بایگانی برای‘اجتماعی’ دسته

Too close to overcome

دوشنبه, نوامبر 9th, 2009

بعد از آن همه مرثیه نگاری در باب روابط لانگ دیستنس، لابد لازم است از روابط “خیلی نزدیک” هم نوشت. از همین روابطی که اقتضاء شغلی، یا تحصیلی، و یا جبر جغرافیا، چنان روزمره های دو نفر را در هم می تند که انگار گریزی از هم ندارند. که همین درهم تنیدگی اجباری همه مراحل رابطه را در شرایط خاصی قرار می دهد که رها شدن از آن گویی مستلزم گریز از مدار زندگی است. سخت، پرمخاطره و برخلاف قوانین طبیعی!

از همین روابطی که از پشت لحظه ها ناجوانمردانه سرایت می کنند به زیر پوست آدم، تو گریزی نداری از این همه کمیستری که ناخودآگاه در فضا جریان دارد. بدلیل وابستگی بیرحمانه milestone ها به همدیگر، یا به این دلیل که همه سیلابس های تحصیلی از “مقدمه ای بر تغییر جهان در سه ثانیه” شروع می شوند و به “آزمایشگاه بیعاری” ختم می شوند، یا به این دلیل که جبر جغرافیا تو را به جزیره ای رانده است که آدمها از شدت تنهایی بغل بغل به همدیگر هاگ انفاق می کنند. چه بسا لحظه ای فرا می رسد که شخصی خودش را مبتلا یافته است و می بیند که مدتهاست دارد از این اعترافات مشقت بار فرار می کند: مرا ببخش، من حرمت دوستی را شکستم و به تو مبتلا شدم. من در رویاهایم بارها  و بارها چشمایت را بستم، لبهایت را بوسیدم و از تنت مالامال شدم.

از همین روابطی که مرز بین بودن های آدم را از بین می برد. همه شخصیت های آدم متهم می شوند به تبانی با شخصیت مبتلای درون. تا حدی که نتواند تشخیص دهد تا کجا دارد در جهت منافع پروژه حرکت می کند و از کجا به بعد در جهت تسکین چشمهای خواب آلود طرف مقابلش در شبهای deadline. کدام واحدها را برای ارتقای سطح علمی انتخاب می کند و کدام را برای ارتقای روابط چیک-تو-چیک، کدام فیلم را برای ارزش هنری اش به سینما می رود و کدام را برای تجدید میثاق با طرف مقابلش.

از همین روابطی که در صورت برک-آپ یا ناکامی آدم را وارد فاز شکنجه تا اطلاع ثانوی می کنند، از بس که آدم زندانی فضای تنگی است که گوشه و کنارش با خاطرات روزمره مین-گذاری شده است، که چه بسا با ردپای ادکلنی فعال شود. از بس که اصول اخلاقی و حرفه ای گری ایجاب می کند روابط را به سطح عادی برگردانده و دست در دست هم برای ساختن جامعه ای آباد و سالم تلاش کنیم. بلی، “وی ویل استیل بی فرندز فراور” و حتی قرار است از شکل گرفتن روابط جدید همدیگر با لبخندی جانفشانانه استقبال کنیم! و همان کمیستری که تا دیروز شوق زیستن را در وجودت شعله ور می کرد، از امروز راه نفست را می بندد، تا شاید پوزخندی باشد بر همه یافته های Chemistry of Love. در انتهای چنین روابطی، قربانی موردنظر به این نتیجه خواهد رسید که همه استراتژی های دفاعی و ریکاوری و تجربیات کسب شده قبلی، برای روابط با فاصله “استاندارد” بوده و در شرایط خاص کارآیی ندارند.

رابطه ها معمولا چوب دو-سر-گهی هستند. خوشا به حال آنان که جایی آن وسطها آشیانه گزیده اند.

آنتی-هامون

یکشنبه, آگوست 24th, 2008

هامون را در زمان های تقریبا دور از سیمای ج. ا. دیده بودم، ولی نه آنچنان در فیلم عمیق شده بودم و نه سوادم اجازه می داد از سطح داستان عبور کنم و به مفاهیم اصلی فیلم پی ببرم. به بهانه اکران هامون در این گوشه دنیا و از نعره هایی که فیلم بازان نسل قبلی بعد از درگذشت شکیبایی برای هامون کشیده بودند، انتظار یک شخصیت بی نظیر را داشتم، ولی علیرغم بازی بی نقص و ستایش انگیز خسرو شکیبایی در شخصیت خود حمید هامون نکته ستایش انگیزی ندیدم.

هامون یک شخصیت ضعیف، پرت و پلا و بقول خودش “آویزان” را به نمایش می گذارد که توانایی مقابله با هیچیک از مشکلات زندگی اش را ندارد. او نه تنها در زندگی واقعی خود در اثر انتخابهای اشتباه (همسر و شغل) به بن بست رسیده است، بلکه در درون هم جز سرگشتگی فکر نمی کنم چیز قابل عرضه ای برای این نسل (نسل سوم؟) داشته باشد. از شخصی که روی پایان نامه ای با عنوان “جنون الهی” کار می کند، اصلا بعید نیست که مبتلا به جنون زمینی باشد و در همان دوران همسرش را کتک بزند. توسل هامون به مفاهیمی مانند “معجزه” و داستان ابراهیم و اسماعیل و شخصیت علی عابدینی به عنوان یک ناجی از ضعیف ترین جنبه های شخصیت اوست. آیا اینها واقعا مقولاتی هستند که هامون در زندگی گم کرده است. “ای علی عابدینی، ای رفیق قدیمی، چی شد که یهو غیبت زد….رفتی با بودات، با لائوتسه ات، با علی و حلاجت، …. اومدی و رفتی تو دهات … کار برای کار، نه برای غایت و نهایتش”

هامون برای من یادآور شخصیت متوهم یک جوجه روشنفکر دست و پا چلفتی و لوسی است که نه شناختی از واقعیت زندگی دارد و نه توانایی اداپت شدن با آن را دارد. وقتی هامون در بحث با رئیسش که از آماده نبودن یک گزارش گله می کند، به صحرای کربلا می زند و به طعنه خطاب به تکنولوژی غربی می گوید : “معنویت چی شد؟ به سر عشق چی اومد؟”، گویی خود را در حد اصحاب کهف که عمری را در خواب زیسته اند، تنزل می دهد یا وقتی در پاسخ وکیلش که از او می خواهد با واقعیت زندگی مشترکش با مهشید روبرو شود، می گوید “یعنی همه اون زمزمه ها، عشق ها، زندگی ها، همه اش دروغ بود؟” حس می کنیم به او بگوییم وقتی نمی توانی خشتکت را بالا بکشی، چرا می روی با یک دختر از طبقه بوروژوا ازدواج می کنی؟، یا وقتی در ساحل ایستاده است و با خود می گوید “چی می شد دنیا پر از صلح و عشق و صمیمیت بود؟” ، هوس می کنیم که دستی پدرانه به سر او بکشیم! شاید “بدویت تاریخی کپک زده” تعبیر مناسبی برای این دست از روشنفکران باشد.

تصور من از یک شخصیت محبوب سینما، به هیچ وجه یک قهرمان بی نقص و حتی یک شخصیت قوی نیست. ولی نمی دانم چرا باید شخصیت حمید هامون را دوست داشته باشم. فقط به این دلیل که آدم خل و چلی به نظر می رسد، يا کتابهای خوبی می خواند و یا در برزخ طبیعت و ماوراء الطبیعت دست و پا می زند یا در زندگی فاکدآپ شده است؟ برای من شخصیت هامون داغان تر از آن است که بتواند خود را پشت عناوین پرطمطراق چند کتاب مثل “فرانی و زوئی”، “آسیا در برابر غرب” يا “ابراهیم در آتش” بزک کند.

شاید قرار دادن هامون در ظرف زمانی خودش، در ایرانی که تازه از بحران جنگ رها شده بود و ارتباط با فضای بیرون راحت تر شده بود، بتواند محبوب شدن حمید هامون و جوگیر شدن نسل قبلی را توجیه کند (آنگونه که نبوی ها نوشته اند)، ولی به عنوان یک نفر از نسل خودم ادعا می کنم که آشفتگی ها، دغدغه ها و تضادهای حمید هامون دیگر دغدغه من نیست.

پنجشنبه, مارس 6th, 2008

در اينجا هم گاهی فيلمهایی تهيه می شه که بنا بر عرف جامعه حاوی محتوای ناپسند هستند. Young people f…ing يکی از اون فيلمهاست (عجب عنوان بامسما و اینتوایتیوی!) که به دليل دربرداشتن صحنه های سکس بی لفافه مورد انتقاد قرار گرفته. فیلم در فستیوال سال 2007 تورنتو نمایش داده شده و قراره آوریل 2008 اکران بشه. شیوه برخورد با چنین فیلمهایی برام جالب اومد. نماینده های پارلمان دارند طرحی رو تصویب می کنند که به دولت اجازه می ده از دادن اعتبار مالیاتی (Tax Credit) به سازندگان فیلمهایی که از نظر محتوا نامناسب تشخیص داده می شه، جلوگیری کنه (تشخیص این مسئله به عهده یک کمیته از اشخاصی با پس زمینه فرهنگی هستش و خوشبختانه نماینده ولی فقيه یا ملکه الیزابت در اون حضور نداره!) توجیه مسئله اینه که وقتی فیلم برای اکثریت جامعه نامناسب تشخیص داده می شه، نباید از پول مالیات عمومی استفاده کنه. ولی خب توقیف و لعن و نفرین و تکفیری در کار نیست.

***

خیلی از اوقات برای جلب کمک های مردمی به مناطق آسیب دیده در کشورهای دیگه، آگهی های تبلیغاتی به این مضمون دیده می شه : “به ازای هر 1 دلار کمک مردمی، دولت 2 دلار کمک خواهد کرد.” از اینکه دولت یک کشور رفتارش با دیگر کشورها رو به صورت يک تابع خیلی ساده از رفتار مردم خودش تعریف می کنه، حس خوبی به آدم دست می ده. به خصوص وقتی یاد و خاطره گشاده دستی های حکومت اسلامی ایران به ملل مظلوم مسلمان سراسر دنیا در ذهن تداعی می شه.

***

مقدس نمایی نقش سربازان کشور گویا یک اپیدمی فراگیر در سراسر دنیاست. از همین جنس است ادبیات پرطمطراقی که توسط مقامات سیاسی و فرماندهای عالی رتبه، نثار سربازان کانادایی که مشغول خدمت در افعانستان هستند، می شود: “کسانی که آسایش خود را فدای دفاع از مردمی می کنند که نمی توانند از خودشان دفاع کنند” من خیلی بعید می دونم مردم عادی یا حتی سربازهایی که مشغول خدمت در افغانستان هستند، چنین تصوری از نقش خودشون داشته باشند. تکیه روی ارزشهای معنوی این عمل شاید در جوامعی مثل ایران که پس زمینه ایدئولوژیک برای پذیرش ایثار رو دارند، تا حدی منطقی به نظر برسه. ولی در جامعه فردمحوری مانند کانادا که افراد معمولا دلیلی برای ترجیح منافع جمع بر منافع شخصی خود نمی بینند، چیزی بیشتر از تعارفات کلیشه ای نیست.

شنبه, سپتامبر 15th, 2007

“خوب، بد، زشت” های يک نسل تماما مخصوص

حلاجی آدمها از نقطه نظر تناقضهایی که بين باورهای تحميلی از طرف جامعه و ايده آلهای اکتسابی آنها وجود دارد و تلاشی که برای مبارزه با ارزشهای تحميلی و ساختن انسان ايده آل خود می کنند، همواره از دل مشغولیهای من بوده است. و صدالبته که برای سرگرمی خود به نزديکترین شخص به خويشتن پناه می برم. بخصوص در اين مدت که بعد از مدتها بدون دغدغه به محل تولد خودم برگشتم و هوا و رنگ و بو و صدا و آب و خاک همه مشغول نبش قبر خاطره های دور و نزدیک من هستند.

مذهب

برای من (و خيلی از هم نسلان من) بدون ترديد مذهب اولين ارزش تحميلی جامعه محسوب می شود. ارزشی که با اعمالی ساده همچون نماز خواندن و سينه و زنجيرزدن از سنين کودکی با ما عجين می شد و قرار بود به عبادات والاتری همچون جهاد منتهی شود. نطفه موجودی بنام خدا از همان ابتدا در ذهنمان شکل می گرفت و در هاله ای مقدس پرورش می یافت و می بایست به تنها فرمانروای ذهن و غايت زندگی تبديل شود. موجودی که از فهم و پرسش فربه تر بود و ترديد را برنمی تافت. عصيان عليه مذهب بزرگترين و دشوارترين عصيان من در زندگی محسوب می شود. عصيانی که در نتيجه تحصيل در يک نظام آموزشی وابسته، زندگی در ميان مردمی اکثرا مذهبی و زير سايه يک دولت ايدئولوژيک سالها به تاخير افتاد. وقتی به ساعتهای طولانی درگيريهای ذهنی، مطالعه کتابهای به اصطلاح ضاله و بن بست های زندگی واقعی خود فکر می کنم، می بينم که از مسير پرهزينه ای گذشته ام. تنشهايي که در نهايت مرا به مسيری از زندگی رساندند که در آن هيچ امری مقدس نيست.

دنيازدگی
“دنيا و همه ارزشهای مادی آن فانی هستند” ،”آلوده شدن به ارزشهای دنيوی انسان را از سير و تعالی در مسير ارزشهای والاتر باز می دارد.” ، “در دايره قسمت، ما نقطه پرگاريم لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی”
اينها تنها مشتی از خرمن باورهای عرفانی است که نه تنها خاستگاه اجتماعی دارند، بلکه از طرف حکومت هم تبليغ می شوند تا دنيا را امری پست و ذليل جلوه دهند و آدمی را به اتوپيای نامعلوم وعده دهند. ريشه يابی تاريخی اين تفکرات نشان می دهد که چه خوراک مناسبی برای تداوم حکومت های پادشاهی و تسکين زخمهای مردمی که اجانب زندگيشان را به تاراج برده است، بوده اند. عرفان طبيعتا دام مناسبی برای ذهن ايده آليست من بود. آلوده بودن بتهای ذهنی گذشته من (از جمله شريعتی و مولوی) به اين مرض دليل ديگری بود تا اسارت من در اين دام طولانی تر شود. مبارزه با اين رسوب ذهنی برای من با نوعی افراط همراه بود تا جایی که می توانم بگویم در حال حاضر فاصله زيادی با يک ماترياليست واقعی ندارم و به عنوان يک عارضه نسبت به ستاره های آسمان شعر پارسی از جمله مولوی، حافظ و سعدی و باقی کون گشادهای تاريخ آلرژی پيدا کرده ام.

ارتباط با جنس مخالف

جمهوری اسلامی در ارتجاع مثال زدنی خود در انطباق روابط جنسی با بايد و نبايدهای مذهبی، شادی و طراوت را از زندگی حداقل دو نسل از جوانان گرفت. نظامی که ارتباط با جنس مخالف را تنها پس از ازدواج مجاز می داند، در عمل به سمت پرورش نسلی می رود که جنس مخالف برای آنها در سکس خلاصه می شود. پرهيز نامعقول از ارتباط با جنس مخالف، برقراری ارتباط به قيمت پذيرفتن انگ های نامطلوب اجتماع، خبره شدن در انواع روشهای خودارضایی و دست و پنجه نرم کردن با ساير عقده های جنسی کمترین ثمره آنهایی بود که نمی خواستند تن به يک ازدواج سنتی بدهند. به عنوان فردی که در چنين جامعه ای رشد کرده، عليرغم اينکه از شر همه تابوهای ذهنی نجات يافته ام، همچنان خود را يک مستضعف جنسی می دانم.

رقابت در مقابل مشارکت
نمی دانم بايد چه سهمی را به نظام آموزشی، چه سهمی را به خانواده و چه سهمی را به خصوصيات درونی خود نسبت بدهم، ولی مجموعه اين عوامل از من آدمی ساختند که بازدهی بيشتری در يک فعاليت رقابتی دارد تا فعاليت مشارکتی. آن بازيکن بی بذل و بخششی که در بازی فوتبال به کسی پاس نمی داد تا افتخار يک گل را به نام خود ثبت کند و آن دانش آموزی که می خواست در همه امتحانها و رقابتها بهترين باشد درسهای بزرگی از زندگی آموخت که نمی توان در همه جا بهترین بود و از آن مهمتر بايد بخوبی تشخيص داد که در کجا بايد با ديگران رقابت کرد و در کجا مشارکت.

خشونت لفظی
کم ظرفيتی در شنيدن نظرهای مخالف و بعضا پناه بردن به خشونت لفظی آفت ديگری بود که از طرف محيط به من منتقل شد تا جايی که خيلی زود فهميدم ظرفيت تحمل من حتی از ميانگين جامعه خودم کمتر است. جامعه ای که نه تنها در سطح مردم عامی کوچه و بازار، بلکه در بين طبقه تحصيلکرده خود از چنين آفتی رنج می برد. کافی است ادبيات بکار رفته در بحث و جدلهای بين طبقه روشنفکر در روزنامه ها، وبلاگها و فوروم های اينترنتی را بررسی کرد تا دريافت ما چقدر زود از تقابل ايده ها خسته می شويم و شخصيت و شعور يکديگر را هدف قرار می دهيم.
دو سال زندگی در کانادا به من نشان داد تا چه حد آداب گفتگو در آن جامعه با ايران متفاوت است. در آن کشور به ندرت می توانی صحنه ای را ببينی که در آن دو نفر با لحن تندی با هم صحبت می کنند. جايی که در آن حتی اشتباهات طرف مقابل بصورت غيرمستقيم به او گوشزد می شود (توسل به خشونت لفظی پيشکش). دو سال تلاش اينجانب برای انطباق با استانداردهای محيط جديد نتايج قابل توجهی داشته است، تا جايی که در يکی از آخرين جلسات پروژه وقتی “ويو” داشت به طرز فلاکت باری مزايای طراحی تخمی-تخيلی خودش رو بر می شمرد، به جای گلباران کردن سر و صورتش آرام به خود گفتم : “ايت واز دفنتلی اِ کول شِت”

یکشنبه, ژوئن 18th, 2006

کنام شیران و پلنگان
با آنکه از تدارکات ضعیف تیم خود خبر داریم، با آنکه از دعواهای خاله زنکی مدیران ورزشی خود مطلع هستیم، با وجوديکه بازی ناهماهنگ، بی برنامه و بزدلانه تیم فوتبال خود در بازی اول را ديده ایم، با آنکه اعداد و ارقام از جلوی چشمانمان رد می شوند و برتری محسوس حريف را به ما نشان می دهند، همه و همه اينها را می بينيم، ولی بازهم انتظار داريم برگ بازی برگردد و ما برنده اعلام شويم.
نگاه مردم ما به فوتبال بازتابی است از نگاه آنها به کليت زندگی. مردمی که هنوز به معجزه اعتقاد دارند، هنوز منتظرند که قدرتی پنهان برخلاف همه نيروهای طبيعی و واقعی نازل شود و همه چيز را به نفع آنها تغيير دهد. مردمی که نمی خواهند قبول کنند دودو تا می شود چهارتا. مردمی که می خواهند پله های ترقی را با با تکيه بر شانس يک شبه طی کنند. مردمی که هنوز دست به دامن مقدسات خود می شوند تا کمبود و ضعف خود را جبران کنند. مردمی که جادوگران هنوز در پس زمينه ذهنشان معنی دارند و به همين دليل جادوگری مانند علی کريمی محبوب قلب آنهاست. جادوگری که در عرض چند ثانیه با پاهای طلایی خود آنها را از حضیض ذلت به اوج عزت برساند.
دل بستن به اتفاقات ويژگی آدمهایی است که بدليل ضعف نمی خواهند به يک بازی باقاعده تن دهند، حالا اين بازی چه فوتبال باشد، چه زندگی.

پی نوشت : ای کاش اين سربازان وطن قبل از عزيمت به آلمان به جمکران مشرف می شدند و با داروی غيرت دوپينگ می کردند و يا ای کاش پرفسور برانکو ايوانکويچ اندکی از “هسته” دانشمندان هسته ای برخوردار بود. در اين صورت پیامهای تبريک جانانه ای که رهبران مملکت ما مرقوم فرموده بودند تا به محض پيروزی حق بر باطل از طريق رسانه های وطنی در بوق و کرنا کنند، باد هوا نمی شد!

سه شنبه, مارس 21st, 2006

نوروز در وطن صدپاره ما

سرعت وفق پذیری با شرايط جديد مثل خیلی از ويژگی های نسل جديد ايرانيان خيره کننده است. امروز برای مشاهده اونهایی که با نوروز در غربت به سادگی کنار مياند، نبايد به سراغ نسل اول يا نسل دوم مهاجرین بريد. در ميان همين نسل سوم آدمهایی رو می شناسم که در روز سال تحويل تا پايان ساعت کاری در دانشگاه هستند، پس از اون در عرض کمتر از 1 ساعت همه وسائل رو برای يک مهمونی 30 نفره خريداری و آماده می کنند و تا نیمه های شب خودشون رو از رقص و شادی خفه می کنند.(کف مرتب به افتخار خودم که نگذاشتم دلتنگی از فاصله n کيلومتری بهم نزديک شه.)

نسل جدید ما به طرز شگفت انگيزی عاشقان سینه چاک علم و تحقیق شدن، دانشجوهای لیسانس به جای پروژه پایان ترم خودشون مقاله تحقیقاتی در کنفرانس ارائه می دند(همونهایی که روزگاری پس از افتادن از درس موردنظر تازه به فکر انجام تمرینهای از موعد گذشته می افتادند) دانشجوهای فوق لیسانس به کمتر از مقاله ژورنال راضی نمی شند و الخ! در این میان فقط خواجه حافظ شیراز نمی دونه که مهمترین کارکرد علم در ایران امروز کاتالیزور مهاجرت است. این مسئله حتی در بین اساتید دانشگاه هایی که پذیرای تعداد قابل ملاحظه ای از دانشجویان ایرانی است، پذیرفته شده است (کاش کسی داوطلب می شد و یک کار تحقیقاتی خوب روی این مسئله انجام می داد.) نمی گم همه اونهایی که به این طرف مياند، مغزهای درخشان تشريف دارند، ولی حداقل بايد پذيرفت که بسياری از مغزها که سرمايه های اون مملکت هستند، به احتمال زياد برای هميشه اون مملکت را ترک می کنند. ولی انگار این مسئله برای همه عادی شده. بچه ها به جستجوی زندگی بهتر(و بعضا يک وجب آزادی) خودشون رو توجبه میکنند. خانواده ها برای آينده اونها و دولت جمهوری اسلامی هم اگر به ظاهر به اين مسئله اقرار نکنه، مخالفت چندانی با اين روند نداره. کمترین سود این اتفاق برای جمهوری اسلامی این هستش که جمعیت مهاجر را بنا به طبقه و وابستگی های فکری موی دماغ خودش می دونه و دوم این که از نظر ارزشی اونها را مشتی موجود خائن و نخاله!
پرونده ایران آخرین مراحل خودشو تو شورای امنیت سپری می کنه، ولی برای ما اتفاقی عادی شده. مثل طلوع و غروب خورشید! و کار به جایی رسیده که دیگه شعار”انرژی هسته ای، حق مسلم ماست” نمک گفتگوهامون شده.
از نصف جمعيت ايران تنها کمتر از 100 نفر جرات می کنند که برای دفاع از حقوق بديهی خودشون به گوشه پارکی پناه ببرند و بعد از سرکوب وحشيانه توسط پليس شاهد اين باشند که مردم عادی مثل فيلم سينمایی نظاره گر ماجرا هستند.
دانشگامون رو قبرستون می کنند، با بیل و باتوم به جون دختر و پسر می افتند و اونها را مورد ضرب و شتم قرار می دند. ما وبلاگ تشکیل می ديم و جز جمع آوری لينک ها کاری نمی تونیم انجام بديم(البته مقاومت بچه های دانشگاه توی این فضای رعب و وحشت قابل ستایشه.به شدت! )

شاید مهمترین اتفاق مشترک بین ما همین نوروزه. اتفاقی که ترک و لر و کرد و فارس نمی شناسه، مذهبی و غیرمذهبی باهاش مشکلی ندارن و این اتفاق هم تا حد زیادی سمبلیک. شايد فقط برای اینکه دل تنگ این مردم رو بازتر کنه برای بلعیدن غم ها و تنهایی های بزرگتر.

و متاسفانه فکر کنم خطرناک ترين تاثيری که اين رژیم روی مردم این سرزمين گذاشت این بود که همه اتفاقهای مضر و ويران کننده برای يک اجتماع رو برای مردم عادی کرد و اونها رو صدپاره کرد. تا جایی که جز برای نوروز قلبهامون یک رنگ و یکصدا نمی شه و دستهای همديگه رو به نشانه اشتراک فرهنگی و ملی خودمون فشار نمیديم.جای قوم شاعرپيشه خالی که تو آخر اجتماعات و بعد از خوندن قطعنامه های آنچنانی دست های همديگر رو بگيرند و بخونند: “دوباره می سازمت وطن” (کاش می تونستم بگم چقدر نسبت به شعر و شاعری آلرژی پيدا کردم)

پنجشنبه, اکتبر 20th, 2005

گفتگوها، برنامه ها، خوشحالی ها، ناراحتی ها، نگاه ها، دغدغه ها، همه و همه یک حس را در تو تداعی می کنند. بنا به عادت ما به این مقولات Cheap می گوییم(شايد بکاربردن این اصطلاح در مورد آنها کمی بی انصافی باشد. راستی معادل Cheap که جنبه منفی از آن حذف شده باشد، چیست؟)
اينها عجیب از جنس زندگی هستند. خوبی یا بدی آنها این است که به ابعاد زندگی چیزی برخلاف زندگی اضافه نمی کنند و به همین دليل ناسازگاریها و تضادهای درونی از جنس آنچه در بين ما شايع و فراوان است، در بین اين مردمان به ندرت به چشم می خورد.
نمی توانی به سادگی با آنها قاطی شوی. بخصوص اگر عادت نداشته باشی لبخندهای صلواتی به ديگران تحویل بدهی. درک کردن آنها آسان نيست(در واقع درک کردن آنها برخلاف میل ما سخت و پيچيده نيست) هرچند که مدتها سعی کرده باشی همه ریشه ها، شاخه ها و زائده هایی که آنها را تصنعی می دانی و اعتقاد داری بی دليل تو و زندگیت را سنگين کرده اند، از روحت هرس کنی.
نه! آسان نيست. ناگهان در بين جمع احساس می کنی که در خلوت خودت يا با دوستانت در دانشگاه یا کافه نشسته ای و زندگی را به چهارمیخ کشيده اید و غمها و شاديهایتان را از بازيهای تراژيک و کميک زندگی با هم تقسيم می کنيد.
ناگهان به ياد اين حرف شرقی افتادم :
“وقتی ایران بودم فکر می کردم که انسانی عادی هستم که در شرایط غیرعادی قرار گرفته است. اینجا که هستم فکر می کنم که انسانی غیرعادی هستم که در شرایط عادی قرار گرفته است”

پنجشنبه, فوریه 10th, 2005

مشکل اينجاست که زمان لازم برای برآورده شدن بسياری از آرزوهای آدمی از عمرش طولانی تر است. کاری را شروع می کنی که حتی در بهترين حالت، با فرض درست بودن همه محاسبه هايت ممکن است نتوانی آن را به نتيجه برسانی. انگيزه ات برای ادامه اين کار چه می تواند باشد؟ اگر نخواهی به داستانهای بچه گانه اجر و پاداش اخروی و بهشت جاودان و جوی عسل و حوريان خوش کپل دل بسپاری يا دچار ماليخوليای عالم تناسخ شوی. شايد راههای ديگری هم باشد، ولی انسان محوری يکی از آنهاست. به روح بزرگی احتياج داری تا انسانيت را تنها مفهوم قابل احترام زندگی ات بدانی، هر چند می بينی که فقط قطره ای از اين اقيانوس هستی.

می شود با روح سرخورده چندين نسل از آدمها احساس همدردی کرد. نسلهايی که همه زندگی خود را برای رفع نيازهای حداقلی آدميزاد، نان و آزادی، گذاشته اند تا نسلی ديگر بتواند در سايه آرامش به مقولاتی مانند هنر و فرهنگ بپردازد.

ولی انسانها هميشه آنقدر صبور نيستند. در تحولات اجتماعی ماجرا بازهم پيچيده تر می شود. چرا که اين تغييرات علاوه بر اينکه عموما در زمانی کوتاهتر از يک قرن قابل تصور نيستند، نياز به همگونی و همياری جمعيت بسيار وسيع تری دارند. بی صبری، تقابل اهداف شخصی با مصلحت های اجتماعی، … همه و همه آدمها را به ورطه ميانبرهای خطرناک می کشانند. برای فهم اينکه در زندگی اجتماعی در بسياری مواقع کوتاهترين راه، بهترين راه نيست، لازم نيست سر کلاس جامعه شناسی حاضر شده باشی. هر انسانی که دايره جهان بينی اش فقط کمی از چارپايان وسيع تر باشد، می تواند اين واقعيت را تجربه کند.

حقيقت اين است که جامعه ما با آرمانهايی که آنها را شعار انقلاب خود قرار داده بود، فاصله زيادی داشت. انقلابيون ديروز (البته به اصطلاح خالص ترين و بی غش ترين آنها!) تصور می کردند می توانند از جان و خون و عشق و شهادت و پاکبازی مايه بگذارند و اين فاصله را پر کنند. ولی افسوس که آرمانهای خود را به همراه زندگی حداقل يک يا دو نسل ديگر در آتش سوزاندند.

دوشنبه, سپتامبر 27th, 2004

هنوز تهوع تلخ صبحگاهی از جلوی پرده چشمهات کنار نرفته که چهره لطيف و چرند صبح با صدای ابلهانه گوينده زن راديو هم آهنگ می شه : “بخند تا دنيا به روت بخنده” ، “زندگی هميشه به آدمهای اخمو اخم می کنه” … (آخه نمی دونم اين گنداب رو چندبار و به چند زبون مختلف می شه قرقره کرد؟!)

بخودت ميای که می بينی تو تاکسی نشستی. چند روزه که صحنه سر بريده اون مرد آمريکايی با پس زمينه آدمهای سياه پوش و پرچمهای لااله الا الله از جلوی چشمهات کنار نمی ره. نمی دونم چرا دنبال قاتلين بالفطره اون آدم تو دور و بر خودم می گردم. نمی دونم!

چهره اکثر دانش آموزان و دانشجويان گرامی از قداست علم و دانش منور شده! یه پسر سفيدروی و تر و تميز دبستانی که به زحمت به 10 سال می رسه، يه مسير می گه. با ما هم مسير نيست، ولی راننده با لحن چندش آوری می خنده و می گه : “سوار شو بريم. د بيا بريم ديگه”

پسرک سوار نمی شه. به طرف صورت کريه ش برمی گردم. تازه متوجه می شوم افتخار مجاورت با يک سگ سبيل تمام عيار رو داشتم و تا حالا نمی دونستم. هرزگی از سر و صورتش می باره. فرصت خوبيه تا همه تهوعات انباشته شده رو تو صورتش بالا بيارم. نمی دونم اون ارزش عق زدن رو نداره يا واسه من نايی باقی نمونده! تصور می کنم چند سال ديگه م.آ با چه احتمالی تو يکی از همين خيابونها با چنين جونورهايی مواجه می شه.

دلم می خواد يه سوراخی، يه چاهی، يه چيزی گير بيارم توش تف کنم.

پنجشنبه, سپتامبر 9th, 2004

کدوم شعله؟

یه جورايی به قهرمانهای فيلمهای کيميايی حسوديم می شه. به اصطلاح مردای روزگار. از اين جهت که هنوز دليلی واسه مبارزه کردن تو زندگی دارند. ناموس بربادرفته، خاک برباد رفته، جوونی برباد رفته، عشق بربادرفته، … پايان تلخ سرنوشت هاشون اصلا مهم نيست. به نظر من بازهم خيلی خوشبخت هستند. شعله ای که تو وجودشون زبونه می کشه، گاهی اوقات واسه زندگی خيلی لازمه. با وجوديکه که دردها و دغدغه هاشون يه جورايی واست خنده دار شده، اما سيب زمينی پشندی شدن هم کم خنده دار نيست. هی! می دونی چی می گم؟!