بایگانی برای‘روزمرگی’ دسته

سه شنبه, سپتامبر 6th, 2005

بازگشت به زندگی در مدارصفر درجه
بالاخره تموم شد. چندروز پیش کارت پایان خدمت، دیروز ویزا و چند روز ديگه بليط پرواز به سرزمين صلح و آرامش!
کمتر از يک هفته وقت دارم تا خودم رو به اندازه يک چمدون 8 وجب در 10 وجب فشرده کنم. کمتر از يک هفته وقت دارم تا تکليف خودم را با خيلی از چيزها معلوم کنم.
خسته ام، ولی پر اميد…

پنجشنبه, ژوئن 23rd, 2005

فردا روز سختی است
اینکه تو لجن فرو بری و سعی کنی همچنان چشمات رو باز نگه داری.
هیچکس رو نمی شه به خاطر انتخابش تخطئه کرد. چه رای دهنده ها و چه تحریمی ها. مهم اینه که هر کس بنا به شناخت و جرات خودش انتخاب کنه و پای انتخابش بایسته.
فردا هیچ چیز تموم نمی شه. فردا تازه آغاز ماجراست!

دوشنبه, مارس 21st, 2005

بهار، سینما پارادیزو و بغضهای صبحگاهی
کرمهای گذشته پرستم دوباره شروع به فعالیت کرده اند(نکند به بهار ربط داشته باشد؟) لپ تاپم از آنچه که فکر می کرده ام، وسیع تر است یا شاید بعضی از فایلها حتی از حافظه های دیجیتال هم پاک نمی شوند. از کنار نام سینما پارادیزو نمی توانی به سادگی عبور کنی. این اسم هنوز هم برایت پرشکوه است. وگرنه در ساعت 3 نیمه شب برای بار دوم به تماشای آن نمی نشستی.!
“آلفردو! شاید بتوانم از تو تشکر کنم، ولی این بار هم نتوانستم دوستت داشته باشم! این بار هم!”
امضاء : The Little Toto

دوشنبه, مارس 21st, 2005

روح پریشان من،
از خواب زمستانی بیدار شو!
بهار
از کنار مترسگ ها
بی عشوه و ناز می گذرد.

چهار شنبه, مارس 16th, 2005

چهارشنبه زوری
اینجا تهران است، ماتحت دنیا!
صدای حماقت را می شنوید؟!

پنجشنبه, فوریه 10th, 2005

جهت خالی نبودن عريضه

مامان در آخرين بازديدش از اتاقم شاکی می شه و می گه کی می خوای اين پوسترهای سياه رو پايين بياری؟

نه اون و نه هيچکس ديگه ای که اخيرا تو اتاقم سرک کشيده نمی دونه که پوسترهای اين اتاق به شدت اوت او ديت شدند و خودم خيلی وقته که از فضای فکری گذشته م فاصله گرفته م. چه از نوشته های سياه صادق هدايت، چه از جمله های آتشين دکتر شريعتی، چه از شعرهای آرمانی شاملو، چه از مسکن های جبران خليل جبران و حتی از اون عکس ملوسی که يادآور عشق سالهای وباست!

می دونم که اينجا بايد عوض شه، ولی هيچ جايگزينی واسه اونها ندارم. از ديوارهای خالی و سفيد اتاقم می ترسم. همونطور که از قبر!

پنجشنبه, ژانویه 6th, 2005

انقدر کوچیک بود که حتی کارش رو یاد نگرفته بود. همين طور آدامس ها رو به زور می گذاشت تو دست آدمها، بدون اينکه صبر کنه ازشون پولش رو بگيره. به ايستگاه بعدی که می رسيد، از واگن میومد بيرون و می رفت سراغ واگن بعدی!

آدمها با يک نيشخند بر لب ردپاش رو دنبال می کردند و به مظاهر دنيای پست مدرنشون فکر می کردند و اون شايد به اين فکر می کرد که تا چند ايستگاه ديگه به آخر قطار می رسه!

اون لجنی که مجبورش کرده اين کار رو بکنه، حتی یه خورده به خودش زحمت نداده که کارش رو درست بهش ياد بده يا شايد هم لباس دريوزگی ش رو چندسانتی کوتاهتر کنه!

یکشنبه, ژانویه 2nd, 2005

آزادی

ورق های تنبل تقويم

پاندول های سنگين ساعت

خانوم معلم!

گفتيد از “آ” يا “ي”

چند حرف فاصله بود؟!

دوشنبه, سپتامبر 27th, 2004

هنوز تهوع تلخ صبحگاهی از جلوی پرده چشمهات کنار نرفته که چهره لطيف و چرند صبح با صدای ابلهانه گوينده زن راديو هم آهنگ می شه : “بخند تا دنيا به روت بخنده” ، “زندگی هميشه به آدمهای اخمو اخم می کنه” … (آخه نمی دونم اين گنداب رو چندبار و به چند زبون مختلف می شه قرقره کرد؟!)

بخودت ميای که می بينی تو تاکسی نشستی. چند روزه که صحنه سر بريده اون مرد آمريکايی با پس زمينه آدمهای سياه پوش و پرچمهای لااله الا الله از جلوی چشمهات کنار نمی ره. نمی دونم چرا دنبال قاتلين بالفطره اون آدم تو دور و بر خودم می گردم. نمی دونم!

چهره اکثر دانش آموزان و دانشجويان گرامی از قداست علم و دانش منور شده! یه پسر سفيدروی و تر و تميز دبستانی که به زحمت به 10 سال می رسه، يه مسير می گه. با ما هم مسير نيست، ولی راننده با لحن چندش آوری می خنده و می گه : “سوار شو بريم. د بيا بريم ديگه”

پسرک سوار نمی شه. به طرف صورت کريه ش برمی گردم. تازه متوجه می شوم افتخار مجاورت با يک سگ سبيل تمام عيار رو داشتم و تا حالا نمی دونستم. هرزگی از سر و صورتش می باره. فرصت خوبيه تا همه تهوعات انباشته شده رو تو صورتش بالا بيارم. نمی دونم اون ارزش عق زدن رو نداره يا واسه من نايی باقی نمونده! تصور می کنم چند سال ديگه م.آ با چه احتمالی تو يکی از همين خيابونها با چنين جونورهايی مواجه می شه.

دلم می خواد يه سوراخی، يه چاهی، يه چيزی گير بيارم توش تف کنم.

جمعه, ژوئن 11th, 2004

بی خانمان

از همان چند روز پيش که رفت و آمد کاميون ها و لودرها و آدمها در اطراف اين ساختمان متروکه بيشتر شده بود، احساس خطر کرده بود. شايد پارس های نيمه شبش که برخلاف معمول بيشتر طول می کشيد، به نوعی از احساس ناامنی او حکايت می کرد.

امروز صبح، رسما خانه خرابش کردند. لودرها آخرين ديوارها و پستوهای اين خانه متروک را درهم کوبيدند. شوکه شده بود. نيم ساعتی در وسط خيابان رو به ويرانه های خانه اش ايستاده بود و بی وقفه پارس می کرد. دستش به هيچ چيز و هيچ کس نمی رسيد تا خشمش را بر سر آنها خالی کند.

از پشت پنجره او را می نگريستم. شايد اولين باری بود که فحش و نفرين نثارش نمی کردم و نمی خواستم خاموش شود.

کاری از دستش ساخته نبود. امشب بايد به فکر لانه ای ديگر برای خود می بود. سرپناهی که بتواند در خود کز کند و استخوان تنهايی اش را ليس بزند.

خداحافظ بی خانمان!