ما فاتحان شهرهای رفته بر فاکیم آیا؟!
بالاخره بعد از سه ساعت و نیم از من خواستند که بروم بیرون، در را بستند و حتی کرکره ها را هم تاریک کردند.
من داشتم قدم می زدم و فکر نمی کردم بیشتر از 10 دقیقه طول بکشد. نمی دانم از کجا بود که شروع کردم به سبک سنگین کردن. به اینکه در این سالها، چه را با چه معامله کرده ام.
نمی دانم چرا بی اختیار یاد آن چند شب ماراتن اوائل ژانویه امسال افتادم که شب تا صبح در آزمایشگاه کار می کردم و هر چند وقت یکبار که خواب داشت به چشمها مستولی می شد، بی اختیار خیره می شدم به عکس ه. روی میز کارم و خنده اش انگار روشنم می کرد، و بعد فکر می کردم چه زود شیرینی کودکانه اش دارد می گذرد و من انگار هیچ سهمی از آن ندارم.
بعد نمی دانم چرا محیط کسالت آور و خشکِ کاری این سالها جلوی چشمم آمد. محیط دانشجویی تقریبا گه مهندسی، از همان اوائل دوران لیسانس، وقتی نود درصد بچه های آن محیط را برای معاشرت آدمهای جالبی ندانی، و بعد پایت را از ایران بگذاری بیرون و بیایی گوشه یه گرد اسکول، و بعد فکر کن بعضی از چیزهای غیرقابل تحمل در فاکتور چند ضرب بشود و گزینه هایت برای یک رابطه به اپسیلون میل کند.
من نمی دانم چرا وجودم پر شده بود از حسرت همه روزهای هیجان انگیزی که در این مسیر خواه ناخواه از تو دریغ می شود. حسرت همه لحظه هایی که می شد کار کرد و زندگی، توامان! آه، حداقل تا حدی دوشادوش! آدمهایی که هنر می خوانند، معماری، علوم اجتماعی و حتی پزشکی. من فکر می کنم هیچ چیز به اندازه پشت صحنه صنعت و تکنولوژی بودن با زندگی بیگانه نیست. حتی گورکن ها بیشتر از ما مجبورند زندگی را (حالا تو بگو برادرش مرگ را) لمس کنند!
من قدم می زدم و داشتم به یکی از حسرتها بزرگ زندگیم فکر می کردم. نواختن پیانو، که سالهاست منتظر فرصتی هستم که بروم دنبالش. و فکر کنم هیچ چیز به اندازه این مسیر تحصیلی دستش به خون این آرزوی من آلوده نباشد. متهم ردیف اول، در لحظاتی که حین گوش کردن به یک آهنگ انگار تک تک سلولهای بدنم علیه او به دادخواهی برمی خیزند.
من حتی اگر بیشتر وقت داشتم، شاید به جای خالی خیلی از نوشته ها در این وبلاگ فکر می کردم. به شبهایی که از یه حس، از یه خیال پر بودم و دوست داشتم بنویسم، ولی با تهدید برنامه کاری فردا کلمات را در نطفه خفه کردم/شدند.
من نمی دانم چرا در آن لحظات سوگوار همه هوای آزادی شدم که می شد در فضای بیرون نفس کشید و با هوای عبوس مسقف عوض شد. می توانست همآغوشی باشد و با زبان الکن چت تلف شد. می توانست هم آوازی در خیابان باشد و با هدفونهای گوش آزار به زنجیر کشیده شد. می توانست یک داستان واقعی هیجان انگیز، از شجاعت و شیطنت و شیدایی باشد و حالا قرار است تا چند ما دیگر بر صفحات یک تز دکترا نقش ببندد و به کنج خاک گرفته قفسه های یک کتابخانه برود.
قرار نبود انتظارم زیاد شود، شاید اگر سی دقیقه طول نمی کشید، من این همه فرصت خیالبافی و فاصله گرفتن از فضا را پیدا نمی کردم و با صدای تبریک گفتن های اساتید خیلی زود به آنجا بر می گشتم. ولی در آن شرایط، و در آن ملغمه ای از شادی و امید و خستگی و پوچی که به آن دچار شده بودم ( و انگار آرزوی موفقیت قبل از امتحان تو اثرش را از دست داده باشد)، بیش از هر چیز آغوشت را کم داشتم تا مرا از این همه خلا نجات بدهد.
مارس 29th, 2011 در 2:01 ق.ظ
تموم شد؟تبریک بگیم ینی؟
مارس 30th, 2011 در 7:01 ق.ظ
تمومِ تموم که نه شیرین جان، ولی تا یه جای خوبیش تموم شد : )
مارس 31st, 2011 در 8:07 ق.ظ
چرخیدیم در نوشته هاتان

توی این گرفته گی روحمان, خاطرمان برای لحظاتی مبسوط شد
خوب می نویسید حستان را
خوشمان آمد
آوریل 2nd, 2011 در 5:48 ب.ظ
این مشکل همه ما دهه شصتی ها بوده تازه وقتی با چیزی که واقعا دوست داشتیم روبرو شدیم که تا خرخره درگیر یه کار بی ربط بودیم
ما کارگریم شما میشی دکتر فلان مهندسی با یه عالم اسم وفرمول چرت سر وکله میزنی به پیشرفت عللللللللللللللم کمک میکنی , اوناسرگرم فلان کامپتیشن ورقص و…میشن وحالشو میبرن و ما باید باچیزی سر کله بزنیم که از انجامش لذت نمیبریم
ما زنبورای کارگر این دنیاییم
آوریل 5th, 2011 در 11:10 ق.ظ
آه که چقدر غم انگیز ولی هر چیز که از دل برآید به دل نشیند.
این به یاد عشق اول زندگی من که بخاطر همین آرزوها از هم جدا شدیم!!!!!!!!!!!!
آوریل 11th, 2011 در 8:59 ب.ظ
تبریکات صمیمانه ، این همین حسی است که منم این روزا شدیدن تجربه میکنم ، الان در مرحله ” خوب که چی ” بعد از تموم شدن درس هستم . حد اقل میتونی به یک آغوش فکر کنی و امید به پشت سر گذاشتن این خلا !!!!
آوریل 21st, 2011 در 4:12 ق.ظ
ها ها! گاهی فقط میشود به مسخرگی این دتیای مسخره خندید. من گاهی تمام یک روز را به خودم فحش دادم که این چه خبطی بود؟؟ خلاصه که به قول دوستمان انگار این هم درد مشترک ما دهه شصتی هاست. هیچ خیال نکن 30 ساعت کشیک پیوسته ی بیمارستان حسی در بدنت میگذارد که به علایقت بپردازی. خستگی بعد از یک روز کامل کاری در کلینیک را فقط … می تواند تاب بیاورد. اصلا شک نکن!
ژوئن 18th, 2011 در 8:14 ب.ظ
مبارک باشه..خسته نباشی خدارو شکر بالاخره این مرحله هم تموم شد و خیلی وقتها می رسه که آغوشش آرامش بهت هدیه می ده و یاد این لحظه طولانی انتظار می افتی… واقعا خسته نباشی مرد.
آگوست 30th, 2011 در 1:19 ب.ظ
cheghadr doos daram in hes ro tajrobe konam, ama in rooza oonghad na omidam ke fekr nemikonam to 3 mah betoonam thesis tahvil bedam. hese bihoodegi e akhar e har dore ro kheili khoob dark mikonam
سپتامبر 2nd, 2011 در 8:26 ب.ظ
سلام اقا علیرضا مثل اینکه شما هم در وبلاگت و تخته کردی دلمون برا نوشتنات تنگ شده.
ایام به کام
ژانویه 9th, 2012 در 8:58 ق.ظ
سلام . خیلی خوشحالم ک شما رو پیدا کردم . خیلی ادمهای ندیده تو زندگیم هستن ک خیلی دوستشون دارم . یکیش اقای شاهینه که دلتنگستان رو مینوشت . برای بار هزارم داشتم کامنتایی ک داشت رو میخوندم گفتم بزار هر کدوم باز میشه و بلاک نشده رو ببینم و بپرسم شما دیگه ازشون خبری ندارین ؟ لطف کنین بهم خبر بدین . ممنون بسیار زیاد