بایگانی برای‘زندگی با طعم فلسفه’ دسته

دوشنبه, دسامبر 17th, 2007

On the Dilemmas of a Romantic Robot

+ اُه شت! اينجا کجاست ديگه؟ این غول بيابونی ها ديگه کي هستند؟
- اينها جونورایی از جنس خودت هستند. برای شناختنشون زیاد عجله نکن. اينجا هم جایی هستش که واسه وارد شدن بهش انقدر زور می زدی.

+ اين شکلاتها رو قرار بود ما باهم نصف کنیم. اون در نهایت نامردی همه رو کشید بالا.
- در این محیط “قدرت” می تونه هر قرار و قولی رو بی اثر کنه. هر چه زودتر اين اصل رو بپذيری، کارايی ت تو اين محیط بيشتر می شه.

+ سنکرون شدن ضربان قلب با محرکی مرموز، حس آرامش در حضور چشمان سياه پرنور ، وسوسه قمار زندگی با ریسک نامتناهی، عهد و پیمان های پرشور در زیر نور مهتاب، دزدانه فشردن دست ها دور از چشمان خورشید، اشک های تلخ جدایی و اشک های شیرین تسلیم، التهاب لحظه هایی به سنگینی کوه، هراس پریدن از خواب صبوحی در مقابل خالی واقعیت
- مطالعه علمی احساسی تحت عنوان “عشق به جنس مخالف” تا چند سال گذشته تنها در حيطه روانشناسی بود. با در نظرگرفتن نتايج تحقيقاتی بدست آمده از فيزيولوژی که دليل رفتارهای عام مشاهده شده در مراحل مختلف يک رابطه عشقی را با ترشح هورمونها توضيح می دهد، معلوم نيست چه بلايی بر سر اين احساس دردانه آدمیزاد خواهد آمد. با بالا رفتن آگاهی عمومی و با وارد شدن نتايج جديد در کتابهای درسی، نسل آينده هم شناخت واقعی تری نسبت به روابط جنسی خود خواهد داشت و هم از ترشحات عشقی قوم شاعرپيشه مصون خواهد ماند( خوب است که خيل شاعران عاشق پيشه به تاريخ پيوستند، وگرنه می بايست در اين روزگاران با شغل شريف شاعری وداع نموده و برای گذران زندگی به کاندوم فروشی روی آورند. شغلی که به هيچ وجه شاعرانه نيست!)

+ نویسنده ای با طناب خفه می شود. پیکر مثله شده دو فعال سیاسی در خانه شان پيدا می شود. سریال ادامه دار می شود. روزنامه ای تعطیل می شود. هزاران فرياد به اعتراض بلند می شود. سنگی پرتاب می شود. گلوله ای شلیک می شود. جوانی به خاک می افتد. فرمانی صادر می شود. کوی تخلیه می شود. آدمها و اشیا از ارتفاع پرتاب می شوند. یک ریش تراش برقی هم گم می شود. امت چماق دار بسیج می شود. تظاهرات سرکوب می شود. رهبری گریان می شود. رئیس جمهوری خفه می شود. دادگاهی تشکیل می شود. حکمی صادر می شود. سربازی به جرم ربودن ریش تراش جریمه می شود. میله زندان به روی رهبران تظاهرات بسته می شود. شهر امن و امان می شود.
- يک حرکت سیاسی را می توان با کمی تقریب با يک مسئله برنامه ریزی خطی (LP) مدل کرد که برآيند نیروهای بين گروه های مختلف جامعه بايد شروط خاصی (Constraints) را ارضا کنند و هر گروه می خواهد میزان سود (Interest) خود را تحت شرایط موجود ماکزیمم کند. اين جنبش دانشجویی با در نظر گرفتن محدودیت های موجود در اين جامعه نمی توانست سودی بیشتر از آنچه حاصل شد، داشته باشد. به زبان ديگر، اين جنبش يک خیزش پخته نشده به سمت دموکراسی بود که با توجه به میزان وفاداری و بهره وری بافت های جامعه از دموکراسی نمی توانست موفق شود.

+ امپراطوری اين آخوندهای امل رو تموم لحظه های زندگیم سنگينی می کرد. من از حکمرانی تحکم آمیز، غیر علمی و مصلحت طلبانه مذهب بر جامعه خسته بودم. من از تصاعد بیحرمانه کلاهبرداری، دروغگویی، بی شرفی و بی قانونی در اين مملکت خسته بودم. فرار برای خود راهی بود، ولی با دلبستگيهایی که پاره هایی از بودن من بودند می بایست چه کنم؟
- تصمیم گیری در مورد ماندن و تغییر دادن يک محیط یا ترک کردن آن مستلزم مقایسه تخمینی بین دو پارامتر زیر است: 1) هزینه و زمان لازم برای تغییر محیط کنونی. 2) هزینه و زمان لازم برای بدست آوردن خواسته ها در يک محيط ديگر. مشخصا راهی که هزینه و زمان کمتری را می طلبد؛ به عنوان راه بعدی انتخاب می شود. توانایی بريدن از محیط کنونی و سازگار شدن با محیط جديد در صورت نیاز يک توانمندی مفيد در يک زندگی پویاست. بعضی از وابستگیها را بايد حفظ کرد، بعضی را بايد با وابستگيهای مشابه در محیط جديد جايگزين کرد و بالاخره بايد بعضی را به کلی فراموش نمود.

+ مرگ زندگی رو از اونی که هست تراژيک تر می کنه
- در زندگی يک روبات هيچ حادثه تراژيکی وجود نداره. هر اتفاقی نتيجه يک پروسه (هر چند اتفاقی) هستش. مرگ هم سرانجام زندگیه.

یکشنبه, آوریل 9th, 2006

شبها قبل از خواب، آرمانهایتان را ببوسید. شاید آخرین بوسه باشد!

تناقض های نوباوگان سیاست امروز جمهوری اسلامی انقدر تو چشم می زنه که فداییان ولایت رو هم از خواب بيدار کرده. نگاه کنید این شعارها چطور مرگ اصولگرایی دیروز رو به سخره گرفتن:
“ما مهرورزی مان را به تمام دنیا صادر می کنیم. مخصوصا به برادر بوش!”، “می جنگیم، می میریم، مذاکره هم می کنیم!”
این جوانک ها شاید هنوز به این فکر نکردند اولین نسلی نیستند که شاهد به تاراج رفتن آرمانهاشون می شند. قبل از اون جد و آقا و مرادشون پس از 8 سال کوبیدن در طبل جنگی که اون را برای مردم نعمت می دونست(!) و بر باد دادن جون هزاران نفر از جوونهای این مملکت آخرش با خفت جام زهر رو سر کشید و یه مدت بعد ریق رحمت رو . اونها هم می خواستند “نماز ظهررا در کربلا بخوانند و نماز شام را در بیت المقدس.” هاها!
و تاریخی که حالا دیگه موزه ای شده از جسد آرمانها و اصولگرایی ها!

در این کارزار است که سردمداران جمهوری اسلامی برای حفظ منافع مردم عراق، خواهش آیت الله سیستانی را برای مذاکره با آمریکا می پذیرند. جدا از ساختگی بودن این سناریو، اون هم در شرایطی که ایران بخاطر مسئله هسته ای در ضعیف ترین موضع خودش قرار داره، کسی نیست به این سوال جواب بده که این دیپلماسی چطور برای مردم عراق جواب می ده و برای خود مردم ایران نه و سوال کلیدی در بین جماعت اصولگرا همچنان اینه که آیا در این گذرگاه سخت تاریخ، ما مصداق حسن هستیم که با معاویه عروسی کنیم یا همچون حسین به ارتش کفر بتازیم و دهن خود و خانواده خود را سرویس نماییم. آخ که با این تصمیم کبری چه کنیم؟!
به نظر من شما هم مصداق حسن هستید و هم حسین! امروز تظاهراتی خودجوش برپا می کنید و پرچمهای آمریکا را آتش می زنید و فردا پشت میز مذاکره با آمريکا می نشینید و به نمایندگان خود گوشزد می کنید اگرحین مذاکره نماینده ای از شیطان بزرگ شیطنت کرد و از زیر میز شما را انگشت هم نمود، برای مصالح “اسلام عزیز” آخ نگویید!

************************************

قبول که سخته. حتی در مقياس يک آدم حداقل به يک دوره پوست اندازی احتياجه و قاعدتا پذيرفتن تغییرات در سطح یک جامعه و کشور خیلی سخت تره. اینکه مدتها عشق به یک مکتب، عشق به خدا، عشق به یک انسان دیگه معنی زندگیت شده باشه و براش هزینه زیادی داده باشی و تا آخرش اومده باشی و یهو به یه دلیلی متوجه بشی سراب بوده. موهومی بوده. اون چیزی که فکر می کردی نبوده. دلت می خواد بمیری و با حقیقت روبرو نشی.
تنها راه واسه پیشگیری از این خالی شدن ها اینه که آدم خودش رو به اندازه کافی انعطاف پذیر نسبت به اصول زندگيش نشون بده(حتی نسبت به پایه ای ترین اونها) و بدون تعصب اجازه بده باورهای سیالش همراه با زمان تغییر کنند. در این صورت حتی ملکه فنانشدنی دیروز قلبت، امروز به یک دوست ساده تبديل می شه و فردا به يک آدم معمولی.
مادامیکه زندگی برات معنی و هدف مشخصی داره، خیلی راحت تری. این احساس سبکی و رهاشدگی از وقتی شروع می شه که زندگی در نظرت بالنفسه بی معنی می شه. در اون صورت مجبوری به هر روز زندگیت، خودت معنی بدی و با تناقض بزرگ وجودیت بسازی: تناقض بین میل به زندگی و بی معنی دیدن کل زندگی . تناقض بین رود سیال بودن و سرچشمه و سرانجام نداشتن.

شنبه, نوامبر 19th, 2005

زندگی قطعا غیر قطعی است
امروز روز زيبايی است نقطه دیگر از افسردگی های دوران خدمت خبری نیست دو نقطه پرانتز بسته صبحها زندگی بوی گند و تعفن نمی دهد و با لب های آتشين به من بوسه تعارف کرده و کلی شرمنده می کند

****************************

کم کم داره از این درس معماری نرم افزار خوشم می آد. رياضيات مقدماتی، فضای غیرقابل انعطاف هندسه مسطحه و قضيه های قطعی گراف از دوره دبيرستان به طرز بیرحمانه ای در ذهنم رسوب کرده بودند و هزینه زیادی پرداختم (شايد به اندازه همه دوران ليسانس)تا مهندسی نرم افزار را با همه ناخالصی هاش بپذیرم و بتونم ازش لذت ببرم(به همون شدتی که قديما می شد از رياضی لذت برد) خیلی زور زدم تا از فضای قطعی صفر و يک به دنیای فازی کوچ کنم. دنیایی که خيلی بیشتر به زندگی نزديکه و جالبه که لذت بردن آدمها از علوم مختلف با تغيير نگاهش نسبت به زندگی کم کم تغيير می کنه. سر کلاس پر از انرژی هستم و تا وقتی که متقاعد نشم، استاد بينوا جرات پيش بردن بحث رو نداره(خودش ديگه شرطی شده و بعد از تموم شدن یک بحث اول به من نگاه می کنه تا با چشمام فرمان پيشروی رو بهش بدم!) استاد یک سوال مطرح می کنه و ملت یکی یکی نظریات ابلهانه شون رو به طرف استاد پرتاب می کنند. “مسئله جواب قطعی نداره” یه حسی به من می گه موقعی که اکثريت مثل عوام کالانعام و با اطمینان اظهارنظر می کنند، بايد آروم بنشينم و فکر کنم. استاد گرامی بر نظرات ملت صحه می گذاره. دستمو می برم بالا و با يک قضيه ساده گراف ثابت می کنم که مسئله جواب قطعی داره. ملت انتظار ظاهرشدن عصای موسی رو هم می کشيد، ولی فکر نمی کرد با گراف بشه یک مسئله تو معماری نرم افزار رو حل کرد. خودم هم فکر نمی کردم. کاملا ناگهانی بود! ولی واقعيت اينه که سلاحهای قديمی گاهی شديدا کارگر می افتند. ملت داره به شدت زور می زنه تا مثال نقض پيدا کنه. ولی فايده نداره. قضيه ثابت شده و پتک قطعيت مخ همه رو پخش و پلا کرده. شديدا احساس آقایی می کنم و احساس می کنم یه انرژی زايد الوصفی در من توليد شده که بايد هر چه سريعتر تخليه بشه. به چهره بغل دستيم نگاه می کنم. يک دختر چينی که قيافه ش شديدا معصوم می زنه. طوری که احساس می کنم هر آن ممکنه سر کلاس زار بزنه. بهتره خودم رو يه جوری کنترل کنم!

**********************************

با ايده بودابت اولين بار تو فضای سرگيجه های بزرگمهر شرف الدين آشنا شدم. تصور وجود یک روبوت طراحی شده که امکان يک گفتگوی غيرقابل پيش بينی شده را با يک انسان فراهم کنه. به گونه ای که نه می شه اون رو يک روبوت برنامه ريزی شده دونست و نه می شه گفت حرفهاش نظم منطقی ای نداره. مکالمه ای درست شبيه آنچه در گفتگوهای خارج از برنامه بين آدمها اتفاق می افته.
“برنامه ريز بودابت به او ده قانون اصلی ياد داده است که بيشتر از آن که دست و پای او را ببندد، باعث آزادی او می شود. ران اينگرام به بودابت ده فرمان روزگار مدرن را آموخته که برعکس ده فرمان باستانی نه تنها به صورت جملات امری نيستند، بلکه خلاقيت روبوت را هم تحريک می کنند. شش باور اول از اين قرارند:
1)درک بشر از قوانين جهان ناقص است. حاصل تنها نظريه های موقت هستند.
2)هر ادراک، بازتابی از خود است
3)هر چيز با معناست. اما هيچ چيز مهم نيست.
4)مسئوليت آن چه را که هستی، بپذير.
5)هر چيز آن گونه است که بايد باشد، اکنون و اينجا.
6)با هر چه مقاومت کنی، پايدارتر می شود.
اصل اول از بقيه مهم تر است. اگر بپذيریم درک کامل قوانين جهان برای بشر غيرممکن است، از زندان بزرگی رها شده ایم. در ضمن هر چه باورهای ما منعطف تر باشند، کمتر دچار دگماتیسم و تعصب می شويم.
من اصل سوم را هم دوست دارم. اگر بپذيريم هر چيز آن قدرها که بقيه می گويند اهميت ندارد، بسياری از دغدغه هايمان خود به خود حل می شوند. اصل چهارم در اين مجموعه بی سامان تنها چارچوبی است که به ما هشدار می دهد از هرج و مرج بپرهيزيم.
اما در کنار اين شش حکم چهار حکم ديگر هم هست که تير خلاص را بر انديشه کلاسيک شليک می کنند:
7)هر باوری درست است.
8)هر باوری اشتباه است.
9)هر باوری هم درست است و هم اشتباه
10)هر باوری نه درست است و نه اشتباه
چهار حکم آخر به اين معناست که حقيقت را بيننده تعيين می کند، نه هيچ کس ديگر. اما از ميان اين چهار حکم، حالت آخر معمولا درست ترين است. هر چيز نه درست، نه اشتباه.”

******************************

اينجا شبها سقف آسمان خيلی کوتاه می شود. هشدارهای ايمنی آدمها را از خيره شدن به آسمان و خيال پردازی بدون چشم مسلح برحذر می دارند. روی تخت دراز کشيده ام و رخوتم بيش از آسمان به روی سينه ام سنگينی می کند. از انرژی زايدالوصف صبحگاهی هيچ خبری نيست. همه باورهای قطعی من از زندگی به همراه سرنوشتشان آرام آرام از مقابل چشمانم می گذرند: شخصيت های کارتونی، داستانی، رياضيات، مذهب، عرفان، عشق، پوچی، آرمان، سياست، وطن، هويت، زندگی و زندگی و زندگی … آخرين هشدار خبر از تمام شدن شارژ موجود تا دقايقی ديگر می دهد و مرا به ذخيره کردن آخرين وضعيت خود فرا می خواند. حالت فعلی ام ترکيبی است از خستگی، دلتنگی، آرامش، امنيت، عدم امنيت، اميد به آينده، عطش يادگيری، سخت کوشی، بی تفاوتی نسبت به کل زندگی، عشق، نفرت، فردا، گذشته، سرزندگی، افسردگی، بی ايمانی، رهاشدگی، رهاشدگی، رهاشدگی …قبل از تصميم گيری از مدار زندگی خارج می شوی. زياد هم نبايد نگران وضعيت آخرت باشی. فردا روز ديگری است.

شنبه, آوریل 2nd, 2005

نگاه
تخيل و هنر هم دستمايه خوبی است برای انسان امروز تا در موضع يک ناظر شکلاتی(!) بنشيند و قصه های تراژيک زندگی را از دور و از پشت پنجره های وانيلی(!) مرور کند. قهرمانهای داستانها در قلب او جا می گيرند، برای آنها نگران می شود و گاها حتی برای او اشک می ريزد. ولی هيچگاه حاضر نمی شود در زندگی واقعی جای آنها را بگيرد. آسوده تر اين است که با همين دردها و جرقه های فانتزی شعله زندگی خود را روشن نگه دارد.

صحنه
شايد به همين دليل بود که وقتی بعد از دو سال و به اتفاق، با خانم الف مواجه شدم(از اون روبرو شدن ها که مثل موش آدم رو يه گوشه گير می ندازند و هيچ راه فراری واسه آدم باقی نمی گذارند!)، يهو قالب تهی کردم. پيشونی قاچ برداشته، چشمهای خشک شده، ابروهای سياه بهم پيوسته که انگار سالها اصلاح نشده بودند، همه و همه می گفتند که بعد از مرگ دختر کوچولوش تو اون تصادف لعنتی، انگار هزار بار مرده بود و زنده شده بود.
نمی خواستم با يه تبريک سال نو در نظرش احمق و لوده جلوه کنم. چهره ش جای هيچ صحبت ديگه ای هم باقی نمی گذاشت. دلم می خواست زودتر از اين مخمصه نجات پيدا کنم. اين قصه با درامهايی که رو صفحات کاغذ يا صفحات نقره ای تصوير نقش می بستند خيلی تفاوت داشت . اين آدم خيلی نزديک و واقعی بود! خیلی!

یکشنبه, ژانویه 16th, 2005

پله پله تا ملاقات زندگی

زنگ فلسفه به صدا در می آيد تا همه آدمکهای ذهنش را به کلاس فلسفه فراخواند. آنها بارها و بارها قوانين حضور در اين کلاس را دوره کرده اند و می دانند که بايد همه دغدغه های روزمره، دردهای جسم، افکار پريشان و خاطرات تلخ و شيرين خود را در بيرون کلاس جا بگذارند و فقط مجازند کالبدشان را برای حمل و نگهداری مغزشان به همراه آورند.

همه آرام و بی صدا بر صندلی های خود ميخکوب شده اند، به عنوان اصلی تابلو که سالهاست تغييری نکرده، خيره شده اند و هر لحظه انتظار ورود استاد عصاقورت داده خود را می کشند. خبر می رسد که استاد در اين روزها به يبوست ذهنی دچار هستند و تا مدتی نمی توانند جهانيان را از تشعشعات ذهن مبارک خود بهره مند سازند.

دارم نفس تنگی می گيرم. ارتفاعت رو کم کن!

***

افسون زادیی از زندگی

خيل پرندگان ساعتهای بيولوژیکی خود را کوک کرده اند و در يک اقدام دسته جمعی مشغول کوچ به سرزمين های گرمسيرند. نمی دانم اين پرستو چرا و از چه زمانی از دسته خود جدا شده و روی درختی که در کنار نيمکت تنهایی من قد برافراشته، آرام گرفته است. شايد او هم از نظام تهوع آور و تکراری زندگی عصيان کرده است و سرنوشت خود را در راه ديگری جستجو می کند. دلهره چشمانش برايم آشناست. مدتی بدون پلک زدن به چشمهایش خيره می شوم. شايد اين به او آرامش دهد و بخواهد لحظاتی در سفره تنهايی من شريک شود.

ولی هيچ دليلی نداره اين پرنده به اون دسته پرنده های مهاجر متعلق باشده يا اينکه ممکنه فقط خواسته لحظاتی بنشينه و اين بالا استراحت کنه. تو هم سعی کن زياد به چشمهاش خيره نشی. چون ممکنه زيادی باهات احساس راحتی کنه و بخواد قبل از بلندشدن به نشانه تشکر يه تيکه گوهر ناياب بهت هديه کنه. اون وقت تو می مونی و سفره تنهایی که به پی پی پرنده مزين شده!

نفسم داره می گيره. لطفا ارتفاعت رو کم کن!

***

سيدهادی خامنه ای نسبت به تحديد فضای جامعه هشدار داد.

“اگر بتوانيم شخصی مانند کروبی را در انتخابات معرفی کنيم و او رئیس جمهور شود، حداقل اين است که وضع موجود حفظ می شود. در غيراينصورت ممکن است حذف های شديدی صورت گيرد و لطمات بزرگی به کشور وارد شود.”

عکس اين گاوهای ديپلمات افسرده م می کنه. ولی قول می دم تو اين فرصت باقيمانده شاخهاشون رو باهم مقايسه کنم و بر اساس عيار اونها يک تصميم درست بگيرم. من يک شهروند فعال، واقع بين و هميشه در صحنه ای هستم.

فقط الان نفسم می گيره. لطفا ارتفاعت رو کم کن!

***

خبرناراحت کننده

امروز مخمل خانم سومين کارگر خودش رو برای اينکه لاک پشت عزيزش رو با آشغال اشتباه گرفته و اونو بيرون انداخته بود، از خونه ش بيرون کرد.

خبر خوشحال کننده

بالاخره شرلوک هلمز آپارتمان تونست با تلاش بی وقفه و بررسی همه شواهد موجود، منبع بوی نامساعد آپارتمان رو کشف کنه و بار ديگه لياقت خودش رو نسبت به مدير بی عرضه قبلی آپارتمان به رخ همه بکشه. حالا ديگه تو چشمای همه اهالی می شه خوند که فردا روز ديگری است!

ارتفاع فعلی : صفر متر از سطح گُه!

ديگه لازم نيست ارتفاعت رو کم کنی. می تونی همينجا منو پياده کنی و به هر جهنمی که دلت خواست، واصل شی!

جمعه, ژوئن 11th, 2004

فلسفه چيست؟

ديديد حس نويسنده ای رو که داره تو غرفه نمايشگاه از آخرين شاهکارش واسه يه خانوم خوشگل صحبت می کنه؟ شاید در این گفتگو به کلی تصورش از شاهکارش عوض شه

يادتونه قهرمان درخت گلابی رو که از عشق دست نيافتنی دوران کودکيش، ميم، رسيد به سياست، آرمان، مبارزه و آخرش باز رسيد به اون درخت گلابی؟ يک درخت به ظاهر پربار که از درون پوکيده بود.

ديديد قافله تمدن بشريت رو که شهره ترين و وفاردارترين دست پرورده هاش رو بعد از گذشتن تاريخ مصرفشون چطور زير پا له می کنه و می گذره؟ انگار که از روی پشکل خودش گذشته باشه.

ديديد آدمی رو که تو بحبوحه تلاش آدمها واسه فرار از خشم زمين، دنبال چيزی می گرده که بهش دل بسته باشه و حالا واسش نگران باشه. يا واسه زنده موندن خودش فرار کنه؟

يادتون مياد اون گروه موسيقی فوق العاده مشهور يک کنسرت برگزار کرد که عنوان پر سر و صدا ترين آهنگش بود: “پول، چرکِ کفِ دست است”؟ و بعد يک قرون از درآمد کنسرت رو واسه اهداف غيرشخصی و انجمن های خيريه خرج نکرد؟

جمعه, می 28th, 2004

مسئله اصلی مذهبی بودن يا مذهبی نبودن نيست. مسئله اينه که تو مذهب حل شده باشی يا اينکه مذهب رو تو خودت حل کرده باشی!

سه شنبه, نوامبر 4th, 2003

گريز

اولين بار با حقه ای کودکانه معلم خپل و ابله کودکستان خود را فریفت. دستانش را هر چند با اضطراب و ترديد به دستان او سپرد تا او را به سمت سرسره های پارک کناری ببرد. همان سرسره هايی که بچه ها از نزديک شدن به آنها منع شده بودند. اسباب بازيهای خانگی، قصه های خردسالان و تخم مرغهای گنديده از آنها موجودات رامی ساخته بود.

***

تخته شنا، تمرين های منظم و برنامه ريزی شده، طناب های رنگی که محدوده گروههای سنی مختلف را از هم جدا می کرد، چشمهای مراقب مربی و جريمه گذشتن از طناب ها (”يک دور کامل دور استخر کلاغ پر برو.”) همه اينها چقدر آن عمق انتهايی استخر را دست نيافتنی کرده بود. اين بود که پنهانی در يک سانس غيرآموزشی با او قرار گذاشت. او ابتدا به داخل عمق 4 متری پريد. حس کرد زانوانش پيش بلندای وسوسه اش هر لحظه سست تر می شوند : “بپر، تا ترست از آب نريزه، شنا رو ياد نمی گيری. اون معلم بزدلتون تا آخر تابستون هم شما رو تا اينجا نمياره”

***

يک آزمايشگاه ديگر، يک آزمايش عملی ديگر. چند عنصر ديگر، يک محلول ديگر، يک نتيجه تکراری ديگر و يک لبخند پيروزمندانه ديگر که با به ثمر رساندن کوه آتشفشان بر لبان معلم شيمی نقش می بست. آه نه، او از شيمی متنفر بود و از اعتبار احمقانه اش که مديون قوانين خشک و تغييرناپذير علمی است و از توجيه های ضجرآورش که می بايست بزور در حلقوم به اصطلاح تشنگانش فرو کند! چشمانش را به سمت پنجره برمی گرداند. او را می بيند و حقيقت تلخ و طنزآلودی را در چشمانش می خواند :

انسان امروز پشت در لابراتورها منتظر است تا با شنيدن يک خبر (فقط يک خبر) از نقض قوانين علمی به رقص و پايکوبی بپردازد و به نظم خفقان آور جهان لايتناهی ريشخند بزند.

***

روزی برای درمان بيماری همه گير خودخواهی برايش نسخه ای تجويز کرد: کيميای عشق. و نمی دانست که او در مصرف اين دارو چقدر بی ظرفيت استم. وقتی بعد از مدتها حال و روز نزارش را ديد، گفت :”چيزی رو که می خوری، يا بايد هضمش کنی يا اگه نمی تونی، بايد سريع استفراغش کنی. وگرنه يا به اسهال مبتلا می شی يا يبوست. هيچ راه ديگه ای وجود نداره”

راست می گفت. هيچ راه ديگری وجود نداشت.

***

نمی دانم من بايد او را معرفی کنم يا او مرا توصيف. حس گريز است. چون با او خيلی ندار هستم، گريز صدايش می زنم. هر چه می انديشم، می بينم اصيل ترين و ماندگارترين حس وجودم است. در ميان همه حسهاي گذرا که آمدند و رفتند،دير يا زود، چه فرقی می کند؟! ولی در نهايت به رسوبی بی ارزش در سطحی ترين لايه های وجودم تبديل شدند. ولی او ماند. چرا که از جنس خودم بود.

گاهی فکر می کنم فلسفه وجودی ام در دنيا اين است که اين مصدر را در هزار شکل و صيغه صرف کنم. اما گريختن دو شقه است : شق اول بريدن است، از جايی دل کندن و شق دوم، به جايی رفتن.

به او می گويم : شق اولش با من. از هر چيز و هر کس که لازم باشد، دل می کنم. شق دومش با تو. بگو به کجا بايد رفت؟ می گويد: نمی دانم. مهم نيست. به هر جايی که اينجا نباشد. فقط اين را می دانم :

“وقتی راه سفر در پيش چشم های مشتاقی باز می شود، بی همسفری سخت است.”

کمی فکر می کنم و می گويم :

“وقتی راه سفر در پيش چشم های مشتاقی باز می شود، بی مقصدی سخت تر است!”

به چشمهای همديگر خيره می شويم. در آنجا اثری از اختلاف نظر نيست، جای امن بودن است. به همين دليل هيچ گاه با هم بحث نمی کنيم. در گوشه ای می نشينيم و به موزيک موردعلاقه مشترکمان گوش می دهيم.

Show must go on by Queen -

Download - 569k

پنجشنبه, اکتبر 30th, 2003

انسان شکنی، آری يا نه؟

“زندگی انسان بايد از الگوی حباب صابون پيروی کند. يعنی درست در هنگامی که تحول کامل بودن را در سر می پروراند و به دايره بی نقصی تبديل شده، بترکد”

همين جمله برام به اندازه کافی جذابيت داره که حدس بزنم اين صفحه برخلاف ظاهر زردنماش، حرفی واسه گفتن داشته باشه. البته قيافه طرف که يه جورايی شبيه ديوونه های دوست داشتنيه، در اين حدس بی تاثير نيست. تا اينکه می رسم به اينجا :

“به نظر من سوال های فلسفی سوال های واقعی نيستند. اين سوال ها تنها هنگام خستگی يا سرخوشی به سراغ آدمها می آيند. حتی خود هايدگر هم در خاطراتش نوشته که روزها بيشتر از آنکه به مساله وجود هستی فکر کند، به لباس هايی که بايد پيش هيتلر بپوشد، فکر می کرده!”

پروفسور اسميت از اين اصلی ترين مفهوم فلسفه ش با تعبير dehumanization (انسان شکنی) ياد می کنه :

“بايد پندار دروغين انسان بودن را از او گرفت تا بتوان از او موجودی براستی هوشمند ساخت.”

اين يکی از اصلی ترين باورهای من نسبت به فلسفه حيات رو نشونه می گيره. يک فلسفه انسان محور که خودآگاهی رو يکی از جوهرهای اصلی آفرينش می دونه. به همين خاطر آشناترين تصويری که از اين موجود دوپا در ذهن داره، همزيستی مسالمت آميز (و شايد هم رقابتی جنگجويانه!) حداقل دو شخصيت مجزا در يک کالبد هستش :

اولی شخصيت هوشمندی است که بعنوان يک اِلِمان از کارخانه بزرگ هستی مشغول انجام وظيفه است،

دومی، شخصيت سرگردانی که با طبيعت احساس غربت می کند و به زندگی خو نمی گيرد.

جمعه, اکتبر 17th, 2003

چرخ گوشتِ زمان

بعد از اينکه مجبور شدم به جنون سرعتم مهار بزنم و به خودم قبولوندم که “طبيعت به آدم اجازه جهش رو نمی ده” و واژه هايي مثل “معجزه“، “اتفاق” و همه مفاهيم از اين قبيل رو تو Recycle Bin مغزم خالی کردم (هيچ واژه ای رو کامل از مغزم پاک نمی کنم!)، سعی کردم خيلی روشن و تحليلی نظريات خودم رو براشون تشريح کنم. اينکه به جبر تاريخ معتقدم و به نظريه خودآگاه بودن تاريخ حتی بيشتر از عاليجناب مارکس وفادارام. تو اين بين از وامگيری تئوری و سرقت ادبی و نقل قولهای مجاز و غيرمجاز ابايی نداشتم و در آخر حرفهام رو با يه سس تند و دلچسب تزيين کردم :

آدميزاد هر چه انسان تر می شود، چشم براه تر می شود

گفته بودند که در عرض ده روز جوابم رو می دند. سر موعد Agreement زير رو برام فرستادند :

متقاضی عزيز :

1 – رمز ورود به همه قسمتهای سيستم واژه شش حرفی انتظار است.

2 – با توجه به امکانات موجود شبکه، شما نمی توانيد بيش از يک SMS را در کمتر از 3 ثانيه پردازش کنيد و برای غلبه بر اين محدوديت حداقل بايد تا انتهای سال صبر کنيد.

3 – برای تبديل شدن آن عروسک سفارشی به يک آدم فهيم واقعی حداقل به 999 هزار سال

زمان نياز است.

4 – بنا به شواهد موجود، شما به يک يبوست حاد احساسی دچار شده ايد. برای آنکه کودک

احساستان اين بار ناقص متولد نشود، نبايد عجله کنيد.

5 – بنا بر محاسبات انجام شده تا n سال آينده هيچ ستاره دنباله داری در آسمان شهرتان

نمودار نخواهد شد.

6 – بنا بر قوانين وضع شده، مدت خدمت مقدس سربازی 21 ماه می باشد. شما برای خروج از

کشور و ادامه تحصيل بايد تا پايان اين مدت منتظر بمانيد.

7 – با توجه به بافت جامعه شما (تحجر، فقر و عدم آگاهی در لايه های پايينی و ساختار آلوده

قدرت در لايه های بالايی)، حداقل به 100 سال ديگر مبارزه فعالانه احتياج داريد تا به شاخص

های جامعه مدنی کشورهای جهان اول برسيد.

8 – صبور باشيد. هميشه يک ليوان آب خنک همواره خود داشته باشيد. هيچگاه زور خود را

بيهوده هدر ندهيد. ممکن است در مواقعی که به زور زدن احتياج داريد، کم بياوريد !

9 – به ماشين چرخ گوشت زمان خوش آمديد :)

10 – چرخ گوشت زمان به همه تعهدات خود شديدا پايبند است. چنانچه تا حصول همه

موارد توافق شده تاب نياورديد، باقيمانده ذرات وجودتان از دستگاه بازيابی شده و به

بازماندگانتان سپرده و يا در راه مورد نظرتان صرف خواهد شد.

با تشکر، روابط عمومی چرخ گوشت زمان