بایگانی برای‘روزمرگی’ دسته

جمعه, ژوئن 11th, 2004

رانندهه، همون راننده پير و خسته، داشت با چه دردی واسه اون دو تا زوج جوون که رو صندلی کناريش نشسته بودند، می گفت :

“6 تا بچه داشتم. 35 سال کار کردم. همشون رو فرستادم دنبال خونه زندگيشون. الان بايد از صبح تا شب دنبال چندرغاز پول تو خيابونها ولگردی کنم. اگه بجاش 6 تا درخت گردو کاشته بودم، الان می تونستم بنشينم زير سايه ش و هم می تونستم خرج خودم رو بدم!”

و اون دو تا زوج جوون با يه حالت احمقانه ای به هم نگاه کردند.

من که اون پشت نشسته بودم و همه چيز رو می ديدم و می شنيدم، فهميدم که :

اين قصه ادامه دارد!

پنجشنبه, ژوئن 3rd, 2004

تعطيلی های اينجا بوی خون می دند، بوی مرگ می دند، بوی ارتجاع می دند. حالمو بهم می زنند. به همين خاطر از روی اجبار هم شده، حتما بلند می شم ميام سر کارم.سعی می کنم خودم روح زندگی رو تو کالبدم تزريق کنم. واسه اينکه تف کنم تو صورت جمهوری اسلامی و اين روشهای تحميق توده!

تو تلويزيون يه گله آدم رو نشون می داد که واسه بزرگداشت به اصطلاح ارتحال خمينی کبير و تجديد ميثاق با جنايتهاش به تهران اومده بودند. همشون از ملت ما گشنه تر، از ملت ما بدبخت تر. آدمهای پلشت، سياه، کج و معوج و درب و داغون. تو بينشون يه دونه آدم حسابی نمی تونستی گير بياری.

سه شنبه, می 25th, 2004

نه!

در ميان فايلهاي config بيشمار Linux

در ميان قوانين گيج كننده iptables

در ميان كدهاي اسپاگتي مانند php

در ميان الگوريتمهاي تسليم ناپذير رمزنگاري

در ميان ادعاهاي بلندپروازانه FreeBSD

(نه اينكه شاكي باشم ها، به كارم عشق مي ورزم، ولي …)

حس مبهمي به من مي گويد:

“زندگي جاي ديگري است”

از الينه شدن مي هراسم!

نه، هرگز!

سه شنبه, می 25th, 2004

تقديم به كرمهايي كه در وجودم مي لولند!

توجه شما را به يك گزارش تاريخ مصرف گذشته جلب مي كنم :

به حق يك عمر همنشيني با اين موجودات عجيب غريب هم كه شده، لازمه حداقل سالي يكبار واسشون جشن تولد بگيرم. وگرنه بايد منتظر باشم كه اونا واسه من مجلس ختم بگيرند!

از سيب زميني سرخ كرده، كوله پشتي سنگين، شلوغي چمران، دست و پاي شكسته و نمايشگاه عكس فجيع زلزله بم كه بگذريم، حاصل نمايشگاه كتاب امسال واسه من همين هديه هاي تولدي بود كه واسه رفقاي كرموي خودم گرفتم.

****************************

خداحافظ گاري كوپر(رومن گاري)

فراني و زويي(جي دي سالينجر)

1984(جورج اورول)

ايزابل بروژ(كريستيان بوبن)

مسخ(فرانتس كافكا)

بيگانه(آلبركامو)

پاكت ها(ريموند كارور)

برف هاي كليمانجارو(مجموعه داستان)

****************************

سال بلوا(عباس معروفي)

ترلان(فريبا وفي)

دوباره از همان خيابان ها(بيژن نجدي)

شازده احتجاب(هوشنگ گلشيري)

يك كاسه عسل(ناظم حكمت)

خفته در تنگنا(درباره فريدون فروغي)

آقاجري(متن كامل سخنراني، لايحه دفاعيه و متن كيفرخواست)

و يك پوستر اختصاصي صادق هدايت، هديه اختصاصي يك كرم مرموز كه هر وقت در اتاقم رو مي بندم و تنها مي شم، بهم يادآوري كنه :

“همه از مرگ مي ترسند، من از زندگي سمج خودم”

قراره تا آخر سال با اين رفقاي كرموي خودم بنشينيم و اين كتابها رو ببلعيم!

یکشنبه, آوریل 18th, 2004

روزهاي ترانه و اندوه

من كتاب مي خوانم

او ناخنهايش را مي جود

من از چشمان خود مي كاهم

او از فسفرهايش

و هر دو از روزهاي عمرمان

ما خدمت مي كنيم!

جمعه, فوریه 27th, 2004

فصل ِ بدِ خاکستری

تسلیم و بیصدا گذشت

چه قلب بی سخاوتی

حریم من بود

روح بزرگوار ِ من!

دلگیرم از حجاب تو.

من برگشتم. می گن دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره و از این جور چیزها!

خیلی چیزها میگن که علی الاصول همه چیز به روال سابق برگشته و خیلی چیزها میگن نُچ!

پ. ن : با تشکر ویژه از اشکان، هر چند همچنان می تونه اینجا رو خونه خودش به حساب بیاره.

سه شنبه, دسامبر 23rd, 2003

اينک آخرالزمان

خب همونطور که حدس می زدم، بايد تا آخرين لحظه بشدت مشغول می بودم. طوری که حتی ساکم رو هم خواهرم بستش!

تا 45 روز ديگه نيستم و به احتمال زياد خودم نمی تونم اينجا رو آپديت کنم. ولی ممکنه يکی از دوستها و “هم-شريعتی-خوان” هام تو اينجا مطلب بنويسه.(اشکان جان، شرمنده، بيشتر از اين فرصت نشد که معرفی ت کنم!)

هاه! زندگی و همه دار و دسته کثيفش رو بشدت ريز می بينم. طوری که حتی ارزش اينو ندارند يکی از گلوله های ته مونده تفنگم رو حرومشون کنم.

برمی گردم!

چهارشنبه، 3 دی 82، چند ساعت قبل از اعزام به جهنم!

سه شنبه, اکتبر 21st, 2003

بتهوون در قوطی يا همان نازنين مريم در آسانسور

بايد بشنومش.

صبحها وقتی از شدت عجله می خوام پر بزنم، بايد بشنومش.

شبها وقتی مثل جنازه متحرک دارم برمی گردم خونه، بايد بشنومش.

وقتی دارم مثل هميشه بوی گند عرق اين همسايمون (که انگار از پشت کوه اومده!) رو تحمل می کنم، بايد بشنومش.

نه تنها اين صدا را بايد بشنوم، بلکه صدای مضحک اون خانومه که بلافاصله بعد از توقف آسانسور تو يه طبقه شروع می کنه به تکرار اينکه : “لطفا مانع بسته شدن در نشويد”

يه مدت پيش داشتم به دوستم می گفتم که نسبت به يکی از ترانه های محبوب ايرانی خودم، فقط بخاطر استفاده های نابجا و هرز ملت ازش حساسيت پيدا کردم. همين آهنگ “نازنين مريم” رو می گم.

آهنگ انتظار تلفنها، آهنگ پس زمينه مجالس خشک و رسمی به اصطلاح شادی، صدای زنگ موبايلها کم بود. الان ديگه موزيک داخل آسانسورمون هم شده( با شعار هر روز و هر شب با نازنينِ مريم!!!)

فقط کم مونده که داخل توالت های چند مکان عمومی و به منظور ايجاد حس آرامش خاطر مراجعه کنندگان، اين آهنگ رو پخش کنند. شايد در اون صورت به اين نتيجه برسند که دين خودشون نسبت به يک آهنگ رو بطور کامل ادا کردند و دست از سرش بردارند.

يه مدت عقيده داشتم سليقه موسيقيايی آدمها رو نمی شه تحت تاثير قرار داد. ولی بهم ثابت شد که اينطور نيست. چند روز پيش يه يادداشت تو روزنامه شرق خوندم که بشدت با اين احساسم نزديک بود:

“اثر زيبای بتهوون با ارزش تر از آن است که بوق و زنگ باشد. به دوستانتان هم پيشنهاد کنيد که آنرا از روی موبايل هايشان بردارند. برای زنگ موبايل چند نت ساده کفايت می کند.”

جمعه, اکتبر 17th, 2003

نوستالژی رنگی

به يه عفونت حاد چشمی دچار شده بودم. درست از فردای اختتاميه نمايشگاه. بعد از سه بار مراجعه به پزشکهای مختلف کاشف به عمل اومد که عفونت مربوط به يه باکتری خطرناک هستش که اگه جلوش گرفته نشه، ممکنه به تراخم منجر بشه!!!

پووووف، حيف که اهل آه و ناله و شرح ماوقع گفتن نيستم، وگرنه براتون تعريف می کردم که نزديک به 5 روز استفاده مداوم از قطره های مختلف آنتی بيوتيک (به فاصله زمانی 1 ساعت) و درد و سوزش آبريزش شديد و در آخر حساسيت پيدا کردن به آنتی بيوتيک و حساس شدن نسبت به نور چه ملغمه دردناکی می شه.

همه اين ها يه طرف، کابوسهای روحی که ناخودآگاه به سراغم ميومد يه طرف.

آينده نابينای خودم رو تو ذهنم مرور می کردم و احساس می کردم که نديدن چقدر می تونه جانکاه باشه.

تو يه صحنه عمه جون رو می ديدم که داره مثل دوران بچگی واسم کتاب می خونه،

تو يه صحنه ديگه از اينکه مدام سيمهای گيتارم رو با هم اشتباه می گيرم، به مرز ديوانگی رسيده بودم و يا خودمو يه موجود منزوی می ديدم که نگاه ترحم آميز ديگران رو بصورت ناخودآگاه احساس می کنه و از همه اجتماعات گريزونه.

و خلاصه با يه نوستالژی رنگی آزار دهنده ای دست و پنجه نرم می کردم.

در کمال تعجب منحنی رشد بيماری که تا روز پنجم به طور فاجعه آميزی صعودی بود، تنزل فرموده و چشمهای ما دوباره با رنگها آشتی کردند(زندگی شيرين میشود)

در پايان از همه دست اندرکاران تشکر می کنم:

از مامان، بابا، آبجی خانوم و عمه جون به خاطر زحمتها و مهربونی هاشون.

از خواننده های فعال در اين مدت بويژه خانم ها Anna Vissi و Tatu و همه موزيک های بی کلام در دسترس، که از هر مسکنی بهتر بودند.

و جيرجيرکهای ناپيدای دوست داشتنی که بجای من تو اين مدت شب زنده داری می کردند

و حتی از اون انترن دست و پاچلفتی، بی سواد و حيف نون اورژانس که درمانم رو 2 روز کامل به تعويق انداخت!

پ. ن : تو اساطير و داستانهای قديمی خونده بودم که از چشم های بعضی از جمعيت نسوان تيرهایِ غمزه ناک ِ عفونت زا به سمت بينندگان پرتاب می شه، ولی فکر نمی کردم تو دنيای واقعی هم ممکنه بشه تجربه ش کرد. شما فعلا پيدا کنيد پرتغال فروش را تا من دوران نقاهت رو کامل طی کنم.

جمعه, اکتبر 3rd, 2003

زن، زيبايی، exhibition و چند چيز ديگر

در ميزگرد برنامه ريزی برای نمايشگاه حلقه زده می باشيم. آقاي بيزينس ما را اينچنين نصيحت مال می کنند :

“لطفا با مراجعه کنندگان با حوصله برخورد کنيد.

“آقايان اصلاح هر روزه صورت فراموش نشود.

خواهشمندم سر وقت در غرفه های خود حاضر شويد.

در صورتيکه بحث فنی در گرفت، به هيچ وجه سعی نکنيد مخاطب خود را کنف کنيد!”

و با نگاه های کج و معوج به سمت اينجانب در انتهای کلام نورانی خود به همه می فهماند که بنده برای گوش سپردن به اين نصايح محتاج ترين می باشم.

در هنگام زمان بندی حضور افراد در غرفه ها، قوانين زير را وضع می کنند :

1 – آقای دکتر مهربان.

2 – يک نفر از گروه فنی.

3 – يک عدد خانم خوش چهره!!!

و خانم چهره که در کنار اينجانب نشسته است، مقاديری ذوق مرگ می شود که تنها خوش چهره حاضر در جلسه می باشد. آقای بيزينس نصيحت هايش را با اين جمله به پايان می رساند :

“بياييد دست در دست همديگر بگذاريم تا … ”

نصيحت آخرش ما را پسند می افتد. دستان خانم چهره را جستجو می کنيم تا به آن عمل کرده باشيم!