Archive for the ‘زندگی با طعم فلسفه’ Category

Not easy to dream anymore

Monday, May 19th, 2008

دیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست. قطعا اتفاقی افتاده است، جهشی، استحاله ای، دگردیسی ای، انقلاب مخملینی، چیزی شده است. وقتی که از فراخوانهای من برای شرکت شخصیت های خودساخته تحت فرمان اینجانب در هر داستان جدیدی با سردی استقبال می شود، باید پذیرفت که توطئه ای رخ داده است.

ژنرال دریادل که به تازگی به بادی بیلدینگ ایمان آورده است، می گوید حاضر نیست دوباره تن به یک مثلث عشقی بسپارد که در آن باید بار یک رابطه عاشقانه را به تنهایی به دوش بکشد تا در انتهای فیلم با چند دیالوگ پوشالی و نوایی تراژیک در مسلخ عشقی بی ثمر قربانی شود و نگاه سردش تا ابد به مدفن رویاهایش خیره بماند. او می گوید از نگاه کردن به ماهیچه های برآمده اش در آینه بیشتر احساس غرور می کند تا آفریدن حماسه در یک میدان عاشقانه.

پرنسس اسکارلت اوهارا می گوید از نقشهای تکراری و نامتعادل عروسک های متحرک توخالی یا آدمهای بیروح و پریشان چهره ای که استقلال فکری به قیمت افسردگی به آنها اعطا می شود و سرنوشتی بهتر از خودکشی در پایان داستان ندارند، خسته شده است. او می گوید از نگاه کردن به سینه های برآمده و ایستاده اش در آینه بیشتر احساس طنازی می کند تا مخاطب عاشقانه های تئاتری شدن.

سر آرتور بریوهارت می گوید ریسک سناریوی پیشنهادی که از قضا انتهای آن هنوز نوشته نشده، زیاد است. او فرمول جدیدی برای محاسبه میزان ریسک بر اساس ضریب نفوذ اکسید مهرورزی در الماس ، وقت شناسی غدد هورمونی و سرعت تخمیر احساسات دارد و می گوید با توجه به محدودیت های بیمه درمانی جدیدش حاضر نیست نقشی پرخطرتر از خوابیدن با فاحشه ها در یک داستان را بپذیرد.

سردار ایده آلوف به محض اینکه سناریو را می بیند و چشمش به کلماتی همچون “آرمان”، “اسلحه”، “اصلاح”، “مبارزه” و “اخلاق” می افتد، با لبخندی کشدار از آن استقبال می کند و می گوید جدی ترین نقشی که حاضر است در این ژانر ایفا کند نقش پیرمرد کاندوم فروش در داستان “مُسیو خمینی و گل های عترت و طهارت” است.

آری عزیزم، اینها همه گواهی می دهند که شرایط عوض شده است. پس وقتی به تو می گویم “دل همان دل بود، اما مست و بی پروا نبود” لطفا تیک ایت ایزی. یا وقتی از ادبیات فولکور مایه می گذارم و به تو می گویم “یه دونه ای، واسه نمونه ای، تو گلِ گلخونه ای”  درک کن که حتی همین گلواژه ها با عرق جبین و سعی مبسوط سروده شده است. پس لطفا یکی از همان ژست های خود-پرنسس-بینی ات را در مقابل من اکران کن تا خیال کنم آخرین شاهزاده زنده روزگاران را پس از یک نبرد صلیبی با همه قابیلیان زمان تصاحب کرده ام. لازم نیست در این شرایط اعتراف کنی که دستور پخت قرمه سبزی را در قصرت جا گذاشته ای چون ممکن است با تبر به قطعات میکروسکوپی تکثیر شوی. آری عزیزم، دیگر این روزها کسی حاضر نیست مفت و مجانی زندگیش را در این داستانها قمار کند. حالا من ببینم می توانم این آدمکهای خائن منقرض شده را در موزه تاریخ طبیعی نیویورک به حراج بگذارم و با پولش برای تعطیلات برویم گرند کنیون. شاید دلمان باز شود و تا مدتها نه به داستان احتیاج داشته باشیم و نه به قرمه سبزی!

میان اندوه های همیشه، لبخند تو نفَس تازه ایست

Wednesday, May 7th, 2008

اون تغییر چهره ت با تقریب خوبی شبیه به چیزی بود که روی کاغذ نوشته می شد “لبخند” و روی لبهای من تلفظ می شد “نفَس” و تعبیر من از اون یه هنر ناب بود، هماغوشی سیال شیطنت و معصومیت، و بلکه یه تصویر کامل و بی نقص از زندگی، اِلا اینکه من مخاطبش نبودم. این رو بگذار در کنار حرفهای ما که هیچ راهی برای فرار از روزمرگی هامون پیدا نمی کنند و بعد هر دو رو بگذار در کنار اون علامت های خطر نامرئی که از دریچه چشمات آویزون شده و انگاری خیلی ریلکس داره با من اتمام حجت می کنه که در مقابل انتهای راه هیچ تضمینی نمی ده و بعد همه رو بگذار در کنار تبحرت در انتقال حقایق تلخ تر از زهرمار به طرف مقابلت در کمترین زمان و (ظاهرا) بدون درد و خونریزی، و بعد انتظار داری که من این صحنه ها رو کنار هم بگذارم و با چشم غیرمسلح بهشون نگاه کنم و تازه از غصه دق نکنم! هرگز، ای دژ تسخیر ناپذیر من، ای کعبه آمال من، در زندگی آینده ام همچون “غول غارنشین” بر تو نازل شده و تو را فتح خواهم کرد. تا آن زمان وظیفه محافظت از تو را از شر سپاهیان ابرهه به کلاغهای مقرب بارگاهم می سپارم.

**********

واقعا فکر کرده ای هنوز مثل قبل ها از ناتمام مردن یا نفله شدن می ترسم؟ یا مثلا فکر کرده ای ریزعلی وار مردن در راه نجات جان مردم سرزمینم خیلی برایم باعزت تر از مردن در رختخواب به مرض اسهال است؟ نه، واقعا فکر کرده ای هنوز دوره آن خوابهای شیرین آرمانگرایانه است که در آن چگونه مردن می تواند به زندگی آدمها اصالت ببخشد؟ زهی خیال باطل! در نظر من همه مرگها برابرند، ولی خوب تا مدتها توهم ناکانه تصور می کردم بعضی از مرگها از بعضی دیگه برابرترند که در چند مورد سعی کردم اون رو به سمع و نظر دنیا برسونم، یکیش وقتی بوده که به تو گفتم “تو دریای من بودی آغوش وا کن……..که می خواهد این قوی تنها بمیرد” و دیگری وقتی بود که تو سرت رو گذاشتی روی سینه م و من گفتم: “زندگی می تونه بعد از اینکه تو اینجا خوابت برد، به پایان برسه و من هیچ اعتراضی نسبت به این موضوع ندارم.” و تو زرتی برگشتی گفتی : “وای خفه شی الهی، سریال شروع شد بیدارم کنی ها” و من فکر کنم واقعا خفه شدم چرا که بعد از اون دیگه زبونم به هیچ شعری باز نشد!

**********

یا فکر کردی مثلا در مونولوگ پایانی من با زندگی، می شه ردپایی از حسرت عشقهای ناتمام یا دنیایی که می تونست انسانی تر باشه یا انسانی که می تونست انقدر واهی نباشه، سراغ گرفت. نه عزیزم، من در جدی ترین حالت زندگی رو مثل یه طفل شوخ چشمِ حرام زاده خطاب قرار خواهم داد: “ای زندگی، می دونم که بدون من هیچی کم نخواهی داشت. در واقع من هم من بدون تو دیگه مجبور نیستم هیچ نوع داروی ضدخارشی مصرف کنم . بهونه واسه متنفر بودن از تو زیاده، ولی باید اقرار کنم که در مجموع دوستت داشتم بخاطر موزیک های محشری که ازشون مست شدم و خیالبافی هایی که با اون سعی کردم عقب ماندگی های تو رو جبران کنم و دخترکانی که بهشون عاشق شدم و هر کدوم در برهه ای معنی زندگیم شدند و جای “سبکی تحمل ناپذیر” تو رو پر کردند و تو هم باید منو دوست داشته باشی، چون در مجموع سعی کردم تو رو همون گهی که هستی، بپذیرم و باهات کنار بیام. امیدوارم بار دیگه که ملاقاتت می کنم، پدر مادر و کس و کارت را پیدا کرده باشی و یه خورده دقیقتر بدونی که می خوای چه گهی بخوری.”

**********

تو می خندی و من دوستت دارم. اگر بیشتر بخندی، دوست تر دارمت. بیشتر از دیروز، فردا و همیشه. تو که جای خود داری. من حتی به اندازه راهی که از آدمک تراژدی پرست وجودم به سمت پیام آور شادی ذهنم هجرت کرده ام، به خودم عشق می ورزم. تراژدی سرایی از زندگی هنر نیست. زندگی به خودی خود، وقتی با چشم غیر مسلح به اون نگاه می کنی، یک تراژدی کامله. یک نقطه تصادفی از کره جغرافیا و یک برهه تصادفی تر از تاریخ رو نشانه بگیر و خیلی بعیده که زندگی قصه تلخی از پلشتی هستی انسانها واست نداشته باشه. در این بین، طنز قطعا یک خلاقیت دردانه آدمیزاد در مواجهه با حقیقت زندگی خودش هست که برخلاف تصور نه چشم بستن بر حقیقت، بلکه هضم کردن آن و رویاندن شادی و شوق زندگی بر ورای آن حقیقت است. طنز همون گوهری هستش که وودی آلن را از خیلی از کارگردان های بورینگ عالم سینما متمایز می کنه و خواندن مصاحبه هاش را به یکی از شیرین ترین کارها در زندگانی مبدل می کنه. حالا می دونی چرا من با چشم غیر مسلح برای مدت طولانی به زندگی خیره نمی شم. صحنه های زندگی پتانسیل فراوانی برای تبدیل شدن به تراژدی و زایل نمودن شوق زیستن دارند و در این صورت دیگر نه کاری از لبخند تو ساخته ست و نه از وودی آلن.

خلقت نامه

Sunday, March 30th, 2008

در آغاز هیچ نبود، حتی کلمه هم نبود. خورشید در آسمان می تابید و آسمان بر زمین می بارید و علف بر زمین سبز می شد و بره ها علف ها را می چریدند و گرگها بره ها را می دریدند و انسان آموخته بود که به همه طبیعت عشق بورزد و بعد به همه چیز خنجر بزند و مرگ در انتها همه را می بلعید.

و خدا که به تازگی از جنون خلقت رها شده بود، بر تخت کبریایی اش با فرشتگان برگزیده بارگاهش قمار می کرد و لحظه ای از پدیدار شدن آس خاج در دستانش ذوق زده می شد و لحظه ای دیگر از دیدن صحنه ای از حیات وحش قهقهه می زد و در چند لحظه بعد بی ثمرشدن آسش را با لعنت فرستادن به ابلیس تلافی می کرد.

امروز سالها بدنبال فردا دویده بود تا خوشبختی را در آن ملاقات کند و فردا سالها بود که داشت خاطرات خود را ورق می زد تا به یاد آورد خوشبختی را در کدام دیروز ملاقات کرده و از روی آن با عجله و ناکام گذشته است.

زندگی با همه رژها و خط چشم ها و تاپ ها و طنازی ها در برابر ما روسپیگری کرده بود و دیگر شاخکهایش برایمان از دور پیدا بود. مدتها بود که شاعر از وعده های به رنگ شقایق خود نزول کرده و به تک بیت “تا سیفون هست، زندگی باید کرد” قناعت می کرد.

“یخ در بهشت” ناب ترین هوسی بود که در سالهای اخیر به بارگاه ملکوتی ذهنمان مشرف شده بود، “آشپزخانه عاری از سوسک” آخرین هدف متعالی ای بود که برای آن جنگیده بودیم و تعارف زدن به استیو در مقابل درب ورودی توالت والاترین درجه ایثاری بود که بدان نائل شده بودیم.

خانم هنرپیشه را پس از اولین باری که بدون make-up زیارت نمودیم، وبا گرفتیم و ترک کردیم. خانم سرندیپیتی پس از آنکه یکبار یادمان رفت ابتدا از مارکس و هگل و کانت و برگمان و تارانتینو و چخوف و مارکز و ویرجینیا وولف مقدمه ای بخوانیم و بعد برویم سراغ شمع و گل و پروانه و “زیر باران باید رفت” و “بر سینه بوسه باید زد” و الخ ،ما را ترک کرد. برای خانم آفت زده پس از آنکه شروع به ذکر مصیبت از شکست های عشقی قبلیش کرد و از ما خواست تا از عشاق پیشین خوک صفتش اعلان برائت کنیم، یک وبلاگ با تیتر عاشقانه درست کردیم و برای ایشان و دل شکسته شان یک زندگی وبلاگی پرثمر آرزو کردیم. و بالاخره خانم وهم صورتی آنقدر ما را با اعتقاد قلبی به فال قهوه، ارتباط پنهانی با سای بابا، ابراز علاقه به لاک های جیغ ناک وابراز محبت به سگ سفید پشمالویش ناپلئون شرمسار نمود که از شدت کوتولگی فرهنگی خودمان را در مقابل چشمانش زنده به گور کردیم.

و در این لحظه عظیم تاریخی و پیج عظمای جغرافیایی، علیرغم میل باطنی و برخلاف پیمانی که با شما جهت محافظت از ذات اقدستان در صحرای عدم بسته بودیم و آگاه به همه خطراتی که ساحت مقدستان را در عالم وجود تهدید می کند و هزینه بر شدن پرواز به صحرای عدم بدلیل افزایش قیمت سوخت و جهت شادی روح رفتگان و به حسرت هواهای دونفره ای که این روزها تماما توسط بزها استنشاق می شوند، حکم به خلقت شما می دهیم. باشد که ندای خلقت ما را اجابت فرموده، ملوکانه از صحرای عدم به خاک وجود قدم بگذارید و ما را در تحمل خرزهره های حیات تسلی خاطر دهید.

من تندتر می دوم، تو محوتر می شوی

Sunday, February 24th, 2008

چه شبها و روزها که در آن اتاق تنهایی برای حل مسئله های هندسه به خود می پیچیدیم گویی داریم مغز خود را برای بنیانگذاری انقلابی تاریخی در علم ریاضیات صیقل می دهیم و چه دیر فهمیدیم داریم در اتاق لذتهای غیرعادی مان تنها و تنهاتر می شویم و چه آسان به عشق آدم حسابی شدن از روی نوجوانی خود پریدیم و آن هیجانات آنی پس از اکتشاف چه زود تنهایمان گذاشتند.

و خیالمان همیشه همینطور وحشی و فرسنگ ها جلوتر از واقعیت برای خودش پر می زد. شاید هم چاره ديگری نبود؛ در آن روزها تنها به پر خیال بود که می توانستیم از میان آن دیوارهای بلند و ضخیم بگذریم و با حسی آميخته از اميد و ترس، بر روی چهره مبهم آدمها قمار کنیم. دیوارهایی که از جبر اجتماع، جغرافيا و شکل گیری تصادفی ژنها سرشته شده بود و صلابتش بزرگترین دهن کجی بود به آرزوهایی که تا آنسوی دیوار کش می آمدند. شکست در قمارها نه تنها از آدمها موجوداتی محافظه کار و بی جربزه می سازد، بلکه همان تصوير مبهم از بانوی آرزوهايشان را از ذهنشان پاک می کند.

و دیگر خودمان هم یادمان نمی آيد که آن سوال بزرگ، آن بيخبری لعنتی نفس گیر، کی به سراغمان آمد و گلویمان را در چنگالش گرفت و وجودمان را همه به تلاطم جستجو تبديل کرد. به امید یافتن معنی زندگی به کجاها و ناکجاها که سرنکشيديم و از چه سوداهای باطلی سرمست نشدیم. تنها به لطف يک پوست اندازی دردناک روحی بود که توانستیم از این دور باطل نجات یابیم و باور کنیم که زندگی تصادفی است که می توانست هیچ وقت اتفاق نیفتد. تازه در این زمان بود که متوجه شديم چقدر در اين لباسهای آرمانگرایی فانتزی به نظر می رسيم. زمان با همه کرختی اش از روی ما خواهد گذشت و در آینده ای نه چندان دور هیچ کس به خاطر نخواهد آورد که يک نفر در سراسر عمرش با هزار نقاب دروغین به زندگی لبخند زد در حالیکه بغض بیهودگی و تنهایی لحظه ای راحتش نگذاشت.

و به آرزوهای بلندی می نگرم که همیشه برای چیدنشان کوتاه بودم. آرزوهایی که فرسنگها دورتر، چه وسوسه انگیز و پرطمطراق، انتظارم را می کشیدند و تنها وقتی به آنها می رسیدم که دیگر پیر شده بودند و پس از آن دیگر غرورم را ارضا نمی کردند.

Monday, December 17th, 2007

On the Dilemmas of a Romantic Robot

+ اُه شت! اينجا کجاست ديگه؟ این غول بيابونی ها ديگه کي هستند؟
- اينها جونورایی از جنس خودت هستند. برای شناختنشون زیاد عجله نکن. اينجا هم جایی هستش که واسه وارد شدن بهش انقدر زور می زدی.

+ اين شکلاتها رو قرار بود ما باهم نصف کنیم. اون در نهایت نامردی همه رو کشید بالا.
- در این محیط “قدرت” می تونه هر قرار و قولی رو بی اثر کنه. هر چه زودتر اين اصل رو بپذيری، کارايی ت تو اين محیط بيشتر می شه.

+ سنکرون شدن ضربان قلب با محرکی مرموز، حس آرامش در حضور چشمان سياه پرنور ، وسوسه قمار زندگی با ریسک نامتناهی، عهد و پیمان های پرشور در زیر نور مهتاب، دزدانه فشردن دست ها دور از چشمان خورشید، اشک های تلخ جدایی و اشک های شیرین تسلیم، التهاب لحظه هایی به سنگینی کوه، هراس پریدن از خواب صبوحی در مقابل خالی واقعیت
- مطالعه علمی احساسی تحت عنوان “عشق به جنس مخالف” تا چند سال گذشته تنها در حيطه روانشناسی بود. با در نظرگرفتن نتايج تحقيقاتی بدست آمده از فيزيولوژی که دليل رفتارهای عام مشاهده شده در مراحل مختلف يک رابطه عشقی را با ترشح هورمونها توضيح می دهد، معلوم نيست چه بلايی بر سر اين احساس دردانه آدمیزاد خواهد آمد. با بالا رفتن آگاهی عمومی و با وارد شدن نتايج جديد در کتابهای درسی، نسل آينده هم شناخت واقعی تری نسبت به روابط جنسی خود خواهد داشت و هم از ترشحات عشقی قوم شاعرپيشه مصون خواهد ماند( خوب است که خيل شاعران عاشق پيشه به تاريخ پيوستند، وگرنه می بايست در اين روزگاران با شغل شريف شاعری وداع نموده و برای گذران زندگی به کاندوم فروشی روی آورند. شغلی که به هيچ وجه شاعرانه نيست!)

+ نویسنده ای با طناب خفه می شود. پیکر مثله شده دو فعال سیاسی در خانه شان پيدا می شود. سریال ادامه دار می شود. روزنامه ای تعطیل می شود. هزاران فرياد به اعتراض بلند می شود. سنگی پرتاب می شود. گلوله ای شلیک می شود. جوانی به خاک می افتد. فرمانی صادر می شود. کوی تخلیه می شود. آدمها و اشیا از ارتفاع پرتاب می شوند. یک ریش تراش برقی هم گم می شود. امت چماق دار بسیج می شود. تظاهرات سرکوب می شود. رهبری گریان می شود. رئیس جمهوری خفه می شود. دادگاهی تشکیل می شود. حکمی صادر می شود. سربازی به جرم ربودن ریش تراش جریمه می شود. میله زندان به روی رهبران تظاهرات بسته می شود. شهر امن و امان می شود.
- يک حرکت سیاسی را می توان با کمی تقریب با يک مسئله برنامه ریزی خطی (LP) مدل کرد که برآيند نیروهای بين گروه های مختلف جامعه بايد شروط خاصی (Constraints) را ارضا کنند و هر گروه می خواهد میزان سود (Interest) خود را تحت شرایط موجود ماکزیمم کند. اين جنبش دانشجویی با در نظر گرفتن محدودیت های موجود در اين جامعه نمی توانست سودی بیشتر از آنچه حاصل شد، داشته باشد. به زبان ديگر، اين جنبش يک خیزش پخته نشده به سمت دموکراسی بود که با توجه به میزان وفاداری و بهره وری بافت های جامعه از دموکراسی نمی توانست موفق شود.

+ امپراطوری اين آخوندهای امل رو تموم لحظه های زندگیم سنگينی می کرد. من از حکمرانی تحکم آمیز، غیر علمی و مصلحت طلبانه مذهب بر جامعه خسته بودم. من از تصاعد بیحرمانه کلاهبرداری، دروغگویی، بی شرفی و بی قانونی در اين مملکت خسته بودم. فرار برای خود راهی بود، ولی با دلبستگيهایی که پاره هایی از بودن من بودند می بایست چه کنم؟
- تصمیم گیری در مورد ماندن و تغییر دادن يک محیط یا ترک کردن آن مستلزم مقایسه تخمینی بین دو پارامتر زیر است: 1) هزینه و زمان لازم برای تغییر محیط کنونی. 2) هزینه و زمان لازم برای بدست آوردن خواسته ها در يک محيط ديگر. مشخصا راهی که هزینه و زمان کمتری را می طلبد؛ به عنوان راه بعدی انتخاب می شود. توانایی بريدن از محیط کنونی و سازگار شدن با محیط جديد در صورت نیاز يک توانمندی مفيد در يک زندگی پویاست. بعضی از وابستگیها را بايد حفظ کرد، بعضی را بايد با وابستگيهای مشابه در محیط جديد جايگزين کرد و بالاخره بايد بعضی را به کلی فراموش نمود.

+ مرگ زندگی رو از اونی که هست تراژيک تر می کنه
- در زندگی يک روبات هيچ حادثه تراژيکی وجود نداره. هر اتفاقی نتيجه يک پروسه (هر چند اتفاقی) هستش. مرگ هم سرانجام زندگیه.

Sunday, April 9th, 2006

شبها قبل از خواب، آرمانهایتان را ببوسید. شاید آخرین بوسه باشد!

تناقض های نوباوگان سیاست امروز جمهوری اسلامی انقدر تو چشم می زنه که فداییان ولایت رو هم از خواب بيدار کرده. نگاه کنید این شعارها چطور مرگ اصولگرایی دیروز رو به سخره گرفتن:
“ما مهرورزی مان را به تمام دنیا صادر می کنیم. مخصوصا به برادر بوش!”، “می جنگیم، می میریم، مذاکره هم می کنیم!”
این جوانک ها شاید هنوز به این فکر نکردند اولین نسلی نیستند که شاهد به تاراج رفتن آرمانهاشون می شند. قبل از اون جد و آقا و مرادشون پس از 8 سال کوبیدن در طبل جنگی که اون را برای مردم نعمت می دونست(!) و بر باد دادن جون هزاران نفر از جوونهای این مملکت آخرش با خفت جام زهر رو سر کشید و یه مدت بعد ریق رحمت رو . اونها هم می خواستند “نماز ظهررا در کربلا بخوانند و نماز شام را در بیت المقدس.” هاها!
و تاریخی که حالا دیگه موزه ای شده از جسد آرمانها و اصولگرایی ها!

در این کارزار است که سردمداران جمهوری اسلامی برای حفظ منافع مردم عراق، خواهش آیت الله سیستانی را برای مذاکره با آمریکا می پذیرند. جدا از ساختگی بودن این سناریو، اون هم در شرایطی که ایران بخاطر مسئله هسته ای در ضعیف ترین موضع خودش قرار داره، کسی نیست به این سوال جواب بده که این دیپلماسی چطور برای مردم عراق جواب می ده و برای خود مردم ایران نه و سوال کلیدی در بین جماعت اصولگرا همچنان اینه که آیا در این گذرگاه سخت تاریخ، ما مصداق حسن هستیم که با معاویه عروسی کنیم یا همچون حسین به ارتش کفر بتازیم و دهن خود و خانواده خود را سرویس نماییم. آخ که با این تصمیم کبری چه کنیم؟!
به نظر من شما هم مصداق حسن هستید و هم حسین! امروز تظاهراتی خودجوش برپا می کنید و پرچمهای آمریکا را آتش می زنید و فردا پشت میز مذاکره با آمريکا می نشینید و به نمایندگان خود گوشزد می کنید اگرحین مذاکره نماینده ای از شیطان بزرگ شیطنت کرد و از زیر میز شما را انگشت هم نمود، برای مصالح “اسلام عزیز” آخ نگویید!

************************************

قبول که سخته. حتی در مقياس يک آدم حداقل به يک دوره پوست اندازی احتياجه و قاعدتا پذيرفتن تغییرات در سطح یک جامعه و کشور خیلی سخت تره. اینکه مدتها عشق به یک مکتب، عشق به خدا، عشق به یک انسان دیگه معنی زندگیت شده باشه و براش هزینه زیادی داده باشی و تا آخرش اومده باشی و یهو به یه دلیلی متوجه بشی سراب بوده. موهومی بوده. اون چیزی که فکر می کردی نبوده. دلت می خواد بمیری و با حقیقت روبرو نشی.
تنها راه واسه پیشگیری از این خالی شدن ها اینه که آدم خودش رو به اندازه کافی انعطاف پذیر نسبت به اصول زندگيش نشون بده(حتی نسبت به پایه ای ترین اونها) و بدون تعصب اجازه بده باورهای سیالش همراه با زمان تغییر کنند. در این صورت حتی ملکه فنانشدنی دیروز قلبت، امروز به یک دوست ساده تبديل می شه و فردا به يک آدم معمولی.
مادامیکه زندگی برات معنی و هدف مشخصی داره، خیلی راحت تری. این احساس سبکی و رهاشدگی از وقتی شروع می شه که زندگی در نظرت بالنفسه بی معنی می شه. در اون صورت مجبوری به هر روز زندگیت، خودت معنی بدی و با تناقض بزرگ وجودیت بسازی: تناقض بین میل به زندگی و بی معنی دیدن کل زندگی . تناقض بین رود سیال بودن و سرچشمه و سرانجام نداشتن.

Saturday, November 19th, 2005

زندگی قطعا غیر قطعی است
امروز روز زيبايی است نقطه دیگر از افسردگی های دوران خدمت خبری نیست دو نقطه پرانتز بسته صبحها زندگی بوی گند و تعفن نمی دهد و با لب های آتشين به من بوسه تعارف کرده و کلی شرمنده می کند

****************************

کم کم داره از این درس معماری نرم افزار خوشم می آد. رياضيات مقدماتی، فضای غیرقابل انعطاف هندسه مسطحه و قضيه های قطعی گراف از دوره دبيرستان به طرز بیرحمانه ای در ذهنم رسوب کرده بودند و هزینه زیادی پرداختم (شايد به اندازه همه دوران ليسانس)تا مهندسی نرم افزار را با همه ناخالصی هاش بپذیرم و بتونم ازش لذت ببرم(به همون شدتی که قديما می شد از رياضی لذت برد) خیلی زور زدم تا از فضای قطعی صفر و يک به دنیای فازی کوچ کنم. دنیایی که خيلی بیشتر به زندگی نزديکه و جالبه که لذت بردن آدمها از علوم مختلف با تغيير نگاهش نسبت به زندگی کم کم تغيير می کنه. سر کلاس پر از انرژی هستم و تا وقتی که متقاعد نشم، استاد بينوا جرات پيش بردن بحث رو نداره(خودش ديگه شرطی شده و بعد از تموم شدن یک بحث اول به من نگاه می کنه تا با چشمام فرمان پيشروی رو بهش بدم!) استاد یک سوال مطرح می کنه و ملت یکی یکی نظریات ابلهانه شون رو به طرف استاد پرتاب می کنند. “مسئله جواب قطعی نداره” یه حسی به من می گه موقعی که اکثريت مثل عوام کالانعام و با اطمینان اظهارنظر می کنند، بايد آروم بنشينم و فکر کنم. استاد گرامی بر نظرات ملت صحه می گذاره. دستمو می برم بالا و با يک قضيه ساده گراف ثابت می کنم که مسئله جواب قطعی داره. ملت انتظار ظاهرشدن عصای موسی رو هم می کشيد، ولی فکر نمی کرد با گراف بشه یک مسئله تو معماری نرم افزار رو حل کرد. خودم هم فکر نمی کردم. کاملا ناگهانی بود! ولی واقعيت اينه که سلاحهای قديمی گاهی شديدا کارگر می افتند. ملت داره به شدت زور می زنه تا مثال نقض پيدا کنه. ولی فايده نداره. قضيه ثابت شده و پتک قطعيت مخ همه رو پخش و پلا کرده. شديدا احساس آقایی می کنم و احساس می کنم یه انرژی زايد الوصفی در من توليد شده که بايد هر چه سريعتر تخليه بشه. به چهره بغل دستيم نگاه می کنم. يک دختر چينی که قيافه ش شديدا معصوم می زنه. طوری که احساس می کنم هر آن ممکنه سر کلاس زار بزنه. بهتره خودم رو يه جوری کنترل کنم!

**********************************

با ايده بودابت اولين بار تو فضای سرگيجه های بزرگمهر شرف الدين آشنا شدم. تصور وجود یک روبوت طراحی شده که امکان يک گفتگوی غيرقابل پيش بينی شده را با يک انسان فراهم کنه. به گونه ای که نه می شه اون رو يک روبوت برنامه ريزی شده دونست و نه می شه گفت حرفهاش نظم منطقی ای نداره. مکالمه ای درست شبيه آنچه در گفتگوهای خارج از برنامه بين آدمها اتفاق می افته.
“برنامه ريز بودابت به او ده قانون اصلی ياد داده است که بيشتر از آن که دست و پای او را ببندد، باعث آزادی او می شود. ران اينگرام به بودابت ده فرمان روزگار مدرن را آموخته که برعکس ده فرمان باستانی نه تنها به صورت جملات امری نيستند، بلکه خلاقيت روبوت را هم تحريک می کنند. شش باور اول از اين قرارند:
1)درک بشر از قوانين جهان ناقص است. حاصل تنها نظريه های موقت هستند.
2)هر ادراک، بازتابی از خود است
3)هر چيز با معناست. اما هيچ چيز مهم نيست.
4)مسئوليت آن چه را که هستی، بپذير.
5)هر چيز آن گونه است که بايد باشد، اکنون و اينجا.
6)با هر چه مقاومت کنی، پايدارتر می شود.
اصل اول از بقيه مهم تر است. اگر بپذيریم درک کامل قوانين جهان برای بشر غيرممکن است، از زندان بزرگی رها شده ایم. در ضمن هر چه باورهای ما منعطف تر باشند، کمتر دچار دگماتیسم و تعصب می شويم.
من اصل سوم را هم دوست دارم. اگر بپذيريم هر چيز آن قدرها که بقيه می گويند اهميت ندارد، بسياری از دغدغه هايمان خود به خود حل می شوند. اصل چهارم در اين مجموعه بی سامان تنها چارچوبی است که به ما هشدار می دهد از هرج و مرج بپرهيزيم.
اما در کنار اين شش حکم چهار حکم ديگر هم هست که تير خلاص را بر انديشه کلاسيک شليک می کنند:
7)هر باوری درست است.
8)هر باوری اشتباه است.
9)هر باوری هم درست است و هم اشتباه
10)هر باوری نه درست است و نه اشتباه
چهار حکم آخر به اين معناست که حقيقت را بيننده تعيين می کند، نه هيچ کس ديگر. اما از ميان اين چهار حکم، حالت آخر معمولا درست ترين است. هر چيز نه درست، نه اشتباه.”

******************************

اينجا شبها سقف آسمان خيلی کوتاه می شود. هشدارهای ايمنی آدمها را از خيره شدن به آسمان و خيال پردازی بدون چشم مسلح برحذر می دارند. روی تخت دراز کشيده ام و رخوتم بيش از آسمان به روی سينه ام سنگينی می کند. از انرژی زايدالوصف صبحگاهی هيچ خبری نيست. همه باورهای قطعی من از زندگی به همراه سرنوشتشان آرام آرام از مقابل چشمانم می گذرند: شخصيت های کارتونی، داستانی، رياضيات، مذهب، عرفان، عشق، پوچی، آرمان، سياست، وطن، هويت، زندگی و زندگی و زندگی … آخرين هشدار خبر از تمام شدن شارژ موجود تا دقايقی ديگر می دهد و مرا به ذخيره کردن آخرين وضعيت خود فرا می خواند. حالت فعلی ام ترکيبی است از خستگی، دلتنگی، آرامش، امنيت، عدم امنيت، اميد به آينده، عطش يادگيری، سخت کوشی، بی تفاوتی نسبت به کل زندگی، عشق، نفرت، فردا، گذشته، سرزندگی، افسردگی، بی ايمانی، رهاشدگی، رهاشدگی، رهاشدگی …قبل از تصميم گيری از مدار زندگی خارج می شوی. زياد هم نبايد نگران وضعيت آخرت باشی. فردا روز ديگری است.

Saturday, April 2nd, 2005

نگاه
تخيل و هنر هم دستمايه خوبی است برای انسان امروز تا در موضع يک ناظر شکلاتی(!) بنشيند و قصه های تراژيک زندگی را از دور و از پشت پنجره های وانيلی(!) مرور کند. قهرمانهای داستانها در قلب او جا می گيرند، برای آنها نگران می شود و گاها حتی برای او اشک می ريزد. ولی هيچگاه حاضر نمی شود در زندگی واقعی جای آنها را بگيرد. آسوده تر اين است که با همين دردها و جرقه های فانتزی شعله زندگی خود را روشن نگه دارد.

صحنه
شايد به همين دليل بود که وقتی بعد از دو سال و به اتفاق، با خانم الف مواجه شدم(از اون روبرو شدن ها که مثل موش آدم رو يه گوشه گير می ندازند و هيچ راه فراری واسه آدم باقی نمی گذارند!)، يهو قالب تهی کردم. پيشونی قاچ برداشته، چشمهای خشک شده، ابروهای سياه بهم پيوسته که انگار سالها اصلاح نشده بودند، همه و همه می گفتند که بعد از مرگ دختر کوچولوش تو اون تصادف لعنتی، انگار هزار بار مرده بود و زنده شده بود.
نمی خواستم با يه تبريک سال نو در نظرش احمق و لوده جلوه کنم. چهره ش جای هيچ صحبت ديگه ای هم باقی نمی گذاشت. دلم می خواست زودتر از اين مخمصه نجات پيدا کنم. اين قصه با درامهايی که رو صفحات کاغذ يا صفحات نقره ای تصوير نقش می بستند خيلی تفاوت داشت . اين آدم خيلی نزديک و واقعی بود! خیلی!

Sunday, January 16th, 2005

پله پله تا ملاقات زندگی

زنگ فلسفه به صدا در می آيد تا همه آدمکهای ذهنش را به کلاس فلسفه فراخواند. آنها بارها و بارها قوانين حضور در اين کلاس را دوره کرده اند و می دانند که بايد همه دغدغه های روزمره، دردهای جسم، افکار پريشان و خاطرات تلخ و شيرين خود را در بيرون کلاس جا بگذارند و فقط مجازند کالبدشان را برای حمل و نگهداری مغزشان به همراه آورند.

همه آرام و بی صدا بر صندلی های خود ميخکوب شده اند، به عنوان اصلی تابلو که سالهاست تغييری نکرده، خيره شده اند و هر لحظه انتظار ورود استاد عصاقورت داده خود را می کشند. خبر می رسد که استاد در اين روزها به يبوست ذهنی دچار هستند و تا مدتی نمی توانند جهانيان را از تشعشعات ذهن مبارک خود بهره مند سازند.

دارم نفس تنگی می گيرم. ارتفاعت رو کم کن!

***

افسون زادیی از زندگی

خيل پرندگان ساعتهای بيولوژیکی خود را کوک کرده اند و در يک اقدام دسته جمعی مشغول کوچ به سرزمين های گرمسيرند. نمی دانم اين پرستو چرا و از چه زمانی از دسته خود جدا شده و روی درختی که در کنار نيمکت تنهایی من قد برافراشته، آرام گرفته است. شايد او هم از نظام تهوع آور و تکراری زندگی عصيان کرده است و سرنوشت خود را در راه ديگری جستجو می کند. دلهره چشمانش برايم آشناست. مدتی بدون پلک زدن به چشمهایش خيره می شوم. شايد اين به او آرامش دهد و بخواهد لحظاتی در سفره تنهايی من شريک شود.

ولی هيچ دليلی نداره اين پرنده به اون دسته پرنده های مهاجر متعلق باشده يا اينکه ممکنه فقط خواسته لحظاتی بنشينه و اين بالا استراحت کنه. تو هم سعی کن زياد به چشمهاش خيره نشی. چون ممکنه زيادی باهات احساس راحتی کنه و بخواد قبل از بلندشدن به نشانه تشکر يه تيکه گوهر ناياب بهت هديه کنه. اون وقت تو می مونی و سفره تنهایی که به پی پی پرنده مزين شده!

نفسم داره می گيره. لطفا ارتفاعت رو کم کن!

***

سيدهادی خامنه ای نسبت به تحديد فضای جامعه هشدار داد.

“اگر بتوانيم شخصی مانند کروبی را در انتخابات معرفی کنيم و او رئیس جمهور شود، حداقل اين است که وضع موجود حفظ می شود. در غيراينصورت ممکن است حذف های شديدی صورت گيرد و لطمات بزرگی به کشور وارد شود.”

عکس اين گاوهای ديپلمات افسرده م می کنه. ولی قول می دم تو اين فرصت باقيمانده شاخهاشون رو باهم مقايسه کنم و بر اساس عيار اونها يک تصميم درست بگيرم. من يک شهروند فعال، واقع بين و هميشه در صحنه ای هستم.

فقط الان نفسم می گيره. لطفا ارتفاعت رو کم کن!

***

خبرناراحت کننده

امروز مخمل خانم سومين کارگر خودش رو برای اينکه لاک پشت عزيزش رو با آشغال اشتباه گرفته و اونو بيرون انداخته بود، از خونه ش بيرون کرد.

خبر خوشحال کننده

بالاخره شرلوک هلمز آپارتمان تونست با تلاش بی وقفه و بررسی همه شواهد موجود، منبع بوی نامساعد آپارتمان رو کشف کنه و بار ديگه لياقت خودش رو نسبت به مدير بی عرضه قبلی آپارتمان به رخ همه بکشه. حالا ديگه تو چشمای همه اهالی می شه خوند که فردا روز ديگری است!

ارتفاع فعلی : صفر متر از سطح گُه!

ديگه لازم نيست ارتفاعت رو کم کنی. می تونی همينجا منو پياده کنی و به هر جهنمی که دلت خواست، واصل شی!

Friday, June 11th, 2004

فلسفه چيست؟

ديديد حس نويسنده ای رو که داره تو غرفه نمايشگاه از آخرين شاهکارش واسه يه خانوم خوشگل صحبت می کنه؟ شاید در این گفتگو به کلی تصورش از شاهکارش عوض شه

يادتونه قهرمان درخت گلابی رو که از عشق دست نيافتنی دوران کودکيش، ميم، رسيد به سياست، آرمان، مبارزه و آخرش باز رسيد به اون درخت گلابی؟ يک درخت به ظاهر پربار که از درون پوکيده بود.

ديديد قافله تمدن بشريت رو که شهره ترين و وفاردارترين دست پرورده هاش رو بعد از گذشتن تاريخ مصرفشون چطور زير پا له می کنه و می گذره؟ انگار که از روی پشکل خودش گذشته باشه.

ديديد آدمی رو که تو بحبوحه تلاش آدمها واسه فرار از خشم زمين، دنبال چيزی می گرده که بهش دل بسته باشه و حالا واسش نگران باشه. يا واسه زنده موندن خودش فرار کنه؟

يادتون مياد اون گروه موسيقی فوق العاده مشهور يک کنسرت برگزار کرد که عنوان پر سر و صدا ترين آهنگش بود: “پول، چرکِ کفِ دست است”؟ و بعد يک قرون از درآمد کنسرت رو واسه اهداف غيرشخصی و انجمن های خيريه خرج نکرد؟