بایگانی برای‘روزمرگی’ دسته

California Dreaming*

دوشنبه, فوریه 8th, 2010

اگر از آسمان لعن و نفرین و برف می بارد، اگر دلتان آنقدر تنگ شده است که لانگ ویکندی به طول یک سال هم آن را وا نمی کند، اگر سوژه هایتان برای دی-دیریمینگ تمام شده است، اگر دلتان برای جاده بی انتها به صرف آی پاد تنگ شده است، اگر از شبیخون تنهایی و افسردگی و پوچی در تعطیلات می ترسید، به کالیفرنیای جنوبی پناه ببرید. کالیفرنیا، لوس آنجلس دارد. لوس آنجلس چلوکباب دارد. دیزی دارد. حتی ساندویج زبان هم دارد. چیس کیک فکتری هم دارد. Beverly Hills دارد. Rodeo Drive دارد. آقا بیژن و کالوین کلین دارد. بلوار هالیوود دارد با یک گله سلبریتی. درخت های نخل فراوان دارد. ترافیک دارد. دود دارد. اقیانوس آرام دارد. کرایم و ناامنی دارد. دختر سال دوم یو.سی.ال.ای. دارد. داوود بهبودی و امام حسن شماعی زاده دارد. خواننده لوس آنجلسی دارد. آنقدر بزرگ است که می توانی بروی برای خودت گم شوی.

*****

جو کنسرتهای امسال با سالهای گذشته تفاوت آشکاری دارد. فرقی نمی کند ابی باشد یا هنگامه، کامران و هومن باشند یا سیاوش قمیشی، بین هر دو آهنگ جمعیتی شروع می کنند به شعار دادن (غالبا مرگ بر دیکتاتور و یاحسین میرحسین) و این حتی خانوم هنگامه را هم مجبور می کند جملات نغزی در باب آزادی و دموکراسی در ایران بیان کنند.
کامران و هومن آنقدر روی اعصاب پاتیناژ رفتند که با خود سوگند می خورم به محض بازگشت از سفر پتیشنی درست کنم و از آنها درخواست شود که نخوانند، یا اگر هم می خوانند، آهنگهای غمگین را با آن لحن اواه نخوانند، یا اگر غمگین می خوانند، در ژانر سیاسی و در حمایت از جنبش سبز نخوانند. “با تشکر از شما باید بگیم” خفه لطفن!
قمیشی خوب است. سر به زیر است. کم حرف است. کچل بی ریایی است. با “تاک” تو را برمی گرداند به پانزده سالگی، وقتی شروع می کند به خواندن “میلاد” و می رسد به “همه تنهایی ها با من رفیقن”، دلت برای 21 سالگی  و همه عاشقیتهایش تنگ می شود . وقتی می رسد به “تن تشنه مثل خورشید، بی سرزمین تر از باد” حس می کنی همه هویتت در مخت منفجر می شود. وقتی دارد “طاقت بیار رفیق” را می خواند در حالیکه که تصاویر اعتراضات اخیر پخش می شوند، همه جمعیت از روی صندلی ها بلند شده اند و از رویای آزادی ایران فریاد می زنند.

*****

لاس وگاس برای مسافر کالیفرنیای جنوبی مثل لبنان است برای زائر حضرت زینب. قلب آقا امام زمان را جریحه دار کرده ای اگر نروی. بخصوص اگر ایرانی باشی و در تعطیلات کریسمس اینجا آفتابی شده باشی. خاک پاک لاس وگاس در همان بدو ورود در مقابلت سوگند یاد می کند که “آنچه در وگاس اتفاق می افتد، در همان وگاس می ماند”، که مثلا خاطر جمعت کند هر گ.ی می خواهی، برای خودت نوش جان کن.

وگاس را ،تو گویی، خداوندگار تاس و آس همانند یک آکواریوم مصنوعی در اقیانوس وحشی حیات آفریده است، که نشان دهد قمار همیشه درامی به وسعت زندگی نخواهد بود، اگر آنچه می خواهی قمار کنی به محتویات جیبت محدود شود.
وگاس را، تو گویی، خداوندگار امپریالیسم، در دل کویر بی آب و برگ آفرید، و در آن تجارت س.ک.س را بر بندگان خود حلال نمود، ارزانی آن همه تقوی و زهدی که در زمین ورزیدند. در وگاس، تو گویی،  نشانه های فراوانی است بر پوستر های در و دیوار، تا به تو یادآوری کنند چقدر خوشبختی. که به تو القا کنند “هر خری هستم، باشم. س.ک.س مال من است. زن روس، یهود، ترک، عرب مال من است”. در وگاس، تو گویی، س.ک.س را به داخل رختخواب شما می آورند. باشد که با روحی منزه و جسمی شاداب به آغوش جامعه خود بازگردید. چه بسا این مناسک بتواند زمینه ساز شفاف شدن مرزهای بین س.ک.س و مرض عشق بشوند. همانگونه که الهه س.ک.س، راک اند رول وعده داده است!

********

هیچوقت نتوانسته ام به س.ک.س با یک تن غریبه فکر کنم، یعنی فکر کرده ام. ولی انگار در من هوشیاری آزردهنده ای وجود دارد که از لحظه بسته شدن نطفه اولین تصاویر ا.ر.و.تیک در ذهنم، در کالبد یک شاهد بیرحم ظاهر می شود و تمام کاستی های یک تجربه صرفا فیزیکی بدون وابستگی عاطفی را، پتک پشت پتک، بر سرم می کوبد. از اولین خیزش های دست به روی بدن گرفته تا انگشتان بی رمقی که در انتها روی یک نقطه از حرکت می ایستند، از عطش  وحشی خودخواه برای کام گرفتن از از نقطه نقطه تن مقابل گرفته تا جسد بیحرکتی که در پایان برای برگشتن به زندگی محتاج نوازش می شود.
بگذارید تاریخ پیر و له له کنان به پای تپه افتخار بعدی برسد، در همان استراحتگاهی که دارد از علم و تکنولوژی  برای materialize کردن ظریفترین رفتارهای جنسی آدمیزاد تشکر و قدردانی می کند، شاید یک نویسنده خسته از این همه هیاهو به گوشه ای خزیده باشد و درباه یکی از شخصیتهای داستانی که از قرنها قبل حکایت می کند، بنویسد:
“… با قدمهایی کشدار و بی هدف از کنار این همه هیاهو می گذشت، انگار داشت با یک نیروی درونی غریب غیرقابل درکی از عشقبازی، به عنوان یکی از آخرین گنجینه هایی که برایش legendary باقی مانده بود، محافظت می کرد.”

*کردیت عنوان را هم تقدیم می کنیم به روح پرفتوح برادران بیتل

دوشنبه, جولای 21st, 2008

در زندگانی روزهایی را مقرر کرده اند که به همه خوانندگان موردعلاقه ات (بله حتی شما خانم مک کنیت) فرمان خموش باش داده و تنها به John Williams و Preisner و Yann Tiersen اجازه تردد بدهی.

***
حالا با این قضیه که clearanceت انقدر طول می کشه که در عمل کنفرانس تموم می شه و برنامه جامع سفر علمی-فرهنگی-تفریحی که با همدستی رفقا طراحی شده به باد فنا می ره، می شه یه جور کنار اومد. ولی اینکه تا چند روز همین طور از Travelocity ایمیل دریافت می کنی با این عنوان که “Tell us about your trip. How was Chicago?!” دیگه واقعا رو اعصابه. کلی تقوی پیشه کردم اگه تا الان یه ایمیل نزدم به کنسولگری و روح و روان شیطان بزرگ رو مورد عنایت قرار ندادم.

***

شنیدم که با اون پاهای ناتوانت خورده بودی زمین و دیگه تقریبا نمی تونستی از جات بلند شی و یه روز صبح از خواب بیدار شدی و صبحونه ت رو خوردی و سرت رو آروم گذاشتی رو زمین و تو خیال خودت دیدی که رو پاهات ایستادی و رفتی سرکارت و این رویا اونقدر شیرین بوده که دیگه به تمنای هیچ صدا و اشکی از خواب بیدار نشدی. و بعد تو مراسمت یه نامه از طرف من خونده شده که به بزرگترها تسلیت می گم و از شما خداحافظی می کنم در حالیکه تا ده روز حتی روحم هم از چیزی خبر نداشت. اون خداحافظی که ساختگی بود، ولی خداحافظی راستکی من برسد به حضور شما: خداحافظ ای پیرمرد کم حرف و لجباز، خداحافظ ای کوه سرتاپا غرور من، خداحافظ ای طرفدار خانوم گوگوش (اصلا ای والله به سلیقه شما!)، خداحافظ بهترین باباحاجی دنیا، خداحافظ آقای پدربزرگ.

***

تو Match Point پسره از پشت یه جور آرومی صدا می زنه Nola و وقتی Nola برمی گرده به طرف صدا، انتظار داری که دوربین بره رو صورت پسره تا ببینی اون عطش همیشگی تو چهره ش جاش رو به چی داده، انتظار داری که دنیا از حرکت بایسته و ببینه چطور می شه به آدمی که هنوز دوستش داری شلیک کنی، ولی فقط صدای شلیک میاد و بعد دیگه هیچی. (جدا از این حرکت غیرورزشی، پسره گِی حتی مراعات این رو هم نمی کنه که با خانم Scarlet Johansson فرست لیدی ما در هالیوود طرفه!)
بهتره از شوک بیرون اومد و این حقیقت نچسب را به خاطر سپرد : “شانس همیشه حضور داره، ولی آدمها به اندازه ای قوی و موفق هستند که بتونند مهمترین منافع خودشون رو در هر زمان تشخیص بدند و بقیه چیزها رو در زیر پاش قربانی کنند.”

***

ضمن تشکر از اداره بیمه عشق ورزی روی میدان مین، سازمان حفاظت از جانداران در حال انقراض، انجمن نارساییهای قلبی و عاطفی، عالیجناب آلفردو آپاراتچی سینما پارادیزو، خانواده رقیق القلب دکتر ارنست و بقیه مهربونا، پیغام های هشدارآمیز شما دریافت شد. در نهایت شرمساری باید عرض شود که وقتی که پای “او” در میان است، ما بی مهابا All-in می کنیم. فرقی نمی کند که مشغول بازی پوکر باشیم یا زندگی.

با اینا زمستونو سر می کنم

یکشنبه, مارس 16th, 2008

آسمان، آفتابت کو؟ برادر، بند تنبانت کو؟ خواهرم، جوراب شلواری ات کو؟ زمستان، ابهتت کو؟ زمستان برای مدتی یادش می رود که سرد باشد، در شهر شایعه ای می پیچد که عاشق بهار شده و تب کرده است. یک ماه که می گذرد و نه بهار و نه هیچ کس دیگری تحویلش نمی گیرد، تبش را در یک منفی ضرب می کند و غرش کنان می گوید: “کو* لق بهار، حضور خودمان مستدام”

درس خواندن، تنها باری که به کشیدن آن عادت کردیم. زندگی شاید دست و پا زدن در تمرین و حل تمرین و پروژه و پرزنتیشن و ریپورت و پیپر باشد با دوره تناوب یک ترم تحصیلی، زندگی را از من بگیر، شبها و ویکندهایم را نه! تحقیق برای موضوع تحقیق، اه شِت، روی این موضوع هم کار شده است. همیشه همینطور بوده. کسی قبل از شما همه سوراخهای خارق العاده خلفت را فتح کرده است! جناب استاد اعظم، بزار قسمت کنیم نادونیمون رو. There is no late assignment policy ، اما خانم عظیم الشان، منظورم با شما نبود. همه قانونهای من در زندگی استثناء پذیرند.

آدمها می میرند. آدمها بی صدا می میرند. آدمها گاهی از نمردن خسته می شوند و می میرند. آدمها زاده می شوند. آدمها پر سر و صدا زاده می شوند. آدمها گاهی آنقدر از دیرآمدن شرمسار می شوند که دوقلو زاده می شوند. آدمها حقوق جنسیتی خود را عادلانه تقسیم می کنند، کالبد بشکه مانند مادرشان را ترک می کنند، عذر آخرین خالهای مو را از روی سر پدرشان می خواهند، چشمان پدربزرگشان را تر می کنند و سمفونی اصوات بنفش خود را بصورت آنلاین برای بستگان خارج از کشور پخش می کنند.
سلام نازنین، باهاش مبارزه کن. می دونم که اگه هزار بار دیگه هم شیمی درمانی یک خال مو واست باقی نگذاره، باز هم موهات درمیان. مشکی پرکلاغی، چند قدم از خود عشق هم اونورتر.

… در زندگانی حرفهایی هست که … که … که … به لعنت خدا هم نمی ارزند … گل واژه کافی است. بازی بس است. جلسه رسمی است. عشق های زمستانی در برزخی از زخمهای پاییز گذشته و وسوسه های بهار آتی معلقند. عشق های زمستانی دستشان را به شما می سپارند و با شما در برفها قدم می زنند، در حالیکه هنوز در رویای معشوق قبلی شان هستند یا اینکه به افق های دوردست خیره شده اند و انتظار معشوق موعودشان را می کشند. عشق های زمستانی فقط جهت خالی نبودن عریضه هستند. عشق های زمستانی شما را به اولین رهگذری که آغوشش چند درجه گرمتر باشد یا اولین پرستوی اسفندی که قاصد خبر بهتری باشد، خواهند فروخت.

فکر پیچیدن بوی بهار توی اون خونه دور، وحشت شکستن بال امید، شوق يه خیز بلند از روی بته های نور، با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در می کنم.

ز مثل زندگی، پ مثل پیچ در پیچ

یکشنبه, مارس 9th, 2008

ای کسانی که از رنگ و نام کنفرانس ها نمی هراسید و تنها به خودتان توکل می کنید و مقاله تان را با اعتماد به نفس کذایی به کنفرانس بالانشین های مستکبر می فرستید، بدانید و آگاه باشید که ما هم از شما حمایت می کنیم. لذا فرشته خود را در يک بعداز ظهر بی حادثه اسفندی بر شما نازل می کنیم و روح و جانتان را از شادی لبریز می کنیم. باشد که در یک روز گرم تابستانی شما را به بارگاهمان در شیکاگو به یخ در بهشت با طعم هوش مصنوعی دعوت نماییم. تا اطلاع ثانوی همینگونه الکی خوش باشید که ما سبک مغزان را ارج می نهیم.

***

تنها صدای ساختگی پیغام گیر است که می ماند: “ضمن عرض سلام و تشکر از حضور پرشور شما در بازی عشقهای تخمی-تخیلی، به اطلاع رسانده می شود که شما به انتهای این رابطه رسیده اید. برای بازگشت کل مسیر 1 را فشار دهید، برای مرور خاطرات 2 را فشار دهید. برای دریافت قرص خواب 3 را فشار دهید. برای فحش دادن به ما 4 را فشار دهيد. برای فحش دادن به خودتان 5 را فشار دهید. برای انتقال به بیمارستان، تیمارستان یا قبرستان 6 را فشار دهيد. برای اظهار ندامت و پشیمانی خودتان را فشار ندهید، ما خودمان قبلا ترتیب همه جا را داده ایم. اگر مریض احوال نیستید، لطفا مجددا شماره گیری نفرمایید.”

***

نشانه ها را باور ندارم. این هم در کنار خیلی از چیزهایی که خیلی سخت باور می کنم یا اینکه دوست دارم سخت باور کنم. برای همین است که تا کنون در برابر وسوسه های درونی و بیرونی که مرا به آماده کردن سفره هفت سین فرامی خوانند، مقاومت کرده ام. سعی می کنم بهار را تنها با نمودهای قابل لمس آن مثل خوب شدن هوا، طولانی شدن روزها و شاد شدن چهره شهر برای خود تعریف کنم و از فکر کردن به همه نشانه های انتزاعی پرهیز کنم. در این شرایط سفره هفت سین از القاء کمترین حس مثبتی در من عاجز است. شاید هیچ چیز وحشتناک تر از سفره هفت سینی که به تنهایی آماده می شود، به تنهایی دیده و لمس می شود و به تنهایی جمع می شود، نیست.

چهار شنبه, دسامبر 26th, 2007

Oh Jesus, Oh Baby, We all need some fun
فکر کنم چگالی استرس زندگی به مرز بحرانی رسیده باشه.
فکر کنم استیو احتیاج داره بعد از یک سال بره حموم و خلایق رو از عطرنفس گیر خودش نجات بده.
فکر کنم میم و نون احتیاج دارند تا زمان بیشتری رو توی رختخواب بگذرونند تا در طول روز کمتر تو دانشکده باهم لاس بزنند.
فکر کنم کافه فروش Sub از وقت روغن کاریش کمی تا قسمتی گذشته باشه.
فکر کنم فروشنده ها احتیاج دارند جنس های بنجول خودشون رو به اسم باکسینگ دی به مردم قالب کنند.
فکر کنم پرزیدنت بوش از مقر خودش در کمپ دیوید با ده نفر از سربازان آمريکایی در عراق تماس گرفته و گفته نمی دونه چطور از اونها تشکر کنه. “ای سربازان من، شما زندگی آنها را به فاک داديد و ما زندگی شما را. اما من به شما نويد می دهم که همه ما فاک رفتنی هستيم”
فکر کنم مومنین لازم باشه برند به کلیساها و سنگ قبر خدایان خودشون رو گردگیری کنند.
فکر کنم آدما احتیاج دارند یه مدتی از چرخ گوشت زندگی ماشینی بیرون بیاند و علائم حیاتی خود واقعیشون رو چک کنند
فکر کنم من دلم واسه خودم خیلی تنگ شده باشه.
فکر کنم بیشتر آدما از کریسمس استقبال می کنند، بدون توجه به اينکه عیسی حاصل نزدیکی مریم و روح القدس بود یا یه لات خیابونی.

جمعه, دسامبر 16th, 2005

اینک قصابانند بر گذرگاه ها مستقر!

تفریح های ایرونی های اینجا رو، به خصوص اونهایی که هنوز آنچنان در محیط حل نشدند که همه چی یادشون بره، با ملت دیگه مقایسه می کنم. سهم ما اینه که توی بی بی سی و گویا و شرق و روزآنلاین و اینجا و اونجا دنبال تکه های گمشده پازلی بگردیم که می دونیم هر چی کاملتر شه، تراژیک تر می شه. بهش چی می گيد شما؟ نسل سوخته؟ آهان!
به دردهای جانکاه نسل قبل گوش بديم، از بی تفاوتی و بی حوصلگی نسل فعلی تعجب کنیم و یک علامت سوال گنده از نسل آينده تو ذهنمون سبز شه. این هم سهم این چند روز اخیر ما:
آيت الله منتظری نقش پورمحمدی در اعدامهای سال 67 را تأييد کرد
با بازشدن پرونده اعدامهای دهه شصت نسل بعدی می خواهد با آن چه کند؟
گورستان خاوران؛ مدفن بی نام و نشان اعداميان

و خدایی که در قبرستان هم پیدایش نمی کنی!

چهار شنبه, اکتبر 12th, 2005

به افتخار همه میتینگ هایی که آگهی شون اینطوری تموم میشه:)


Afterwards at 8:30 pm there will be a Maritime squaredance with live fiddle music, no partner required. No charge, no alcohol,
all welcome.

یکشنبه, اکتبر 9th, 2005

تعطیلی های به اصطلاح معنوی انگار از همه نوع تعطیلی های دیگه توخالی تر هستند. خیلی مسخره است که تاریخ سعی می کنه بزور خودش رو تو پاچه آدم کنه. آقا جون، حتی با این فرض که یه اراده و تفکر پشت آفرینش من بوده و نعماتی رو به من ارزانی داشته باشه، من به خاطر اتفاقاتی که نقشی در انتخابشون نداشتم نه از کسی سپاسگزار هستم و نه شاکی!

یکشنبه, اکتبر 9th, 2005

کچل دوست داشتنی من این همه مدت نخوند، نخوند، به موقع خوند!
فکر می کنم می بینم بعد از آلبوم”نقاب” خودش و “آخرين خبر” گوگوش به هيچ آلبوم ايرانی گوش ندادم. هیچی.
فعلا روزهای بیخاطره رو خوش است…

شنبه, اکتبر 1st, 2005

یه خورده وقت می خواد تا به این سرزمین تنها، به سرزمین باران و سبزه و سرما، به سرزمین دخترهای شیک پوش و پسرهای شلخته، به دانشگاهی که دیوار ندارد، به سرزمین آدمهای نجیب، به سرزمین فعالیت پر از آرامش، به سرزمين لبخندهای همیشگی، به سرزمین شادی و سرزندگی، به سرزمین همه چیزداشتن و هیچ نداشتن، به صدای آدمها از پشت تلفن، به تصویر آدمها از پشت صفحه مانیتور، به اتاق کوچک، به جای خالی کتابها، به حسرت های فروخورده و نوستالژی های کمین کرده، به فقدان شعله، به سرزمین غربت، به کانادا عادت کنم.
اینجا آزادی و امید تنها سرمایه و معنی زندگی منه!