در زندگی است، ایستاده اند.

سال 88 رفـــــــــــــــــت، آنها هم بایـــــــــــد برونـــــــــــــــــد!

در باب دیالکتیک زندگی و سیاست یا برویم مدتی پناه بگیریم و زخمهای استبدادی را در تنهایی لیس بزنیم!

یکشنبه, جولای 5th, 2009

دموکراسی حتی اگر مدل توافقی مطلوب من و تو باشد، به رای همه وزن واحدی اختصاص می دهد، رای یک تحلیلگر سیاسی که عملکرد احمدی نژاد را از جنبه اقتصادی، فرهنگی، سیاست خارجه و بلاه بلاه نقد می کند به همان اندازه ارزش دارد که یک روستایی که می توان رای ش را با یک گونی سیب زمینی خرید. تقلب هم که می شود، اطلاع رسانی تنها به اندازه ابزار رسانه ای که اقلیت در اختیار دارد انجام می شود. و از بین متقاعدشدگان به تقلب، تنها درصدی که شجاعت حضور در خیابانها را دارند، چالش مستقیمی برای حکومت تلقی می شوند، در ادامه هم با توجه به قواعد ساده طبیعی و آماری که اکثریت از اقلیت بیشتر است (وات دِ هِل) و يک اسلحه به دست می تواند بر صدها آدم بی سلاح حکمرانی کند، می بینیم جنبش سبز بعد از مدتی از جوش و خروش اولیه می افتد؛ هر چند ممکن است در زیر پوست شهر به اشکال مختلف ادامه داشته باشد.

***

در یک بعدازظهر گرم از آخرین روزهای بهار، دختری بنام ندا که ازشور و شوق زندگی لبریز است، مجبور می شود ظرف چند دقیقه برای همیشه با زندگیش وداع کند. تصاویری که از آخرین لحظات زندگی ندا پخش شد، همه المان های لازم برای یک درام کامل را داشت، صرفنظر از مرثیه های رنگارنگ و محکومیت های جهانی. در روزهایی که همه دنیا در راستای رمزگشایی آخرین نگاه ندا و اینکه چه پیامی برای دنیا داشته اشت، سخن پرانی و شعرسرایی می کرد، یکی از گزارشهای منتشرشده از حاضرین کنار او به این موضوع اشاره کرد که ندا می گفته:”دارم می سوزم”. در واقع زندگی ندا، با تصوری که ما از زندگی داریم، بعد از آن خونریزی دلخراش از دهان و بینی به پایان رسیده است. شاید این واقعیت رگ غیرت مبارزین راه آزادی را که معمولا با اشعاری در ژانر “شهید، راهت ادامه دارد” مسلح هستند، به جوش آورد؛ ولی این فقط یک مصادره منفعت طلبانه یک زندگی به نفع اجتماع است. در حالیکه، ندا دیگر از نواختن هیچ سازی لذت نمی برد. ندا دیگر از لغزش دستان عاشقش روی تنش سرمست نمی شود. ندا طعم آزادی را در این مملکت هیچ گاه نخواهد چشید!

***

این نوشته به هیچ وجه از تمایلات ضدجنبش اینجانب حکایت نمی کند. شاید، فقط تلاشی است برای بیان تضاد تراژیک بین زندگی شخصی و حرکتهای اجتماعی. همان کانفلیکت طنزآلودی که در جمله “مرگ یک انسان تراژدی است. مرگ صدها هزار نفر فقط یک آمار است.” دنیا بر اساس قواعد طبیعی خشن و میانگین های تنبل اداره می شود و بغض ها و زخم ها و خون ها و سنگ ها و آروزها و جوش و خروش های من و تو باید، آرام آرام و مستمر، به تغییر شرایط منجر شود.کاش!

Once again Iran, Once again Politics

پنجشنبه, ژوئن 11th, 2009

آنچه که من این روزها در تهران شاهدش هستم، چیزی بیش از یک کمپین انتخاباتی است. نه از نقطه نظر نمود احساسات فروخورده که انگار همیشه مترصد فرصتی برای خیابانی شدن هستند، بلکه از نظر امید به تغییر و درگیرشدن طیف وسیعی از مردم در آن.

چنین  فضایی با انتظار من از شرایط فعلی ایران تفاوت آشکاری داشت. چرا که رسانه ها و شنیده ها همه از بی تفاوتی سیاسی مردم نسبت به شرایط موجود حکایت داشتند.  برای من که هم از فضای سیاسی-اجتماعی ایران اندکی فاصله گرفته ام و تب سیاسی سابق هم بدلیل شخصی بودن تجربه های زندگی در سالهای اخیر حسابی فروکش کرده، شب اول مصادف بود با رفتن به خیابان به عنوان یک ناظر سیب زمینی و حتی باید بگویم نوعی بدبینی نسبت به هیجانات کور خیابانی، ولی باید اعتراف کنم که فضا در همان شب اول مرا تحت تاثیر قرار داد.

چیزی که من می دیدم فراتر بود از فرصتی برای تخلیه شور و شوق جوانی در قالب لاس زدن با جنس مخالف و تخلیه قرهای انباشته شده. شعارها و ذوق وشوقی که در خیابانها می دیدی نمایانگر امید و تلاش طیف وسیعی از مردم بود برای پایان یافتن چهار سال تجلی تندروی مذهبی، توهم خودبزرگ بینی، دنیاستیزی، عقده گشنگی و پابرهنگی، خرافه پرستی، دریدگی، بی نظمی و بی قانونی و نکبت!

حالا نه اینکه هیچ یک از سه کاندیدای دیگر به ایده آلهای نسل جوان باوری داشته باشند و یا حتی توانایی برآورده کردن آنها را داشته باشند؛
و نه اینکه کسی انتظار داشته باشد در زیر سایه این نظام دولتی چنان متمدن به قدرت برسد که باور داشته باشد عقاید مذهبی مردم جامعه به همان اندازه شخصی است که رنگ شورت آنها؛
و نه اینکه خاطرات تلخ دولت و مجلس اصلاحات را فراموش کرده باشم؛
و نه اینکه ندانم که هنوز هم ارزش، میزان و فصل الخطاب در این مملکت نظریات و جملات بی سر و ته بنیانگذار انقلاب است؛
بلکه فقط به خاطر نفی احمدی نژاد، به خاطر باور به مشکلات تحقق دموکراسی واقعی در این مملکت و برای آینده این مملکت که بهتر است آجر به آجر بنا شود تا اینکه یکباره ویران شود، و به این دلیل که ما احتیاج به افرادی داریم که قدرت چانه زنی با سران تندروی نظام را به نفع مطالبات حداکثر مردم داشته باشند و به این دلیل که میرحسین موسوی را در شرایط حاضر نقطه تعادل بهتری در این نظام می دانم، فردا به او رای می دهم. همانطور که چهار سال پیش از رفسنجانی در برابر احمدی نژاد حمایت کردم.

یکشنبه, آوریل 9th, 2006

شبها قبل از خواب، آرمانهایتان را ببوسید. شاید آخرین بوسه باشد!

تناقض های نوباوگان سیاست امروز جمهوری اسلامی انقدر تو چشم می زنه که فداییان ولایت رو هم از خواب بيدار کرده. نگاه کنید این شعارها چطور مرگ اصولگرایی دیروز رو به سخره گرفتن:
“ما مهرورزی مان را به تمام دنیا صادر می کنیم. مخصوصا به برادر بوش!”، “می جنگیم، می میریم، مذاکره هم می کنیم!”
این جوانک ها شاید هنوز به این فکر نکردند اولین نسلی نیستند که شاهد به تاراج رفتن آرمانهاشون می شند. قبل از اون جد و آقا و مرادشون پس از 8 سال کوبیدن در طبل جنگی که اون را برای مردم نعمت می دونست(!) و بر باد دادن جون هزاران نفر از جوونهای این مملکت آخرش با خفت جام زهر رو سر کشید و یه مدت بعد ریق رحمت رو . اونها هم می خواستند “نماز ظهررا در کربلا بخوانند و نماز شام را در بیت المقدس.” هاها!
و تاریخی که حالا دیگه موزه ای شده از جسد آرمانها و اصولگرایی ها!

در این کارزار است که سردمداران جمهوری اسلامی برای حفظ منافع مردم عراق، خواهش آیت الله سیستانی را برای مذاکره با آمریکا می پذیرند. جدا از ساختگی بودن این سناریو، اون هم در شرایطی که ایران بخاطر مسئله هسته ای در ضعیف ترین موضع خودش قرار داره، کسی نیست به این سوال جواب بده که این دیپلماسی چطور برای مردم عراق جواب می ده و برای خود مردم ایران نه و سوال کلیدی در بین جماعت اصولگرا همچنان اینه که آیا در این گذرگاه سخت تاریخ، ما مصداق حسن هستیم که با معاویه عروسی کنیم یا همچون حسین به ارتش کفر بتازیم و دهن خود و خانواده خود را سرویس نماییم. آخ که با این تصمیم کبری چه کنیم؟!
به نظر من شما هم مصداق حسن هستید و هم حسین! امروز تظاهراتی خودجوش برپا می کنید و پرچمهای آمریکا را آتش می زنید و فردا پشت میز مذاکره با آمريکا می نشینید و به نمایندگان خود گوشزد می کنید اگرحین مذاکره نماینده ای از شیطان بزرگ شیطنت کرد و از زیر میز شما را انگشت هم نمود، برای مصالح “اسلام عزیز” آخ نگویید!

************************************

قبول که سخته. حتی در مقياس يک آدم حداقل به يک دوره پوست اندازی احتياجه و قاعدتا پذيرفتن تغییرات در سطح یک جامعه و کشور خیلی سخت تره. اینکه مدتها عشق به یک مکتب، عشق به خدا، عشق به یک انسان دیگه معنی زندگیت شده باشه و براش هزینه زیادی داده باشی و تا آخرش اومده باشی و یهو به یه دلیلی متوجه بشی سراب بوده. موهومی بوده. اون چیزی که فکر می کردی نبوده. دلت می خواد بمیری و با حقیقت روبرو نشی.
تنها راه واسه پیشگیری از این خالی شدن ها اینه که آدم خودش رو به اندازه کافی انعطاف پذیر نسبت به اصول زندگيش نشون بده(حتی نسبت به پایه ای ترین اونها) و بدون تعصب اجازه بده باورهای سیالش همراه با زمان تغییر کنند. در این صورت حتی ملکه فنانشدنی دیروز قلبت، امروز به یک دوست ساده تبديل می شه و فردا به يک آدم معمولی.
مادامیکه زندگی برات معنی و هدف مشخصی داره، خیلی راحت تری. این احساس سبکی و رهاشدگی از وقتی شروع می شه که زندگی در نظرت بالنفسه بی معنی می شه. در اون صورت مجبوری به هر روز زندگیت، خودت معنی بدی و با تناقض بزرگ وجودیت بسازی: تناقض بین میل به زندگی و بی معنی دیدن کل زندگی . تناقض بین رود سیال بودن و سرچشمه و سرانجام نداشتن.

سه شنبه, مارس 21st, 2006

نوروز در وطن صدپاره ما

سرعت وفق پذیری با شرايط جديد مثل خیلی از ويژگی های نسل جديد ايرانيان خيره کننده است. امروز برای مشاهده اونهایی که با نوروز در غربت به سادگی کنار مياند، نبايد به سراغ نسل اول يا نسل دوم مهاجرین بريد. در ميان همين نسل سوم آدمهایی رو می شناسم که در روز سال تحويل تا پايان ساعت کاری در دانشگاه هستند، پس از اون در عرض کمتر از 1 ساعت همه وسائل رو برای يک مهمونی 30 نفره خريداری و آماده می کنند و تا نیمه های شب خودشون رو از رقص و شادی خفه می کنند.(کف مرتب به افتخار خودم که نگذاشتم دلتنگی از فاصله n کيلومتری بهم نزديک شه.)

نسل جدید ما به طرز شگفت انگيزی عاشقان سینه چاک علم و تحقیق شدن، دانشجوهای لیسانس به جای پروژه پایان ترم خودشون مقاله تحقیقاتی در کنفرانس ارائه می دند(همونهایی که روزگاری پس از افتادن از درس موردنظر تازه به فکر انجام تمرینهای از موعد گذشته می افتادند) دانشجوهای فوق لیسانس به کمتر از مقاله ژورنال راضی نمی شند و الخ! در این میان فقط خواجه حافظ شیراز نمی دونه که مهمترین کارکرد علم در ایران امروز کاتالیزور مهاجرت است. این مسئله حتی در بین اساتید دانشگاه هایی که پذیرای تعداد قابل ملاحظه ای از دانشجویان ایرانی است، پذیرفته شده است (کاش کسی داوطلب می شد و یک کار تحقیقاتی خوب روی این مسئله انجام می داد.) نمی گم همه اونهایی که به این طرف مياند، مغزهای درخشان تشريف دارند، ولی حداقل بايد پذيرفت که بسياری از مغزها که سرمايه های اون مملکت هستند، به احتمال زياد برای هميشه اون مملکت را ترک می کنند. ولی انگار این مسئله برای همه عادی شده. بچه ها به جستجوی زندگی بهتر(و بعضا يک وجب آزادی) خودشون رو توجبه میکنند. خانواده ها برای آينده اونها و دولت جمهوری اسلامی هم اگر به ظاهر به اين مسئله اقرار نکنه، مخالفت چندانی با اين روند نداره. کمترین سود این اتفاق برای جمهوری اسلامی این هستش که جمعیت مهاجر را بنا به طبقه و وابستگی های فکری موی دماغ خودش می دونه و دوم این که از نظر ارزشی اونها را مشتی موجود خائن و نخاله!
پرونده ایران آخرین مراحل خودشو تو شورای امنیت سپری می کنه، ولی برای ما اتفاقی عادی شده. مثل طلوع و غروب خورشید! و کار به جایی رسیده که دیگه شعار”انرژی هسته ای، حق مسلم ماست” نمک گفتگوهامون شده.
از نصف جمعيت ايران تنها کمتر از 100 نفر جرات می کنند که برای دفاع از حقوق بديهی خودشون به گوشه پارکی پناه ببرند و بعد از سرکوب وحشيانه توسط پليس شاهد اين باشند که مردم عادی مثل فيلم سينمایی نظاره گر ماجرا هستند.
دانشگامون رو قبرستون می کنند، با بیل و باتوم به جون دختر و پسر می افتند و اونها را مورد ضرب و شتم قرار می دند. ما وبلاگ تشکیل می ديم و جز جمع آوری لينک ها کاری نمی تونیم انجام بديم(البته مقاومت بچه های دانشگاه توی این فضای رعب و وحشت قابل ستایشه.به شدت! )

شاید مهمترین اتفاق مشترک بین ما همین نوروزه. اتفاقی که ترک و لر و کرد و فارس نمی شناسه، مذهبی و غیرمذهبی باهاش مشکلی ندارن و این اتفاق هم تا حد زیادی سمبلیک. شايد فقط برای اینکه دل تنگ این مردم رو بازتر کنه برای بلعیدن غم ها و تنهایی های بزرگتر.

و متاسفانه فکر کنم خطرناک ترين تاثيری که اين رژیم روی مردم این سرزمين گذاشت این بود که همه اتفاقهای مضر و ويران کننده برای يک اجتماع رو برای مردم عادی کرد و اونها رو صدپاره کرد. تا جایی که جز برای نوروز قلبهامون یک رنگ و یکصدا نمی شه و دستهای همديگه رو به نشانه اشتراک فرهنگی و ملی خودمون فشار نمیديم.جای قوم شاعرپيشه خالی که تو آخر اجتماعات و بعد از خوندن قطعنامه های آنچنانی دست های همديگر رو بگيرند و بخونند: “دوباره می سازمت وطن” (کاش می تونستم بگم چقدر نسبت به شعر و شاعری آلرژی پيدا کردم)

یکشنبه, دسامبر 25th, 2005

بین من و تو
عبایی است به رنگ شکلات
شکلاتو بردار عزیز!

ظاهرا تشریف فرمایی سید خندان به وبلاگستان شاید از این جهت که یکی از مسئولان رده بالای حکومت جمهوری اسلامی از هاله مقدس خودش بیرون آمده و از قضا می خواد از يک رسانه آلت دشمن برای ارتباط با فريب خوردگان دشمن استفاده کنه، فاز بچه های وبلاگی رو حسابی برده بالا. موضوعی که یه خورده برام عجيبه!
دوره خاتمی برای بيشتر ما با بلوغ سياسی(عجب اصطلاح مزخرفيه، ببخشيد چيز بهتری گير نياوردم) و تب آرمانخواهی همراه بود و برای بعضی ها شايد اولين و آخرين دوره عکس العمل سياسی باشه. اين دوره انقدر از نظر زمانی به ما نزديکه که بعضی ها هنوز مشغول گذروندن نقاهت حاصل از سرخوردگی های اون هستند. پس نبايد در اصل اتفاقات باهم اختلافی داشته باشيم. ولی اينکه چرا راه عده ای به غزلسرایی برای خاتمی ختم می شه و برای بعضی ديگه صدور حکم بيمه هشت ساله برای جمهوری اسلامی، احتياج به بحث داره.
از نظر من خاتمی نه جسارت حرف زدن رو داشت و نه جسارت عمل کردن. در حساس ترين لحظات پشت ملت رو خالی کرد. نه تنها غیر خودی ها، بلکه دوستان و به اصطلاح خودی های جریان اصلاحات از سکوت خاتمی زخم خوردند. خاتمی حکم طنزآميز فاجعه کوه دانشگاه رو فقط با طنزی آخوندی پاسخ داد. کروبی، یار و همسنگر خاتمی تو جریان اصلاح قانون مطبوعات بیش از دویست نماینده رو پیش پای حکم حکومتی رهبر فرزانه ذبح کرد و در واقع تو دهن بیش از سی میلیون آدم زد و گفت خفه شيد! پرونده قتل های زنجيره ای به عنوان تنها نقطه مثبتی که با جسارت شروع شد، به مرور زمان و به دليل سکوت های مصلحت انديشانه خاتمی و دولت فخیمه ش، سرنوشتی بهتر از بقيه پرونده های جنايت جمهوری اسلامی پيدا نکرد و درنهايت بار سنگين اين پرونده ها افتاد روی شونه های نحيف چند قهرمان. و بالاخره به قول حجاريان در جريان برگزاری يکی از سياه ترين انتخابات در دوره مجلس هفتم و عدم حمايت از نمايندگان متحصن، خاتمی و همه حاميان او آخرين میخ رو بر تابوت اصلاحات کوبيدند. حاميانی مثل همه ما که انقدر از روزمرگی های سياسی و قائم موشک خاتمی و گرگ بدجنس خسته شده بوديم که می خواستیم هرچه زودتر يه نفر جنازه اصلاحات رو از جلوی چشممون جمع کنه.
لپ کلام اینکه خاتمی در عمل، حتی يک لحظه از سياست سياه جمهوری اسلامی که همون ذبح کردن امت اسلامی در پای آرمانها و ارزشهای انقلاب هست، عدول نکرد. به نظر من در جایگاهی مثل ریاست جمهوری و پست های حساس سیاسی در ایران که تاثیر بی اندازه ای در زندگی مردم می گذاره، همین خط قرمز هستش که صلاحیت آدمها رو مشخص می کنه، نه تئوری پردازی های فیلسوفانه در زمینه گفتگوهای تمدن ها، مرثيه سرايی برای استفلال و آزادی مردم ایران يا دلربایی با عبای شکلاتی!

تاریخ، فرهنگ و سیاست ما آدمهای باشرف و باشعور و با فرهنگ و حتی محترم کم نداشته(این قبول که در لایه حکومتی از جنس جمهوری اسلامی خیلی بعید بوده) ولی یادمون باشه که رئیس جمهور قرار نیست نقش مجسمه فرهنگ رو بازی کنه.
شخصا از قدردانی کردن از شخص خاتمی به عنوان رئیس جمهوری که هشت سال برای این مملکت زحمت کشید، شاکی نیستم. ضمن اینکه انصاف حکم می کنه که حداقل به اندازه همون رای ی که به خاتمی دادم و به عنوان اولين و آخرين شخصی از دولت جمهوری اسلامی که حاضرم اون رو برگزيده خودم خطاب کنم، خودم رو در همه نتايج، دستاوردها و شکست ها شريک بدونم، مشکلم بیشتر با ادبيات مريدانه و قهرمان پروری هستش که اين روزها ملت می بنده به دامن خاتمی. تو از کدم قصه ای؟ که خواستنت عادته، نبودنت فاجعه، بودنت امنيته!! بعضی از گزارش های سانتيمانتال از شب حادثه! آنچنان دل آدم رو قيژ می بره که فکر می کنم فقط جای لسان الغيب و معشوقه کمرباريکش خالی بوده. “در آن شب همه گريستند!!!”
مشکل اينجاست که نوستالژی خاتمی فقط مختص تينيجرهایی که تو شب چله چلچراغ شرکت کردند نيست. به نظر می رسه اين روزها جماعت برای فرار از زير سايه دولت مهرورزی به دامن قهرمانهای از تاريخ گذشته ش پناه آورده. دولت فاشيستی احمدی نژاد نبايد ما رو به خاتمی پرستی و فراموش کردن اشتباهات گذشته دچار کنه.

جمعه, دسامبر 16th, 2005

اینک قصابانند بر گذرگاه ها مستقر!

تفریح های ایرونی های اینجا رو، به خصوص اونهایی که هنوز آنچنان در محیط حل نشدند که همه چی یادشون بره، با ملت دیگه مقایسه می کنم. سهم ما اینه که توی بی بی سی و گویا و شرق و روزآنلاین و اینجا و اونجا دنبال تکه های گمشده پازلی بگردیم که می دونیم هر چی کاملتر شه، تراژیک تر می شه. بهش چی می گيد شما؟ نسل سوخته؟ آهان!
به دردهای جانکاه نسل قبل گوش بديم، از بی تفاوتی و بی حوصلگی نسل فعلی تعجب کنیم و یک علامت سوال گنده از نسل آينده تو ذهنمون سبز شه. این هم سهم این چند روز اخیر ما:
آيت الله منتظری نقش پورمحمدی در اعدامهای سال 67 را تأييد کرد
با بازشدن پرونده اعدامهای دهه شصت نسل بعدی می خواهد با آن چه کند؟
گورستان خاوران؛ مدفن بی نام و نشان اعداميان

و خدایی که در قبرستان هم پیدایش نمی کنی!

پنجشنبه, دسامبر 8th, 2005

اسم این شهادت نیست، جنایت است!:
“چاره اي نيست؛ مجبوريم با همين هواپيماها پرواز کنيم و از تهران تا بندرعباس و از همدان تا زاهدان را طي کنيم. نمي شود کار و زندگي را تعطيل کرد. فقط بايد به آقايان مسئول گفت که وقوع چنين حوادثي مثل رويداد کربلا نيست و قصد ما هم از مسافرت، شهادت نيست. اين گونه مرگ ها، شهادت نام ندارد، بلکه جنايت است و عامل جنايت هم خود شما هستيد. آقايان محترمي که نوک دو انگشت را به ته استخوان بيني مي چسبانيد و اشک مي ريزيد، عامل جنايت خود شما هستيد. جايي که مي شود از ميلياردها دلار در آمد نفتي مشتي دلار بيرون کشيد و هواپيماي مدرن و مطمئن و ايمن خريد، پرواز با چنين هواپيماهايي هيچ توجيه قابل قبولي ندارد. اگر تحريمي هست، عامل آن خود شما هستيد.

******************************

از وبلاگ ف.م.سخن به نقل از همشهری:
“كمي آن طرف تر برادر حسن حيدري صدا بردار صدا و سيما به ديوار تكيه داده بود و بهت زده به آسمان نگاه مي كرد. او گفت: «صبح قبل از حادثه با برادرم بودم. ساعت پنج صبح خودرو صدا و سيما به مقابل در منزلشان آمده بود تا او را به فرودگاه برساند.به ما گفته بود ساعت ۸ پرواز دارد. ساعت ۱۲ و ۳ دقيقه همسرش با تلفن همراه او تماس گرفته و متوجه شد كه هنوز در فرودگاه مهرآباد هستند. علت را كه جويا شد حسن گفته بود:«هواپيما خراب است. خلبان حاضر نيست پرواز كند قرار است خلبان را تعويض كنند. ما مي خواهيم برگرديم ولي اجازه نمي دهند!»”

“چند دقيقه بعد كنار همسر خدا عفو عبدياني ۴۵ ساله فيلمبردار شبكه ۶ نشستم و او از آخرين گفت وگو با همسرش گفت: «ساعت ۱۰ و ۳۰ دقيقه خدا عفو به من زنگ زد و گفت:« دو ساعت است كه در اتوبوس نشسته ايم نه ما را به سوي هواپيما مي برند و نه مي گذارند فرودگاه را ترك كنيم. گويا هواپيما خراب است. صدقه كنار بگذار، دلم شور مي زند.»
زن سرش را به ديوار پشت سرش كوبيد و گفت:«او نمي خواست برود. ناراحت بود. خدايا كمكم كن تا مرگش را تحمل كنم. به بچه ها چه بگويم؟ »”

شنبه, اکتبر 29th, 2005

رژيم اشغالگر قدس بايد از صحنه روزگار محو شود
کاش می شد اثر وحشتناکی که این حرفهای احمقانه تو جامعه جهانی و نظرشون نسبت به ایران فعلی می گذاره، بیان کرد.
اصلا این حرف به هيچ وجه واسه هیچ جامعه ای قابل قبول نیست که رئیس جمهور یک کشور با چنین لحنی خواستار نابودی یک کشور دیگه بشه. این حرفها در حالی از دهان مبارک رئیس جمهور منتخب ملت خارج می شه که هم از نظر ادبيات و هم از نظر محتوا با موضع گیريهای طالبان شباهت داره!
دیروز تیتر اکثر روزنامه ها و خبرگذاری ها این جملات سفیهانه بود از طرف احمدی نژاد نکبت صادر شده بود. سرمقاله نیویورک تایمز عنوانش رو “یک هوچی در ایران” انتخاب کرده بود. وضع انقدر ناجور بود که اصلا نمی تونستی نديده ش بگيری(پیش خودم می گفتم يه مدت قيافه ها و حرفهاشون جلوی چشمم نيست و مجبور نيستم حرص بخورم. زهی خيال باطل!)
وقتی فکر می کنم که ساديسم و جنون خمينی روانی نسبت به اسرائیل(که از همون اولين روزهايی که به عنوان جوجه آخوند توی قم سر از تخم در آورده بود تا آخرين روزهای عمر نکبت بارش هويدا بود) همچنان در نسل دست پرورده ش داره ادامه پيدا می کنه و اين جماعت در نشخوار کردن حرفهاش به عنوان کلام حق و وحی نازل از هم سبقت می گيرند، اميدهام نسبت به اصلاح پذيری اين نسل کمتر می شه!
فکر می کنم اکثريت مردم ايران از اين عینک ایدئولوژیک جمهوری اسلامی نسبت به سياست خارجی و بويژه مسئله فلسطین و اسرائیل حالشون بهم می خوره.
جالب اينجاست که اين کاسه داغ تر از آش شدن حتی گاهی برای مردم فلسطين هم غيرقابل درکه. يه مدت پيش يه مصاحبه از ياسر عرفات(به عنوان سمبل راديکاليسم ملت فلسطين) خوندم که از نقش منفی سياست های جمهوری اسلامی در قبال فلسطين در وضعيت نهايی اين مردم صحبت کرده بود!
و لعنت به حماقت آدمها…

اظهار انزجار بلر از تهديد ایران
اظهار نگرانی کوفی عنان از سخنان رئیس جمهوری ایران
President Mahmoud Ahmadinejad declared Wednesday that Israel is a `disgraceful blot’ that should be `wiped off the map’