July 26th, 2008
اکنون که چشمانت بر روی این سطرها می لغزند، من از قفس خاکی تن رسته ام و دارم به روح عزرائیل لعنت می فرستم که نه تنها رخصتی برای وداع با تو به من نداد، بلکه نگذاشت تعداد سنگهای موجود در آخرین اثر هنری ات، عدس پلو، که آن را در نهایت سخاوت به من تقدیم کرده بودی را بشمارم.
فکر می کنم حضور ملکوتی ات در همه لحظه هایم جاری و ساری بود و هیچگاه به تو خیانت نکردم. به گیسوان مریم مقدس قسم که مواردی از جمله لاس زدن های سطحی با دوستانت را تنها جهت اشاعه فرهنگ برادری و مهرورزی در این دنیای تهی از عاطفه مرتکب شدم. آن باری هم که من و خواهرت را در حین تبادل عاطفه و محبت خانوادگی غافلگیر کردی، بیش از هر چیز حاصل سوء تفاهم بود. من به دنبال بویی آشنا وارد اتاق شدم و با دیدن او گفتم : “آه، تو بوی یارم را می دهی” و او هم در پاسخ گفت : “تازه کجاشو دیدی!” نمی خواهم بیش از این کامت را تلخ کنم به خصوص در این شرایط بحرانی که بیش از پیش به دعای خیر و مغفرت تو احتیاج دارم. امیدوارم که ادامه ماجرا را بتوانی به زودی از وصیت نامه خواهرت دنبال کنی!
ای زمین، ای آسمان، ای ابر، ای ببر، ای زینب جگرسوخته، ای کودک فلسطینی 13 ساله، اینک بگریید بر مصیبت مردی که باید ناموسش را در بین این گرگان بگذارد و به صحرای عدم برود! عزیزم، وصیت من به تو این است که با هر عمله ای خواستی ازدواج کنی، با این استاد کچل پاچه خوارت که می گفت روح ظریفت دارد در یک رشته فنی پژمرده می شود، ازدواج نکن. بدان و آگاه باش که رهنمودهای این اساتید با خطابه ای آتشین در باب اهمیت کشف استعداد واقعی و مضرات دیسیپلین آکادمیا در حیات هنری نابغه هایی چون وودی آلن شروع می شود و به ضرورت نزدیکی فیزیکی استاد و دانشجو برای انتقال مفاهیم پیچیده و چندبعدی ختم می گردد.
“لاکن اینگونه نباشد که ما ارتحال کنیم و شما عشق و حال”. البته من نیک می دانم که بی حضور من زندگی آن دنیا برایت نفرین ابدی خواهد بود، ولیکن ابراز این احساس در ملاء عام موجبات شادی روح ما را فراهم می کند. لذا از تو تقاضا دارم تا در مراسم تشییع پیکر مطهر من مناسک گیس کشی، خاک بر سر ریزی و کوبیدن سر بر سنگ قبر را با خلوص هر چه تمامتر انجام دهی. احتیاط واجب آنست که این مناسک تا چهل روز پس از ارتحال ما دنبال شود.
استایل، استایل، استایل. تو را به شدت و حدت توصیه می کنم به حفظ استایل و فشن اورژینال خودت. من به شما اطمینان می دهم که استایل و فشن فعلی تان از فرق سر تا ناخن پا، مهر استاندارد ایزو-یونیک ما را در پای خود دارد. تا اطلاع ثانوی رنگ خرمایی موهایت را حفظ کن و به هنگام مشرف شدن به مزار من، آن کت تِرنج قهوه ایت را بر تن کن و ربان مشکی ات را به موهایت ببند و خودت را با ادکلن مادامویزل عطرآگین کن، چه بسا که ما نیز مشک فشان و با سلام و درود و کمپلیمنت از لحد برخاسته و ماچی مبسوط از شما ستاندیم.
در پایان تو را از از چاقی، افسردگی و تماس با مگس ها و آدمهای شاعرپیشه بر حذر می دارم و به لبخند، حرکات موزون و توسل به شوالیه موسیقی زمان محسن نامجو (ناز-باد-نفسه) توصیه می کنم. کلاس رقص، طالع بینی و کاراته ات را هیچگاه ترک نکن که به گواهی اساطیر، زن معجونی است از طنازی، راز و نونچاکو!
آدرس ایمیل جدیدم را برایت می فرستم. در اسرع وقت با خدا و حوریان سکسی بهشتی یک عکس دلبرانه می گیرم و برایت می فرستم. لطفا عکس های جدیدم را در فیس بوک آپلود کن تا دوستان مومن مان را از شوق ایمان لبریز کند و دوستان کافرمان را برای پیوستن به ما تشویق نماید. جیگر شما به عاریت نزد ما محفوظ می ماند تا زمانی که در کنار حوض کوثر به آغوش ما بازگردی. آمین!
این وصیت نامه با قلبی ناآرام و روحی لرزان به قلم مبارک حضرتمان مرقوم گشته و با خون و خونابه امضا شد.
Posted in شخصی, طنز | 1 Comment »
July 21st, 2008
در زندگانی روزهایی را مقرر کرده اند که به همه خوانندگان موردعلاقه ات (بله حتی شما خانم مک کنیت) فرمان خموش باش داده و تنها به John Williams و Preisner و Yann Tiersen اجازه تردد بدهی.
***
“امروز، هنر makeup هنر زنان برگزیده خداست.”
از فرمایشات گوهربار مقام معظم رهبری در بازدید از fashion show خواهران بسیجی سراسر خلقت
***
حالا با این قضیه که clearanceت انقدر طول می کشه که در عمل کنفرانس تموم می شه و برنامه جامع سفر علمی-فرهنگی-تفریحی که با همدستی رفقا طراحی شده به باد فنا می ره، می شه یه جور کنار اومد. ولی اینکه تا چند روز همین طور از Travelocity ایمیل دریافت می کنی با این عنوان که “Tell us about your trip. How was Chicago?!” دیگه واقعا رو اعصابه. کلی تقوی پیشه کردم اگه تا الان یه ایمیل نزدم به کنسولگری و روح و روان شیطان بزرگ رو مورد عنایت قرار ندادم.
***
شنیدم که با اون پاهای ناتوانت خورده بودی زمین و دیگه تقریبا نمی تونستی از جات بلند شی و یه روز صبح از خواب بیدار شدی و صبحونه ت رو خوردی و سرت رو آروم گذاشتی رو زمین و تو خیال خودت دیدی که رو پاهات ایستادی و رفتی سرکارت و این رویا اونقدر شیرین بوده که دیگه به تمنای هیچ صدا و اشکی از خواب بیدار نشدی. و بعد تو مراسمت یه نامه از طرف من خونده شده که به بزرگترها تسلیت می گم و از شما خداحافظی می کنم در حالیکه تا ده روز حتی روحم هم از چیزی خبر نداشت. اون خداحافظی که ساختگی بود، ولی خداحافظی راستکی من برسد به حضور شما: خداحافظ ای پیرمرد کم حرف و لجباز، خداحافظ ای کوه سرتاپا غرور من، خداحافظ ای طرفدار خانوم گوگوش (اصلا ای والله به سلیقه شما!)، خداحافظ بهترین باباحاجی دنیا، خداحافظ آقای پدربزرگ.
***
تو Match Point پسره از پشت یه جور آرومی صدا می زنه Nola و وقتی Nola برمی گرده به طرف صدا، انتظار داری که دوربین بره رو صورت پسره تا ببینی اون عطش همیشگی تو چهره ش جاش رو به چی داده، انتظار داری که دنیا از حرکت بایسته و ببینه چطور می شه به آدمی که هنوز دوستش داری شلیک کنی، ولی فقط صدای شلیک میاد و بعد دیگه هیچی. (جدا از این حرکت غیرورزشی، پسره گِی حتی مراعات این رو هم نمی کنه که با خانم Scarlet Johansson فرست لیدی ما در هالیوود طرفه!)
بهتره از شوک بیرون اومد و این حقیقت نچسب را به خاطر سپرد : “شانس همیشه حضور داره، ولی آدمها به اندازه ای قوی و موفق هستند که بتونند مهمترین منافع خودشون رو در هر زمان تشخیص بدند و بقیه چیزها رو در زیر پاش قربانی کنند.”
***
ضمن تشکر از اداره بیمه عشق ورزی روی میدان مین، سازمان حفاظت از جانداران در حال انقراض، انجمن نارساییهای قلبی و عاطفی، عالیجناب آلفردو آپاراتچی سینما پارادیزو، خانواده رقیق القلب دکتر ارنست و بقیه مهربونا، پیغام های هشدارآمیز شما دریافت شد. در نهایت شرمساری باید عرض شود که وقتی که پای “او” در میان است، ما بی مهابا All-in می کنیم. فرقی نمی کند که مشغول بازی پوکر باشیم یا زندگی.
Posted in روزمرگی | 2 Comments »
June 30th, 2008


سفر به ونکوور واسم مثل یک تکلیف شرعی شده بود که به حول و قوه الهی بالاخره بعد از سه سال تونستم اون رو ادا کنم! اون همکلاسیهای بیعاری که از شدت نبود امکانات با کوکتل پنیرهای “سگ پز” روزگار می گذروندند و بزرگترین خلاف سیاسی شون شرکت در تریبون آزاد نوباوگان دوم خردادی بود و مهمترین تفریحشون دراز کشیدن نیمروزی روی چمن های روبروی دانشکده کامپیوتر بود و بزرگترین شیطنشون finger گرفتن از دختر موردعلاقه شون یا چت کردن با یه آی دی ناشناس از روی اون ترمینالهای VAX مادرمرده بود، شاید در اون زمان حتی توی خواب هم تصور نمی کردند بعد از این همه مدت دوباره و فرسنگها دورتر توی یه گوشه دنیا دور هم جمع بشند. می شد خیال کرد که از یه خواب صبوحی بلند شدی و می بینی که به یه جغرافیا و دوره تاریخی جدید پرتاب شدی. اون هم برای هم ورودیهای ما که رفتن به Abroad واسه ادامه تحصیل در بهترین حالت کسب یک تجربه جدید و عمدتا همراه شدن با یه موج بود تا یک برنامه از پیش فکر شده برای فرار از آینده نامعلوم آن مملکت (شبیه به چیزی که در بین نسل جدید مد شده). با وجودیکه هیچ کس از انتخابی که کرده بود پشیمان نبود، داشتیم فکر می کردیم مگر ما چه انتظاری از زندگی داشتیم و یا این مملکت چه به ما عطا کرده که در مملکت خودمان دست نیافتنی می نمود که کم کم حس کردیم به وادی سوالهای بدیهی وارد شدیم که از قضا جوابهای بدیهی دارند و تنها راه فرار از افسردگی حاصله فکر کردن به آینده است و اینکه چه کنیم تا همدیگر را بیشتر ببینیم!
ونکوور رو نه فقط به خاطر اینکه بعضی از بهترین دوستای دوران دانشگاهم اونجا هستند، بلکه بخاطر تنوع نژادی جمعیتش، زنده بودن شهر و خیابونها و طبیعت بی نظیرش دوست داشتم. در پایان لازم می دونم از آب و هوا و ابرهای مهمان نواز آسمان ونکوور که در طول این چند روز تقوی پیشه نمودند، صمیمانه تشکر کرده و بر خالق همه چشمهای خرمایی رنگ دنیا سلام و درود بفرستم!
Posted in شخصی | 1 Comment »
May 19th, 2008
دیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست. قطعا اتفاقی افتاده است، جهشی، استحاله ای، دگردیسی ای، انقلاب مخملینی، چیزی شده است. وقتی که از فراخوانهای من برای شرکت شخصیت های خودساخته تحت فرمان اینجانب در هر داستان جدیدی با سردی استقبال می شود، باید پذیرفت که توطئه ای رخ داده است.
ژنرال دریادل که به تازگی به بادی بیلدینگ ایمان آورده است، می گوید حاضر نیست دوباره تن به یک مثلث عشقی بسپارد که در آن باید بار یک رابطه عاشقانه را به تنهایی به دوش بکشد تا در انتهای فیلم با چند دیالوگ پوشالی و نوایی تراژیک در مسلخ عشقی بی ثمر قربانی شود و نگاه سردش تا ابد به مدفن رویاهایش خیره بماند. او می گوید از نگاه کردن به ماهیچه های برآمده اش در آینه بیشتر احساس غرور می کند تا آفریدن حماسه در یک میدان عاشقانه.
پرنسس اسکارلت اوهارا می گوید از نقشهای تکراری و نامتعادل عروسک های متحرک توخالی یا آدمهای بیروح و پریشان چهره ای که استقلال فکری به قیمت افسردگی به آنها اعطا می شود و سرنوشتی بهتر از خودکشی در پایان داستان ندارند، خسته شده است. او می گوید از نگاه کردن به سینه های برآمده و ایستاده اش در آینه بیشتر احساس طنازی می کند تا مخاطب عاشقانه های تئاتری شدن.
سر آرتور بریوهارت می گوید ریسک سناریوی پیشنهادی که از قضا انتهای آن هنوز نوشته نشده، زیاد است. او فرمول جدیدی برای محاسبه میزان ریسک بر اساس ضریب نفوذ اکسید مهرورزی در الماس ، وقت شناسی غدد هورمونی و سرعت تخمیر احساسات دارد و می گوید با توجه به محدودیت های بیمه درمانی جدیدش حاضر نیست نقشی پرخطرتر از خوابیدن با فاحشه ها در یک داستان را بپذیرد.
سردار ایده آلوف به محض اینکه سناریو را می بیند و چشمش به کلماتی همچون “آرمان”، “اسلحه”، “اصلاح”، “مبارزه” و “اخلاق” می افتد، با لبخندی کشدار از آن استقبال می کند و می گوید جدی ترین نقشی که حاضر است در این ژانر ایفا کند نقش پیرمرد کاندوم فروش در داستان “مُسیو خمینی و گل های عترت و طهارت” است.
آری عزیزم، اینها همه گواهی می دهند که شرایط عوض شده است. پس وقتی به تو می گویم “دل همان دل بود، اما مست و بی پروا نبود” لطفا تیک ایت ایزی. یا وقتی از ادبیات فولکور مایه می گذارم و به تو می گویم “یه دونه ای، واسه نمونه ای، تو گلِ گلخونه ای” درک کن که حتی همین گلواژه ها با عرق جبین و سعی مبسوط سروده شده است. پس لطفا یکی از همان ژست های خود-پرنسس-بینی ات را در مقابل من اکران کن تا خیال کنم آخرین شاهزاده زنده روزگاران را پس از یک نبرد صلیبی با همه قابیلیان زمان تصاحب کرده ام. لازم نیست در این شرایط اعتراف کنی که دستور پخت قرمه سبزی را در قصرت جا گذاشته ای چون ممکن است با تبر به قطعات میکروسکوپی تکثیر شوی. آری عزیزم، دیگر این روزها کسی حاضر نیست مفت و مجانی زندگیش را در این داستانها قمار کند. حالا من ببینم می توانم این آدمکهای خائن منقرض شده را در موزه تاریخ طبیعی نیویورک به حراج بگذارم و با پولش برای تعطیلات برویم گرند کنیون. شاید دلمان باز شود و تا مدتها نه به داستان احتیاج داشته باشیم و نه به قرمه سبزی!
Posted in زندگی با طعم فلسفه | 3 Comments »
May 12th, 2008
Le géant de papier
Didier Barbelivien
MB 2
مثل عقب نشینی مذبوحانه من می مونه از نبرد با زندگی به سنگر تنهایی. مثل اینکه اون پشت خط یه نفر هست که به محض اینکه چشمش به چشمم می افته، می فهمه چمه. رگ خوابم تو دستشه، می دونه کی باید بیاد جلو اون زخم رو قرچی تو دستش فشار بده و چرکش که بیرون رفت، صداش رو پس بندازه بگه : “همین بود قهرمان پوشالی؟!” می دونه کی می تونه جدی بحث کنه و اصل موضوع و همه حواشی رو با چند تا سوال ببره زیر رادیکال. می دونه گاهی اوقات باید دروغ های شیرین و سودمند بگه. گاهی هم که می بینه علائم حیاتیم در منطقه خیلی بحرانی بسر می برند، برمی گرده می گه : “سیگار ممنوعه عزیزم. رو تخت دراز بکش واست یه آهنگ می زارم”
Posted in موزیک | No Comments »
May 12th, 2008

داستان فیلم در اواخرحکومت کمونیستی آلنده در شیلی حادث می شود و بخشی از زندگی دو پسربچه از دو طبقه مرفه و فقیر را در مواجهه با شکاف عمیق طبقاتی جامعه آن روز شیلی در آستانه کودتای نظامی اگوستو پینوشه روایت می کند. گونزالو، دانش آموز مرفه عاجز از درک تفاوتهای ناخواسته ای که از طرف جامعه به آنها تحمیل می شود، سعی می کند با پدرو ماچوکا، همکلاسی اش که از خاستگاه اجتماعی پستی برخوردار است و در مدرسه مرفهین مثل نجاست با او برخورد می شود، رابطه ای دوستانه برقرار کند و در این میان تعلق خاطری به سیلوانا، دختری در همسایگی خانه پدرو، احساس می کند.
دوستی آنها همزمان است با آخرین نفس های کمونیسم در شیلی که از عملی ساختن وعده های رنگین عدالت و برابری ناتوان است و کشور را وارد بحران اقتصادی عمیقی کرده است. مثل همیشه جنبه های بنیادی زندگی مانند اقتصاد و جنسیت بهترین آزمایش برای ارزیابی رویکرد مکاتبی است که در ظاهر شعارهای پرطمطراقی به لب دارند. از قضا این بحران اقتصادی به کمونیسم می فهماند که در این شرایط نه می تواند روی طبقات فرومایه اجتماع به عنوان حامیان کلاسیک خود حساب کند (صحنه فروختن همزمان پرچم ها به طرفداران و مخالفان کمونیست ها در تظاهرات از طرف خانواده ماچوکا یکی از بهترین صحنه های فیلم است) و نه باید مقاومت بالانشین ها برای حفظ منافعشان را دست کم بگیرد. گونزالو ممکن است با پدور روی یک نیمکت بنشیند، یا پدرو را به پارتی خانوادگی خودشان ببرد و او را با مظاهری از تمدن آشنا کند و یا حتی عطش نارسش به سیلوانا را با بوسه ای به او ابراز کند، اما پتک سربازان منادی کودتا او را از رویای بچگانه اش بیدار می کند. “به کفشهایم نگاه کن”. او از هیچ تلاشی برای اثبات عدم تعلقش به طبقه فقیرنشین ها و فرار از دست سربازانی که برای جدا کردن حامیان کمونیست ها آمده اند، دریغ نمی کند.
فیلم روایت خیلی روان و پایان بسیار تاثیرگذاری دارد. تاجایی که تا چند دقیقه پس از پایان فیلم نفسهای رفقا در سینه حبس مانده بود و فقط توانستیم کلاهمان را به نشانه تعظیم از سر برداریم.
نتیجه اخلاقی : در زندگانی فیلم هایی هستند که خاصیت مستی-پرانی بالایی از مغزهای نیمه سیال دارند، ولی چه بسا ارزشش را دارند که الکل ضایع شده را حلالشان کرد.
Posted in کتاب و فیلم | 1 Comment »
May 7th, 2008
اون تغییر چهره ت با تقریب خوبی شبیه به چیزی بود که روی کاغذ نوشته می شد “لبخند” و روی لبهای من تلفظ می شد “نفَس” و تعبیر من از اون یه هنر ناب بود، هماغوشی سیال شیطنت و معصومیت، و بلکه یه تصویر کامل و بی نقص از زندگی، اِلا اینکه من مخاطبش نبودم. این رو بگذار در کنار حرفهای ما که هیچ راهی برای فرار از روزمرگی هامون پیدا نمی کنند و بعد هر دو رو بگذار در کنار اون علامت های خطر نامرئی که از دریچه چشمات آویزون شده و انگاری خیلی ریلکس داره با من اتمام حجت می کنه که در مقابل انتهای راه هیچ تضمینی نمی ده و بعد همه رو بگذار در کنار تبحرت در انتقال حقایق تلخ تر از زهرمار به طرف مقابلت در کمترین زمان و (ظاهرا) بدون درد و خونریزی، و بعد انتظار داری که من این صحنه ها رو کنار هم بگذارم و با چشم غیرمسلح بهشون نگاه کنم و تازه از غصه دق نکنم! هرگز، ای دژ تسخیر ناپذیر من، ای کعبه آمال من، در زندگی آینده ام همچون “غول غارنشین” بر تو نازل شده و تو را فتح خواهم کرد. تا آن زمان وظیفه محافظت از تو را از شر سپاهیان ابرهه به کلاغهای مقرب بارگاهم می سپارم.
**********
واقعا فکر کرده ای هنوز مثل قبل ها از ناتمام مردن یا نفله شدن می ترسم؟ یا مثلا فکر کرده ای ریزعلی وار مردن در راه نجات جان مردم سرزمینم خیلی برایم باعزت تر از مردن در رختخواب به مرض اسهال است؟ نه، واقعا فکر کرده ای هنوز دوره آن خوابهای شیرین آرمانگرایانه است که در آن چگونه مردن می تواند به زندگی آدمها اصالت ببخشد؟ زهی خیال باطل! در نظر من همه مرگها برابرند، ولی خوب تا مدتها توهم ناکانه تصور می کردم بعضی از مرگها از بعضی دیگه برابرترند که در چند مورد سعی کردم اون رو به سمع و نظر دنیا برسونم، یکیش وقتی بوده که به تو گفتم “تو دریای من بودی آغوش وا کن……..که می خواهد این قوی تنها بمیرد” و دیگری وقتی بود که تو سرت رو گذاشتی روی سینه م و من گفتم: “زندگی می تونه بعد از اینکه تو اینجا خوابت برد، به پایان برسه و من هیچ اعتراضی نسبت به این موضوع ندارم.” و تو زرتی برگشتی گفتی : “وای خفه شی الهی، سریال شروع شد بیدارم کنی ها” و من فکر کنم واقعا خفه شدم چرا که بعد از اون دیگه زبونم به هیچ شعری باز نشد!
**********
یا فکر کردی مثلا در مونولوگ پایانی من با زندگی، می شه ردپایی از حسرت عشقهای ناتمام یا دنیایی که می تونست انسانی تر باشه یا انسانی که می تونست انقدر واهی نباشه، سراغ گرفت. نه عزیزم، من در جدی ترین حالت زندگی رو مثل یه طفل شوخ چشمِ حرام زاده خطاب قرار خواهم داد: “ای زندگی، می دونم که بدون من هیچی کم نخواهی داشت. در واقع من هم من بدون تو دیگه مجبور نیستم هیچ نوع داروی ضدخارشی مصرف کنم . بهونه واسه متنفر بودن از تو زیاده، ولی باید اقرار کنم که در مجموع دوستت داشتم بخاطر موزیک های محشری که ازشون مست شدم و خیالبافی هایی که با اون سعی کردم عقب ماندگی های تو رو جبران کنم و دخترکانی که بهشون عاشق شدم و هر کدوم در برهه ای معنی زندگیم شدند و جای “سبکی تحمل ناپذیر” تو رو پر کردند و تو هم باید منو دوست داشته باشی، چون در مجموع سعی کردم تو رو همون گهی که هستی، بپذیرم و باهات کنار بیام. امیدوارم بار دیگه که ملاقاتت می کنم، پدر مادر و کس و کارت را پیدا کرده باشی و یه خورده دقیقتر بدونی که می خوای چه گهی بخوری.”
**********
تو می خندی و من دوستت دارم. اگر بیشتر بخندی، دوست تر دارمت. بیشتر از دیروز، فردا و همیشه. تو که جای خود داری. من حتی به اندازه راهی که از آدمک تراژدی پرست وجودم به سمت پیام آور شادی ذهنم هجرت کرده ام، به خودم عشق می ورزم. تراژدی سرایی از زندگی هنر نیست. زندگی به خودی خود، وقتی با چشم غیر مسلح به اون نگاه می کنی، یک تراژدی کامله. یک نقطه تصادفی از کره جغرافیا و یک برهه تصادفی تر از تاریخ رو نشانه بگیر و خیلی بعیده که زندگی قصه تلخی از پلشتی هستی انسانها واست نداشته باشه. در این بین، طنز قطعا یک خلاقیت دردانه آدمیزاد در مواجهه با حقیقت زندگی خودش هست که برخلاف تصور نه چشم بستن بر حقیقت، بلکه هضم کردن آن و رویاندن شادی و شوق زندگی بر ورای آن حقیقت است. طنز همون گوهری هستش که وودی آلن را از خیلی از کارگردان های بورینگ عالم سینما متمایز می کنه و خواندن مصاحبه هاش را به یکی از شیرین ترین کارها در زندگانی مبدل می کنه. حالا می دونی چرا من با چشم غیر مسلح برای مدت طولانی به زندگی خیره نمی شم. صحنه های زندگی پتانسیل فراوانی برای تبدیل شدن به تراژدی و زایل نمودن شوق زیستن دارند و در این صورت دیگر نه کاری از لبخند تو ساخته ست و نه از وودی آلن.
Posted in زندگی با طعم فلسفه | 1 Comment »
April 12th, 2008
مارچ 2008، مرز کانادا و کشور دوست، برادر و همسایه “شیطان بزرگ”
مرز جایی است که جامعه مدنی و حیات وحش با همدیگر به تفاهمی دوست داشتنی می رسند … هپی برزدی … شما امروز از یک دانشجوی بدبخت اینترنشنال به یک شهروند ابدی، ملقب به پی. آر. ارتقاء یافتید … اینجانب ضمن تجدید میثاق با آرمانهای والای ملکه الیزابت، سوگند یاد می کنم که تا آخرین سلول خاکستری مغزم را در جهت توسعه الگوریتم های داده کاوی و کودزایی ، حفاظت از حریم اطلاعاتی این مرز و بوم از شر ویروسهای اینترنتی و ایادی استکباری شان و اتوماسیون پروسه بیل زدن باغچه سوپروایزر خود در طبق اخلاص بگذارم.
ژوئن 2002، دبی، برج تجارت جهانی
مدارکتان تکمیل است؟ آماده باشید تا برای همه حرفهایتان سندهای قانع کننده ارائه دهید، حتی جنسیتتان … خونسرد باشید … کتف بسته صف ببندید … از این نقطه به بعد هیچ چیز را نمی توانید با خود حمل کنید، حتی باد شکم … شما به کشورتان برمی گردید؟ … آقا عمه مان خواب دیده ما پی اچ دی می گیریم میاییم خادم مرقد امام خمینی میشیم … انفورچنتلی آی کن نات گیو یو دت شیت… بای بای … غصه نخور مادر، پسرم امروز بعد از شش بار ویزا گرفت … بچه ها زندگی ادامه داره … با یا بدون آمریکا… منو یه نفر ببره هتل لطفا.
نه سرد نه گرم، نیمکتی از آن خودمان
می دونستم ویزا می گیری … ولی خودت می دونی چقدر شانسیه …. برنده ها رو می شه از قیافشون حدس زد. تو همیشه می بری … من متاسفم، ولی فکر کنم کم کم باید … آره، ولی احمقیم اگه فکر کنیم نتیجه اون مصاحبه 5 دقیقه ای ما رو از هم جدا کرد … دوباره اقدام کن … فکر نمی کنم، تو هم برو عمل کن اون خال فتنه رو از صورت نحست بردار … تو حالت خوب نیست … من همه یادگاری ها رو نابود می کنم، تو همه رو ببخش به بنیاد حفظ آثار و ارزشهای عشق ورزی با چراغ خاموش … حاضرم این 5 سال رو کلاغ پر دنده عقب بگیرم، اما فرودگاه نیام … جدی نگیر، من الان سگم، تو بطور ارژینالی زیبایی …. تو برو سفر سلامت
آخرالزمان، جهنم
به واقعیت نزدیک می شوید … رویاهای خود را فوت کنید … شما به جرم انکار مسلمات به مدت دو سال به هماغوشی بی وقفه با واقعیت محکوم می شوید … تو اون ساک فقط کتابه و یه دونه mp3-player … اخوی، اینجا پادگانه نه کافی شاپ … “نصر من الله و فتح قریب، ول کن بابا حال نداریم راه بریم” … می دونی زندگی بعد از 2 ساعت نشستن پای خاطرات یک اسیر هفت ساله چه طعمی پیدا می کنه؟ … غروب فرصتیه تا حمید نگران پدر پیرش بشه، بابک تعداد روزهای باقیمانده رو از زبون نامزدش بشنوه تا باور کنه و من دنبال خودم بگردم … قوی شدن به قیمت افسردگی … بعد از تو خدا هم محو شد، ولی باور کن تنها شباهتتون به هم این بود که بیش از حد بزرگ شده بودید.
قرنها بعد، فرسنگها دورتر
از گرفتن کارت پایان خدمت تا تاریخ پرواز هفت روزی فاصله هست تا فکر کنم آزادم … آقای دکتر مهربان، ممنون بابت همه چیز … خانم ت.، شما بختت باز می شه عزیزم. تو این لحظات آخر اینطوری به من نیگاه نکن. من خودم میرم با برد پیت اینا صحبت می کنم اونور … پیرمرد، من نسبت به این کتاب آلرژی دارم، ولی اگه شما رو آروم می کنه حاضرم برم از زیرش رد شم … واسه فیلمها چند تا هارد میخوام؟ … فعلا فقط “سالهای سگی” و “به سوی فانوس دریایی” و “هم نام” و دو تا شماره آخر “هفت”… بقیه انشاا… با کاروانهای عاشورای 1 و 2 و اینا به ما در کربلا ملحق می شند … آیدین و سورملینا و لنی و فرانی و زوئی و جناب هولدن کالفیلد و … شما با من میایید به عنوان VIP … کمربندهای خود را … آه ای شهر خاطره های من، ای روسپی دلربای من، چه همه زیبا شده ای در شب … ولی من الان فقط خوابم می آید…
سپتامبر 2005، سرزمین مقدس کانادا
ما هیجان را در همه صیغه ها صرف می کنیم … ما با زبان یک روزه خود شکسپیروار به ادبیات انگلیسی خدمت می کنیم … ما آزادی را حریصانه از هر انحنا و دریچه ای استنشاق می کنیم و به شکرانه آن بارگاه ملکوتی ذهنمان را الکل افشانی می کنیم … ما از فرودگاه به قصرمان در کمپس اسکورت می شویم … ما هنوز محو نمودهای آزادی و کلاس شهروندی هستیم … ما در پشت چراغ قرمز توقف می کنیم … جوانی رعنا از تبار عیسی در حال عبور از خط عابر پیاده است … او در یک حرکت انقلابی در مقابل ما توقف می کند، پشتش را به ما می کند، شلوارش را تا زانو پایین می کشد و با دست ما را به اعماق پر رمزوراز وجودش رهنمون می شود … دوستانش در آن طرف روی خیابان ولو می شوند… آقای راننده در حالی که لبخندی حکیمانه به لب دارد می گوید : وات اِ نایس اَس … ما هنوز مبهوت این سورپریز مهرورزانه و کلاس شهروندی هستیم … لطفا توی ذوقتان نخورد، شنبه شب است و شهر الکلی است … انتظار چنین استقبال باشکوهی رو نداشتیم … بچه ها متشکریم!
خیلی دور، خیلی نزدیک
یه دل می گه بمون، بمون … یه دلم می گه نه پس برو بمیر … من بزودی سالهای آینده عمرم را در نهایت ایثار پیش فروش کرده و خانه ای از آن خود خواهم داشت … من به گفتگوی تمدنها با چاینیزهای گیج و راستگو، فرانسوی های باسن فراخ و زیبا، هندوهای کِنِس و مهربان و پاکستانی های کثیف و ایرانی دوست ادامه خواهم داد … من به اظهارنظر درباره آب و هوا و زمین پاک که عمیق ترین تفاهم ممکنه با یک شهروند در این حوالی است، قانع خواهم بود … من شرق و هفت را به موزه خاطراتم خواهم سپرد و با سی بی سی و میل اند گلوبال و نیویورک تایمز گذران زندگی خواهم نمود … می دانی که، من با کتاب و فیلم و موزیک روئین تن شده ام و در اعماق اقیانوس آرام هم تنها نخواهم بود … شاید هم چارلی چاپلین وار نامه ای خطاب به نسل فردا نوشتم و به آنها گفتم اگر می توانید فارغ از هیاهوی شهر در مقابل چشمان همه معشوقتان رو ببوسید یا اینکه خدا را در پای او قربانی کنید یا خشتک نخست وزیرتان را بخاطر یک اشتباه در آسمان پرچم کنید، بیاد آورید که رسیدن به این آزادیهای کوچک و بدیهی به قیمت بهترین سالهای جوانی نسل ما تمام شد.
Posted in شخصی | 3 Comments »
March 30th, 2008
در آغاز هیچ نبود، حتی کلمه هم نبود. خورشید در آسمان می تابید و آسمان بر زمین می بارید و علف بر زمین سبز می شد و بره ها علف ها را می چریدند و گرگها بره ها را می دریدند و انسان آموخته بود که به همه طبیعت عشق بورزد و بعد به همه چیز خنجر بزند و مرگ در انتها همه را می بلعید.
و خدا که به تازگی از جنون خلقت رها شده بود، بر تخت کبریایی اش با فرشتگان برگزیده بارگاهش قمار می کرد و لحظه ای از پدیدار شدن آس خاج در دستانش ذوق زده می شد و لحظه ای دیگر از دیدن صحنه ای از حیات وحش قهقهه می زد و در چند لحظه بعد بی ثمرشدن آسش را با لعنت فرستادن به ابلیس تلافی می کرد.
امروز سالها بدنبال فردا دویده بود تا خوشبختی را در آن ملاقات کند و فردا سالها بود که داشت خاطرات خود را ورق می زد تا به یاد آورد خوشبختی را در کدام دیروز ملاقات کرده و از روی آن با عجله و ناکام گذشته است.
زندگی با همه رژها و خط چشم ها و تاپ ها و طنازی ها در برابر ما روسپیگری کرده بود و دیگر شاخکهایش برایمان از دور پیدا بود. مدتها بود که شاعر از وعده های به رنگ شقایق خود نزول کرده و به تک بیت “تا سیفون هست، زندگی باید کرد” قناعت می کرد.
“یخ در بهشت” ناب ترین هوسی بود که در سالهای اخیر به بارگاه ملکوتی ذهنمان مشرف شده بود، “آشپزخانه عاری از سوسک” آخرین هدف متعالی ای بود که برای آن جنگیده بودیم و تعارف زدن به استیو در مقابل درب ورودی توالت والاترین درجه ایثاری بود که بدان نائل شده بودیم.
خانم هنرپیشه را پس از اولین باری که بدون make-up زیارت نمودیم، وبا گرفتیم و ترک کردیم. خانم سرندیپیتی پس از آنکه یکبار یادمان رفت ابتدا از مارکس و هگل و کانت و برگمان و تارانتینو و چخوف و مارکز و ویرجینیا وولف مقدمه ای بخوانیم و بعد برویم سراغ شمع و گل و پروانه و “زیر باران باید رفت” و “بر سینه بوسه باید زد” و الخ ،ما را ترک کرد. برای خانم آفت زده پس از آنکه شروع به ذکر مصیبت از شکست های عشقی قبلیش کرد و از ما خواست تا از عشاق پیشین خوک صفتش اعلان برائت کنیم، یک وبلاگ با تیتر عاشقانه درست کردیم و برای ایشان و دل شکسته شان یک زندگی وبلاگی پرثمر آرزو کردیم. و بالاخره خانم وهم صورتی آنقدر ما را با اعتقاد قلبی به فال قهوه، ارتباط پنهانی با سای بابا، ابراز علاقه به لاک های جیغ ناک وابراز محبت به سگ سفید پشمالویش ناپلئون شرمسار نمود که از شدت کوتولگی فرهنگی خودمان را در مقابل چشمانش زنده به گور کردیم.
و در این لحظه عظیم تاریخی و پیج عظمای جغرافیایی، علیرغم میل باطنی و برخلاف پیمانی که با شما جهت محافظت از ذات اقدستان در صحرای عدم بسته بودیم و آگاه به همه خطراتی که ساحت مقدستان را در عالم وجود تهدید می کند و هزینه بر شدن پرواز به صحرای عدم بدلیل افزایش قیمت سوخت و جهت شادی روح رفتگان و به حسرت هواهای دونفره ای که این روزها تماما توسط بزها استنشاق می شوند، حکم به خلقت شما می دهیم. باشد که ندای خلقت ما را اجابت فرموده، ملوکانه از صحرای عدم به خاک وجود قدم بگذارید و ما را در تحمل خرزهره های حیات تسلی خاطر دهید.
Posted in زندگی با طعم فلسفه, طنز | 3 Comments »
March 16th, 2008
آسمان، آفتابت کو؟ برادر، بند تنبانت کو؟ خواهرم، جوراب شلواری ات کو؟ زمستان، ابهتت کو؟ زمستان برای مدتی یادش می رود که سرد باشد، در شهر شایعه ای می پیچد که عاشق بهار شده و تب کرده است. یک ماه که می گذرد و نه بهار و نه هیچ کس دیگری تحویلش نمی گیرد، تبش را در یک منفی ضرب می کند و غرش کنان می گوید: “کو* لق بهار، حضور خودمان مستدام”
درس خواندن، تنها باری که به کشیدن آن عادت کردیم. زندگی شاید دست و پا زدن در تمرین و حل تمرین و پروژه و پرزنتیشن و ریپورت و پیپر باشد با دوره تناوب یک ترم تحصیلی، زندگی را از من بگیر، شبها و ویکندهایم را نه! تحقیق برای موضوع تحقیق، اه شِت، روی این موضوع هم کار شده است. همیشه همینطور بوده. کسی قبل از شما همه سوراخهای خارق العاده خلفت را فتح کرده است! جناب استاد اعظم، بزار قسمت کنیم نادونیمون رو. There is no late assignment policy ، اما خانم عظیم الشان، منظورم با شما نبود. همه قانونهای من در زندگی استثناء پذیرند.
آدمها می میرند. آدمها بی صدا می میرند. آدمها گاهی از نمردن خسته می شوند و می میرند. آدمها زاده می شوند. آدمها پر سر و صدا زاده می شوند. آدمها گاهی آنقدر از دیرآمدن شرمسار می شوند که دوقلو زاده می شوند. آدمها حقوق جنسیتی خود را عادلانه تقسیم می کنند، کالبد بشکه مانند مادرشان را ترک می کنند، عذر آخرین خالهای مو را از روی سر پدرشان می خواهند، چشمان پدربزرگشان را تر می کنند و سمفونی اصوات بنفش خود را بصورت آنلاین برای بستگان خارج از کشور پخش می کنند.
سلام نازنین، باهاش مبارزه کن. می دونم که اگه هزار بار دیگه هم شیمی درمانی یک خال مو واست باقی نگذاره، باز هم موهات درمیان. مشکی پرکلاغی، چند قدم از خود عشق هم اونورتر.
… در زندگانی حرفهایی هست که … که … که … به لعنت خدا هم نمی ارزند … گل واژه کافی است. بازی بس است. جلسه رسمی است. عشق های زمستانی در برزخی از زخمهای پاییز گذشته و وسوسه های بهار آتی معلقند. عشق های زمستانی دستشان را به شما می سپارند و با شما در برفها قدم می زنند، در حالیکه هنوز در رویای معشوق قبلی شان هستند یا اینکه به افق های دوردست خیره شده اند و انتظار معشوق موعودشان را می کشند. عشق های زمستانی فقط جهت خالی نبودن عریضه هستند. عشق های زمستانی شما را به اولین رهگذری که آغوشش چند درجه گرمتر باشد یا اولین پرستوی اسفندی که قاصد خبر بهتری باشد، خواهند فروخت.
فکر پیچیدن بوی بهار توی اون خونه دور، وحشت شکستن بال امید، شوق يه خیز بلند از روی بته های نور، با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در می کنم.
Posted in روزمرگی, شخصی | 1 Comment »