فوریه 23rd, 2010

از رسالتهای وبلاگی آدمیزاد، یکی این باشد که بنویسد از بالهای فانتزی ناملموسی که زندگی را برایش قابل زیستن می کنند. از همین شخصیتهای محبوب رمانها و فیلمهای مهم زندگیش، از تِرَک ها و خواننده های محبوبش، از خوردنیها و نوشیدنهای خواستنی اش، از نگاه ها و لبخند ها و تکیه کلامها و سکوت ها و همه بادی لنگوئیج های دوست داشتنی اش، از شهرها و خیابانها و جاده ها و بزرگراه ها و کوچه ها و همه لنداسکیپ های مورد علاقه اش، و بالاخره هر چیزی که سیگنیچر روح سرگردانش را تشکیل می دهد، باید آن را بر جریده وبلاگش ثبت کند!
این را هم بگذاریم در کنار چیزهای دیگری که این زندگی ماشینی یا ما را از آن محروم می کند یا مجال آن را با تاخیر غیرقابل درکی به ما می دهد. که به خود بیایی و ببینی که انگار عمری گذشته است و از یکی از محبوب ترین موزیسین های زندگیت چیزی ننوشته ای. این است که برای جبران مافات اراده کنی و یک کلیپ بسازی از دردانه ترین و خاطره انگیزترین کارهای این نابغه دوست دوشتنی، یان تیرسن که دقیقا و تحلیلا با آهنگهایش می توانم متولد شوم، زندگی کنم و بمیرم!
آهنگ ها را که عمری زیسته ام، ولی انتخاب عکس ها وقت زیادی از من گرفت. انتخاب موزیک هم تا حد زیادی سلیقه ای است، ولی اگر اهل موزیک یان تیرسن هستید و فکر می کنید کار مهمی در این مجموعه فراموش شده، خوشحال خواهم شد نظرتان را بدانم. این هم لینک دانلود فایل صوتی و تصویری برای عاصیان فیلترنت ناب محمدی!
رونوشت :
همه ایلوژن های آمیلی پالین، همه خوشبختیهای کوچکش، همه تنهایی ها، همه نقشه های خنگولانه اش، همه خجالت کشیدنهایش، موهای چتری ش، چتر قرمز گل گلیش … ملودی بیصدای روح من در دوران خدمت … اولین نفسهای عاشقانه مودم من، emule و ترکهای دانلود شده با سرعت 1.5 کیلو در ثانیه … همه لبخندهای مامان، همه نگرانیهاش، همه خوشبینی هاش، همه نگاههای آروم بابا، همه بغضهای سنگینش از چند روز قبل از اومدنم … همه پروازهای طولانی تر از 1 ساعت به ارتفاع فاک-دم-آل از سطح زندگی…موزیک کالکشنی که می شه به عنوان بهترین هدیه به کسی بدی و بعد پشیمون بشی …صدای همه احساسات یخزده زیر نور کمرنگ ماه رو یه مسیر برفی … گیسوان بلند خیس و وسوسه بردار-و-به-دارم-زن-از-روی-پل-پردیس … همرقصی دامن تو با باد تا قبل از اینکه از خواب بپرم … صدای پیانو، وقتی از جادوی دستان نوازنده اش مست می شود … همه اونهایی که دوستشون داشتیم و ندونستند، همه اونهایی که دوستمون داشتند و ندونستیم، همه عشقهای پنهان لعنتی …
نوشته شده در شخصی, موزیک | 10 پاسخ »
فوریه 8th, 2010
اگر از آسمان لعن و نفرین و برف می بارد، اگر دلتان آنقدر تنگ شده است که لانگ ویکندی به طول یک سال هم آن را وا نمی کند، اگر سوژه هایتان برای دی-دیریمینگ تمام شده است، اگر دلتان برای جاده بی انتها به صرف آی پاد تنگ شده است، اگر از شبیخون تنهایی و افسردگی و پوچی در تعطیلات می ترسید، به کالیفرنیای جنوبی پناه ببرید. کالیفرنیا، لوس آنجلس دارد. لوس آنجلس چلوکباب دارد. دیزی دارد. حتی ساندویج زبان هم دارد. چیس کیک فکتری هم دارد. Beverly Hills دارد. Rodeo Drive دارد. آقا بیژن و کالوین کلین دارد. بلوار هالیوود دارد با یک گله سلبریتی. درخت های نخل فراوان دارد. ترافیک دارد. دود دارد. اقیانوس آرام دارد. کرایم و ناامنی دارد. دختر سال دوم یو.سی.ال.ای. دارد. داوود بهبودی و امام حسن شماعی زاده دارد. خواننده لوس آنجلسی دارد. آنقدر بزرگ است که می توانی بروی برای خودت گم شوی.
*****
جو کنسرتهای امسال با سالهای گذشته تفاوت آشکاری دارد. فرقی نمی کند ابی باشد یا هنگامه، کامران و هومن باشند یا سیاوش قمیشی، بین هر دو آهنگ جمعیتی شروع می کنند به شعار دادن (غالبا مرگ بر دیکتاتور و یاحسین میرحسین) و این حتی خانوم هنگامه را هم مجبور می کند جملات نغزی در باب آزادی و دموکراسی در ایران بیان کنند.
کامران و هومن آنقدر روی اعصاب پاتیناژ رفتند که با خود سوگند می خورم به محض بازگشت از سفر پتیشنی درست کنم و از آنها درخواست شود که نخوانند، یا اگر هم می خوانند، آهنگهای غمگین را با آن لحن اواه نخوانند، یا اگر غمگین می خوانند، در ژانر سیاسی و در حمایت از جنبش سبز نخوانند. “با تشکر از شما باید بگیم” خفه لطفن!
قمیشی خوب است. سر به زیر است. کم حرف است. کچل بی ریایی است. با “تاک” تو را برمی گرداند به پانزده سالگی، وقتی شروع می کند به خواندن “میلاد” و می رسد به “همه تنهایی ها با من رفیقن”، دلت برای 21 سالگی و همه عاشقیتهایش تنگ می شود . وقتی می رسد به “تن تشنه مثل خورشید، بی سرزمین تر از باد” حس می کنی همه هویتت در مخت منفجر می شود. وقتی دارد “طاقت بیار رفیق” را می خواند در حالیکه که تصاویر اعتراضات اخیر پخش می شوند، همه جمعیت از روی صندلی ها بلند شده اند و از رویای آزادی ایران فریاد می زنند.
*****
لاس وگاس برای مسافر کالیفرنیای جنوبی مثل لبنان است برای زائر حضرت زینب. قلب آقا امام زمان را جریحه دار کرده ای اگر نروی. بخصوص اگر ایرانی باشی و در تعطیلات کریسمس اینجا آفتابی شده باشی. خاک پاک لاس وگاس در همان بدو ورود در مقابلت سوگند یاد می کند که “آنچه در وگاس اتفاق می افتد، در همان وگاس می ماند”، که مثلا خاطر جمعت کند هر گ.ی می خواهی، برای خودت نوش جان کن.
وگاس را ،تو گویی، خداوندگار تاس و آس همانند یک آکواریوم مصنوعی در اقیانوس وحشی حیات آفریده است، که نشان دهد قمار همیشه درامی به وسعت زندگی نخواهد بود، اگر آنچه می خواهی قمار کنی به محتویات جیبت محدود شود.
وگاس را، تو گویی، خداوندگار امپریالیسم، در دل کویر بی آب و برگ آفرید، و در آن تجارت س.ک.س را بر بندگان خود حلال نمود، ارزانی آن همه تقوی و زهدی که در زمین ورزیدند. در وگاس، تو گویی، نشانه های فراوانی است بر پوستر های در و دیوار، تا به تو یادآوری کنند چقدر خوشبختی. که به تو القا کنند “هر خری هستم، باشم. س.ک.س مال من است. زن روس، یهود، ترک، عرب مال من است”. در وگاس، تو گویی، س.ک.س را به داخل رختخواب شما می آورند. باشد که با روحی منزه و جسمی شاداب به آغوش جامعه خود بازگردید. چه بسا این مناسک بتواند زمینه ساز شفاف شدن مرزهای بین س.ک.س و مرض عشق بشوند. همانگونه که الهه س.ک.س، راک اند رول وعده داده است!
********
هیچوقت نتوانسته ام به س.ک.س با یک تن غریبه فکر کنم، یعنی فکر کرده ام. ولی انگار در من هوشیاری آزردهنده ای وجود دارد که از لحظه بسته شدن نطفه اولین تصاویر ا.ر.و.تیک در ذهنم، در کالبد یک شاهد بیرحم ظاهر می شود و تمام کاستی های یک تجربه صرفا فیزیکی بدون وابستگی عاطفی را، پتک پشت پتک، بر سرم می کوبد. از اولین خیزش های دست به روی بدن گرفته تا انگشتان بی رمقی که در انتها روی یک نقطه از حرکت می ایستند، از عطش وحشی خودخواه برای کام گرفتن از از نقطه نقطه تن مقابل گرفته تا جسد بیحرکتی که در پایان برای برگشتن به زندگی محتاج نوازش می شود.
بگذارید تاریخ پیر و له له کنان به پای تپه افتخار بعدی برسد، در همان استراحتگاهی که دارد از علم و تکنولوژی برای materialize کردن ظریفترین رفتارهای جنسی آدمیزاد تشکر و قدردانی می کند، شاید یک نویسنده خسته از این همه هیاهو به گوشه ای خزیده باشد و درباه یکی از شخصیتهای داستانی که از قرنها قبل حکایت می کند، بنویسد:
“… با قدمهایی کشدار و بی هدف از کنار این همه هیاهو می گذشت، انگار داشت با یک نیروی درونی غریب غیرقابل درکی از عشقبازی، به عنوان یکی از آخرین گنجینه هایی که برایش legendary باقی مانده بود، محافظت می کرد.”
*کردیت عنوان را هم تقدیم می کنیم به روح پرفتوح برادران بیتل
نوشته شده در روزمرگی, زندگی با طعم فلسفه | بدون پاسخ »
دسامبر 7th, 2009
از بلایای زندگی Graduate Studies یکی هم این باشد که بعد از مدتی به جایی می رساندت که مجبور به پیروی از هیچ روتین خاصی نیستی. جز آن یک روز در هفته که با سوپروايزر گرامی جلسه داری، بقیه روزها از آن خودت هستی. و این آزادی تحمل ناپذیر هستی در زمان بیدار شدن از خواب بیشتر به چشم می زند، وقتی تنها محرک برای بیدارشدن همانا قرار است شوق زندگی باشد و نه هیچ اجبار خارجی دیگری. کاش می شد جدال رویاهایم را در آن دقایق ( و بعضا ساعتهای )ی که در برزخی بین خواب و بیداری می گذرد، ثبت کرد. همان کشمکشی که مرا از یک کالبد یخ زده به یک آدم حریص تبدیل می کند که می خواهد شیره زندگی را بمکد. بعد عشقم بود از آن فیلمی بسازم و تحت عنوان “Eternal sunshine of the frozen mind” اکران کنم.
***
بعضی کیفها و خوشبختیها خیالی اش یا معنی ندارد، یا از حد که بگذرند مثل سرطان به جان آدمیزاد می افتند. با ابراز عشق و ارادت به خیالبافی، به عنوان دردانه تواناییهای آدمیزاد، به پاس همه خدماتی که در تکامل و بقا آدمی در این دنیای وحشی داشته اند، یک جایی هم لازم است که همانند استاد جوان “شبهای روشن” همه کتابهای کتابخانه ات را، که گویی حصار ضخیمی بین دنیای خیالی ایده الت و زندگی واقعی انداخته اند، آب کنی برود. همینطور سرد و خشن و کاسبکارانه. باشد که ما هم در انتهای اکران فیلم در این گوشه دنیا قیام نموده و به جهانیان اعلام کنیم که با این کار استاد خیلی حال کردیم.
***
در بین این همه ویدئوی آماتور که از گوشه و کنار زندگی غیررسمی آدمها در شبکه های اجتماعی رد و بدل می شود، یکی هم باید پیدا بشود از اجرای بینظیر این پسرک از آهنگ “دیگه دیره“، با آن چهره کمی سبزه، یقه ی باز و بافت آجری پشت صحنه، که انگار با همان تک بیت “تا گلی از سر ایوون تو پژمرد و فرو ریخت” نفس آدم را در سینه حبس می کند، و تا آن “دلم آروم نمی گیره” لرزان آخرش رهایت نمی کند. خواستیم بگوییم ناز نفست لوطی!
***
آدمها برای روزها و شبهایی که حیات پریش می شوند، سوندترک های آرام بی فراز و فرود خودشان را می خواهند. نوشیدنیهای سبک خودشان را می خواهند که ذهن چرااندیش را موقتا از مدار زندگی خارج کند. آدم های آندرستندینگ آرام بخش خودشان را می خواهند که بفهمند زمان بهترین روش درمانی برای دفع رسوبات ناخواسته زندگی است. نقل قولها و فلسفه زندگی ویژه خودشان را می خواهند، از آنها که بشود با آن جهانی به وسعت همه این هیاهوها، از اگزیستانسیالیسم تا مذهب، از خیابانهای پرحادثه تهران تا شهری بی حادثه در این گوشه دنیا، از شیطنت های عشق تا رخوت تنهایی را گوریل انگوری وار بلعید و بعد به نشانه تکذیب لبخندی حکیمانه به دنیا تحویل داد.
***
زمستان از راه می رسد، و پاییز را به جرم تشویش خاطرات شهروندان از روی بلندترین درخت شهر به دار می آویزد. زمستان از راه می رسد، بی مقدمه و با کوله باری از برف، تا دوباره یادآوری کند که
برف اول فقط یه خاطره است،
برف بعدی هماره فاجعه است،
ای وایِ من، این برف همیشه در مراجعه است!
نوشته شده در شخصی | بدون پاسخ »
نوامبر 16th, 2009

اون ضرباهنگهای اولیه پیانوش پر از شوق زندگیه، پر از عطش و تشنگیه، پر از شیطنت عاشقیه.
همه چی از اون چند ثانیه سکوت بعد از پیانوی اولش شروع می شه، که یه صدای خسته رازآلود آروم تو گوشت نجوا می کنه که : “وی آر جاست اِ مومنت این تایم، …” و در عرض چند ثانیه به اوج می رسه، ضربه کاری رو بهت می زنه و بعد آروم فید می شه.
و تو که هنوز از شوک بیرون نیومدی، قبل از هر چی دلواپس آدمک خواستنی زندگیت می شی، به سرعت برق خودت رو می رسونی جلوی گهواره ش آرزو می کنی که خواب شیرینش آشفته نشده باشه. یه دستی می کشی رو زلفاش و آروم نجوا می کنی: I hope you don’t understand
photo : pinguary@flickr
نوشته شده در شخصی, موزیک | بدون پاسخ »
نوامبر 9th, 2009
بعد از آن همه مرثیه نگاری در باب روابط لانگ دیستنس، لابد لازم است از روابط “خیلی نزدیک” هم نوشت. از همین روابطی که اقتضاء شغلی، یا تحصیلی، و یا جبر جغرافیا، چنان روزمره های دو نفر را در هم می تند که انگار گریزی از هم ندارند. که همین درهم تنیدگی اجباری همه مراحل رابطه را در شرایط خاصی قرار می دهد که رها شدن از آن گویی مستلزم گریز از مدار زندگی است. سخت، پرمخاطره و برخلاف قوانین طبیعی!
از همین روابطی که از پشت لحظه ها ناجوانمردانه سرایت می کنند به زیر پوست آدم، تو گریزی نداری از این همه کمیستری که ناخودآگاه در فضا جریان دارد. بدلیل وابستگی بیرحمانه milestone ها به همدیگر، یا به این دلیل که همه سیلابس های تحصیلی از “مقدمه ای بر تغییر جهان در سه ثانیه” شروع می شوند و به “آزمایشگاه بیعاری” ختم می شوند، یا به این دلیل که جبر جغرافیا تو را به جزیره ای رانده است که آدمها از شدت تنهایی بغل بغل به همدیگر هاگ انفاق می کنند. چه بسا لحظه ای فرا می رسد که شخصی خودش را مبتلا یافته است و می بیند که مدتهاست دارد از این اعترافات مشقت بار فرار می کند: مرا ببخش، من حرمت دوستی را شکستم و به تو مبتلا شدم. من در رویاهایم بارها و بارها چشمایت را بستم، لبهایت را بوسیدم و از تنت مالامال شدم.
از همین روابطی که مرز بین بودن های آدم را از بین می برد. همه شخصیت های آدم متهم می شوند به تبانی با شخصیت مبتلای درون. تا حدی که نتواند تشخیص دهد تا کجا دارد در جهت منافع پروژه حرکت می کند و از کجا به بعد در جهت تسکین چشمهای خواب آلود طرف مقابلش در شبهای deadline. کدام واحدها را برای ارتقای سطح علمی انتخاب می کند و کدام را برای ارتقای روابط چیک-تو-چیک، کدام فیلم را برای ارزش هنری اش به سینما می رود و کدام را برای تجدید میثاق با طرف مقابلش.
از همین روابطی که در صورت برک-آپ یا ناکامی آدم را وارد فاز شکنجه تا اطلاع ثانوی می کنند، از بس که آدم زندانی فضای تنگی است که گوشه و کنارش با خاطرات روزمره مین-گذاری شده است، که چه بسا با ردپای ادکلنی فعال شود. از بس که اصول اخلاقی و حرفه ای گری ایجاب می کند روابط را به سطح عادی برگردانده و دست در دست هم برای ساختن جامعه ای آباد و سالم تلاش کنیم. بلی، “وی ویل استیل بی فرندز فراور” و حتی قرار است از شکل گرفتن روابط جدید همدیگر با لبخندی جانفشانانه استقبال کنیم! و همان کمیستری که تا دیروز شوق زیستن را در وجودت شعله ور می کرد، از امروز راه نفست را می بندد، تا شاید پوزخندی باشد بر همه یافته های Chemistry of Love. در انتهای چنین روابطی، قربانی موردنظر به این نتیجه خواهد رسید که همه استراتژی های دفاعی و ریکاوری و تجربیات کسب شده قبلی، برای روابط با فاصله “استاندارد” بوده و در شرایط خاص کارآیی ندارند.
رابطه ها معمولا چوب دو-سر-گهی هستند. خوشا به حال آنان که جایی آن وسطها آشیانه گزیده اند.
نوشته شده در اجتماعی | بدون پاسخ »
اکتبر 24th, 2009
به موقع پرگرفتی آقای نامجو، درست در روزگاری که پاتولوژیست ها مشغول مطالعه و ریشه یابی سندرم شاعری بودند، چهچهه های سوزناک موسیقی سنتی به عنوان قرص خواب آور و ساسی مانکن به عنوان قرص اکس در داروخانه ها مصرف می شد، و قبله عالم مشغول بررسی جنبه های شرعی موسیقی بودند تا آداب و مناسک تطهیر صداها و سازها را اجتهاد کنند، لابد همانند تطهیر آنجا و ماتحت به گونه خداپسند.
اینجانب علاقه شیطنت آمیزی دارم به دافعه اولیه ای که در موزیک شما نهفته است. که لذت در دسترس نیست. که خیلی وقت ها باید وقت بگذاری تا سنسور لازم برای آن ترانه خاص را تیون کنی. چیزی از جنس دافعه اولیه ای که در صدای فرهاد بود. در صدای رجینا اسپکتر است.
نمی دانید چقدر سیک شده بودیم از معشوقه شعرهای حافظ و شاملو، که انگار در هاله ای دست نیافتنی از کمال و نخوت زندانی هستند، که نه تنها از جنس شاعر بلکه انگار از جنس دنیا نیستند و جز با توسل به ادبیات ملوکانه نمی توان آنها را خطاب قرار داد. چقدر میس می کردیم روایتی اروتیک و بی رودربایستی از عشقبازی را که در آن نه از واژگان پرتکلف “حضرت دوست” یا “سردار بزرگ آرزوهای سپید من”، بلکه از “دراز کشندگان با زیرشلوار و جین خشک” استفاده شود، همه جنون و عطش نهفته در عشق بازی در کلمه “بمالامالم” هویدا شود. که طرفین همدیگر را “بیابند” و “راحت” شوند و در انتها بتوانند سیب زمینی وار همدیگر را خطاب قرار دهند که “بیا فتیله را بگذار که تا کربلا و قدس برویم همینطوری هرهرکنان و زرزر چرندگویان”. براستی که “بی نظیر”ند اینها.
چه طنز اورژینالی نهفته است در شعرهایتان. چه رندانه پوزخند می زند بر همه تراژدیهای پنهان در زندگی و داستان نسل ما.
چه هنرمندانه ریتم موزیک “دیازپام 10″ کند می شود وقتی می خواهد کوفته شدن پتک ماتریالیسم بر هستی ما را روایت کند: “ببین احاطه کرده است عدد فکر خلق را، این قرار عاشقانه را، عدد بده”.
چه بی نظیر روایت می کنید قصه کودکی و نوجوانی ما را در “دهه شصت”. روزهایی که “دو کانال” داشتیم، یک به جنگ میرفت، از دو «واتو واتو» می آمد. روزهایی که در رویاهای بچگیمان همراه با “دختری بنام نل”، عدن ابد “پارادایس” را جستجو می کردیم. روزهایی که “یقه از فرط ایمان چرک بود”. روزهای خشکه مقدسی که “شهوت” را در “حاشیه” شهر نگه داشته بوند. روزهایی که بر “باد رفتند”، روزهایی که در “یاد ماندند”
چه بی باکانه مقام معظم برتری را محبت مال می کنید در “گلادیاتورها”. چه اسم با مسمایی است این “جیر پماران”. چه روشنگرانه است این فتوای شما برای شعبان بی مخ های این سرزمین:”آی گلادیاتورها، شرعی ه در بیارین”
چه عاشقانه آرامی است این “گیس”. چه همه آدم را شیدای آویخته شدن از آن گیس ها می کند، چه وسوسه شیرین انتحاری است برای یکی از آن روزها که دل آدم ریساریس شده است.
چه خش نابی صدایتان را گرفته در “ساربان”. چه غم نابی می تراود از سازتان. چه بی خبرانه آدم را به پای آن تک درخت می رساند و ویران می کند.
آقای نامجو، ممنون بابت همه لحظه های خوبی که برای ما خلق می کنی. چه خوب است که نسل ما بالاخره خواننده ای را پیدا کرد که متعلق به خودش است. میراث گذشته های به اصطلاح طلایی نیست. خواننده ای که می توانیم آهنگهایش را داغ داغ ببلعیم و چه بسا طعم گسش را برای نسل بعد روایت کنیم. چه همه به نام شما زنجیر شده است این صدای خشدار، این چهره همیشه آرام و گیس های همیشه آشفته، این ترکیب بی نظیر “عقاید نوکانتی” و “شقایق نرماندی” در شعرها، و این یاغیگری در برابر ساختارها و دستگاههای تعریف شده شعر و موسیقی.
نوشته شده در موزیک | 5 پاسخ »
اکتبر 11th, 2009
ترانه هایی هستند که با یک اشاره کوچک از خواب عمیق و طولانی در خاطرات آدم بیدار می شوند. به همین دلیل اراده ما برای بیعت با آقای ستار در کالگری اگر چه انتقادات فراوانی را از جانب انجمن “مبارزه با موزیک خز و آلاینده های صوتی” برانگیخت، ولی موجبات انبساط خاطر درون را فراهم نمود.
باید “همسفر” ، “شازده خانوم”، “صدای بارون” و آن دکلمه های بی نظیر یکی پس از دیگری بیایند تا همه لحظات خوبی که با آهنگهای قدیمی این خواننده خوشتیپ داشتیم زنده شود.
این ترانه ها ملکه ذهن من در دوران نوجوانی هستند. ستار، ابی، گوگوش و هایده، ستاره های موسیقی پاپ ایران در میان یک نسل قبل از من بودند. ولی من تازه می توانم آنها را لایو ببینم. زمانی که بیشتر به ارضای حس نوستالژیک درون می پردازند تا “درک حضور” یک بت موسیقیایی و ارتکاب اعمال انتحاری با رگبار نعره های انباشته شده.
مرا غوطه ور می سازد در مرور همه لحظه هایی از این دست. لحظه هایی که از تاخیرفاز بی رحمانه عطش ها و سیراب شدن ها، نیازها و اجابت شدن آنها در دنیای واقع حکایت می کنند. لحظه هایی که مجبور می شوی یک لبخند تلخ روی لبهایت نقاشی کنی و آنرا با نت “دیر آمدی ریرا، باد آمد و همه رویاها را با خود برد” تگ کنی.
***
هنوز چند ما از کاشته شدن نهال رعنای تعلیم و تربیت در عمق جان ما در کلاس اول دبستان نگذشته بود که به آفت یک عشق نونهالانه جانسوز دچار شدیم. مینا میم.، همکلاسی خواهر گرامی که از قضا 4 سال از من بزرگتر بود، تنها دختری بود که در جشن تولد خواهرم بلد بود هندی برقصد و مرا مجبور کرد نامش را مدتها قبل از رسیدن سیر الفبا به حرف “میم” یاد بگیرم. از مادر گرامی سوال می کردم اگر چهارسال تحصیلی را جهشی بخوانم، وصال مینا میسر گردد آیا و ایشان در پاسخ می فرمودند: “چهار سال بنیه علمی آدم رو ضعیف می کنه، ولی اگه پزشکی یا مهندسی تهران قبول بشی، مینا با سر با تو ازدواج می کنه!” زمان گذشت و ما برای حفظ بنیه علمی و غیرعلمی جهش ننمودیم، ولی به وعده خود وفا کردیم، غافل از اینکه مینا خانم در همان سال دوم دبیرستان درجا زده اند و با سر در زندگی زناشویی و زاد و ولد سقوط آزاد فرموده اند.
یا ملاقات تراژیک خود با پروردگار را بخاطر می آورم وقتی پس از سالها سگ دو زدن از پی اوتپیای حضورش، قامت کبریایی اش را بر طناب دار حلق آویز دیدم در حالیکه بر سردر عرش ملکوتی اش نوشته بود: The God was here. I was alone. I didn’t mean to hurt anyone!
یا به آن ایمیل کذایی فکر می کنم که می بایست مدتها در میل باکس جی میل گیرنده اش Unreadباقی بماند، به اندازه ای که به من بهانه و زمان کافی برای ممنوع التصویر نمودن و محکوم کردن “او” به فراموشی بدهد، تا جایی که دیگر هیچ توضیح و عذرخواهی ای نتواند منزلت گذشته اش را در ذهنم به او برگرداند.
مگر نه این است که زندگی بر این روال بوده و بر همین روال خواهد ماند.
مگر نه این است حالا که دلمان لک می زند برای یک کنسرت لایو “یان تیرسن”، این روزگار آنقدر صبر می کند تا آخرین پرهای خیال ما هم بریزد و چه بسا مجبور شویم برویم بال الکتریکی بخریم و بجایش نصب کنیم. آنوقت است که دیگر نه با یان تیرسن، بلکه با موزیک گی-پسند Trance شارژ می شود.
یا قرار است ایران را وقتی از چنگال دیکتاتوری و افیون مذهب نجات دهد که به مرض فراموشی دچار شده ام و در گوشه ای از دنیا در خانه سالمندان سکنی گزیده ام. وقتی که پیشینه تاریخی رنگ “سبز” را فراموش کرده ام و همه رنگها را بی رنگ می بینم.
***
انگار “میم” تجربه یکتای قهرمان “درخت گلابی” نیست. انگار زندگی پر است از تکرار تجربه های میم واره ما. هر یک از ما در زندگی میم های فراوانی داشته ایم که در برهه ای از زمان سقف آرزوها و معنی زندگیمان بوده اند. هر یک از ما میمی داشته ایم که وجودمان را خراش داده است. مثل قهرمان درخت گلابی، هر چه دست دراز کرده ایم، نتوانسته ایم آن را بچینیم. انگار میم ها محصول زمان و شرایط خاص خود هستند و سالها بعد اگر گذر زمان ما را دوباره در مقابل یکی میم سابق قرار دهد، رازآلودگی و جذابیت خود را از دست داده است و دیگر عطش ما را سیراب نمی کند. ما شعله زندگی خود را میم به میم روشن نگه می داریم و گاهی مثل قهرمان درخت گلابی از هیاهوی زندگی خسته می شویم، هوس می کنیم به کنار آن درخت قدیمی بخزیم و رد پای میم های زندگی خود را روی تنه آن جستجو کنیم.
نوشته شده در زندگی با طعم فلسفه, شخصی | 6 پاسخ »
اکتبر 4th, 2009
آدم باید بسیار خوشوقت باشد که بتواند روزها و شبهای آخر انتخابات را درک کند. آدم باید خیلی بدبخت باشد که وقتی بعد از 2 سال که به ایران برمی گردد، شاهد خشونت آمیزترین تظاهرات تاریخ کشورش پس از انقلاب باشد. آدم خیلی امیدوار می شود وقتی می بیند این دست پروردگان مکتب خمینی، همان ها که روزی اراده نمایندگان یک ملت را در زیر پای یک حکم حکومتی قربانی می کردند یا در برابر قتل عام زندانیان سیاسی سکوت می کردند، امروز جانانه برای احقاق حقوق مردم ایستادگی می کنند. آدم یخ می کند از دیدن قومی که در کوران تظاهرات سرنوشت پسر گمشده جومونگ برایشان از سرنوشت این همه جوان بی نشان این سرزمین مهمتر است. آدم می خواهد برود کف پای آن دختری را که از پشت به سرباز باتوم به دست لگد می زند، ببوسد. آدم نمی داند جواب سوپروایزرش را وقتی می پرسد: “فکر می کنی اعترضات به نتیجه برسد؟” چه بدهد، الا اینکه بگوید: “چیزی معلوم نیست. من در حال حاضر امیدوارترین ناامید دنیا هستم”
***
آدم چه حس کلاسیکی دارد وقتی در یک بلایند دِیت حاضر می شود. آدم خواه نا خواه در چه گاردی فرو می رود از این همه خلاء شناخت و اعتماد. آدم چه همه بازیچه حواس پنجگانه اش می شود وقتی هریک به دیگری تعارف می زند که “یو فرست پیلیز” و آخرش هم هر پنج تا می خواهند باهم شیرجه بزنند. آدم در نتیجه رفاه بصری در دهکده جهانی، چه همه اصول غواصی تحت پوشش نیمه-اسلامی را از یاد برده است که چشمانش در حین عملیات چریکی در آستانه فتح خطوط سینه ها دستگیر شده و به خیره شدن ابدی به بستنی شاتوت و مخلفاتش محکوم می شوند. آدم چه همه احساس آقایی می کند وقتی زمام رابطه را در دست دارد. از این همه تست تورنسل که به مرور زمان برای خود جمع کرده است و توانسته است طول مدت ریکاوری یک رابطه را به یک مسیر رفت و برگشت از اتوبان مدرس با دوز موزیک In the End لینکین پارک تقلیل دهد. آدم چه همه لال مونی می گیرد وقتی یک نفر قبل از پیاده شدن از ماشین از او می پرسد: “دیگه نمی بینمت؟”. آدم مجبور است اعتراف کند این روابط مذاکره ای هدفدار چه همه طعم گس آن عشق های وحشی سالهای دور را کم دارند. آدم ها چه همه زود تمام می شوند بدون کتابهای مشترک، لذتهای موسیقیایی مشترک، فیلمها و دیالوگهای محبوب مشترک، شعرهای خوانده و نخوانده مشترک، وبلاگهای مشترک، تنهایی های مشترک و عقده های مشترک.
***
آدم باید پدر و مادرش را روی تخت بیمارستان ببیند تا یادش بیاید هنوز چقدر نسبت به نزدیکانش نقطه ضعف دارد. آدم می خواهد به دوران کودکی برگردد و تصور کند پدربزرگش صدای سلامش را از پشت سنگ قبر می شنود. آدم چه همه باید پرهیزکاری کند اگر نصفه شب برسد ایران و مجبور شود تا صبح برای بیدار شدن دوقلوهای یک ساله خواهرش صبر کند.آدم باید در کنار یک راوی منصف حرفه ای بنشیند تا اخبار کنسرو شده دو سال اخیر، همانها که به مصلحت نیست اعضای دور-از-وطن خانواده از آنها مطلع شوند، را با ترتیب و لحن مناسبی بشنود: ن. سرطان حنجره داره، ولی فعلا با شیمی درمانی کنترل می شه…بابا بعد از مرگ بابابزرگ گواترش عود کرد…
***
آدم چه همه ایران-لازم می شود گاهی. چه همه لازم دارد که برود و تاوان غیبتش از آن مملکت را بدهد. سهم انباشته شده اش را بگیرد. هرچند فشرده، هرچند با عجله و ذیق وقت. که برود و تصفیه کند حسابهایش را، ادا کند بوسه ها و بغلها و نوازشها و لاسهایش را، مرور کند کتابخانه اش را، رویابافی کند بزرگراههای بی نظیرش را، عبادت کند رستورانهایش را، پرسه بزند خیابانهای شلوغ و بی انتهایش را، لعنت بفرستد دیکتاتورهای حقیرش را و مرهم بگذارد همه زخمهای انباشته شده اش را. زندگی چقدر خواستنی می شود وقتی آدم دوز لازم ایرانش را می گیرد.
نوشته شده در شخصی | 6 پاسخ »
جولای 5th, 2009
دموکراسی حتی اگر مدل توافقی مطلوب من و تو باشد، به رای همه وزن واحدی اختصاص می دهد، رای یک تحلیلگر سیاسی که عملکرد احمدی نژاد را از جنبه اقتصادی، فرهنگی، سیاست خارجه و بلاه بلاه نقد می کند به همان اندازه ارزش دارد که یک روستایی که می توان رای ش را با یک گونی سیب زمینی خرید. تقلب هم که می شود، اطلاع رسانی تنها به اندازه ابزار رسانه ای که اقلیت در اختیار دارد انجام می شود. و از بین متقاعدشدگان به تقلب، تنها درصدی که شجاعت حضور در خیابانها را دارند، چالش مستقیمی برای حکومت تلقی می شوند، در ادامه هم با توجه به قواعد ساده طبیعی و آماری که اکثریت از اقلیت بیشتر است (وات دِ هِل) و يک اسلحه به دست می تواند بر صدها آدم بی سلاح حکمرانی کند، می بینیم جنبش سبز بعد از مدتی از جوش و خروش اولیه می افتد؛ هر چند ممکن است در زیر پوست شهر به اشکال مختلف ادامه داشته باشد.
***
در یک بعدازظهر گرم از آخرین روزهای بهار، دختری بنام ندا که ازشور و شوق زندگی لبریز است، مجبور می شود ظرف چند دقیقه برای همیشه با زندگیش وداع کند. تصاویری که از آخرین لحظات زندگی ندا پخش شد، همه المان های لازم برای یک درام کامل را داشت، صرفنظر از مرثیه های رنگارنگ و محکومیت های جهانی. در روزهایی که همه دنیا در راستای رمزگشایی آخرین نگاه ندا و اینکه چه پیامی برای دنیا داشته اشت، سخن پرانی و شعرسرایی می کرد، یکی از گزارشهای منتشرشده از حاضرین کنار او به این موضوع اشاره کرد که ندا می گفته:”دارم می سوزم”. در واقع زندگی ندا، با تصوری که ما از زندگی داریم، بعد از آن خونریزی دلخراش از دهان و بینی به پایان رسیده است. شاید این واقعیت رگ غیرت مبارزین راه آزادی را که معمولا با اشعاری در ژانر “شهید، راهت ادامه دارد” مسلح هستند، به جوش آورد؛ ولی این فقط یک مصادره منفعت طلبانه یک زندگی به نفع اجتماع است. در حالیکه، ندا دیگر از نواختن هیچ سازی لذت نمی برد. ندا دیگر از لغزش دستان عاشقش روی تنش سرمست نمی شود. ندا طعم آزادی را در این مملکت هیچ گاه نخواهد چشید!
***
این نوشته به هیچ وجه از تمایلات ضدجنبش اینجانب حکایت نمی کند. شاید، فقط تلاشی است برای بیان تضاد تراژیک بین زندگی شخصی و حرکتهای اجتماعی. همان کانفلیکت طنزآلودی که در جمله “مرگ یک انسان تراژدی است. مرگ صدها هزار نفر فقط یک آمار است.” دنیا بر اساس قواعد طبیعی خشن و میانگین های تنبل اداره می شود و بغض ها و زخم ها و خون ها و سنگ ها و آروزها و جوش و خروش های من و تو باید، آرام آرام و مستمر، به تغییر شرایط منجر شود.کاش!
نوشته شده در سیاست | ۱ پاسخ »
ژوئن 11th, 2009
آنچه که من این روزها در تهران شاهدش هستم، چیزی بیش از یک کمپین انتخاباتی است. نه از نقطه نظر نمود احساسات فروخورده که انگار همیشه مترصد فرصتی برای خیابانی شدن هستند، بلکه از نظر امید به تغییر و درگیرشدن طیف وسیعی از مردم در آن.
چنین فضایی با انتظار من از شرایط فعلی ایران تفاوت آشکاری داشت. چرا که رسانه ها و شنیده ها همه از بی تفاوتی سیاسی مردم نسبت به شرایط موجود حکایت داشتند. برای من که هم از فضای سیاسی-اجتماعی ایران اندکی فاصله گرفته ام و تب سیاسی سابق هم بدلیل شخصی بودن تجربه های زندگی در سالهای اخیر حسابی فروکش کرده، شب اول مصادف بود با رفتن به خیابان به عنوان یک ناظر سیب زمینی و حتی باید بگویم نوعی بدبینی نسبت به هیجانات کور خیابانی، ولی باید اعتراف کنم که فضا در همان شب اول مرا تحت تاثیر قرار داد.
چیزی که من می دیدم فراتر بود از فرصتی برای تخلیه شور و شوق جوانی در قالب لاس زدن با جنس مخالف و تخلیه قرهای انباشته شده. شعارها و ذوق وشوقی که در خیابانها می دیدی نمایانگر امید و تلاش طیف وسیعی از مردم بود برای پایان یافتن چهار سال تجلی تندروی مذهبی، توهم خودبزرگ بینی، دنیاستیزی، عقده گشنگی و پابرهنگی، خرافه پرستی، دریدگی، بی نظمی و بی قانونی و نکبت!
حالا نه اینکه هیچ یک از سه کاندیدای دیگر به ایده آلهای نسل جوان باوری داشته باشند و یا حتی توانایی برآورده کردن آنها را داشته باشند؛
و نه اینکه کسی انتظار داشته باشد در زیر سایه این نظام دولتی چنان متمدن به قدرت برسد که باور داشته باشد عقاید مذهبی مردم جامعه به همان اندازه شخصی است که رنگ شورت آنها؛
و نه اینکه خاطرات تلخ دولت و مجلس اصلاحات را فراموش کرده باشم؛
و نه اینکه ندانم که هنوز هم ارزش، میزان و فصل الخطاب در این مملکت نظریات و جملات بی سر و ته بنیانگذار انقلاب است؛
بلکه فقط به خاطر نفی احمدی نژاد، به خاطر باور به مشکلات تحقق دموکراسی واقعی در این مملکت و برای آینده این مملکت که بهتر است آجر به آجر بنا شود تا اینکه یکباره ویران شود، و به این دلیل که ما احتیاج به افرادی داریم که قدرت چانه زنی با سران تندروی نظام را به نفع مطالبات حداکثر مردم داشته باشند و به این دلیل که میرحسین موسوی را در شرایط حاضر نقطه تعادل بهتری در این نظام می دانم، فردا به او رای می دهم. همانطور که چهار سال پیش از رفسنجانی در برابر احمدی نژاد حمایت کردم.
نوشته شده در سیاست | 4 پاسخ »