But not that much strong
در من مبارز بیرحمی نفس می کشد که اهل عقب نشینی نیست. اصلا شکست را قبول ندارد که. اصلا وقتی به بن بست می رسد، یک لحظه نمی خواهد بایستد افسوس بخورد که. اصلا یک لحظه با مشتهایش به دیوار نمی کوید که. یا آرام آرام دستهایش دیوار را خراش نمی دهند که. حتی نمی ایستد احتمال رخداد این شت مقدس را با توجه به این توزیع دوبعدی تاریخی-جغرافیایی محاسبه کند که. اصلا همه چیز را به لوس بازیهای جناب کارگردان ربط می دهد. اصلا دوست دارد وانمود کند که پشت این دیوار از همان اول هم چیزی جز خاشاک نبوده است و چشمانی که از زندگی عزیزترند، فرسنگ ها دورتر انتظارش را می کشند. اصلا گاهی این سنگر نامرئی اش موسیقی را هم می زند خراب می کند. اصلا شیندلر لیست را هم ممنوع می کند از بس که در این شرایط درام را مضر می یابد. اصلا می خواهد به خودش ثابت کند این رخدادها از زندگی من کوچکترند. اصلا می خواهد به زندگی ثابت کند که چند نگاه اریب خونسرد از ریک درون من برای همه شما کافیست، بدون اینکه لازم باشد از آن پک های عمیق به سیگارش بزند یا به کازابلانکا پناه ببرد. اصلا از این موضوع متنفر است که پشت سنگر مستی هم مخفی شود که. اصلا می گوید من همه اینها را باید در هوشیاری بپذیرم. اصلا می خواهد پشت یک نقاب جوکری مخفی شود و به سخره خطاب به خودش بگوید: Why so serious?
اصلا گاهی رویاهای دیروزش را در پای امیدش به فردا قربانی می کند، اصلا حس عجیبی است، می دانید که، اصلا درس عجیبی است که در مکتب خود زندگی آموخته است، اصلا همه چیز را چیپ می کند، اصلا تلاش می کند همه چیز را به آن ته لهجه لعنتی دوست داشتنی، به بوی آن ادکلن لعنتی دوست داشتنی، و به چگالی بیرحمانه اروتیسم که در سرتاسر بدن او گسترده است، ربط دهد.
اصلا می خواهد به او سلام کند، خودش را جو معرفی کند، او را کریستینا تصور کند. از آب و هوا صحبت کند، از deadline و scholarship صحبت کند، کارهای ملال آور روزانه را با آب و تاب تعریف کند و خود را شاد، بی تفاوت و قوی جلوه دهد. در انتها هم در یک جای بیربط کات کند و بگوید خداحافظ، همانطور که به بقیه می گوید و امیدوار باشد که گذر زمان جای همه این اصطکاک ها، این به هم گیر کردن ها، را صیقل داده و رابطه مان را برند-نیو جلوه دهد.
می 10th, 2009 در 9:48 ق.ظ
من هستم…….
می 11th, 2009 در 6:28 ب.ظ
سلام
يكي ام از اذربايجان
تو پيام نورش كامپيوتر ميخونم
چند ماه پيش اتفاقي مهمان بلاگت شدم
اتفاقي كه اگه نمي افتاد شايد الان بيشتر احساس خوشبختي ميكردم!
تمومه آرشيواتو خوندم و همه ي بلاگ هاي ديگه اي كه تو بلاگت لينك شدن
نوشته هات خودمو بينشمو همه و همه چيزمو تكون داد
و متاسفانه تا حالام نتونسته ام خود اصيل مو پيدا كنم
با اينكه رسيدم به اينكه منو تو از دو سنخ متفاوتيم
و اگه كامنتي هم بذارم و برات چيزي بنويسم
هيبت بلاگت پايين خواهد آمد
اما واسه اينكه نوشته هات قشنگن..هميشه ميومدم اينجا
بي سروصدا…
اين اواخر هامون بود و هامون
اينكه امروز ديدم پست هاي جديد زدي خوشال شدم
خواستم اين خوشاليمو يه طوري واست ابراز كنم و ازت تشكر كنم
همين…
می 12th, 2009 در 7:00 ق.ظ
بهار مرسی که هستی
دوست خوب آشنا، ما شدیدا کامپلیمنت شدیم با این جملات درشت. من خودم حسابی دلم واسه اینجا تنگ شده بود.
ممنون هزارتا، ولی فکر کنم هیچ وبلاگی رو نباید انقدر جدی گرفت.