تو آخرین طبیبی
قبل از تو؟ من کم کم داشتم از عشق در خارج از حیطه نوشتهها و بیرون از مرز خیال ناامید میشدم. من از این همه داستان ناتمام که برایم یادآور آدمهای نامرتبط یا شرایط نامناسب بود خسته بودم و دیگر فکر نمیکردم بتوانم دل به هیچ داستانی بدهم. من داشتم برای شروع دوباره سنگین و سنگین تر میشدم. من داشتم به این نتیجه میرسیدم که بعضی از آدمها مشکل سازگاری دارند، و من یکی از آنها هستم. انگار یک روز دیگر را نمیتوانستم با سعی نافرجام برای بودن با آدمی که قلبم را به تپش وا نمیدارد و غرورم را ارضا نمیکند یا تلاش مشمئز کننده برای وانمود کردن آدمی که نیستم، سپری کنم.
وقتی اومدی؟ حدیث مکرّر مواجه من با زندگی، به خصوص در مواقعی که به حساب خودم دست زندگی را خوانده بودم و تکلیفم را با آن مشخص کرده بودم و حاضر نبودم وارد داستان تکراری دیگری شوم، درس مشابهی بوده است: “اینکه زندگی از من بزرگتر است”. این بار هم، من به طرز غریبی وارد داستانی شدم که در آن نه “زمان” با من یار بود و نه “مکان”. ولی در آنسو، ناگاه زندگی بهترین چهره خود را به من نشان داد. انگار عشق از خواب آمده باشد و مرا با خود آشتی داده باشد، و من بعد مدتها چهره جدیدی از خودم را میدیدم که از چیزی نمیهراسد، انگار به غرور گذشته رسیده باشد. میتواند در داستان خود غرق شود و از آن لذت ببرد. میتواند با همه ناآرامیهای درونش، آغوش امنی باشد برای دیگری. انگار به “بهترین” خودش نزدیک شده باشد.
حالا؟ این وبلاگ دارد به ۱۰ سالگی نزدیک میشود. یک چیز که در باره این وبلاگ نمیپسندم این بوده که نوشتهها خیلی اوقات از وقایع زندگیم عقب بوده اند. از عاشقیت ها، از دوری ها، از فرازها و فرود ها. این بار میخواهم به پاس کاملترین عشقی که در زندگی پرورده ام، و خطاب به کسی که در مقابلش میتوانم خودم باشم، چه در دنیای واقعی و چه از ورای این نوشته ها، به موقع و در بطن ماجرا بگویم “دوستت دارم”.
اکتبر 30th, 2011 در 8:09 ق.ظ
happy new life
wish you two aaaaaaaaallllllllllllllllllllllllll the bests
اکتبر 30th, 2011 در 5:33 ب.ظ
congraaaaad,the best usage of your blog !!! make your friends happy
اکتبر 31st, 2011 در 7:17 ق.ظ
قدر دوست داشتنت را بدان که کم گیر میآید …
نوامبر 1st, 2011 در 10:05 ب.ظ
شاید ندونی. اما تقریبا دو ساله که اینجا رو میخونم …
هنوز پرینت بعضی از نوشته هات رو دارم. یعنی اینقدر دوستش داشتم که پرینتش کردم و با خودم آوردم خونه تا هر از گاهی بهش بندازم.
خیلی وقت بود که ننوشته بودی و من فکر میکردم که چه اتفاقی میتونه باعث ننوشتن بشه…
خوب! به نظر خوش میگذشته!
تبریکات فراوان برای کاملترین عشق دست پرورده ات.
نوامبر 5th, 2011 در 3:54 ب.ظ
سلام.یه چیزی میگم امیدوارم ناراحت نشدید.هنوزم معنی دوست داشتن رو نمیدونید.
راستی آقارضاجواب ایمیلم روچرانمیدید؟
نوامبر 7th, 2011 در 3:17 ق.ظ
besiar ziba va delneshin, tabrikat faravan baraye dashtan chenin tajrobe ee :),dame shoma garm ke az blog chenin khabari ro elam kardi
نوامبر 9th, 2011 در 10:45 ب.ظ
Thanks all for your comments
نوامبر 17th, 2011 در 8:00 ق.ظ
تبریییییییییییییییییییییییییییییک.
منم امیدوار شدم شاید برا منم…..
دسامبر 1st, 2011 در 6:20 ق.ظ
این روزا همش خبر از وصل و شادی می شنوم. این نوید اینو می ده که به زودی من هم همراه کسی می شم که در کنارش خودم هستم و من رو با هر چه هستم و نیستم دوست داره. شاد باشید و عشقتان پایدار
دسامبر 2nd, 2011 در 2:20 ق.ظ
و چه بازگشت شکوهمندی! دلم برات تنگ شده بود