بایگانی برای‘اجتماعی’ دسته

پنجشنبه, سپتامبر 9th, 2004

کدوم شعله؟

یه جورايی به قهرمانهای فيلمهای کيميايی حسوديم می شه. به اصطلاح مردای روزگار. از اين جهت که هنوز دليلی واسه مبارزه کردن تو زندگی دارند. ناموس بربادرفته، خاک برباد رفته، جوونی برباد رفته، عشق بربادرفته، … پايان تلخ سرنوشت هاشون اصلا مهم نيست. به نظر من بازهم خيلی خوشبخت هستند. شعله ای که تو وجودشون زبونه می کشه، گاهی اوقات واسه زندگی خيلی لازمه. با وجوديکه که دردها و دغدغه هاشون يه جورايی واست خنده دار شده، اما سيب زمينی پشندی شدن هم کم خنده دار نيست. هی! می دونی چی می گم؟!

جمعه, ژوئن 18th, 2004

به شريعتی و پروژه او به اشکال متفاوتی می توان پرداخت… اما ظاهرا نمی شود او را به روی خود نياورد. او همچنان هست. چه به عنوان علت العلل شوربختی های ما، چه به مثابه طبيب جمله علت های ما…

************************************************

بسياری از پيرترها هر وقت ياد جوانی شان می افتند، ياد شريعتی می کنند. برخی با نوستالژی، عده ای با خشم :

“”برخی خشن بوده اند و بيزار از اين همه خشم بياد می آورند که شريعتی آنها را جنين خواسته بود. برخی متشرع بوده اند و امروز سرخورده از آن به ياد می آورند که دست پرودگان او بوده اند. برخی صوفی مسلک بوده اند و به ياد می آورند که شريعتی آنها را به زندگی خوانده است. برخی تندرو بوده اند و به ياد می آورند که شريعتی به آنها گفته برای عمل کردن هيچ وقت دير نيست. بی مايه فطير است. برخی بی دين بوده اندو به ياد می آورند که شريعتی آنها را به صراط مستقيم دعوت کرده است. کسانی سر در روزمرگی داشته اند و به ياد می آورند که شريعتی جشمانشان را به ديگری و سرنوشت او باز کرده است. برخی با حج شده اند حاحی. کسانی با پس از شهادت شده اند چريک. قليلی با پدر، مادر، ما متهميم سر برداشته و به جنگ با سنتهای موهوم برخاسته اند. بسياری با امت و امامت شده اند سربازان نظام ولايی. به نام حسين وارث آدم برخاسته اند و به يمن مذهب عليه مذهب پشت کرده اند به قدرت. هستند کسانی که با هبوط افتاده اند به کوير تنهايی و خلوت و سالها سر در گفت و گوهای تنهايی خود دارند. همه اين تجربه های زيست شده، به رغم تفاوت ها و گاه تناقضات تراژيکی که با يکديگر دارند در يک چيز مشترکند و آن حرکت است، جابجا شدن. از نقطه ای به نقطه ای رفتن. جرکتی که زاييده دلهره و اضطراب در جان و روان افراد بوده است. ميل به متفاوت بودن، آن قبلی نبودن. جور ديگری بودن. بد و خوبش موضوع ديگری است. نفس بودن، نه فقط نفس کشيدن. شدن، نه ماندن.

*******************************************************

انديشه شريعتی يک امکان است. يک دعوت است. لم ندادن در هيچ قطعيتی. طرح مدام از کجا معلوم است. تلنگر است. آدم ناراضی اما اميدوار بار آوردن است. به هيچ صراطی مستقيم نشدن است و در جستجوی راه هايی که روندگان آن کمند. انديشه اقليت است، مشکوک به هر اکثريتی. مشکوک به هر مد و آلامدی، چه متشرعانه، چه عالمانه، چه روشنفکرانه.

همين است که برای بقای خود هيج نيازی به اجماع ندارد.

بخشهايی از مقاله “شريعتی، مرتد يا منحط”، سوسن شريعتی، روزنامه شرق

جمعه, می 28th, 2004

ما ملتی هستيم!

و نوشته های بزرگمهر شرف الدين تو بخش گزارش ويژه چلچراغ رو دوست دارم. از انتخاب سوژه هاش و فضای فکری و طرز بيانش. هر چند خيلی ها او رو به تقليد از سبک ابراهيم افشار متهم می کنند، ولی من فکر می کنم با فرض صحت اين ادعا، وارث بحق و شايسته ای برای ابراهيم افشار هستش(و اين شايد تنها دليلی باشه که هنوز واسه خريدن چلچراغ پول می دم)

“ما قربانی تحريم های رسانه ای و دروغ های مطبوعاتی و سانسورهای خبری نيستيم. ما قربانی تنبلی و کرختی مزمنی بوده ايم که انگار از ابتدای تاريخ در کالبدمان وجود داشت تا روزها مغول ها دار و ندارمان را ببرند و ما شب ها سر زير کرسی هايمان فرو بريم و نفرين هايمان را فوت کنيم. که بخوانيم و از اينکه می دانيم به خود بباليم.

ما با شنيدن خبر افتتاح، تعطيلی، افتتاح مجدد يک فرودگاه حتی زحمت فرستادن يک ايميل هم به خودمان نداديم. درست در ماهی که طرفداران حقوق بشر در اعتراض به ژاک شيراک، ميل باکس سفارت های فرانسه را با ايميل های خود ترکاندند!”

جمعه, می 28th, 2004

فرار مغزها يا فرار انسانها؟

“من در اينجا از آن مغزها که به خارج می روند و چون بازار گرمتری برای “مغز” می بينند، می فروشند و می مانند، سخن نمی گويم که حتی به دشنام نمی ارزند و از اينان شريف تر، مغزهايي که با پول مردم و با اشغال سالها صندلی های محدود دانشگاه های ما طبيب و مهندس می شوند و می روند تا کارخانه های آلمان را بچرخانند و بيماران آمريکايی را شفا دهند. طبيعی است که وقتی يک “مغز” نه اصالت ملی داشته باشد و نه آرمان فکری، بصورت کالايی در می آيد که لاجرم به دست خريداری می افتد که پول بيشتری در کيسه دارد و شايد بهتر همان که چنين مغزهايی فرار کنند.

در بازار برده فروشی قرن ما خواجگان ديگر “بازوی غلامان” را نمی نگرند. چه ماشين آنان را از نيروی بازو بی نياز کرده است. “مغز” می خرند. مغزی که هيچ نداشته باشد و تنها بتواند ماشين شان را بچرخاند“(دکتر شريعتی)

اين حرفها هر چند دردمندانه و دلسوزانه گفته شدند، ولی بشدت آرمانگرايانه و تک بعدی هستند. در واقع می شه گفت اين تفسير از فرار افراد جامعه(که تا سرحد يک مغز تقليل داده شده اند) شايد فقط برای توصيف يک جامعه ساده، دموکراتيک و با قوانين پايدار کاربرد داشته باشه. بکاربردن چنين تفسيرهايی تو جامعه امروز به شدت تاريخ مصرف گذشته است. شايد اون وقتها مسئله به همين سادگی بوده، ولی الان واقعيت يک چيز ديگه است.

مسئله اينه که تو اين کشور اکثريت 80 درصدی مردم هيچ حقی برای تعيين سرنوشت خودشون ندارند.

مسئله دروغ و فريب و دغل بازيهايی است که تو سيستم اداری و دولتی اين کشور باهاش درگيری.

مسئله توهين به شخصيت و غرور جامعه فرهنگی اين مرز و بوم توسط يک سری حکام احمق و عمال بی سواد اونهاست.

مسئله زندگی کردن تو کشوری هستش که بهای آزادی از مزد گورکن کمتره

مسئله حريم شخصی و آزاديهای فردی توست که به هيچ انگاشته می شه.

مسئله اينه که انتظار آدمها از زندگی متفاوته.

مسئله اينه که فقط يکبار می تونی زندگی کنی.

دوشنبه, آوریل 19th, 2004

دوست دارم ديدن را بياموزد

اين رو فقط يک نگرانی ساده پدرانه نسبت به آينده فرزندش نمی دونم. اين درد خيلی عميق تر از اين حرفهاست. اين زخم فروخورده نسل سوخته ايست که دلش نمی خواد سرنوشت خودش رو تو پيشونی نسل آينده بخونه. بارها اينو می خونم و باهاش به شدت همدردی می کنم و دغدغه های قديمی و هميشگی خودم رو مرور می کنم. به نظام آموزشی ای فکر می کنم که به اكثريت ماها تحميل شده بود.

يک نظام آموزشی که پاسخ همه سوالها رو لقمه کرده تو دهن بچه ها می گذاره.

يک نظام آموزشی که جسارت دونستن و تجربه کردن رو از اونها می گيره.

يک نظام آموزشی که بچه ها رو به صندوقچه هايی برای حمل محفوظات تبديل می کنه.

يک نظام آموزشی که کم کم “چرا گفتن” ، اين کليدواژه دونستن رو از فرهنگ لغات بچه ها حذف می کنه.

مدرسه هايی که بقول يک محقق جامعه شناسی، “تبديل به مکانهايی شده اند که در ساعاتی از روز پدر و مادرها، فرزندان خود را در آنجا پارک می کنند!” پارکينگ های مدرن، مطمئن و مجهز!

اين فقط جنبه آموزشی قضيه رو تشکيل می ده. تراژدی وقتی کاملتر می شه که فرهنگ رسمی و مذهبی تبليغ شده از طرف حکومت به کمک آموزش مياد تا فرايند ذبح شرعی انسانيت و شستشوی مغزی رو تکميل کنه. سايه شوم مذهب رسمی بر سر آموزش و تربيت!

******************************

منو ياد درد و دل خانم يکی از آشناهامون می ندازه که از اولين روزی صحبت می کرد که مجبور بود تنها دخترش رو به يکی از اين دبستان ها، همين پارکينگ های اسلامی، بفرسته. می گفت پدرش صبح که صورت گرد و کوچولوی دخترش رو تو اون مقنعه يغور و پلشت ديد، حسابی کفری شده بود. اونقدر که نمی تونست دخترش رو تو ذوق و شوق روز اول مدرسه ياری کنه. اونقدر که نمی تونست مثل هر روز صبح دخترش رو ببوسه و باهاش شوخی کنه. اونقدر که وقتی دخترش ازش می پرسيد: “بابايي، لباسهام خوشگله؟” فقط بغضش رو فرو می خورد و آروم می گفت: “آره، عزيزم!” (برخلاف پدرهای ساده لوح و سبک مغزی که اينجور موقعها قربون صدقه دخترهاشون می رند! )

می گفت پدرش بعد از اينکه دخترک رو رسونده مدرسه، برخلاف هميشه برگشته خونه، رفته تو اتاقش و تا شب پشت سرهم سيگار دود کرده. که شايد تو تنهايی، دور از چشم همسر و دخترش، بتونه بغضش رو تخليه کنه.

برای دخترکش گريه کنه. دخترکی که هنوز نمی دونه که اين حصار تحجر تا مدت نامعلومی بين او و زندگی فاصله می ندازه. برای دخترکی که نمی دونه اين تازه اولين حق مسلمشه که بصورت رسمی ازش دريغ داشته می شه. برای دخترکی که نمی دونه واسه انسان موندن و مستقل بار اومدن تو اين جامعه از چه شانس کمی برخورداره!

جمعه, مارس 19th, 2004

اين يک بهاريه نيست

بهاريه های دو قشر از مردم جامعه بيش از همه برايم جالب بوده است(اصلا انگار اين واژه بهاريه را بايد به نام مبارک آنها سند زد)

گروه اول شاعران و قلم مزد بگيرهای درباری که شرح حال اسلاف آنها با ريشخندی تند در نوشته های شريعتی آمده است:

“شاعر هم يکی از همين ها بوده. اين بهاريه هايی که می سروده اند و زمين و آسمان و دل ها و دماغ ها را همه خوش و شاد نشان می داده اند از نوع پريدن و آفتابه آب کردن و تاس و لگن آوردن اطرافيان بوده است. قاآنی بيچاره را نگاه کنيد. بدبخت چه زوری می زند! از او بهترها هم بدتر از او:

(از سعدی)

درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند

جهان جوان شد و ياران به عيش بنشستند

بهار آمد و شد جهان چون بهشت

به خاک سيه بر، فلک لاله کشت

(خدا مرگت بده که تو شاعر قرن هفتمی؟ قرنی که مغول ها از شرق و صليبی ها از غرب، اين سرزمين را حمام خون ساخته اند!)”

اگر فکر می کنيد نسل اين حضرات منقرض شده است، بشدت اشتباه می کنيد. کافی است در اين روزها به چهره های بزک کرده و ادبيات ويژه مجری های تازه بدوران رسيده صدا و سيما نگاهی بيندازيد.

و در طيف مقابل، نويسندگان و روشنفکران سياه بين، که از قضا با استشمام بوی بهار، مدرنيته خونشان بشدت بالا می زند و عامه مردم را بجرم اجرای آيين و سنتهای ملی خود به زير باد انتقاد و توهين می گيرند.

ناگفته پيداست دلم می خواهد با اين هر دو طيف مرزبندی روشنی داشته باشم.

*********************************************

براستی يک بهاريه جايگاه چه سخنانی می تواند باشد؟(صد البته منظور بهاريه خودم است)

نه حس و زبان رمانتيکی دارم که فهم الاغ را به يونجه های سبزشده يا بازگشت پرستوهای اسفندی را به درخت خاکستری پنجره ام ربط دهم،

نه دلم برای کسی يا جايی تنگ است که سفره نوستالژی خود را با ديگران تقسيم کنم،

و نه به سبک مصلحت انديشان روزگار حوصله سبک سنگين کردن گذشته را دارم،

و نه برای آينده خط و نشان کشيده ام.

روزها و شبها به اجبار از کنار مردم اين شهر می گذرم. به صفهای طولانی و خريدهای عجيب غريب آنها می نگرم. به ذوق و شوقها و ديالوگهای رد و بدل شده پس از آن خريدها گوش می دهم. از خود می پرسم براستی اين همه هياهو برای چيست؟ اين مردم دلشان را به چه چيزهايی می توانند خوش کنند؟ آيا واقعا من بيمارم که حتی يک قلم جنس هم برای سال نو نخريده ام؟ نمی دانم بخاطر جوگيرشدن است يا برای دهن کجی به آن همه هيجان کاذب، که راه خودم را به سمت کتابفروشی موردعلاقه ام در خيابان لارستان کج می کنم و تا آخرين اسکناس در دسترس کتاب می خرم. دست آخر مجبور می شوم با مترو و به سختی به خانه برگردم.

*********************************************

به نظرم احمقانه ترين و بيهوده ترين کار اين است که يک آدم بخواهد به اتفاقات کاملا طبيعی و تکراری نگاهی فيلسوفانه و حکيمانه داشته باشد(مثل همين کاری که من زور می زنم انجام بدم!)

زمين آبستن رويشی دوباره است. شايد کمترين و مهمترين پيام بهار همين باشد. بايد بارها و بارها پژمرد و روييد. بايد بارها و بارها ويران شد و از نو به پا خاست. بايد تمام کرد و آغاز شد.

ولی در بين اين تکرارها و تسلسل فصلها، شايد تنهايی انسان در طبيعت بيش از همه به غربت و سرنوشت تراژيک اين درخت شبيه باشد:

بهار گفت به نجوا :

كه برگ ، سبز و شكوفاست .

خزان به خشم در آمد :

كه خشك و زرد و غم افزاست .

به خنده گفت زمستان :

كه برگ چيست ؟

سبز و زرد كجاست ؟

در اين جدال

كسي پاسخ از درخت نخواست !

پنجشنبه, دسامبر 4th, 2003

اين دو تا متن پايين رو نوشتم، به بهانه اين جمله دکتر که گفته بود:

از سه تا “ت” بدم مياد: تاريخ، تقليد و تقی زاده!

و برای لحظاتی که دلم می خواد:

سر بر ديوار همه خانه های گلين و دوردست بگذارم و غم قرنها را زار بگريم

پنجشنبه, دسامبر 4th, 2003

به تاريخ، اين پيرِ هرزه گرد

از تو انتظاری بيش از اين نيست.

تو را برای اين پرورده اند که همچون پيرزن های هرزه گرد و لوده، در شلوغ ترين ميادين شهر، بلندترين کاخها و داغترين حرمسراهای پادشاهان سرک بکشی و با خوشنام ترين، اشراف زاده ترين، پرهياهو ترين و خوش چهره ترين خلايق هم صحبت شوی و همه حوادث گذرنده بر آنها را با جزييات کامل بر صفحات کتاب پلشت خود جاودان کنی.

از رجزخوانيها و هارت و پورت های رستم و اسفنديار در برابر هم

تا داستانهای رنگارنگ هزارويکشب کاخ خليفه بغداد

تا نغمه های لوس و دخترمابانه لامارتين برای مادام الوير(همه اش آه، اوه، ايش، کجايی؟ دلم تنگ شده است! باسنم گشاد شده است! آه، اوه، آخ …)

تا لحاف کشی برای اشرف پهلوی و معشوق های نیمه-مردش!

تو را با افکار بلند عين القضات چه کار، ای کوتوله؟

تو از زخمهای جانکاه صادق هدايت، فانوس دريايی ويرجينيا وولف و روح ناآرام و بلند سيلويا پلات چه می دانی؟ (جز آنکه تاريخ و روش خودکشی و محل خاکسپاری پيکر آنها را به همراه چند دليل مزخرف و ژورناليستی برای انتحار در کنارشان بنويسی و پرونده شان را مختومه اعلام کنی، کار ديگری می توانی انجام دهی؟)

می دانم که رسالتت در اين قرن را هم بخوبی انجام می دهی. بخصوص با ابزارهای تکنولوژيک جديدی که به آن مجهز شده ای و در آن واحد می توانی همه سوراخ سنبه های مورد علاقه ات را ديد بزنی. از من بهتر می دانی که حالا دوره هری پاترها، ماتريکس ها، گروه آريان و ديويد بکهام هاست. راستی شنيده ام چند شب پيش ديويد بکهام يک آروغ مشکوک و نابهنگام بطرف همسرش پرتاب کرده است. اگر تا بحال بخش جداگانه ای به آروغهای او اختصاص نداده ای، حتما اين کار را انجام بده. ممکن است فلسفه پشت اين آروغ در قرنهای آينده کشف شود!

پنجشنبه, دسامبر 4th, 2003

به تاريخ، اين جيره خوارِ تحريف گر

نمی دانم چرا در آن هنگام که مشغول فيلمبرداری از قصرهای باشکوه و مجلل فرعون بودی، ناگهان تصوير بی موقع و زشت ميليونها برده با چهره های پلشت در کنار آن تصوير باشکوه ظاهر شد. تصوير برده هايی که داشتند ستون کاخها را با سنگهای چند تنی و گاها با پيکرهای نحيف خويش بنا می کردند.

آخرين تصويری که از ابوذر به ياد دارم، لحظه ای بود که داشت با علی وداع می کرد و به صحرای ربذه می رفت. آيا در صحرای ربذه امکانات فيلمبرداری نداشتی يا ابوذر ديگر ارزش تعقيب کردن را نداشت؟

نمی دانم چرا آن کفاش و پسرش بدون هماهنگی قبلی وارد صحنه تئاتر موزونِ سلسله ساسانی می شدند! آيا تحصيل چند کلاس بالاتر ارزش آن را داشت که هم اوقات همايونی انوشيروان عادل را تلخ کنند و هم در فيلم شما وقفه ايجاد کنند؟

من هم مثل تو نمی دانم که اخبار ناموثق جنايت ها و تجاوزهای اعراب به زنها و دختران هنگام فتح ايران از دهان نامبارک کدام موجود خبيثی درز کرده است! مگر قرار نبود مردم ايران از آنها با آغوش باز استقبال کنند؟ مگر اين اعراب دوست داشتنی می توانسته اند جز اسلام، اين دين رحمت و عدالت، تحفه ديگری برای مردم اين سرزمين به ارمغان آورند؟

تو خودت نمی دانی چقدر جهش هايت از روی دورهای تاريخی هيجان انگيز است! مثلا من خودم وقتی در آن شب هولناک با هراس تمام کردن کتاب 300 صفحه ای تاريخ سوم دبيرستان دست و پنجه نرم می کردم، از اينکه ناگهان از خرداد 42 به اوائل سال 57 رسيدی بسيار از تو تشکرآلود شدم! در آن شب اصلا مايل نبودم بدانم آيا در اين بازه کسی مشغول مبارزه مسلحانه يا فرهنگی بود يا نه؟ زندانيهای رژيم را چه کسانی تشکيل می دادند؟ آيا شاعری شعر ناموزونی می سرود يا خير؟ گويا تو هم هيچوقت به گفت اين حرفها رغبتی نداشتی!

به هرحال هيچ يک از اينها مهم نيست. مسئله اصلی اينست که تو به هدف اصلی خود که همانا تهيه يک فيلم موزون و لطيف و بدون پارازيت از حقايق گذشته است، برسی! برای اينکار اگر لازم باشد،

همه ما صورتمان را برمی گردانيم،

چشمهايمان را می بنديم،

گوشهايمان را کر می کنيم،

لبانمان را به هم می دوزيم

تا تو بتوانی نتيجه کار خود را به سفارش دهنگان و سرمايه گذاران اصلی فيلم تحويل دهی تا هم جيره روزانه خودت را دريافت کنی و هم نزد خداوندان قدرت و ثروت شرمسار نباشی!

سه شنبه, اکتبر 21st, 2003

بتهوون در قوطی يا همان نازنين مريم در آسانسور

بايد بشنومش.

صبحها وقتی از شدت عجله می خوام پر بزنم، بايد بشنومش.

شبها وقتی مثل جنازه متحرک دارم برمی گردم خونه، بايد بشنومش.

وقتی دارم مثل هميشه بوی گند عرق اين همسايمون (که انگار از پشت کوه اومده!) رو تحمل می کنم، بايد بشنومش.

نه تنها اين صدا را بايد بشنوم، بلکه صدای مضحک اون خانومه که بلافاصله بعد از توقف آسانسور تو يه طبقه شروع می کنه به تکرار اينکه : “لطفا مانع بسته شدن در نشويد”

يه مدت پيش داشتم به دوستم می گفتم که نسبت به يکی از ترانه های محبوب ايرانی خودم، فقط بخاطر استفاده های نابجا و هرز ملت ازش حساسيت پيدا کردم. همين آهنگ “نازنين مريم” رو می گم.

آهنگ انتظار تلفنها، آهنگ پس زمينه مجالس خشک و رسمی به اصطلاح شادی، صدای زنگ موبايلها کم بود. الان ديگه موزيک داخل آسانسورمون هم شده( با شعار هر روز و هر شب با نازنينِ مريم!!!)

فقط کم مونده که داخل توالت های چند مکان عمومی و به منظور ايجاد حس آرامش خاطر مراجعه کنندگان، اين آهنگ رو پخش کنند. شايد در اون صورت به اين نتيجه برسند که دين خودشون نسبت به يک آهنگ رو بطور کامل ادا کردند و دست از سرش بردارند.

يه مدت عقيده داشتم سليقه موسيقيايی آدمها رو نمی شه تحت تاثير قرار داد. ولی بهم ثابت شد که اينطور نيست. چند روز پيش يه يادداشت تو روزنامه شرق خوندم که بشدت با اين احساسم نزديک بود:

“اثر زيبای بتهوون با ارزش تر از آن است که بوق و زنگ باشد. به دوستانتان هم پيشنهاد کنيد که آنرا از روی موبايل هايشان بردارند. برای زنگ موبايل چند نت ساده کفايت می کند.”