بایگانی برای‘اجتماعی’ دسته

شنبه, آوریل 26th, 2003

“يه دونه باشی، واسه نمونه باشی !”

برگزیده ازمتلکهای يک راننده تو يه ميدون به يه خانوم که نه زیاد جذاب بود و نه آرايش غليظی داشت و نه زیاد سکسی به نظر می رسید و اصولا تو چشم نمی زد!

برداشت اول: مغز آقایون ايرانی برای خلق متلک های چند بعدی (!) به اندازه کافی تکامل پیدا کرده !

برداشت دوم : زنان هيچ جای دنيا به اندازه زنان ايرانی ظرفيت شنیدن متلک های جورواجور از يک گوش و در کردن آنها از گوش ديگر را ندارند!

برداشت سوم : ” باز هم به اون متلک هايی که راه به راه تو خيابونهای تهران بارمون می کردند. اينجا آقایون اصلا سرشون رو بالا نميارند که تو چشات نگاه کنند، چه که ديگه بخواند بهت متلک بگند!”

نوستالژی يک خانوم ايرانی بعد از سالها زندگی در يکی از کشورهای اسکانديناوی.

برداشت چهارم : هر جور راحتی!

پنجشنبه, دسامبر 12th, 2002

برداشت اول

نمايش فيلم سينمايی “خانه ای روی آب” به کارگردانی بهمن فرمان آرا که قرار بود از هفته گذشته در سينماهای تهران صورت گيرد، متوقف شد.

مسئول روابط عمومی “خانه ای روی آب” ضمن بيان اين خبر به ايسنا گفت : طی دو فقره شکايت، قاضی عظيمی رييس شعبه 619 مجتمع قضايی رسالت، دستور منع پخش فيلم “خانه ای روی آب” را صادر کرد.

وی ادامه داد : در حکم آمده، بايد بعد از اصلاح مواردی از فيلم، قاضی آن را ببيند و تاييد کند و اگر به تاييد وی رسيد می تواند رفع توقيف شود، اما قاضی نيست که فيلم را ببيند و ..!!!.

روزنامه همشهری،چهارشنبه 20 آذر

برداشت دوم

در آخرين صبح روز پنج شنبه ماه رمضان، بهمن فرمان آرا پشت دفتر ميزش نشسته و نمی داند که فيلمش با آن همه جرح و تعديل به نمايش در می آيد يا نه. در اين تنگنای غيرقابل توصيف، تلفن اش هم پشت سرهم زنگ می خورد و از مديران جوان دفترش نيز کاری ساخته نيست. بهترين فيلم جشنواره بيست و يکم و برنده چند جايزه اينک در چرخ دنده های نظارت افتاده و هيچ کس به ريتم به دست آمده از تدوين گنجوی و ميزانسن های دقيق فرمان آرا نمی انديشد. در اين دوران ديگر چه کسی می انديشد؟. و من در اين ميان مانده ام که اين مرد اهل خانواده که عکس تنها نوه اش در کنار پوسترهای آثارش نشسته، اين مدير موفق شرکت نساجی پيله، اين مرد تنومند که برخلاف روزهای ديگر نه رنگ کراواتش را با چشمانش ست کرده و نه کفش وِرنی به پا دارد، با اين رنجی که می برد چگونه می تواند عاشقانه از سينما بگويد.

حالا او در مقابل خبرنگاری از نسل ديگر به درد دل نشسته است. شمرده شمرده، آرام آرام و با خنده ای تلخ تر از هر شکوه ای سخن می گويد و من برای رهايی از اين همه تلخی نمی دانم چه بگويم. شايد بتوان پيشنهادی کوچک برای او داشت :

مدير سابق شرکت صنايع گسترش فيلم ايران، مدير سابق شرکت صنايع ايران بيوگراف، کارگردان شازده احتجاب و بوی کافور، عطر ياس، بلند شو، بلند شو و سنگی در آب بينداز. خانه بنا شده ات را روی آب لحظه ای فراموش کن.

روزنامه همشهری،چهارشنبه 20 آذر

برداشت سوم

منو بی اختيار برد به هوای روزهای جشنواره و فيلم خانه ای روی آب که تاثيرگذارترين فيلم تو بين فيلم های پارسال واسه من بود.فيلمی که اگه فقط از پايان شعارگونه و غيرملموس اون صرفنظر کنيم (انگار يه جورايی همه کارگردان ها اين رو به عنوان رسالت خودشون پذيرفتند يا بهشون ديکته شده که حتی تو واقعی ترين و ملموس ترين آثارشون حتما بايد پلی به عالم ماوراء الطبيعه بزنند و دين خودشون رو نسبت به سينمای به اصطلاح دينی ادا کنند!)، به طرز منحصر بفردی جامعه ای رو به تصوير کشيده بود که هر کدوم از آدمهاش پشت نقابهای خوش آب و رنگشون با عالمی از دردها، زخم ها و تنهايی های بزرگی درگير بودند و زندگی روزمره تنها مردابی بود که اين جزيره های دورافتاده رو به هم ربط می داد.

يادمه اون روز همه اونهايی که از ساعتهای اوليه صبح اومده بودند و تو صف ايستاده بودند تا شايد بليط گيرشون بياد، موقعی که از سالن سينما بيرون ميومدند می گفتند که اصلا پشيمون نيستند. چون امکان نداره که اين فيلم با اين طرز نگاه و ساختارشکنی و زيرپاگذاشتن خط های قرمز، حالا حالا ها تو اين مملکت به نمايش در بياد و زير چسب و قيچی يه سری امل به گند کشيده نشده باشه.

يه صبح خوب زمستونی از جشنواره بيست و يکم

برداشت آخر

صفحات ضميمه فرهنگی همشهری يا خيلی از نشريه های ديگه که تبديل شده به محرم رازها و دردهای پنهان و فروخورده نسل سوخته ديروز. يک روز بيضايی، يک روز بابک بيات، يک روز بهمن فرمان آرا و يک روز…

“پاشو، سنگی در آب بينداز” جمله ای که شده فلسفه زيستن خيلی از آدمهای اين مرز و بوم. آدمهايی که نه می تونند هنرشون رو به پای خوکها بريزند و نه دوست دارند تو ورطه پوچی و نيستی، نِفله بشند.

امروز نوبت اينها بود. تا فردا که نوبت نسل سوخته فردا برسه. راستی نسل سوخته فردا کی ها هستند؟! قرار نيست که ماها باشيم؟!

پنجشنبه, دسامبر 5th, 2002

با معلم بزرگ

“روزی در شواری دبيران مدرسه دخترانه ای، طفلک شاگردی را می خواستند به پيشنهاد چند تن از معلمان برای هميشه، يا به درخواست ملايمان منصف، پانزده روز از مدرسه اخراج کنند، چون در جواب اين که : چرا دامنت کوتاه است، جلو همه، در کلاس گفته : “پس چرا خودتان در مهمانی ها آن همه لخت می پوشيد، خانوم دبير؟!”

جرم بزرگترش اين که می رود کتاب می خواند و سوژه پيدا می کند و از صحت و سقم و تازه و کهنه بودن مطالب معلمين، بحث می کند ، ايراد می گيرد و مخالفت می کند! نظر مرا خواستند. گفتم : اگر قرار بر بيرون کردن بحق باشد، بايد همه شاگردان برِه را که معلم بی قدرت را قادر مطلق می پندارند و هر چه ديکته کنی می نويسند، بيرون ريخت، و تنها او را نگه داشت، که اعمالش در نظر شما غير اخلاقی است، و آن بچه های نجيب ديگر را که نمره انظباط و اخلاق و ادب شان بيست است، يک جا فرستاد به بهشت زهرا !

در طول دوران متناوب تاريخ، به نام مذهب ،فلسفه، معنويت، مليت ، جامعه و انسانيت، يک نوع روحيه و صفات و رفتار به نام “اخلاق” بوده است برای توده مردم در قبال قدرت های حاکم. “اخلاق” را با نصيحت های آقاجان و بابابزرگ، نبايد يکی گرفت، و نبايد چنان به اخلاق انديشيد که اکثر اولياء و بسياری از موعظه گران و نيز معلمان، می انديشيدند و می انديشند!”

دکترعلی شريعتی

دلم می خواد اين بالايی ها رو اينطوری بفهمم :

جرات دانستن داشته باش و به خصوص جرات عصيان کردن.

سه شنبه, دسامبر 3rd, 2002

تغيير راز ماندگاريست

ممکنه روزی هزار بار اين جمله به چشممون بخوره، ولی بی توجه از کنارش رد بشيم. باباجون اين جمله يه خورده پر مغزتر از اينه که شعار تبليغاتی کارخونه ها و شرکت ها واسه محصولات بی خاصيت شون بشه.

آخه می دونی؟ حتی اين ميمونها هم ديدند تا وقتی چهار دست و پا رو زمين راه می رند، چيزی بيشتر از نارگيل و موز و يه مشت آت و آشغال بوگندو نصيبشون نمی شه. پس رو دو پای خودشون ايستادند و اين اولين باری بود که تونستند سرشون رو بالا بگيرند و ببينند زمين در برابر آسمون هيچه. اينطوری بود که در آدم ادامه پیدا کردند. اونایی که آدم نشدند، موندند پشت قفس ها و يه عمر باید مضحکه و بازيچه آدما باشند!

اين که چيزی نيست. ديگه بالاتر از همزيستی مسالمت آميز گرگ و گوسفند که نمی شه تصور کرد. حتی اين چينی های تسخيرناپذير که نگهبان آخرين دژ کمونيسم در برابر امپرياليسم بودند، فهميدند که بايد انديشه های پوسيده مائو رو به باد سپردند، خواب خفته مارکس رو آشفته کنند و راهی برای ورود سرمايه دارها به درون اين دژ پيدا کنند. تا کل دژ تخريب نشه. تا بتونند باقی بمونند. حالا طبقه کارگر و سرمايه دار، اين دشمنان تاريخی می تونند زير سقف جديد به اصطلاح کمونيستی با هم زندگی کنند.

حيف نيست که آدم نتونه اين راز رو درک کنه. حالا بگو ببينم واسه چی ايستادی همين طور هاج و واج همه چی رو تماشا می کنی؟ منتظر چی هستی؟ که چرخ بيحرم زندگی بياد از روت رد شه و با خاک يکسانت کنه!پس بدون که اين چرخ خيلی بيرحم تر از اينهاست. مياد لهِت می کنه. هيچی ازت باقی نمی مونه. ديگه اگه خيلی بخواد تحويلت بگيره، يه پرچم قِناس بالای سرت می کاره و روش می نويسه : “تغيير راز ماندگاريست” اين درسی هست که داره سالها و سالها به همه می ده و اين سرنوشت محتوم همه موجوداتی هستش که اين درس ساده رو ياد نمی گيرند.

*********************

آخيش ، اين تو گلوم شديدا گير کرده بود. پس بگذار کامل تخليه ش کنم.

حالا با شما هستم ای آيندگان فضولِ بيکارِ مرفهِ بی دردِ گذشته نشناس،

اگه فکر می کنيد می تونيد رد من رو تو موزه های پوچ و بی معنی و کتابهای تاريخ و روانشناسی و جانورشناسی و فيلسوف شناسی و ديوانه شناسی پيدا کنيد، بايد بگم که کور خونديد.

تغيير، تغيير، تغيير. اگه شده بال در ميارم و پرواز می کنم به يه سرزمين ديگه. به يه آسمون مانا، به يه دنيای موندگار. همه نوشته هام رو هم می سوزونم که مبادا به دست شما مخاطب های غريبه برسه. فقط چند نسخه ش رو زير خاک پنهان می کنم که شايد روزی ، يه روزی ، يه آشنا

تنها چيزی از خودم که ممکنه بدست شما برسه، لاشه م هستش. می تونه کلی خودتون و چاقوهای جراحی و مغزهای به اصطلاح حلاج تون رو سرگرم کنه.موفق باشيد!

دوشنبه, دسامبر 2nd, 2002

هرکول قرن

صورتش درست نصف يک صفحه همشهری(اون هم با اون اندازه بزرگشون) رو پر کرده.160 کيلو وزن داره. تازه اين که چيزی نيست. سه برابر وزن خودش وزنه از زمين بلند می کنه. چند صفحه بعد يه عکس ديگه ازش چاپ کردند. تو اتاقش نشسته. در واقع سعی کرده که بنشينه ! زاويه ای که بالاتنه ش با پاهاش می تونه بسازه، در بهترين حالت از 150 درجه کمتر نمی شه.

آره، همين قهرمان رو می گم. قوی ترين مرد دنيا. همون آدمی که چند روز پيش همه معادلات وزنه برداری رو به هم زد.وزنه ای رو برد بالای سرش که حدود 5 کيلو از سنگينترين وزنه تعريف شده تو فدارسيون وزنه برداری بيشتر بود. هرکول قرن. حسين رضازاده.

وقتی همه دوربين های دنيا بعد از خلق اين شگفتی بزرگ (!) رو صورتش زوم کرده بودند، می شد يه چهره يه موجود رو ديد که دهنش رو با منتهی اليه قطرش وا کرده و داره نعره می زنه. من رو که به شدت ياد گوريل ها يا دايناسورهای پارک ژوراسيک بعد از ازپا درآوردن حريف يا بلعيدن يک لقمه بزرگ می نداخت. هر چند بعد از اين حرکت به خاک افتاد و انگار داشت از يه نفر سپاسگزاری می کرد و با اينکه بعدها روزنامه ها نوشتند که فريادش “يا ابوالفضل” بوده، ولی من باز هم نتونستم فلسفه پشت اين کارها رو طوری واسه خودم توجيه کنم که به آدميت نزديک باشه !

صدا و سيما سوژه مناسبی گير آورده بود. پرچم جمهوری اسلامی و سرود رسمی و آهنگهای حماسی پوچ. يعنی اين کارها می تونه واسه اين نظام بی آبرو، آبرو بخره؟ يعنی اين شگفتی سازي ها می تونه غرور زخم خورده يک ملت رو مرهم بگذاره؟نمی دونم. چند روز بعد گفتند که ترک ها خيلی اظهار تمايل کرده بودند که اين شاهکار خلقت تابعيت کشورشون رو بپذيره و واسه اونها وزنه بزنه. ولی اين مرد بزرگ تو يه مصاحبه که سعی می کرد حرفهايی رو که حفظ کرده بود با جملاتی که که نه فعل توش مشخص بود و نه فاعل، و لب و دهنش مثل يک قهرمان بزرگ می لرزيد(!) ، اعلام کرد که فقط حاضره واسه سرزمينی وزنه بزنه که متعلق به ابوالفضل هستش(که بتونه بعد از اون ابوالفضل رو صدا بزنه) من که زير فشار معنی اين جملات قصار لِه شدم! اگه واقعا دلیلش واسه نپذیرفتن این پیشنهاد احترامی بوده که به خودش می گذاشته، کاش این حرفها رو واسه خوشایند اون بی صفتها به زبون نمی آورد.

قوی ترين مرد دنيا. پووووف…فقط يه عده آدم احمق می تونند درباره اين صفت صحبت کنند. فقط يه سری موجود احمق می تونند واسه بدست آوردن اين مقام با هم رقابت کنند. فقط يه آدم احمق می تونه بره روی بلندترين سکو و به خاطر قدرت احساس غرور کنه.حيف!

حيف از اين هم اراده و انرژی که در اين راه صرف می شه.

نيرويی که بجای اينکه آدم رو به کمالش نزديکتر کنه، اونو از ساده ترين کمالاتش محروم می کنه.

حيف از اون روحی که زير فشار اون عضلات ورزيده و بدن فربه، لاغر مونده .

حيف از ارزش و غرور يک انسان که بخواد با وزنه ها اندازه گيری بشه.

توضيح :اولش خیلی با خودم کلنجار رفتم که این رو اینجا بنويسم يا نه. ولی افکاری بود که از صفحه ذهنم گذشت و نباید اِبایی از بیان کردنشون داشته باشم. حتی اگه در نظر خيلی ها احمقانه باشه. هيچ کس نمی تونه تعيين کنه که کمال يک انسان چيه و کجاست. فقط می تونه از ديد خودش به اون نگاه کنه. همين!

شنبه, سپتامبر 7th, 2002

تحفه يک روشنفکر

آدم اگه از يه نفر که مثلا کلی رو حرفهاش حساب می کنه و به اصطلاح به عنوان يه آدم اصولی بهش نگاه می کنه ،يهو يک حرف درب و داغون بشنوه ،چه احساسی بايد بهش دست بده ؟

حضرت عبدالکريم سروش بعد از بازگشت به وطن بعد از مدتها دوری ، اواخر يه سخرانی تو دانشگاه اميرکبير ايراد فرمودند تحت عنوان “تجديد تجربه اعتزال“.اعتزال نام يک مکتب کلامی هستش و (اون طور که من متوجه شدم)تو اين بحث دکتر اين موضوع رو مطرح کرده بود که ما به نوعی ارتدوکسی و رکود در بحث های کلامی دچار شديم.ايده ای که مسلمانان از خدا ،از نبوت ، از قيامت ، از مسئله معاد ، از سعادت و …داشتند در يکی دو قرن پس از پيامبر اسلام ايده های سيالی بود که کم کم به موزه ها پيوست و خلاصه خلايق رو دعوت کرده بودند بياييد يکبار ديگه اين بحث ها رو راه بندازيم !

ايشون اظهار کرده بودند که نسبت به جامعه های اسلامی در يکی دو قرن اوليه اسلام دچار يک حس نوستالژی غريبی شدند و از ته دل فرياد بر آورده بودند که : “ياد باد، آن روزگاران ياد باد !”

من واقعا نمی دونم پرداختن به اين بحث های کلامی و غرق شدن تو بحث های فلسفی تحت عنوان غنی کردن فلسفه اسلامی چه دردی از اين ملت فلک زده دوا می کنه .

سالهای سال به اصطلاح فيلسوفان اسلامی تو حجره های تنگ و تاريک خودشون می نشستند و بعد از يه عمر تو سر و کله هم زدن آخرش نمی فهميدند که معاد جسمانی است يا روحانی ؟بالهای جبرئيل تو آسمون اول می سوزه يا دوم؟پل صراط چند سانته ؟ آخرش هم سر همين بحث ها به مقام رفيع شهادت نائل می شدند.

نتيجه اين بحث ها چی شد؟ هيچی ،پرورش پيدا کردن يه سری فيلسوف لَش که به پف*وزهای تاريخ پيوستند.اينها بقول دکتر شريعتی بهترين چشم روشنی واسه خليفه وقت بودند و اينجور جنگ های زرگری راه انداختن بين عوام کالانعام (!) و اونها رو به اسم علم و فلسفه دنبال نخود سياه فرستادن بهترين حربه خليفه های اسلامی واسه بقای حکومت استبدادی شون بود.

حتی اونهايی که سواد خودشون رو از احاديث و روايت و به اصطلاح اسلام کلاسيک می گيرند ديگه اين رو بارها شنيدند که : “کسی که معاش ندارد ، معاد هم ندارد“.چه برسه به يه روشنفکر !

يادمه سروش يه زمانی می گفت که “امروز جامعه ما بيش از هر زمانی به عقلانيت احتياج دارد.” و چقدر از اين حرفش خوشم می اومد.ولی خب نمی دونستم منظورش از عقلانيت اينه !

آره ،عقلانيت .دقيقا همينه .

اتفاقا به خاطر همين عقلانيت هستش که نمی تونم بفهمم چطور آدما می تونند هم به دموکراسی معتقد باشند و هم به ولايت فقيه .همين عقلانيت می گه دعوت کردن يه ملت به بحث های کلامی در حاليکه چنين تضاد بزرگی تو ساختار حکومتی شون دارند ،مثل لالايی خوندن واسه چوپانی هستش که گرگ به گله ش زده و داره سرمايه و هستيش رو تاراج می کنه !

حضرت آقا الحق که با تحفه ای بس گرانبها به ميهن اسلامی خود برگشتند.دست مريزاد !

یکشنبه, آگوست 18th, 2002

فراموشی

امروز چقدر کار کردم .همه چی با برنامه پيش رفت .می خوای ثمرات کارای امروزم رو واست بگم؟بگذار با لگد بزنم به تخته که منو چشم نکنی. اصلا کی می گه کار بده ؟کی گفته روزمرگی خوب نيست؟

هيچ فکر کردی اگه هممون رو پشت سر هم بکارند تو يه صف ،مثل ماشينهای کارخونه و هر کدوممون فقط با قبلی و بعدی خودمون کار داشته باشيم ،چقدر کارها روتين می شه.من يه چيزی از نفر قبلی خودم می گيرم و می گم : “مرسی!” .بعد يه کارايی باهاش می کنم و می دمش به بعدی و می گم : “بفرماييد!” می دونی اينطوری دنيا چقدر آباد می شه ؟ تازه همه زبونهای دنيا می شند دو کلمه ای .ديگه همه حرفهای هم رو می فهمند.ديگه آدمها هم وقتی به هم می رسند ، به يبوست کلامی دچار نمی شند.

کار خيلی خوبه .کمترين ثمره ش فراموشيه .

الينه شدن شدن اونقدرها هم بد نيست .کلی شونه های آدم سبک می شه.

با صفر و يک درگير می شی. اونوقت يقه خودت رو ول کنی .

می پرسی اين سنگ آسمونی از کجا اومده .ديگه نمی پرسی خودت از کجا اومدی.

با هزار نفر دست می دی.ديگه حس نمی کنی چقدر تنهايی.

مغزت رو با هزار تا چيز پر می کنی. يادت ميره جای يه چيز گنده تو قلبت خاليه .

ديگه هم مجبور نيستی مثل ديوونه ها شبها بنشينی وبلاگ بنويسی .اگه هم بخوای چيزی بنويسی ،يه ورق کاغذ از نفر پشتی می گيری و توش می نويسی :

نوشتن برای فراموش کردن است

بعد می ديش به نفر جلويي و اون اين جمله رو با نبوغ (!) خودش اينطوری کامل می کنه :

” نه به خاطر آوردن”

دوشنبه, آگوست 12th, 2002

ديشب از مسجد نزديک خونه مون صدای نوحه ميومد.آخه شب شهادت حضرت فاطمه بود .احساس می کردم که ريتم اين نوحه برام خيلی آشناست .هی فکر کردم که کجا اونو گوش کردم ،تا اينکه فهميدم ريتم يکی از آهنگهای ليلا فروهره !!!

چی صدا کنم تو رو

تو که از گل بهتری…

دقيقا ريتم اين آهنگ رو کند کرده بودند و يک شعر ديگه روش گذاشته بودند و داشتند به خورد اون جماعت می دادند.انصافا هم معجون قشنگی از آب در اومده بود.بعدش هم زدند تو مود آهنگهای ترکی !!! حالا نفهميدم اين به گفتگوی تمدنها ربط داشت يا نه ؟!

اون روضه خونی که داره از تحميق توده و از آبشخور دين ارتزاق می کنه ،قابل درکه. اون کارش رو خوب بلده انجام بده.آدم دلش به حال اون مردمی می سوزه که سالهاست تقديس و نفرين رو جايگزين شناخت کردند.

آدم نمی دونه که اونها بايد بر مصائبی که در حق حضرت فاطمه رفته ،گريه کنند يا اون بايد بياد به حال اين به اصطلاح امتش گريه کنه.

خيلی دلم می خواست بدونم اينهايی که اينطور داشتند همراه نوحه خون زار می زدند، جز مشخصات شناسنامه ای و چند تا داستان عجيب غريب چی از شخصيت فاطمه می دونند؟

خيلی دلم می خواست بدونم فاطمه از شکافته شدن پهلوی خودش بيشتر احساس مظلوميت می کنه يا از اينکه بعد از 1400 سال هنوز عده کتابهايی که واسه شناسوندن اون نوشته شده و می شه اسم کتاب روشون گذاشت، به تعداد انگشتای يک دست نمی رسه؟

خيلی دلم می خواست می تونستم به هر کدوم از اينها يه جلد کتاب “فاطمه فاطمه است “هديه کنم و ببينم آيا بعد از خوندن اين کتاب می تونند بازهم اين طور توده وار ابراز احساسات کنند؟

خيلی دلم می خواست برم تو اين جمع و جيغ بزنم همه اين اشکهايی که با دلهای پاکتون واسه يه موجود ناشناخته ريختيد ، اگه بدون شناختنش باشه ارزشی بيشتر از اون آبی که از بينی تون بيرون مياد و با اشکاتون همراه می شه ، نداره .

اين جزئی از فرهنگ ماست .جزئی از مذهب ماست.نمی تونيم چشمامون رو ببنديم.

قرنهاست که داريم شخصيت های مقدس خودمون رو تقديس می کنيم ،بدون اينکه اونها رو بشناسيم.

قرنهاست که داريم شعر شاعرهايی رو مرور می کنيم که عاشق می شدند فقط به ضمانت خط و خال و چشم و ابرو و کمند زلف يارشون.

ما صاحب فرهنگ و مذهب کهن و پرباری هستيم.

شناختن در شان ما نيست ،ما به کمتر از عرفان و اشراق و احساس و وجدان رضايت نمی ديم.

ما شرقی هستيم و روح لطيفی داريم.همين کافيه !

فقط نمی دونيم چرا کسی شعورش نمی رسه بياد ما رو درک کنه ؟

پنجشنبه, آگوست 8th, 2002

در برزخ آرمان و واقعيت

خواستم دستم رو دراز کنم و پرنورترين ستاره رو از خوشه آسمون بچينم و بيارم تو خونه تا اتاق تاريکمون رو روشن کنه.دستم بهش نمی رسيد.گرانش زمين استثنا نمی شناسه.

تو زندون طبيعت اسيرم.ولی می تونم ديوار خونه مون رو بشکافم و يه پنجره رو به بيرون بگذارم تا نور ستاره رو اسير کنه. تا پيشونی بلندت رو روشن کنه.

می دونم .اين خيلی برات کمه.ولی اين همه کاريه که من می تونم انجام بدم.منو ببخش.

*

می خواست بره شهر درس بخونه.يه روز عصر که از مدرسه اومد خونه ، از پچ پچ های مامان و زن عمو فهميد که از طرف پسر عموش اومده حقش رو طلب کنه.زنهای عشيره می دونستند که هورمونهای جنسی کی به پسرا فشار ميارند.زن عمو که رفت ،از مادرش پرسيد: “چرا ؟”

مادرش گفت مگه نمی دونی که دخترعمو مِلک پسرعموشه ؟!

بعد هم اونو برد جلوی آينه و اسم پسر عموش رو که جای جای بدنش حک شده بود ، بهش نشون داد! زياد کتاب خونده بود ،ولی اين سنت عشيره رو تو هيچ کدوم پيدا نکرده بود.

فهميد که تو زندون جامعه اسيره.همونجا تو عشيره موند و معلم شد.ولی هميشه تو درس تعليمات اجتماعی بجای اينکه وظايف مرد عشيره و زن عشيره رو واسه بچه ها ذکر کنه ،واسشون از حقوق آدما صحبت می کرد.

*

واژه های سبز از زندون قلبهای سرخشون آزاد شدند.

ناگهان غرور سياه سر رسيد و رو لبهاشون مهر زد .

سايه سکوت همه جا رو خاکستری کرد.

فهميدند که هر کدوم يک زندانبان دارند به نام خويشتن.

نگاهها رو به همديگه دوختند تا حرفهاشون رو از عمق چشمای هم تشخيص بدند.

حرفهايی با واژه های سپيد.

*

دست خسته مو بگير

تا ديوار گِلی رو خراب کنيم

يه روزی ، هر روزی باشه

می رسيم با هم به اون رود بزرگ

تن های تشنه مونو

می زنيم به پاکی زلال رود

به پاکی زلال رود

یکشنبه, جولای 28th, 2002

هر دم از اين باغ بری می رسد !

طرح” سلامت جنسی جامعه ” که در شواری اجتماعی وزارت کشور مطرح شده بود ،به دليل مخالفت علمای حوزه های علميه و شوراهای فرهنگی زنان معوق مانده است.

طرح سلامت جنسی جامعه با رويکردی به زنان ويژه در جلسه شورای اجتماعی وزارت کشور متشکل از 23 عضو ،مطرح شده بود، اما با مقاومت و تماس های مکرر برخی که با حساسيت دينی و مذهبی به مسئله نگاه می می کردند ،مواجه شد.”

“برخی طرح اين مسائل رو نوعی پرده دری می دانستند ،اما مسائل اين چنینی از واقعيت های جامعه است و چسم بستن بر روی آن مشکلی را حل نمی کند”

منبع : حيات نو ،پنج شنبه 3 مرداد

تا حد زيادی بدون شرح !

علمای حوزه که خوب عذرشون موجه است،ولی خيلی دلم می خواد دلايل شورای فرهنگی زنان رو واسه رد اين طرح بدونم. فکر کنم که تو اين مملکت همچنان تعصب و حماقت جزء وافرترين و ارزونترين کالاها هستند.