و در اين تنهايی، سايه ی نارونی تا ابديت جاريست
اگر در یکی از روابط زندگیتان به هر دلیل به یکی از این گونه آدمهای “سخت پوست” احساس تعلق خاطر کردید، خوب است به فکت های امنیتی-اطلاعاتی زیر توجه داشته باشید:
- این حفاظ چندلایه ای که این آدمها دور خودشان کشیده اند، آنها را سنگین و محتاط کرده است. اینها یادگار تلخ و شیرین حماقتها و بلندپروازیهای دوران نه چندان دور گذشته است. انتظار نداشته باشید که روز اول خودشان را برایتان از روی پل پردیس حلق آویز کنند، یا به نام شما از روی برج میلاد بپرند.
- این حرکت لاک پشت وار ابتدایی آنها در روابط یا خساست آنها در ابراز احساسات ممکن است اعصاب شما را به بازی بگیرد. ولی برای آنها تنها استراتژی ممکن ادامه بازیست. اگر زیاد کنجکاو بشوید، ممکن است با یک حالت بی میلی دستی در توبره خاطرات کنند و برایتان تعریف کنند چطور بهترین کارتهای زندگیشان را بی مهابا برای نامرتبط ترین آدمها رو کرده اند و این چگونه باعث شده است تا مدتها به خودشان و زندگیشان بدهکار بمانند.
- اگر می خواهید ادامه دهید، باید بدانید که محبت بی وقفه شما “در ابتدا” ممکن است آنها را آزار دهد، به مثابه نور خورشید برای کسی که مدتها در غار خودش بوده. ضعف آنها در بازیهای رایج زبانی “عزیزم گفتم و جانم شنفتن” را به حساب مسدود بودن همه راهها به سمت مشترک مربوطه در سالهای وبا بگذارید. و یا اگر گهگاهی درباره مرزهای وابستگی به شما هشدار می دهند، این را به حساب خودپسندی و عدم امنیت رابطه نگذارید. آنها احتمالا درباره چیزی به شما هشدار می دهند که کسی به خودشان هشدار نداده بود.
-البته به گواهی همه ابول های تاریخ در این دنیای نتیجه گرا به کسی بخاطر پاکبازیها، اناالحق-گفتن ها و کول منشی های زندگی گذشته اش کردیت نمی دهند و لاور/معشوق بعدی مسئول لیسیدن زخمهای بجا مانده از چنگالهای نفر قبلی نیست و بلاه بلاه بلاه. لکن خوب است آدمها طرف مقابلشان را بشناسند.
- چه بسا دنیا پر باشد از آدمهای سالم ِ ایزی-گوینگ که زلال ترین اشکهایشان را در شب باخت ایتالیا به برزیل در فینال جام 94 ریخته باشند و هنوز در شوخی هایشان از اصطلاحات حمید لولایی در نقش آقاخشایار مایه می گذارند و از اینها که بگذریم، اصلا چه کاریه!
ژوئن 27th, 2010 در 4:20 ب.ظ
یاد این پستم افتادم :
http://sunshineez.blogspot.com/2010/02/didnt-mean-to-bother-u.html
ژوئن 28th, 2010 در 3:16 ق.ظ
آره :- )
جولای 1st, 2010 در 2:51 ب.ظ
میبینی، این پوسته میشود جزوی از آدم. لازم نیست خیلی زمان گذشته باشد بر آدم.مثلا من از همان نوجوانی سخت پوست شدم. هنوز هم آدمهای کمی پیدا میشوند که همین جوری بیایند طرفم. از بس که کلفتی پوسته ام از دور پیداست!
جولای 2nd, 2010 در 10:07 ق.ظ
البته جسارت نباشه
امیدئارم این پوست سخت بودن و این جور چیزا من باب چ…س کلاس گذاشتن نباشه
که اگه اینجور باشه…من خودم از همه پوستم چیز تر…
…همون
جولای 7th, 2010 در 10:28 ب.ظ
تا جولای 2005 خوندم…بقیه باشه برای بعد.احیاناً قبلاً وبلاگی به اسم unstupidity در بلاگ اسپات نداشتید؟اگر نداشتید بدانید کسی خیلی شبیه شما فکر می کند و می نویسد یا برعکس.
وبلاگ را فکر نکنم بتونید پیدا کنید .مدتی فیلتر بود.بعد تر هم که من هرچه گشتم پیدایش نکردم.حیف.
جولای 27th, 2010 در 1:04 ب.ظ
واقعا اصلا چه کاریه؟!
سپتامبر 5th, 2010 در 6:48 ق.ظ
عجب توصیف واقعی بود. من یکی از اون سخت پوست هام
سپتامبر 28th, 2010 در 6:33 ب.ظ
به هر حال یه روزی احساس واقعیش رو بیان میکنه.
دسامبر 7th, 2010 در 9:23 ق.ظ
‘گناه این آدما چیه که دنیا باشون نامهربون بوده حالا هم که به قول شما سخت پوست شدن کسی حاضر نیست به پاشون صبوری کنه این تنهاییه که هرگز پایانی ندارد تا زمانی که همه لقمه حاضرو آماده می خوان